مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
مقالات
آموزشگاه رایانه
اخبار ایران و جهان
اخبار ایران و جهان
اخبار ایران و جهان
بانک سوال و جواب
جوان امروز
دانلود نرم افزار
اخبار ایران و جهان
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
مسیر جاری:
صفحه اصلي
•
مقالات
•
علمی و فرهنگی
•
دفاع مقدس
•
خاطرات
تبلیغات در سایت
پیوندهای ویژه
•
نخستين سلسله قدرتمند شيعه
•
نظارت بر اعمال شيعيان در عصر...
•
درمانيآسان براي يبوست
•
7 عادت آدمهاي موفق
•
آثار تربيتى نماز
•
بسیار زیبا به رنگ سبز!
•
بناهای تاریخی اصفهان
•
دعا براي امام زمان عليه السلام...
•
دور افتاده
•
4 خطاي تغذيهاي كه شما را...
•
تفسیر کلمه فتنه
•
نقاشی های تلفیقی و شگفت انگیز...
•
آسيبشناسى انقلاب اسلامى
•
پایتخت دولت مهدوی کجاست؟
•
اتصال به «شعوركيهاني»
•
آرايش ، چرا و چگونه؟
•
ارزش سجده
•
گل های بسیار زیبا، رنگارنگ و...
•
وادي السلام ، بزرگ ترين و قديمي...
•
ملائکه در خدمت امام زمان(علیه...
•
خطرات استفاده از کولر خودرو...
•
بصیرت چيست؟
•
پروردگار قبل از اینکه خدایی...
•
تصاویری زیبا از مراحل رشد یک...
•
مروري بر تاريخ رابطه آمريكا...
•
داستان شهر عشق
•
گاهي به تلويزيون نگاه نکن!
گزارش تصویری
اخبار تازه
دیدار جلیلی با عمار حکیم
دبیر شورای عالی امنیت ملی کشورمان عصر امروز با رئیس مجلس اعلای اسلامی عراق دیدار و گفتوگو کرد.
خانه میلیون دلاری امير قطر+عكس
امير قطر شيخ حمد بن خليفه ال ثاني ساختمان محل سكونت خود در لندن را بازسازي كرده كه اين ساختمان هم اكنون...
زن مصدوم، راننده فراري را دستگير كرد
راننده اتوبوس پس از تصادف با يك زوج رهگذر وقتي از صحنه حادثه گريخت، گمان نميكرد زن مصدوم او را تعقيب...
شيخ الازهر از فتواي مقام معظم رهبري استقبال کرد
احمد الطيب شيخ الازهر ديروز دوشنبه با مجتبي اماني كاردار ايران در قاهره ديدار و با استقبال از فتواي مقام...
جلسه خصوصی دنیزلی و کریمی از زبان رویانیان
مدیر عامل باشگاه پرسپولیس در سفری که برای رسیدگی به شرایط تیم به امارات داشت، در جلسه ای اختصاصی با علی...
دانشگاه پیام نور مشهد از خواننده هتاک حمایت کرد
مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه پیامنور مشهد در پی هتک حرمت به امام هادی(ع) و برگزاری کرسی آزاداندیشی در...
سرمربی پرسپولیس: خلعتبری و انصاریفرد را میخواهم
دنیزلی از مسوولان باشگاه پرسپوليس خواسته كه تحت هر شرايطی كريم انصاریفرد و محمدرضا خلعتبری را جذب كنند.
بنگر خطاب به رويانيان: سيدجلال را به پرسپولیس میآورم
بنگر رابطه نزديكي با رويانيان دارد و همين موضوع باعث شده كه مديرعامل پرسپوليس از مدافع سپاهان بخواهد...
حدادازشب آغازسهمیهبندیبنزین می گوید
بنده یادم هست روزی که قرار بود از ساعت 12 شب سهمیهبندی بنزین آغاز شود، آقای احمدینژاد به سفری به یکی...
قیمت روز طلا، سکه و ارز + جدول
بنزين به زودی سه نرخي ميشود
بنزين اگرچه چند روزي است دو نرخي شده است، اما احتمالا به زودي دوباره شاهد سه نرخيشدن آن خواهيم بود.
لاریجانی: رئیس مجلس نشوم ثلمهای به عالم اسلام وارد نمیشود
رئیس مجلس با بیان اینکه ولعی برای ریاست مجلس ندارم، گفت: اگر به عنوان رئیس مجلس انتخاب نشوم، ثلمهای...
اسرائیل نباید به تلاشهای جهانی در نشست بغداد آسیب بزند
یک روزنامه صهیونیستی با بیان اینکه اسرائیل حق ندارد به تلاشهای جهانی در نشست بغداد آسیب بزند تاکید کرد...
مطهری از نطق جنجالی اش دفاع کرد
وی با اشاره به برخی موضوعات مطرح شده درباره نطقش که بسیاری آن را اهانت و بی ادبی میدانستند، گفت: متن...
دفعات نمایش: 287
سه شنبه 17 فروردین 1389
دفاع مقدس/خاطراتی از هشت سال دفاع مقدس
در جلسهاى، بنیصدر بدون بسم الله شروع به حرف زدن کرد. نوبت که به شهید صیاد رسید، به نشانه اعتراض به بنیصدر که آن زمان فرمانده کل قوا بود، گفت: من در جلسهاى که اولین سخنرانش بیآنکه نامی از خدا ببرد، حرف بزند، هیچ سخنی نمیگویم.
