|
نسبت كاربردى كردن فلسفه با حضور فلسفه در شناسايى، كنترل و بهينه تغييرات عينى كاركردى و كاربردى كردن فلسفه، يعنى امتداد دادن فلسفه تا شناسايى و كنترل تغييرات عينى است. يعنى فلسفه بايد بتواند در نهايت در مفاهيم كاربردى كه به ما قدرت كنترل و بهينه تغييرات كل را مىدهند جارى شود. حال تغييرات كل، مىتواند تغييرات فيزيكى يك موضوع، تغييرات روانى يك انسان و يا تغييراتى در حوزه اقتصاد، سياست يا فرهنگ جامعه باشد. مثلا به ما قدرت كنترل و بهينه سازى اوضاع اقتصادى جامعه را بدهد. يا حتى تحليل بهينه سازى وضعيت روانى و اخلاقى يك انسان را بدهد. از دل فلسفه، مدل اخلاقى بيرون بيايد كه بگويد چگونه مىتوان اخلاق را مدل مند كرد و در اين مدل چگونه مىتوان تغييرات وضعيت اخلاقى را كمى سازى كرد به طورى كه دقيقا دستورات شما، همراه دستورات كمى معين باشد. همان طور كه دستورات يك پزشك براى ايجاد تعادل، دستورات كمى هم هست. به نظر مىآيد كه فلسفه قاعدتا بايد چنين كارى را انجام دهد و بايد از طريق ايجاد مدل، براى شناسايىموضوعات به عنوان كل (كه نسبت بين اوصاف كيفى و اوصاف كمى نيز در اين مدل برقرار نشده باشد)، يك قدم ما را به اين سمت هدايت كند.
شاخصههاى فلسفه عينى البته در قدم بعد نيز بايد به ما بگويد كه اين نظام اوصاف كيفى و كمى را (كه شما براى يك شىء بيان مىكنيد) چگونه تغيير دهيد و بهينه كنيد؟ يعنى احكام اين موضوع را براى ما بيان كند و به ما امكان تعريف يك موضوع، شناخت نظام اوصاف و نيز احكام آن را بدهد . يعنى بگويد كه چگونه در تناسباتش تصرف كنيم تا به نتيجه برسيم؟ كه قاعدتا علوم در حال انجام اين كار هستند. اگر فلسفه بخواهد چنين كارى را انجام دهد، بايد مدل توصيف تناسبات كمى و كيفى يك موضوع و نسبت بين كم و كيف را داشته باشد و قبل از آن فلسفه كميت و فلسفه بيان اوصاف كيفى (فلسفه كيف) يك شىء را داشته باشد.
مراحل جريان يافتن فلسفه تا مدل بنابراين فلسفه بايد از تحليل نظرى به اين مرحله تنازل پيدا كند. البته اگر توانست اين كار را بكند، يك قدم به كاربردى شدن نزديك شده است. در قدم بعد بايد بتواند اين مدل سازى و مدل مند كردن را خاص كند، بيان كند كه اگر اين مدل بخواهد در حوزههاى خاص بيايد، چه تعينات و خصوصياتى بايد پيدا كند؟ فرض كنيد اين مدلى كه به شما روش عام توصيف يك موضوع را مىدهد بخواهد در حوزه علوم تجربى بيايد، اين مدل بايد چه خصوصيت خاصى پيدا كند؟ اگر خواست در حوزه مدل سازى اجرايى بيايد و مثلا براى دستگاه اقتصادى مدل اقتصادى، يا براى نظام سياسى جامعه، مدل سياسى داشته باشد چگونه در مدل اجرايى عينىجارى مىشود؟ يا چگونه مىتواند روش تحقيقات را در علوم، در حوزههاى خاص، مدل مند كند و جارى شود؟ پس اين روشى كه از دل اين فلسفه بيرون مىآيد، بايد به نظام مدلها تبديل شود. اين گونه نيست كه بتوانيد با يك مدل همه مفاهيم جامعه را هماهنگ كنيد، بلكه اين مدل بايد در حوزههاى خاص، تعينات و نسبيت خاص خود را پيدا كند كه امكان مدل دار شدن تحقيقات را در جاهاى مختلف فراهم كند. بنابراين اگر فلسفه بتواند تبديل به فلسفهاى شود كه مدل شناخت موضوعات است و اين مدل شناخت نيز، نوعىفلسفه و نوعى استدلال و برهان است، كه در ادامه آن استدلالها و برهانهاى نظرى است كه در مقام پايه اتفاق افتاده است، و بعد نيز بتواند روش جارى شدن اين مدل را در مدلهاى خاص و تبديل شدن آن به شبكه مدل تحققات و روش تحقيقات بيان كند، آنگاه مىتواند علوم را سرپرستى و مفاهيم كاربردى جامعه را به صورت سلسله مفاهيمى بر پايه مفاهيم بنيادى و محورى هماهنگ كند و به تعبير ديگر اگر چنين اتفاق بيفتد مانند اين است كه فلسفه در حال تعين پيدا كردن است و در عين حال كثرت نيز پيدا مىكند. اين مفاهيم پايه كه مفاهيم عام و فراگير بودند، تعين پيدا مىكنند و با اين تعينات در مرحله عقلانيت كاركردى تنازل پيدا مىكنند. عقلانيت نظرى از طريق روش سازى و مدل سازى در عينيت جريان پيدا مىكند، البته ممكن است در خود مدل سازى نيز مفاهيم فلسفى باشد، سر و كار ما در مدل سازى با فلسفه كمى با فلسفه كيفى است. بايد برهان و استدلال بياوريم، ولى اين برهان و استدلال در طول فلسفه نظرى، تعين اول فلسفه ماست. اگر اين سير تعينات و تطورات در مفاهيم عقلى پيدا شد، از مفاهيم ساكن تبديل به مفاهيمى كه دائما تعين و تنازل پيدا مىكنند مىشوند و يك شبكه مفاهيم كاربردى مىسازند كه آن مفهوم محورهايى كه اين شبكه را هماهنگ مىكند و تعارضات و تناقضات اين شبكه را بر مىدارد، مفاهيم نظرى، بنيادى و پايهاى فلسفه است.
نسبت مفاهيم پايه با تناظر سازى و تبديل مفاهيم حال اين كه آيا چنين چيزى ممكن است يا خير را بايد در عمل پى جويى كنيم. از نظر تحليل نظرى بعيد نيست كه بگوييم مىتوانيم تناظر سازى كنيم و مفاهيم فلسفى را تنازل بدهيم. البته اين به معنى تجافى نيز نيست، بلكه به معناى تنازل است، البته تناسبات مفهوم اول در مرحله دوم است، نه اين كه آن مفهوم تبديل به مفهوم دوم مىشود و خود نابود مىگردد، بلكه به معنى تنازل و تعين آن مفهوم در مرتبه پايين تر است . اگر بتوانيم شيوه و روشى ايجاد كنيم كه فلسفه را در مراحلى تعين بدهد تا به مرحله كاركرد و مفاهيم كاربردى برسيم آن گاه مىتوانيم بگوييم كه اين مفاهيم كاربردى، تعينات مفهوم فلسفى ما هستند . آن حد معقول اوليه كه اين تعينات، ظهور و تناسبات آن هستند، فلسفه پايه ماست.
