|
نقش بچههای شما بعد از انقلاب چگونه بود؟ با پیروزی انقلاب، شكل حقیقی و نقش اساسی بچهها، كه به طور پراكنده كار میكردند، مشخص شد . مساله كردستان ظاهر شد، همینهایی كه ضد انقلاب داخلی بودند . آقا مهدی بزرگتر بود و اطلاعات سیاسی شان بالا بود . در این رابطه نقش داشتند . تا این كه سپاه ویژه قم تشكیل شد كه ایشان یكی از اعضای هفت نفره تشكیل دهنده سپاه بود . ایشان را مسئول اطلاعات عملیات سپاه كردند كه نقششان بسیار مهم بود . یك دورهای هم برای آمادگی جنگ گذاشتند در تهران كه زیر نظر فرماندهان ارتش بود . صد نفر از بچههای خوب كشور را جمع كردند كه یكی از آنها آقا مهدی بود و به خوبی از عهده این دوره هم بر آمد و جنگ شروع شد . آقا مهدی در جهاد و سپاه و مسائلی كه برای ضد انقلابیون بود، كردستان رفتند . غائله كردستان را خواباندند . در این رابطه شهید طالقانی، كه از دوستان صمیمی ایشان بود، همان جا گرفتار كوملهها شدند و او را كشتند برادرش رفت كه او را پیدا كند، او را بد جوری كشتند . دوستان خوبشان را در همان اوایل انقلاب در كردستان از دست دادند و آمدند . جنگ شروع شد ایشان عازم جبهه شدند .
شما از خدا چی میخواستید كه خدا نعمت وجود آقا مهدی را به شما داد؟ ! چون خیلی جوان بودم، آن قدر به مرحله عقلی و علمی نرسیده بودم كه حالا چیزی از خدا بخواهم . بچههای خوبی را خدا به من داد قبل از این كه من از خدا بخواهم . خود خدا این نعمتهای الهی را به من ارزانی داشت و الحمدلله توفیق این كه من بچهها را آن طور كه خدا میخواهد تربیت كنم . خودش این توفیق را داده بود كه در آن زمان و محیط بچهها را از منجلاب آلودگیهای آن زمان بتوانم نجاتشان بدهم و معطر به عطر قرآن و اسلام و شهادت كنم .
در زمان بارداری یا زمانی كه بچهها را شیر میدادید نكات خاصی را رعایت میكردید؟ همان نكاتی كه در اسلام هست و ما از بزرگانمان درس گرفتیم . بیشتر لقمه حلال را حاج آقا خیلی در نظر داشتند . هنوز هم كه هنوز ایشان جیب راست و چپ دارند . اگر ما میخواستیم پولی را مصرف زندگی و خوراك كنیم ایشان میگفتند كه از جیب راست من بردارید و پول جیب چپ من ممكن بود در شبهه باشد، برای تطهیر كردنش توی جیب چپشان بود . در این خصوص ما بسیار دقت داشتیم . چون من منزل آدمهای مختلفی میرفتم اگر میدانستم غش در معامله دارند یا خمس و زكات را نمیدهند سعی میكردم نخورم . روزی به منزل یكی از بزرگان رفتم و میدانستم خیلی رعایت نمیكنند . میوهای كه آوردند نخوردم . گفتند: شما چرا مال ما را نمیخورید . نمیخواستم خیلی بحث كنم . یك چایی برداشتم و خوردم . خوردم و آمدم بیرون . رفتم خدمتیكی از علماء، پرسیدم . خلاصه این طور شد و ما این چایی را خوردیم حالا چی میشود؟ رد مظالم بدهید . قیمت چایی را حساب كنید و رد مظالم بدهید . چون آخرش مال حرام كار خودش را میكند .
بفرمائید آقا مهدی و آقا مجید چه ویژگی هایی داشتند؟ آقا مهدی ویژگیهای خاصی داشت . اولاً با فشار، هیچ وقت درس نمیخواند، خودش میخواند . ویژگی دیگر، كنار درسش حتی وقتی خیلی كوچك بود، كمك به پدر و مادر را اصلا ترك نمیكرد . در مورد آقا مجید همین طور بود این دو تا تقریبا شبیه به هم بودند . از بسیاری جهات و در بعضی موارد با هم فرقی داشتند، كارهایشان مثل هم بود . از نظر عبادی، سیاسی، مسائل عاطفی، احترام به پدر و مادر واقعا مؤدب بودند . به طوری كه آقا مجید و آقا مهدی به خصوص آقا مجید هر موقع میخواستبا من صحبت كند چشم هاش را زیر میانداخت . یا سرش را زیر میانداخت . به زمین نگاه میكرد . هیچ وقت دستشون را توی سفره قبل از من نمیآوردند كه لقمه بردارند . همیشه صبر میكردند .
