مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
علائم ظهور
پیوندهای ویژه  
نخستين سلسله قدرتمند شيعه
نظارت بر اعمال شيعيان در عصر...
درماني‌آسان براي يبوست
7 عادت آدم‌هاي موفق
آثار تربيتى نماز
بسیار زیبا به رنگ سبز!
بناهای تاریخی اصفهان
دعا براي امام زمان عليه السلام...
دور افتاده
4‌ خطاي تغذيه‌اي ‌كه شما را...
تفسیر کلمه فتنه
نقاشی های تلفیقی و شگفت انگیز...
آسيب‏شناسى انقلاب اسلامى
پایتخت دولت مهدوی کجاست؟
اتصال به «شعوركيهاني»
آرايش ، چرا و چگونه؟
ارزش سجده
گل های بسیار زیبا، رنگارنگ و...
وادي السلام ، بزرگ ترين و قديمي...
ملائکه در خدمت امام زمان(علیه...
خطرات استفاده از کولر خودرو...
بصیرت چيست؟
پروردگار قبل از اینکه خدایی...
تصاویری زیبا از مراحل رشد یک...
مروري‌ بر تاريخ‌ رابطه‌ آمريكا...
داستان شهر عشق
گاهي به تلويزيون نگاه نکن!
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
دیدار جلیلی با عمار حکیم
دبیر شورای عالی امنیت ملی کشورمان عصر امروز با رئیس مجلس اعلای اسلامی عراق دیدار و گفت‌وگو کرد.
خانه میلیون دلاری امير قطر+عكس
امير قطر شيخ حمد بن خليفه ال ثاني ساختمان محل سكونت خود در لندن را بازسازي كرده كه اين ساختمان هم اكنون...
زن مصدوم، راننده فراري را دستگير كرد
راننده اتوبوس پس از تصادف با يك زوج رهگذر وقتي از صحنه حادثه گريخت، گمان نمي‌كرد زن مصدوم او را تعقيب...
شيخ الازهر از فتواي مقام معظم رهبري استقبال کرد
احمد الطيب شيخ الازهر ديروز دوشنبه با مجتبي اماني كاردار ايران در قاهره ديدار و با استقبال از فتواي مقام...
جلسه خصوصی دنیزلی و کریمی از زبان رویانیان
مدیر عامل باشگاه پرسپولیس در سفری که برای رسیدگی به شرایط تیم به امارات داشت، در جلسه ای اختصاصی با علی...
دانشگاه پیام نور مشهد از خواننده هتاک حمایت کرد
مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه پیام‌نور مشهد در پی هتک حرمت به امام هادی(ع) و برگزاری کرسی آزاداندیشی در...
سرمربی پرسپولیس: خلعتبری و انصاری‌فرد را می‌خواهم
دنیزلی از مسوولان باشگاه پرسپوليس خواسته كه تحت هر شرايطی كريم انصاری‌فرد و محمدرضا خلعتبری را جذب كنند.
بنگر خطاب به رويانيان: سيدجلال را به پرسپولیس می‌آورم
بنگر رابطه نزديكي با رويانيان دارد و همين موضوع باعث شده كه مديرعامل پرسپوليس از مدافع سپاهان بخواهد...
حدادازشب آغازسهمیه‌بندی‌بنزین می گوید
بنده یادم هست روزی که قرار بود از ساعت 12 شب سهمیه‌بندی بنزین آغاز شود، آقای احمدی‌نژاد به سفری به یکی...
قیمت روز طلا، سکه و ارز + جدول
بنزين به زودی سه نرخي مي‌شود
بنزين اگرچه چند روزي است دو نرخي شده است، اما احتمالا به زودي دوباره شاهد سه نرخي‌شدن آن خواهيم بود.
لاریجانی: رئیس مجلس نشوم ثلمه‌ای به عالم اسلام وارد نمی‌شود
رئیس مجلس با بیان اینکه ولعی برای ریاست مجلس ندارم، گفت‌: اگر به عنوان رئیس مجلس انتخاب نشوم، ثلمه‌ای...