رابط دين و علم در نتيجه يكى از راههايى كه (نمىخواهم بگويم كه راه دقيقى است، هنوز جاى تأمل دارد) مىتوان براى برقرارى ارتباط بين علم و دين بيان كرد، همين است . يعنى اين توقع كه ما مستقيما ارتباط بين علم و دين را از طريق گزارهها برقرار مىكنيم (كه گاهى اين ارتباط را اين گونه برقرار مىكنند و توقعى كه از دين دارند اين است كه دين مستقيما نسبت به گزارهها نظر بدهد و لذا علوم يا بايد نقلى باشند يا اصلا ربطى به دين نداشته باشند) نيز اصلاح مىشود. يعنى ممكن است همان طور كه نسبت بين فلسفه و علم را تبيين جديد مىكنيد، از همين منظر نسبت بين دين و علم را نيز از نو تبيين كنيد و بگوييد دين مىتواند از طريق هدايت عقلانيت و ايجاد يك عقلانيت هماهنگ، به كاركردهاى مطلوب خودش برسد. يعنى ما كه نمى توانيم براى ايجاد كاركردهاى اجتماعى از عقلانيت بى نياز باشيم. اگر دين بتواند اين عقلانيت را هدايت كند و محور هماهنگ سازى اين عقلانيت، ايمان قرار گيرد، آنگاه ارتباط بين دين و عقلانيت نيز برقرار مىشود. البته در آغاز راه، نگاهمان اين نبود كه براى كاربردى كردن فرهنگ دين و اجرايى كردن آن، بايد چنين سيرى را طى كنيم. اين نگاهى است كه تدريجا پيدا شد. بر اساس اين نگاه ما بايد بتوانيم از طريق يك عقلانيت پايه، روش توليد فرهنگ را در حوزههاى مختلف هدايت كنيم و سپس وقتى روش توليد فرهنگ در جامعه هماهنگ و هدايت شد، مفاهيم نيز بر پايه همان فلسفه پايه، هماهنگ شوند، يعنى شما مىتوانيد از طريق ارتباط بين فلسفه و روشها، در سطوح مختلف، رابطه بين فلسفه و علوم برقرار كنيد. اين يك شيوه است كه بخشى از كار هم حتما از طريق فلسفههاى مضاف خواهد بود. فلسفههاى مضاف نيز در واقع، تنازل فلسفه در مفاهيم نظرى پايه، نسبت به حوزههاى مختلف علوم است. البته در اين كه چگونه مى توان بين كاركرد دين، فلسفه و علم ـ به اين معنا ـ هماهنگى ايجاد كنيم، (من فقط اشاره كردم) سخن پر دامنهاى است كه نسبت بين ايمان و عقلانيت، چگونه بايد برقرار شود؟ اينها حتما بايد در يك نظام هماهنگ قرار بگيرند. يعنى جامعهاى كه ايمانى عمل مىكند، نبايد غير عقلانى عمل كند و عقلانيت آن نيز حتما بايد در حد عقلانيت كاركردى و كاربردى تنازل پيدا كند و در عين حال ايمانى نيز عمل كند. البته اين بحث به نسبت بين وحى و عقل و حس و شهود بشر، بازگشت مىكند. يعنى شهود، عقلانيت و حس بشر، چه نسبتى با وحى دارند؟ آن نيز سخن ديگرى است كه بايد در فصل ديگرى بدان پرداخت (كه بسيار مهم است) اگر ما واقعا توانستيم عقلانيت فلسفىاى درست كنيم كه عقلانيت فلسفى، منتهى به علوم كاربردى شود كار مهمى انجام شده است. فلسفه شدن، فلسفه چگونگى و فلسفهاى كه به دنبال تسخير بوده است، در غرب روش تحقيق خود را ايجاد كرده است. اصلىترين جايى را هم كه تصرف كرده است، متدولوژيها است. سعى كرده است كه متدولوژىها را نيز به نسبت هماهنگ كند (البته الان، بيشتر دنبال ايجاد يك وحدت رويه و هماهنگى حوزههاى علوم و يكپارچه كردن تحقيقات است) و لذا توانسته است كه مفاهيم فلسفى خودش راكاربردى و كاركردى كند. غرب به دنبال يك نوع عقلانيت فلسفى بوده است كه اين عقلانيت، به دنبال كارآمدى عينى به وجود مىآيد و از طريق تصرف در متدولوژىهاى علوم و ايجاد نظام فلسفههاى مضاف چنين كاركردى را ايجاد