شهید چمران میگفت: در جبهه سوسنگرد که بودیم، واحد ما نزدیک قریهای مستقر بود. عدهای از اهالی این قریه مانده بودند و به آنها غذا میدادیم. روزی همراه با سربازی داخل این قریه شدیم تا برای چند نفر از افراد خودمان که داخل یکی از خانهها به کمین بودند، غذا ببریم. داخل کوچهای شدیم. دختر بچه پنجشش سالهای جلو خانهشان نشسته بود و توپخانه ما هم کار میکرد. سرباز به من گفت: الآن من حرف میزنم، ببین این دختر بچه چه جوابی میدهد.
وقتی نزدیک دختر بچه رسیدیم، سرباز گفت: این گلوله توپ که الآن شلیک شد، بیفتد به خانه خمینى. دخترک وقتی این حرف را شنید، بلند شد و با عصبانیت گفت: «این گلوله بیفتد توی سر صدام. همهتان قربان امام خمینی بشوید.» خندیدیم و از آنجا دور شدیم.
جادههای کردستان آنقدر ناامن بود که وقتی میخواستی از شهری به شهر دیگر بروى، مخصوصاً توی تاریکى، باید گاز ماشین را میگرفتی و پشت سرت را هم نگاه نمیکردى. اما زینالدین که همراهت بود، موقع اذان باید میایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند.
بعد از شهادتش، یکی از بچهها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت میکرده، یک عده هم همراهش بودهاند. گفته بود: تو اینجا چکار میکنى؟ زینالدین پاسخ داده بود: به خاطر نمازهای اول وقتم، اینجا هم فرمانده هستم.
نزدیک عملیات بود. میدانستم دختردار شده. یک روز دیدم سر پاکتنامه، از جیبش زده بیرون. گفتم: این چیه؟ گفت: عکس دخترمه. گفتم: بده ببینمش. گفت: خودم هنوز ندیدمش. گفتم: چرا؟! گفت: الآن موقع عملیاته. ترسیدم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.
یکیشان با آفتابه آب میریخت، آن یکی سرش را میشست.
بهت میگم کمکم بریز.
خیلی خُب. حالا چرا اینقدر میگى؟
میترسم آب آفتابه تموم بشه.
خُب بشه. میرم یه آفتابه دیگه آب میارم.
رفته بود برایش آب بیاورد که به او گفتم: خوبه دیگه! حالا فرمانده لشکر باید بیان سر آقا رو بشورن!
گفت: چی میگى؟ حالت خوبه؟
گفتم: مگه نشناختیش؟
گفت: نه!
همسن پسر خودم بود؛ سیزده چهارده ساله. وسط عملیات یک دفعه نشست. گفتم: حالا چه وقت استراحته بچه؟! گفت: بند پوتینم شل شده، میبندم و راه میافتم. نشست، ولی بلند نشد. هر دو پایش تیرخورده بود، ولی برای اینکه روحیه ما خراب نشود، چیزی نگفته بود!
رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف میزدند. پیرمرد میگفت: جوون! دستت چیشده؟ تو جبهه اینجوری شده یا مادرزادیه؟
حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت: این جای اون یکی رو هم پر میکنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست، دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم.
وقتی حاج حسین بیرون رفت، پرسیدم: پدر جان! تازه اومدی لشکر؟ حواسش نبود. گفت: این چه جوون بیتکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چطور حرف میزد. دیدی چطور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه این؟
گفتم: حاج حسین خرّازى.
راست نشست.
گفت: حسین خرّازى؟ فرمانده لشکر؟!
وقتی رسیدیم دستشویى، دیدم آفتابهها خالیاند. باید تا هور میرفتم. زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود، گفتم: دستت درد نکنه، این آفتابه رو آب میکنى؟
رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب میکردى، تمیزتر بود.
دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعدها شناختمش، طفلکی زینالدین بود.
آخرین باری که به جبهه رفت، خداحافظی عجیبی داشت. سه بار سراغ مادرش رفت و حلالیت طلبید. مادرش با اعتراض به او گفت: شما در این مدت که ازدواج کردهاید، یک هفته هم در منزل نبودید و او در جواب گفت: همسرم را خیلی دوست دارم، ولی خدا را بیشتر. بعد گفت: مادر! موقع خداحافظى، زیر گلویم را ببوس! و دلیل این کار را هم به ما نگفت. وقتی پیکرش را آوردند، ترکش درست زیر گلویش اصابت کرده بود.
یک شب از او پرسیدم: ناصر! دوست داری چگونه شهید شوى؟
گفت: دوست دارم یک تیر بخورم و فقط یک دانه. یا توی قلبم بخورد یا توی پیشانیام. نمیخواهم جنازهام تکهپاره شود.
روزی که خبر شهادتش را آوردند، گفتند: یک تیر خورده است؛ آن هم به پیشانی مبارکش.
مادرش میگفت: دوستان وحید به او گفته بودند: تو دیگر برای چه به جبهه میروى؟ تو که جایی از بدنت سالم نمانده است؟ و او در جواب گفته بود: هنوز سرم سالم است.
وقتی پیکر پاکش را آوردند، ترکش به سرش خورده بود.
گلبرگ :: شهریور 1388 - شماره 112
ثبت نظر شما
نام و نام خانوادگی
نشانی پست الکترونیکی
متن نظر شما
برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده
ارتباط با ما
نقشه سایت
اخبار ایران و جهان
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
صفحه اصلی
پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©