اسرائیل نباید به تلاش‌های جهانی در نشست بغداد آسیب بزند
یک روزنامه صهیونیستی با بیان اینکه اسرائیل حق ندارد به تلاش‌های جهانی در نشست بغداد آسیب بزند تاکید کرد...
مطهری از نطق جنجالی اش دفاع کرد
وی با اشاره به برخی موضوعات مطرح شده درباره نطقش که بسیاری آن را اهانت و بی ادبی می‌دانستند، گفت: متن...
فروشگاه
تالار گفتمان
 
  دفعات نمایش: 234    یک شنبه 7 تیر 1388 

آن شب برفي


آن شب برفي

ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه بود. برف شديدى مى‏باريد. محوطه دانشگاه يکپارچه سفيد شده بود. بر خلاف روزهاى گذشته، سکوتى رمز آلود بر خوابگاه حکمفرما بود. عليرغم علاقه فراوان به خاطر بارش برف و طولانى بودن مسير، از مسافرت به شهرستان صرف نظر کردم. در ضمن اين ايّام براى آماده شدن جهت امتحانات پايان ترم مناسب بود.
پس از خداحافظى با جمعى از دوستان، آهسته آهسته وارد خوابگاه شدم و کنار پنجره روى تخت نشستم. راستى بارش برف چه زيبا و نشاط آور است. دانه‏هاى برف که رقص کنان بر زمين مى‏نشينند، انسان را در فضاى بى‏کران خيال از اين سو به آن سو مى‏برند.
در همين رؤياها غرق بودم که بلند گوى سالن من را به خود آورد : «آقاى محسن جوادى تلفن از شهرستان.» به سرعت خود را به تلفن رساندم.
صداى خواهرم را شناختم. در حالى که ناراحتى از صداى لرزانش مى‏باريد، گفت : داداش محسن، سلام، خودتى؟
سلام، آره خودمم. چه خبر؟ همه خوبن؟ مادر چطوره؟ حالش خوبه.
يکدفعه خواهرم به گريه افتاد. گفتم : چيزى شده؟ مادر طورى شده؟
آره. حالش يه دفعه خراب شد. تازه از بيمارستان برگشتم. اون اصرار کرد به تو خبرندم؛ امّا نتونستم. دکترها گفتن حالش بده شايد به عمل بکشه. تازه عملش.....
حرفش را قطع کردم و در حالى که بغض گلويم را فشار مى‏داد، گفتم : حتماً مى‏آم؛ امّا از امشب گذشته. اين‏جا داره برف مى‏باره. فردا حتماً راه مى‏افتم؛ بى‏خبرم نذار.
خدا حافظى کردم و گوشى را گذاشتم. احساس کردم، سالن تاريک‏تر و سردتر شده؛ تنها صدايى که در سالنِ خلوت به گوش مى‏رسيد، صداى گام‏هاى خودم بود. در حالى که اشک چشمم را پاک مى‏کردم، وارد خوابگاه شدم. سه نفر از دوستانم را ديدم که براى رفتن آماده مى‏شدند. قبل از اين‏که متوجه آمدن من شوند، با قيمانده اشکم را پاک کردم و گفتم : ببخشيد، تشريف مى‏بريد؟ سؤال بى‏موردى بود؛ ولى آن‏ها تنها افراد باقيمانده خوابگاه بودند و با رفتن‏شان تنهاى تنها مى‏شدم.
يکى از آن‏ها گفت : نه آقا محسن.
گفتم : پس کجا مى‏رين؟
يکى ديگر از آن‏ها گفت : شب چهارشنبه‏اس مى‏خوايم بريم جمکران.
عجب تصادفى! براى يک لحظه احساس کردم قرار است مريضى مادرم با حوادثى گره بخورد. حسى غريب به من مى‏گفت فرصت خوبى است. هم اظهار ارادت به امام زمانِ هم توسل جهت شفاى مادر. من اسم اين مسجد را خيلى شنيده بودم؛ ولى چيزى درباره‏اش نمى‏دانستم و هرگز آن‏جا را نديده بودم.