كرده است. اگر ما نيز بتوانيم يك چنين سيرى را طى كنيم، انشاء الله به چنين نتيجهاى مىرسيم. فلسفهاى كه با اين نگاه پيدا مى شود، در عين اين كه به تفسير عالم مىپردازد، آن اصولى از تفسير جهان را بدست مىآورد كه به ما قدرت مدلمند كردن تغييرات عينى را مىدهد. البته نه اين كه با ساير حوزههاى فلسفى بيگانه باشد، مىگويد اگر جهان تفسيرش چنين است، بنابراين تدبيرش هم چنان مىشود. پس در اين نگاه تفسير نظرى از جهان صرفا به دنبال حل مشكلات ذهنى و ايجاد انگيزه پژوهش در ما نيست، بلكه مىگويد كه من مىخواهم مفاهيم پايهاى را در تفسير كليت جهان بدست بياوريم كه بر هر موضوع، تغيير و حركتى ـ كه بعد مىخواهد آن را از طريق فلسفهتان كنترل و كاربردى كنيد) حاكم باشد. منتها به گونهاى مىخواهم تفسير كنم كه از دل اين تفسير، مدلمند كردن اين پديده و كنترل تغييرات آن نيز، بيرون بيايد. يعنى آن تفسير بتواند تنازل پيدا كند. در واقع در اينجا تفسير فلسفى ما، يك جهت خاصى هم پيدا كند. يعنى در عين اين كه اين فلسفه مىخواهد ايمان ما را عقلانى كند مىخواهد به گونهاى جهان ما را تفسير كند كه ايمان را در حوزه حيات اجتماعى، كاربردى كند تا بتوانيم بگوييم كه عملكرد اجتماعى ما، هماهنگ با ايمان ماست. به تعبير ديگر، هميشه واسطه بين ايمان و عمل و واسطه بين عقل عمل و عمل اجتماعىحتما عقل نظر است.
واسطه بين ايمان و عمل البته ممكن است بگوييد كه اين حرف صحيح نيست . فلسفه نبايد مبتنى بر ايمان تفسير كند. اما ما معتقد هستيم كه همه همين كار را مىكنند. فلاسفه مسلمان، مبتنى بر ايمان شان جهان را تفسير كردند. لذا ره آوردهايى از فلسفه يونان را كه با ايمان شان سازگار نبود به گونهاى كنار گذاشتهاند. به هر حال انسان مجموعه وجودىاش را هماهنگ مىكند. نمىخواهم بگويم كه در اين هماهنگى ايمان متغير اصلى است يا عقلانيت نظرى، اما در هر صورت، بايد اين هماهنگى وجود داشته باشد البته بايد به گونهاى باشد كه ايمان ما را كاربردى كند و ايمان ما را در تصرفات عينى مان كارآمد كند. بخصوص در تصرفات عينىاى كه در دوره جديد اتفاق افتاده است كه كل سازى مىكنند، آن هم يك كل بزرگ كه به اصطلاح توسعه هماهنگ پايدار است و آن كل را مديريت مىكنند. يعنى مىخواهند همه شئون جامعه را به صورت هماهنگ و در يك مسير پايدار هدايت كنند كه اگر ما بخواهيم كه ايمان مان را در اين سطح كار آمد كنيم، حتما احتياج به يك عقلانيتى داريم كه آن عقلانيت، اين كارآمدى را داشته باشد و آن عقلانيت بايد بتواند جهان را به نحو عام تفسير كند آن هم تفسير ناظر بر موضوعى كه مىخواهد در آن تصرف كند و به گونهاى نيز بايد تفسير كند كه بتواند در قدم بعد، بر مبناى آن، جهان را مدل مند كند، از مدل عام تا مدلهاى خاصى كه موضوعات خاص را براى شما مدل دار مى كند. اگر ما چنين تعيناتى را بتوانيم به تدريج از ايمان به فلسفه و از فلسفه نظرى به حوزه روشها و سپس به حوزههاى مفاهيم كاربردى بياوريم، آن گاه مىتوانيم بگوييم كه ايمانمان تعين عينى پيدا كرده است. بنابراين مىتوانيم بگوييم كه اين توصيف از اين پديده و تغييرات آن تعين و تجسد ايمان ماست. تجسد آن عقلانيت پايه ما است، تنازل آن عقلانيت پايه است كه در هر مرتبهاى كه تنزل پيدا مىكند، به تعينات، تكثرات و كاركرد عينى نزديك تر مىشود.