موفقیتهای این دو شهید بزرگوار چقدر در روحیه شما تاثیر میگذاشت؟ و هنگام مشاهده این پیروزیها چه احساسی داشتید؟ وقتی موفقیتهایشان را در درسشان میدیدم كه عالیتر و زودتر و بهتر از همه بچهها به جلو میروند . و حتی زمانی كه رتبه چهارم دانشگاه را كسب كردند، برای من خیلی غرور آفرین بود . ولی وقتی انصراف دادند خیلی ناراحتشدم از این كه یك امكان استثنایی را از دست میداد . ولی چون به خاطر اسلام بود، تسلیم شدم و پذیرفتم . البته زبانهای انگلیسی، فرانسه، كردی و عربی را كه نیاز داشتند، یاد گرفتند . زمانی كه امام مهاجرت كردند به فرانسه، آقا مهدی تلاش كرد به فرانسه برای ادامه تحصیلات برود . زمانی هم كه برای ما مسلم شده بود پیروزی انقلاب و تشریف آوردن امام به ایران، ایشان به خاطر عشقی كه به امام داشت، خود را از نظر مكالمه زبان انگلیسی و فرانسه آماده كرد كه تحصیلاتش را در كنار امام انجام بدهد . و برای چهار دانشگاه فرانسه نامه داد كه از هر چهار دانشگاه برای ایشان پذیرش آمد . ولی یكی از دوستانش، سه سال در فرانسه ادامه تحصیل میداد و دوران پایانی كارش بود، به آقا مهدی گفت: شما نباید بیایید: الان امام دارند میآیند ایران، من هم دارم از فرانسه برمیگردم . از حضرت آیت الله جوادی هم مشورت كردند و فرمودند: شما سعی كنید همین جا بمانید ما مثل شما جوانهای متدین و آگاه نیاز داریم و شما سعی كنید نروید . كه ایشان باز دوباره گذشت دیگری را در زندگی اش به خاطر اسلام كرد با این موقعیت عالی كه در فرانسه برایشان پیش آمده بود، ماند تا یدی برای امام باشد .
آیا به یاد دارید در همان زمان نوجوانی یا جوانی چیزی از شما بخواهند و شما به ایشان ندهید . با این گونه برخوردها چه میكردند؟ همیشه قانع بودند حتی پول توی جیبی كه پدرشان به آقا مهدی میداد، خرج نمیكرد . و همین ویژگی شان موجب متعالی شدن روحشان بود . زمانی هم كه در سپاه بودند و در امور جنگ، از حقوقش استفاده نمیكرد تا جایی كه میتوانست اگر ماشین بیت المال دستشان بود، حتی پول بنزین آن را خود پرداخت میكرد . پس از شهادتشان، مقداری از حقوقش به همسرش برگردانده شد . پولی كه پدرشان در كودكی به آقا مهدی میداد، جمع میكرد و به كسی كه لازم داشت میداد یا خرج مواردی كه نیاز بود میكرد . از نظر لباس همیشه سعی میكرد نو نپوشد . وقتی كفش نو برای ایشان میخریدیم، یك مقدار خاك بر میداشت و روی كفش میمالید كه نو نباشد . در زمانی هم كه در جنگ نبودند با این كه فرمانده بودند، لباس بسیجی تنشان بود . همه اذعان دارند شاید پارهترین و كهنهترین پوتین پای آقا مهدی بود .