گفتم : تو اين هوا؟
يکى از آن‏ها در حالى که بند کفشش را محکم مى‏کرد، گفت :
در بيابان گر به شوق کعبه خواهى زد قدم
سر زنش‏ها گر کند خار مغيلان غم مخور
يکى از آن‏ها که خود را در آينه مرتب مى‏کرد، يکدفعه چشمش به چشمانم افتاد و گريه‏ام را دريافت. پرسيد : چيزى شده؟ نکنه از اين‏که تنها مى‏مونى ناراحتى؟!
گفتم : نه.
شانه‏اش را در جيب گذاشت و با من خدا حافظى کرد. مريضى مادرم، شدت بارش برف، تنهايى در خوابگاه و بالاخره حسى غريب مرا سمت جمکران مى‏خواند.
قبل از اين‏که سختى راه، سردى هوا و چيزهاى ديگر باعث ترديدم شوند، گفتم : اگه ممکنه يه دقه صبر کنين منم مى‏آم.
يکى از آن‏ها گفت : پس يا اللّه دير شد.
خود را به سرعت آماده کردم و همراه آن‏ها راه افتادم.
تقريباً تمام مسير تهران - قم برف مى‏باريد. شيشه‏هاى اتوبوس بخار گرفته بود و هواى داخل شرجى مى‏نمود. قسمتى از شيشه اتوبوس را پاک کردم و به بيرون نگريستم. چرا با اين مسائل کم‏تر آشنايى دارم. چرا اين چند سال اخير از خودم فاصله گرفته‏ام. اين پرسش‏ها رهايم نمى‏کرد.
غم عشقت بيابون پرورم کرد
هواى وصل بى‏بال و پرم کرد
به مو گفتى صبورى کن صبورى
صبورى طرفه خاکى بر سرم کرد
اين کلماتى بود که به زحمت از لابه‏لاى صداى ناهنجار اتوبوس به گوش مى‏رسيد. با خودم گفتم : اينا عجب حالى دارن.
بدون مقدمه، به دوستم گفت : اين مسجد چه جور جايى يه؟
خيلى نمى‏دونم؛ ولى شنيدم به دستور امام زمان (ع) ساخته شده؛ بر فرض هم اگه اين طور نباشه, الآن که محل خوبيه براي توسل به امام زمان (ع)
آنگاه سرش را زيرانداخت و چنين زمزمه کرد :
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويى
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويى
در صندلى فرو رفتم و مشغول تماشاى بارش برف شدم. لحظه‏اى بعد، اتوبوس ايستاد. شدت برف افق ديد را محدود کرده بود. از دور شعله آتشى به چشم مى‏خورد. اتوبوس آهسته حرکت مى‏کرد. يکدفعه همه با تعجب از روى صندلى‏ها بلند شدند؟ کنار جاده اتوبوسى واژگون شده بود. عجب صحنه‏اى. يکى از مسافران گفت : خدا کنه کسى طورى نشده باشه.
هنوز از صحنه تصادف فاصله نگرفته بوديم که پيرمردى با محاسن سفيد فرياد زد : براى سلامتى امام زمان صلوات. همه صلوات فرستادند.
براى سلامتى خودتون و آقاى راننده صلوات.
باز هم همه صلوات فرستادند. با خودم گفتم عجب آدمايى هستيم. وقتى تصادفى مى‏بينيم، به فکر سلامتى مى‏افتيم. در اين فکر بودم که دو مرتبه اتوبوس ترمز کرد. عوارضى قم رسيده بوديم. از دور گنبد طلايى حضرت معصومه)س( خودنمايى مى‏کرد. باديدن گنبد، همگى آهسته سلام دادند و ذکر گفتند.
پس از رسيدن به قم و رفتن به حرم و خواندن نماز مغرب و عشا، يکى از دوستان گفت : زود باشيد جمکران دير مى‏شه.