موضوعات ضرورى فلسفه عمل البته موضوعات خاصى است كه فلسفه بايد به آنها بپردازد . يعنى فلسفهاى كه نتواند وحدت و كثرت، زمان و مكان، معرفت و شناخت و آگاهى و سپس اختيار انسان و نسبت بين اختيار و آگاهى و نسبت بين وحدت و كثرت و نسبت بين زمان و مكان در موضوعات را تبيين كند، قاعدتا نمىتواند به ما مدلهايى را بدهد كه آن مدلها به ما قدرت تغيير وضعيت موجود خارجى را (يعنى تصرف در نظام موضوع خارجى را) بدهد . حتما بايد يك تحليل فلسفى از نظام موضوعات، وحدت و كثرت آنها، ساختار تغييرات، تكامل و توسعه موضوعات داشته باشد تا بتواند بگويد كه علم و اراده چه نسبتى با اين موضوع خارجى دارد، تا به من بگويد كه چگونه مىتوانم در آن موضوع تصرف كنم.
نسبت بين تحليل فلسفى با توصيف عملى شهيد مطهرى در كتاب «علل گرايش به ماديگرى» مىفرمايند كه يكى از عللى كه غرب به فلسفههاى مادى روى آورده است، اين است كه با توسعه علوم در غرب، كمكم احساس كردند كه وقتى دانايى انسان افزوده مىشود، نيازمند به خدا نيست. در حالى كه اين گونه نيست. اين مطلب فلسفى كه خدا هست يا خدا نيست، منافاتى با علوم ندارد، بلكه بحث اين است كه آيا اين مناسبات علمى كه در عالم هست و ما مىشناسيم، وابسته و متعلق به يك غنى مطلق يا همان معناى فلسفى هست يا نه؟ و الا اين مناسبات علمى، منافاتى با آن تحليل فلسفى از عالم نخواهد داشت. دقيقا منظور ما همين است كه آيا هر تحليل فلسفى، با هر توصيف علمى مىسازد؟ يا اگر من مىگويم كه خدا هست، بايد توصيف كاركردى من از جهان (توصيفى كه به من قدرت تصرف و تسخير مىدهد) متناسب با تفسير نظرىام از جهان باشد و اتفاقا مشكل غرب نيز همين است. وقتى غرب چگونگى را ايجاد و به دنبال آن در جهان تصرف كرد، اين گونه نبود كه اين فلسفه چگونگىاش منفصل از فلسفه چيستى و چرايى باشد. در عمق اين فلسفه، تحليل از چيستى و چرايى جهان است . و چون آن چيستى و چرايى مادى بر فلسفه چگونگى حاكم مىشود، كاربردها را نيز، كاربرد مادى مىكند.
نسبت فلسفه با تعينات خاص و تبيين عام البته تفسير فلسفه از جهان، تفسير شامل است و تفسير متعين موضوعى نيست. در حالى كه تفسير علمى، تفسير متعين است. مثلا فلسفه طب كارى به درمان بيمارى زيد يا بيمارى خاص ندارد، فلسفه نيز هيچ گاه مستقيما به تعينات خاص نمى پردازد و تعين خاصى را تفسير نمىكند، ولى مفهومى كه مىدهد، مفهوم عامى است كه بتوان همه تعينات را در آن جهت عمومى و مشترك، بر پايه اين فلسفه، تبيين كرد. حرف ما اين است كه فلسفه عقلانيت پايه (تبيين عامى كه در همه تعينات جارى است) همان گونه كه جهان را تفسير مى كند، بايد تبيينى باشد كه: 1. بتواند به تبيين اين تعين خاص منتهى شود تا نسبت به اين تعين خاص كاركرد پيدا كند. 2. روش جارى شدن آن را نيز تا تفسير تعين خاص ايجاد كند. در غير اين صورت اگر نتواند الزامات خودش را تا تبيين اين تعين خاص بر پايه آن تفسير عام، ايجاد كند، گسست بين فلسفه و مفاهيم كاربردى پيدا مىشود ما دنبال چنين چيزى بوديم و معنى كاربردى كردن فلسفه را نيز، همين مىدانيم، و آن چه كه دنبال شده است، پيش از آنكه به دنبال ايجاد يك فلسفه و كاربردى كردن فلسفه باشد، به دنبال كارآمدى دين در عينيت بوده است. منتهى به اينجا رسيده است كه كاركرد دين در عينيت حتما بايد از طريق ايجاد يك شبكه مفاهيم باشد كه مفاهيم پايه بر اين شبكه همان مفاهيم بنيادى است كه از آن به فلسفه تعبير مىشود. منتهى با نگاه خاص كه اين مفاهيم فلسفى را، تحت تأثير ايمان مذهبى تفسير مىكند، ايمان مذهبى بايد بتواند تبديل به يك عقلانيت هماهنگ شود اين عقلانيت در يك سطح، همان عقلانيت نظرى است كه عالم را با برهان، تبيين نظرى مىكند، چيستى و چرايى عالم را تبيين مىكند. غير از اين بايد بتوانيد فلسفه را، تا جايى بياوريد كه بگويم عالم را به گونهاى بر پايه تبيين از چيستى و چرايى عالم تفسير كردهام. اگر گفتم كه عالم تعينات اسماء و صفات است و اگر گفتم كه عالم مخلوق است، مىتوانم بر پايه آن، بگويم كه اين موضوع خاص، چه تغييراتى دارد؟ معادله تغيير اين موضوع را متناسب با آن تفسير بدهم.
فلسفه و علم مدرن بهتر است در اينجا تعريف بدهيم: مقصود من از فلسفه، همان عقلانيت كلى است، ولى گاهى اين عقلانيت كلى را در حدى در نظر مىگيريم كه پديدهها را به عنوان يك مفاهيم كلى تفسير كند؛ يعنى از دل مفاهيم، انتزاع مفهوم مىكند و از طريق ايجاد شبكه عام انتزاعى، سايهاى بر جهان مىافكند و جهان را تحت ظل خود، تفسير مىكند. گاهى اوقات مىگوييد كه ما مىخواهيم ضمن قبول اين مفهوم، مفهومى را بدهم كه در وراى آن يك مقدار تنزل دارد ـ هر چند كه اين هم فلسفه است ـ ولى مىخواهيم روشى را از دل اين فلسفه بيرون بياوريم (كه اينجا فلسفه و روش خيلى به هم نزديك مىشوند) و فلسفهاى را ابداع نماييم كه اين فلسفه، غير از اين كه جهان را به صورت اجزاء يا مجموعهاى از اجزاء يا مفاهيم كلى مىشناسد، در جايى كه مىخواهد تفسير كند، به عنوان يك كل هم بتواند عالم را مدل مند كند ما اين را هم جزء فلسفه مىدانيم. يعنى فلسفه همان تحليل عالم است و نبايد روى موضوع خاص برود. اما گاه موضوع خاص به شيوه كلى و ارتباط مفاهيم كلى به هم تحليل مىشود و مثلا مىگويند كه انسان است. انسان هم ناطق يا ضاحك است . اما يك بار هم گوييد كه من نمىخواهم به صورت خطى، ارتباط مفاهيم كلى عالم را تحليل كنم. اگر بخواهم كل در حال تغيير را (كل نظام خلقت) بشناسم، در اين تغيير چه اوصاف و نسبتهايى برقرار است. و اين نسبتها چگونه رياضى سازى مىشود. ما تا اينجا را هم فلسفه مىدانيم.