حضور ایشان پس از شهادت، در زندگی شما چقدر محسوس است؟ همان طور كه خداوند میفرمایند: شهدا زندهاند، خدا شاهد است لحظه به لحظه حضورشان را حس میكنم . الان هم كه شما آمدید اینجا یعنی حضور شهدا . اصلا شخصیتشهید، ایثار شهید، همه مجاهدتهایی كه داشتند، یك تاثیر متقابلی در زندگی ما داشته است . بعد از شهادت خودشان كه مقارن با 28 صفر بود و به اصطلاح همزمان شدن شهادت اینها با شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) و پیامبر اكرم، برنامهای گرفتیم . خانمی از خیابان امام آمده بودند و گفتند من خواب دیدم آقا زاده شما را كه روی منبری كه اینجاست و ما موقع مراسم در حیاط میگذاریم، نشسته و دو بال بزرگ دارد . و به من گفتند: به مادر بگویید این برنامهها را بیشتر داشته باشند چون ما بهتر و بیشتر پرواز میكنیم . دیگر این كه در مكه معظمه، داشتم كنار حاج آقا طواف میكردم و یك وقت جمعیت آن قدر زیاد شده بود كه یكی دو نفر زیر دست و پا خفه شدند . یك وقت دیدم صدای حاج آقا بلند شد . آقا مهدی مادرت را دریاب . من واقعا داشتم له میشدم، در همان وقت دیدم یك مقدار از جمعیت فاصله گرفتم . راه باز شد آن قدر كه من نفس كشیدم و به طوافم ادامه دادم . این یك حضور واقعی و حقیقی بود در خانه خدا . دو نفر از علما پس از شهادت بچهها رفتند خانه خدا و قرار گذاشتند هر كدام برای مهدی و مجید طوافی انجام بدهند . كسی كه به نام آقا مهدی طواف را شروع میكند، بعد از اتمام میآیند مینشینند، یك لحظه خستگی رفع کنند، تكیه داده بودند و خانه خدا را تماشا میكردند . در عالم خواب بیداری، میبینند آقا مهدی روبرروی خانه ایستاده، لباس احرام به تن، خیلی زیبا، میگویند آقا مهدی شما كه شهید شده بودی چه طور آمدی اینجا؟ ایشان گفته بود: این مقام را خدا به خاطر نمازهای اول وقتم به من داده است . ما در سال دوبار جلسه سالگرد میگیریم، یكی به قمری، یكی به شمسی . حتی برای تولد آنها هم مراسم داریم . در یكی از شب هایی كه حاج آقا جبهه بودند و تولد مجید بود من ناراحتبودم از این كه ایشان نیستند و نمیتوانم مراسم بگیرم چون تهیه وسایل بیرون با حاج آقا بود . یك وقت دیدم آقا پسری كه هم كلاس آقا مجید بود و در دبیرستان صدر بود آمد منزل و گفت: حاج خانم اجازه میدهید امشب اینجا دعای توسل بخوانیم به نام آقا مجید . خدا میداند چه حالی شدم فقط یك لحظه فكر كردم امشب چه كار كنم . گفتم: البته كه اجازه میدهم، حتما بیایید منزل خودتان هست . خلاصه بچههای هم قد و هم سن و سال، هم كلاس آقا مجید آمدند و دعای توسل خواندند . حاج آقا نبودند ولی بسیار خوب بود . یك روز هم تولد آقا مهدی بود و من مریض بودم، تازه هم از مسافرت آمده بودیم . من حالم نا مساعد بود . به حاج آقا گفتم حالا كه نشد برنامه بگیریم . با ماشین بریم سر قبر كه لااقل آنجا بنشینیم و با بچهها كمی صحبت كنیم . ما نشسته بودیم سر قبر كه یك عده دانشجو از تهران آمدند . دیدند كه ما آنجا هستیم گفتند: خواهش میكنیم مادر شهید برای ما صحبت كنند . یك مقدار حاج آقا صحبت كردند و گفتند حاج خانم مریضاند و الان نمیتوانند . و امروز هم چون تولد آقا مهدی بود و ما نشد مراسم بگیریم آمدیم اینجا . بچهها گفتند پس ما میآییم منزل كه حاج خانم با آرامش برای ما صحبت كنند . بعد از ظهر بچهها آمدند . یك تاج بزرگ گل هم آوردند كه روی آن نوشته بود «مهدی جان تولدت مبارك» .
در خواب هم آقا مجید و آقا مهدی به دیدن شما میآیند؟ بیشتر خواب میبینم كه انگار از جبهه آمدند، همیشه با لباس بسیجی یا سپاهی، هیچ وقت نبوده كه اینها را با لباس شخصی ببینم . و به آنان بگویم كه شما شهید شده بودید حالا آمدید . . . صحبتهای كوتاه . یك بار آقا مجید به خوابم آمده بود بهش گفتم: مجید جان، همه میدانند من دو تا شهید دارم . حالا تو آمدی میگویند، نگاه كن این بچهاش زنده است . میخواستم بهش بگم، از منزل بیرون نرو . همیشه خوشحال و خندان هستند، به خصوص وقتی شهدا را میآورند حتی به خواب من یا یكی از بستگان میآیند . همین اخیرا كه شهدای آزاده را آورده بودند، خود لیلا، دختر آقا مهدی خواب دیده بود . البته، لیلا بسیار كم خواب پدرش را دیده . دو روز پیش زنگ زد و گفت: شب جمعه كه شهدا را میآوردند خواب دیدم بابام داره میآید . بابای من هم مثل اینهاست ولی خودش آمد داخل یك كوچه، كه نه كوچه ما بود و نه كوچه شما و همگی آن اضطرابی را كه برای آمدن همچنین مسافری هست، داشتیم . گفتم: بابات را دیدی، بوسیدی . گفت: آره . گفتم: نپرسیدی عمو مجید كجاست؟ چرا نیامده؟ ! گفت: آنقدر درگیر خودم بود كه حالا بابام آمده، یادم رفتسؤال كنم . لیلا همیشه میگوید: چرا همه از بابام میگویند . چرا از عموی من چیزی نمیگویند . عكس عموی خود را قاب كرده گذاشته روی میزش .