از قم تا جمکران خيلى طول نکشيد. چراغ‏هاى روشن اين مسجد که چون جزيره‏اى در دل اقيانوس مى‏نمود، از دور جلوه‏اى زيبا داشت. مناره‏هاى مسجد مانند دو دست سوى آسمان بلند شده بود و همگان را به سوى پروردگار سوق مى‏داد. همين که مسافران مسجد را ديدند، براى سلامتى امام زمان صلوات فرستادند. از هر گوشه ماشين صداى ذکر و صلوات شنيده مى‏شد. خيلى عجيب بود. اين همه آدم تو اين سرما براى چه جمع شده‏اند. در اين‏جا، از همه جاى ايران اتوبوس‏هايى ديده مى‏شد؛ اتوبوس‏هايى با پارچه نوشته‏هاى سبز و سفيد که مثل کشتى‏هاى کوچک و بزرگ کنار اين جزيره معنوى پهلو گرفته بودند. بى‏درنگ صحن مسجد را پشت سر گذاشتيم و وارد مسجد شديم. پيرمردى خوش سيما و نورانى پشت پيشخوان کفشدارى ايستاده بود. وقتى کفش‏هايم را به او دادم، با لبخندى مليح شماره‏اى را دو دستى به من داد و گفت : التماس دعا جَوون.
وارد مسجد که شدم ديگر احساس سرما نمى‏کردم، از دور محراب زيباى مسجد توجهم را جلب کرد. به فکر مادرم افتادم. ياد روزهايى که دستم را مى‏گرفت و به مسجد محله مى‏برد.
مسجد پر از جمعيت بود. در قسمت انتهايى جايى خالى يافتم. فکر مادرم از يک طرف و آشنا نبودن با اعمال مسجد از طرف ديگر، مرا بر آن داشت در آن گوشه خلوت بمانم تا دوستانم اعمالشان را انجام دهند. پس با آن‏ها خدا حافظى کردم. قرار گذاشتيم بعد از نماز صبح کنار جايگاه جمع آورى نذورات همديگر را ببينيم.
همان جا نشستم، زانو هايم را بغل گرفتم و در جمعيت خيره شدم. اکثراً تسبيح در دست داشتند و چيزى را تکرار مى‏کردند که بعداً فهميدم عبارت : «إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاکَ نَسْتَعِينُ» است. با خود فکر کردم چه حالى دارند اين‏ها، توى اين سرما اين همه راه آمده‏اند تا نماز بخوانند.
نگاهى به ساعت کردم. بيست دقيقه به يک نصف شب مانده بود. با خود گفتم : حالا کجا اذان صبح کجا. کى حال داره اين همه وقت بيدار باشه. سرم را روى زانو گذاشتم و در فکر مادرم فرو رفتم. وقتى پدرم به رحمت خدا رفت، او هم مادرم بود هم پدرم. اگر زحمت‏هاى او نبود من هرگز نمى‏توانستم به دانشگاه راه يابم.
در اين فکرها بودم که احساس کردم جوانى کنارم نشست و مهر و تسبيحش را روى زمين گذاشت. آهسته نگاهش کردم حدود 24 تا 25 ساله بود. از لباس و کيفش احتمال دادم دانشجو باشد. اول از نوع نماز و گريه‏اش ناراحت شدم و گفتم بعيد است بتوانم در کنارش استراحت کنم؛ ولى بعد با خودم گفتم : مگه خوابگاه اومدى؟ دو مرتبه به حال و هواى خودم برگشتم؛ ولى مخفيانه او را زير نظر داشتم. قبل از اين‏که نمازش را شروع کند، دو زانو نشست و اين کلمات را زمزمه مى‏کرد.
به هواى کوى تو آمدم که رها ز بند هوا شوم
به اميد روى تو آمدم که ز تو کامروا شوم
نه رها ز بند هوا شدم نه ز يار کامروا شدم
متحيرم به کجا شوم که دگر ز فکر رها شوم
کتابى در دستش بود ولى اين‏ها را از حفظ مى‏خواند. بعد نمازى مخصوص خواند. نماز اولش که تمام شد، تسبيح به دست گرفت و نمازى ديگر آغاز کرد. نمازش که تمام شد، سجده‏اى طولانى کرد.
با خود گفتم : حتماً مادر اين جوان هم بيمارستانه. خيلى بى‏تابى مى‏کرد. اشک‏هاى چشمش که روى فرش مسجد مى‏ريخت، نشان دهنده سوز و عشق‏اش بود.
گفتم : ببخشيد :...