تفاوت عمده روش شناسى فلسفه كهن و فلسفه نوين به نظر مىآيد كه تعريف امتداد فلسفه در حوزه علوم، به طبقه بندى ما از علوم ـ و يا منطقى كه براى مطالعه علوم داريم ـ بستگى دارد. اگر منطقمان، منطق كلى شناسى باشد، به طور طبيعى ارتباط بين علوم نيز بر اساس اين منطق بر قرار مىشود و اگر منطق منطق كلى شناسى باشد، ارتباط به گونهاى ديگر برقرار مىگردد. البته منطق كل شناسى نيز هيچ گاه مستغنى از منطق كلى شناسى نيست، يعنى هنگامى كه ما مىخواهيم كلى شناسى كنيم، حتما ناچار هستيم كه كل را به عوامل و اجزا تعريف كنيم و عوامل را به عنوان يك مفهوم كلى ملاحظه نماييم. اما فراتر از شناخت كليات و اينكه خارج از ظرف كليات بدانيم، نياز به منطقى ديگر داريم كه آن منطق به ما اين امكان را بدهد كه «خارج را به عنوان يك كل به هم پيوسته كه داراى عوامل و اجزايى است و اين اجزا داراى يك نسبتهايى به يكديگر هستند»، بررسى نماييم وبه طورى كه اگر نسبت بين اجزا و عوامل تغيير كند يا عاملى بر اين عامل افزوده يا حذف شود، بتوانيم تغييرات و تحولات كلى منظومه را شناسايى كنيم. اگر ما بخواهيم خارج را فقط با منطق كلى شناسى بشناسيم، قاعدتا نمىتوانيم نسبتها را ملاحظه كنيم. «منطق كلىشناسى منطق محاسبه نسبتها نيست». اين منطق، خارج را به عنوان كلياتى كه به هم منضم شدهاند، معرفى مىنمايد و احيانا طبقهبندى نيز مىكند و از طريق طبقهبندى، امكان آدرس دادن به امور خارج را مهيا مىكند، اما امكان شناسايى نسبت بين امور و بخصوص رياضى سازى اين نسبتها، از طريق كلى شناسى واقع نمىشود، هر چند كه منطق كلى شناسى ضرورى است و همه منطقهاى ديگر نيز حتما مستغنى از آن نيستند. اگر ما خارج را بعنوان كلى بشناسيم، طبقه بندى ادراكات توسط ما نيز به صورت كلى صورت مىگيرد، به خلاف اين كه اگر خاج را به عنوان يك «كل» بشناسيم طبقه بندى ما به طبقه بندى «نظام كل»ها تبديل مىشود. در اين صورت منظومه ادراكات يك شبكه خواهد بود كه كارششناخت كل جهان در محدوده نياز ماست و حاصلش اين است كه اولا، جهان را هماهنگ بشناسد، سپس به تبع آن موضع گيرىها را هماهنگ كند. البته در دل اين مجموعه و منظومه، يك زير مجموعههاى ديگرى هم وجود دارد كه خود آنها نيز كلهايى هستند كه مركباند. حال فلسفهاى كه مىخواهد اصول بنيادين جهان را تعريف كند، بايد توانايى توصيف كل نظام را داشته باشد. بنابراين منطقى نياز دارد كه امكان سريان فلسفه را در كل منظومه اطلاعاتى و معرفتى مهيا نمايد. اين يكى از تفاوتهاى نگرش ما با ساير نگرشهاست و الا بدون ترديد در حكمت يونان قديم نيز طبقهبندى علوم وجود داشته است و در اين طبقهبندى رتبهاى هم براى ما بعد الطبيعه و الهيات قايل بودهاند و بعد نيز نسبتى بين الهيات و ما بعد الطبيعه و ساير علوم برقرار مىكردهاند. بر