از شهادت آقا مهدی و آقا مجید برایمان بگویید . روزی كه بچهها را آوردند خب خیلی مشكل بود . اصلا خبر دادن این موضوع به ما برای مسئولین کار خیلی سختی بود كه خبر شهادت همین دو تا پسر را كه داشتیم به ما بدهند . به هر حال، خبرش آمد . بعد هم پیكرهای پاك بچهها را به حرم پاك حضرت معصومه علیها السلام آوردند . آن روز زانوهای من قدرت راه رفتن نداشت . ماشین آوردن ما را بردند وقتی جمعیت را دیدم در حرم و اطراف حرم و این كه عزای عمومی اعلام شده بود احساس كردم خیلی سخت است ولی از زمانی كه حضرت زینب علیها السلام در مقابل دشمن آن طور ایستادند، سختتر نیست . اینها كه همه خواهان ما بودند . فكر كردم لازم است كه سخنرانی كنم . اتفاقا یكی از بستگان آنجا گفت: حاج خانم نمیشود این جمعیت را رها كنید . باید صحبت كنید . من پشت میكروفن قرار گرفتم . هنوز تا آن روز، هیچ زنی در حرم سخنرانی نكرده بود و شاید بعضی از علما اشكال میگرفتند اما من چون مقلد امام بودم و میدانستم ایشان راضی هستند، صحبتم را با «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله» شروع كردم و آیه: «ان الذین قالو ربنا الله ثم استقامو تتنزل علیم الملائكه» را خطاب به لشكر 17 علی بن ابیطالب (علیه السلام) خواندم . چون گفته بودند ما بدون فرمانده برنمیگردیم واقعا این امیر و سرلشكر آن قدر در بین بچهها تاثیر گذاشته بود كه از نظر روحیه باخته بودند . با همین سخنرانی، الحمدلله بچهها تقویت روحی پیدا كردند و عازم جبهه شدند . «ای لشكر علی ابن ابیطالب (علیه السلام) پیام مادر مهدی را بشنوید و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون . ای كاش به تعداد رگهای بدنم، پسر داشتم و در راه اسلام میدادم و با خونهای آنها درخت اسلام آبیاری میكردم .
چه توصیهای به جوانان دارید؟ توصیهای كه به همه جوانها دارم این كه بیایند این فرهنگ شهید و شهادت را حفظ كنید . این تهاجم فرهنگی به مراتب از آن هجوم نظامی سختتر است . چون آن موقع هدف، جانهای ما بود . خب جان ما فدای اسلام . اما وقتی هدف اندیشه و فرهنگ ما باشد . پس اینجا جان ما هدر رفته . یعنی خونها را هدر كردیم . ما خون را به خاطر اسلام داریم كه اسلام حفظ شود . چون ما پایدار باشیم . صبر داشته باشیم . آقا مهدی در سخنرانیها میفرمود: «ای كاش صدها جان داشتم و در راه تو میدادم . ما حتی بهشت را هم نمیخواهیم . خدایا اسلام را پیروز كن» . تمدن اسلام از هر تمدنی پویاتر است . جوانها با تقوا و عفتخودشان، راه درست را انتخاب كنند كه مبادا در دام سوداگران مرگ به اعتیاد بیفتند و به عنصرهای بی محتوا و بی ارزش تبدیل بشوند . اگر بچههای ما آن قدرت را داشتند كه هشتسال در مقابل صدام ایستادگی كنند، آن قدرت، قدرت معنوی بود، شیری بود كه با اشك و گریه بر امام حسین (علیه السلام) نوشیده بودند . بنابراین، هر چه ما بیشتر به سوی معنویت گرایش پیدا كنیم، سعادت دنیوی و اخروی ما بیمه خواهد شد . با تشكر
«پروردگارا! توفیقمان ده اگر با خون وضو نگرفتیم، با یاد خون دادگان وضو بگیریم» . |