او که نمى‏خواست اشک چشمش را ببينم، با دستش نيمى از صورتش را پوشاند و گفت : بفرماييد.
مادرتون مريضه.
نه، چطور مگه؟
حتماً پدرتون مريض شده.
نه عزيز من.
پس براى کى اين طور دعا مى‏کردين؟
براى سلامتى آقا.
با کمال شرمندگى بى‏معنا بودن پرسش هايم را دريافتم. گفتم : معذرت مى‏خوام، اولين باره مى‏آم اين‏جا؛ مى‏شه يه کم توضيح بدين.
دعا براى امام زمان يعنى چه؟ او که رو به قبله نشسته بود، به طرف من برگشت؛ چهار زانو نشست و گفت : دانشجويى؟ گفتم : بله.
منم دانشجوام اما دانشجوي علوم ديني. حتماً منظورت اينه که امام زمان چه احتياجى به دعاى ما داره؛ امام زمان احتياجى به دعاى مردم نداره؛ ولى مردم با دعا براى او نهايت عشق و علاقه خود شونو نشون مى‏دن. اين تنها يکى از وظيفه‏هاى شيعيان در برابر امام زمانه.
برا چى؟
اين‏که آن حضرت گردن ما حق داره نه تنها ما، که گردن همه هستى حق داره.
اين وظايفى که مى‏گى چيه؟
يکدفعه متوجه شدم بعضى از کسانى که کنار ما مشغول خواندن دعايند، به ما نگاه مى‏کنند. گويا به گفت و گوى ما در آن موقعيت اعتراض داشتند. کمى خود را به جوان نزديک کردم و آهسته‏تر گفتم : بفرماييد.
گفت : خوب معلومه ما خيلى وظيفه نسبت به امام زمان داريم. اولين و اصلى‏ترين وظيفه ما معرفت و شناخت امام زمانه. من با شنيدن اين جمله احساس خجالت کردم و سرم را زير انداختم. نشناختن امام زمان براى کسى که خودش را شيعه و پيرو او مى‏داند، راستى خجالت آور است. به خودم گفتم :اى بى‏معرفت!
وظيفه دوم اين‏که انتظار فرج و ظهور حضرت رو داشته باشه. در واقع اگه کسى خوب آن حضرت رو بشناسه، به هيچ‏کس دل نمى‏بنده و هميشه منتظرش مى‏مونه. ديگه اين‏که از دورى‏اش غمگين و ناراحته. وظيفه ديگه اينه که براى سلامتى‏اش دعا کنه. البتّه صدقه براى سلامتى حضرت، آثار عجيبى داره که من تجربه کردام.
يکدفعه به ياد مادرم افتادم در حالى که اشک در چشمانم حلقه زده بود، با خود گفتم : ممکنه امام زمان به من که دفعه اوّلمه اين‏جا اومدم توجّه کنه؟
جوان رو به من کرد، تغيير حالم را فهيمد و گفت : طورى شده؟
گفتم : نه.
گفت : ما حالا با هم دوستيم. اگر چيزى هس بگو، شايد کارى ازم بر بياد.
گفتم : چيزى نيست.
وقتى اصرار کرد، ناگزير داستان مريضى مادرم را شرح دادم. او براى سلامتى مادرم دعا کرد و گفت : وظيفه ديگر ما در برابر امام زمان اينه که به او احترام بگذاريم و مثلاً هر وقت اسمشو شنيديم، به احترامش از جا بلندبشيم.
البتّه وظايف زياده؛ ولى دو تاى ديگه بيش‏تر يادم نمى‏آد. يکى اين‏که آدم آماده حضور در محضراش بشه؛ يعنى خود سازى کنه و ديگه اين‏که بعد از خود سازى به اصلاح جامعه بپردازه. در غير اين صورت اگه بگه منتظرم، دروغ مى‏گه.
بعد من درباره مسجد و اعمالش پرسيدم. او با حوصله جواب داد. در پايان گفت : اگه نحوه خواندن نماز تحيت مسجد و نماز امام زمان)ع( رو فراموش کردى، درست روبه روت رو تابلويى که مى‏بينى نوشته شده.