اين اساس تأثير ما بعد الطبيعه قديم در ساير علوم به خصوص در حوزه علوم عملى آنها كاملا مشهود است، زيرا كه از منظر نگرش خودشان به كل جهان، تدبير منزل، سياست مدن و حتى علم اخلاق را تعريف كردهاند. در حوزه علوم نظرى (مثل رياضيات و طبيعات)، نيز درپاى فلسفه پيداست. مثلا در اثبات و تعريف موضوع رياضيات و طبيعيات، ما بعد الطبيعيه از مبادى تصويريه و تصديقيه علوم به حساب مىآمده است. اما اينكه واقعا بخواهند يك منظومه معرفتى منسجم درست كنند كه فلسفه پايه شان در كانون اين منظومه معرفتى نشسته باشد و يك منطقى هم ساخته باشند كه اين منطق، هم صورت و هم مواد شكلگيرى اين منظومه را تعريف بكند، چنين چيزى هدفشان نبوده است. البته در فلسفههاى جديد غرب، رابطه بين فلسفه و علوم منسجمتر شده است، فلسفه علم ساخته شده است و از طريق فلسفه علم، رابطه بين فلسفهها و علوم بيشتر ملاحظه مىگردد و حتى به تعبيرى آنها از طريق مدل سازى توانستهاند فلسفه خود را در چگونگى شناسايى تركيبها توسط علوم مختلف نيز جريان دهند. ولى در آنجا نيز دو نكته وجود دارد كه نياز به دقت بيشترى دارد ـ البته در خود غرب نيز ظاهرا از منظرى مورد توجه قرار گرفته است ـ نكته اول اينكه اين هماهنگى بايد بيشتر شود؛ يعنى اگر علوم، ابراز ايجاد توسعه پايدار جامعه هستند مىخواهيم به اين سطح از توسعه آن هم در مقياس بين المللى برسيم و همه رفتارهاى جامعه جهانى را در تمام حوزههاى مختلف هماهنگ ـ و نه برابر ـ كنيم، طبيعتا بايد وحدت رويه بين علوم را افزايش دهيم؛ پس بايد بتوانيم منطق هماهنگ سازى علوم را ايجاد كنيم و طبيعتا اين كار نياز به يك فلسفه پايه دارد. براى اينكه فلسفه را در حوزه عمل جارى كنيم و امتداد دهيم، بايد فلسفه ما به گونهاى باشد كه از دل اين فلسفه، منطقى بيرون بيايد كه نحوه جريان فلسفه را در حوزه علوم كاربردى تبيين كند، به طورى كه در پايان، اين فلسفه، محور هماهنگ سازى علوم، به لحاظ مواد و صورت قرار بگيرد، يعنى منطق مواد و منطق صورتى به ما بدهد كه بتوانند حوزههاى مختلف علوم را هماهنگ كنند. اين تفاوتى است كه بين اين نگاه نگرش قديم و نگرش مدرن وجود دارد، كه البته دارندگان نگرش مدرن در پى هماهنگ سازى و ايجاد وحدت رويه بين علوم هستند و توجه به اين نكته نيز دارند كه وحدت رويه بين علوم از طريق مفاهيم پايه واقع مىشود. لذا در سده اخير در طبقه بندى علوم، و فلسفه علم بسيار تأمل كردهاند كه چگونه علوم را طبقهبندى كنند تا به يك مجموعه هماهنگ تبديل شوند و صرفا طبقهبندى اعتبارى نباشد، اما به يك هماهنگ سازى جامع در تمام حوزههاى معرفتى منجر نشده است. * اين مقاله خلاصهاى از چند نشست جناب حجت الاسلام و المسلمين مير باقرى و جمعى از فضلاى حوزه علميه قم است كه پس از ارائه تنظيم و تدوين شده است.
|