احساس عجيبى داشتم. پرسيدم اهل همين شهريد؟
نه، براى تحصيل اين‏جام.
آدرس خوابگاه و شماره تلفنش را به من داد و من نيز که علاقه شديد به او پيدا کرده بودم، شماره تلفن و نشانى‏ام را به او دادم. با هم خدا حافظى کرديم و من به طرف يکى ازتابلوهايى که اعمال مسجد بر آن نوشته شده بود، حرکت کردم.
پس از خواندن دو رکعت نماز تحيت مسجد، به خواندن نماز امام زمان پرداختم. نورانيتى عجيب در خود احساس کردم. چنان انديشيدم که مادرم مواظب من است و راضى‏تر از هميشه مرا زير نظر دارد. بعد از پايان نماز گفتم : امام زمان، اولين باريه که اين‏جا مى‏آم؛ ولى خودم نيامدم.
تا که از جانب معشوق نباشد کششى
کوشش عاشق بى‏چاره به جايى نرسد
امشب از شما جز شفاى مادرم چيزى نمى‏خوام آخه اون همه چيز منه.
اندکى بعد با صداى قرائت قرآن متوجه شدم نزديک اذان صبح است. صف‏هاى نماز تشکيل شد. من نماز را به جماعت خواندم و خودم را سر قرار رساندم. بارش برف تمام شده بود؛ ولى سوز شديدى مى‏آمد. چشمم به صندوق صدقات افتاد. دستم را که از سرما باز نمى‏شد، داخل جيب بردم و مبلغى را بيرون آوردم. خواستم به نيت سلامتى مادرم بيندازم، يکدفعه به ياد صحبت‏هاى جوان افتادم و گفتم اين به نيت سلامتى امام زمان .بعد مبلغى ديگر بيرون آوردم و به نيت سلامتى مادرم به صندوق انداختم. در اين لحظه، صداى دوستانم مرا به خود آورد. يکى از آن‏ها که دست‏هايش را به هم مى‏ماليد و گرم مى‏کرد، گفت : بنازم، از کى تا حالا ما غريبه شديم. سرم را زير انداختم، فکر مادرم رهايم نمى‏کرد.
از در مسجد خارج نشده بوديم که رفقاى ما تعدادى از دوستانشان را ديدند. معلوم شد آن‏ها با هيأت آمده‏اند. پرسيديم جا داريد ما را هم ببرين.
گفتند : جا که هيچ، جون بخوايد. اتفاقاً ديشب بعضيا به خاطر برف جازدن و جا خالى زياد داريم.
سوار ماشين شديم. همه‏اش در فکر حرف‏هاى آن جوان بودم. احساس سبکى عجيبى مى‏کردم. تقريباً تمام راه را در خواب بودم. مثل اين‏که چند لحظه نگذشته بود که دوستان بيدارم کردند و گفتند رسيديم. هنوز داخل خوابگاه نشده بودم که صداى بلندگوى سالن مرا فراخواند. تمام وجودم لرزيد. مادرم! يا امام زمان، اين موقع صبح...! به سرعت خودم را به تلفن رساندم. خواهرم بود. قلبم چون گنجشکى اسير مى‏تپيد. خواهرم با خوشحالى گفت : الو، محسن خودتى؟
آره، چى شده؟ مادر چطوره؟ اين موقع صبح؟
ترسيدم راه بيفتى بياى. مى‏خواستم بگم سحر بعد از نماز صبح حال مادر به کلى تغيير کرد. الان کنار منه مى‏خواى بااو حرف بزنى؟ - آره، آره، گوشى رو بهش بده.
بعد صداى مادر را شنيدم : عزيزم، حالت خوب است؟
بى‏اختيار گريه‏ام گرفت، گفتم : مادر خوبى؟
گفت : آره عزيزم، الحمدلله.
مادرم در حالى که صدايش مى‏لرزيد گفت : عزيزم، ديشب کجا بودى؟
بعد گريه افتاد و ادامه داد، راست بگو ديشب کجا بودى؟
اشکم را پاک کردم و گفتم : خدمت آقا.
و ديگر گريه امانمان نداد نه من را و نه مادر را... .

porseman2.parsiblog.com

 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما