باي بسم الله... مي گو با ذوق و دل آگاه: الله ، الله ، الله ، الله
آداب تسبيح حضرت حق؟ هر کس به زباني ، صفت حمد تو گويد بلبل به غزلخواني و قمري به ترانه
جناب شيخ بهايي کيست؟ گوهر يکتاي بحر دودمان دانشم ليکن از ننگ سرافرازي ، لقب گم کرده اي
محل تولد؟ اين وطن ، مصر و عراق و شام نيست اين وطن ، شهري ست کان را نام نيست
تحصيلات؟ بگذر زعلم رسمي ، که تمام قيل و قال است من و درس عشق اي دل ، که تمام وجد و حال است
در مکتب عشق ، در چه کلاسي نشسته ايد؟ طفل ابجدخوان عشقم ، با وجود آن که هست صد چو فرهاد و چو مجنون ، طفل ابجدخوان من
چرا از درس و مدرسه ، خاطره خوشي نداريد؟ يک چند، در اين مدرسه ها گرديدم از اهل کمال ، نکته ها پرسيدم يک مساله اي که بوي عشق آيد از آن در عمر خود از مدرسي نشنيدم
با اين حساب ، بايد جوياي چه علمي باشيم؟ علمي بطلب که کتابي نيست يعني ذوقي است ، خطابي نيست علمي بطلب که جدالي نيست حالي است تمام و مقالي نيست علمي که دهد به تو جان نو علم عشق است ، ز من بشنو
به نظر شما حکمت چيست؟ چيست حکمت؟ طاير قدسي شدن سير کردن در وجود خويشتن ظلمت تن طي نمودن ، بعد از آن خويش را بردن سوي انوار جان
چند سوال خصوصي: خودتان را چگونه آدمي مي شناسيد؟ بهايي گرچه مي آيد ز کعبه همان دردي کش زناربند است
قدر و قيمت شما؟ تو قدر من نشناسي ، مرا به کم مفروش بهايي ام من و باشد بهاي من بسيار
اگر با ديوان شما فال بگيريم؟ در فال ما نيايد، جز عاشقي و مستي در کار ما بهايي کرد استخاره صد بار
جواني خود را چگونه گذرانديد؟ عهد جواني گذشت ، در غم بود و نبود نوبت پيري رسيد، صد غم ديگر فزود
شکسته نفسي؟! تا خرمن عمر بود، در خواب بدم بيدار کنون شدم که کاهي بنماند
سجاده اي که شما بر آن نماز مي خوانيد؟ پودش ، همگي ز تار چنگ است تارش ، همگي ز پود زنار!
اگر کسي پشت سر شما بد بگويد؟! عادت ما نيست ، رنجيدن زکس ور بيازارد، نگوييمش به کس ور برآرد دود از بنياد ما آه آتش بار نايد ياد ما
اين از بزرگواري شماست ، ولي اگر بخواهيد مقابله به مثل کنيد؟ ورنه ما شوريدگان در يک سجود بيخ ظالم را براندازيم ، زود
به نظر شما «توفيق الهي» شامل حال چه کساني مي شود؟ هر که را توفيق حق آمد دليل عزلتي بگزيد و رست از قال و قيل
تعريف شما از زهد؟ زهد چه؟ تجريد قلب از حب غير تا تعلق نايدت مانع ز سير
حکايت مسلماني ما؟ ما با مي و مينا، سر تقوا داريم دنياطلبيم و ميل عقبي داريم
با اصحاب ريا و نفاق؟ زين ردا و جبه ات ، اي کج نهاد اين دو بيت از مثنوي ، آمد به ياد: ظاهرت چون گور کافر پر حلل وز درون ، قهر خدا عزوجل از برون ، طعنه زني بر بايزيد وز درونت ، ننگ مي دارد يزيد
صراط مستقيم؟ ظاهر و باطن يکي بايد، يکي تا بيابي راه حق را، اندکي
يکي از نشانه هاي انسان مومن؟ چون رسد وقت نماز، از جا جهد ترک صحبت کرده ، شغل از کف نهد فرق «حاجي» با عارفي همچون شما؟ او خانه همي جويد و من صاحب خانه
شرط وصل دوست؟ يک گل ز وصل دوست ، کسي بو نمي کند تا هر چه غير اوست ، به يک سو نمي کند
نشانه تيزهوشي؟ به عالم هر دلي کاو هوشمند است به زنجير جنون عشق ، بند است
حاضرجوابي؟ طمع وصال گفتي ، که به کيش ما حرام است تو بگو که خون عاشق ، به کدام دين حلال است؟!
آب در خوابگه مورچگان؟ اي زاهد خودنماي سجاده به دوش ديگر پي نام و ننگ ، بيهوده مکوش ستاري او چو گشت در عالم فاش پنهان چه خوري باده؟ برو فاش بنوش
دم خروس يا قسم حضرت عباس؟! دعوي زهد از براي عز و جاه؟ لاف تقوي ، از پي تعظيم شاه؟ با همه خودبيني و کبر و مني لاف تقوا و عدالت مي زني؟!
مسلمان واقعي؟ زاهدي به ميخانه ، سرخ رو زمي ديدم گفتمش: مبارک باد بر تو اين مسلماني
هبوط به روايت شما؟ جد تو آدم ، بهشتش جاي بود قدسيان کردند پيش او سجود يک گنه چون کرد، گفتندش: تمام مذنبي ، مذنب ، برو بيرون خرام
راز خوشبختي؟ گر همي خواهي حيات و عيش خوش گاو نفس خويش را اول بکش
ترجمه منظوم اين حديث نبوي: «حب الدنيا راس کل خطيئه»؟ حب دنيا هست راس هر خطا از خطا کي مي شود ايمان عطا
با دنياطلبان؟ تا کي اي عندليب عالم قدس مايل دام و عاشق قفسي؟!
سرنوشت تلخ انسان؟ مرغ بهشت بودم و قهقهه بر فرشته زن از پي صيد پشه اي ، هم تک سگ مگس شدم!
با اصحاب عافيت؟ نه بر دل تو را از غم دوست ، دردي نه بر چهره از خاک آن کوي ، گردي
دعوت به ساده زيستي؟ گر نباشد جامه اطلس تو را کهنه دلقي ، ساتر تن ، بس تو را ور نباشد مشربه از زر ناب با کف خود مي تواني آب خورد ور نباشد مرکب زرين لگام مي تواني زد به پاي خويش گام ور نباشد فرش ابريشم طراز با حصير کهنه مسجد بساز
تجملات و تشريفات؟ عاقبت سازد تو را از دين بري اين خودآرايي و اين تن پروري
نان و حلوا؟ نان و حلوا چيست؟ جاه و مال تو باغ و راغ و حشمت و اقبال تو نان و حلوا چيست؟ اين طول امل وين غرور نفس و علم بي عمل
با آنان که بت علم را مي پرستند؟! شراب عشق مي سازد تو را از سر کار آگه نه تدقيقات مشايي ، نه تحقيقات اشراقي
نقد مدرک گرايي؟ نقد دل خود بهايي آخر سره کرد در مجلس عشق ، عقل را مسخره کرد اوراق کتابهاي علم رسمي از هم بدريد و کاغذ پنجره کرد
سر مگو؟ در گوش اهل مدرسه ، يارب ! بهايي شب چه گفت؟ کامروز آن بيچارگان ، اوراق خود را سوختند
قرائتي عارفانه از دين و دينداري؟ در ميکده دوش ، زاهدي ديدم مست تسبيح به گردن و صراحي در دست گفتم: زچه در ميکده جا کردي ، گفت: از ميکده هم به سوي حق راهي هست
نهي از منکر؟ تا چند به عيب ديگران درنگري يک بار به عيب خود نگاهي مي کن صد بار اگر توبه شکستي باز آ... صد بار عروس توبه را بستي عقد نايافته کام از او، طلاقش دادي
اين يا آن؟! زاهد نکند گنه ، که قهاري تو ما غرق گناهيم ، که غفاري تو او قهارت خواند و ما غفارت آيا به کدام نام ، خوش داري تو؟!
آخر لوطي گري؟ مي خواست دلت که بي دل و دين باشم باز آي ، چنان شدم که دل مي خواهد
خودستايي عارفانه؟! من آينه طلعت معشوق وجودم از عکس رخش مظهر انوار شهودم ابليس نشد ساجد و مردود ابد شد آن دم که ملايک همه کردند سجودم
سرنخ؟! منصب دنياست ، اي نيکونهاد آن که داده خرمن دينت به باد
معني «توکلت علي الله»؟ لطف داني آنچه آيد از خدا خواه ذل و فقد، خواه عز و غنا
با فرصت طلباني که ادعا مي کنند با امام زمان عج ارتباط دارند؟ چند بگشايي سر انبان لاف؟ چند پيمايي گزاف اندر گزاف؟ تو نپنداري کزين لاف و دروغ هرگز افتد نان تلبيست به دوغ؟ خرده بينانند در عالم بسي واقفند از کار و بار هر کسي
از دوستي با چه کسي بايد پرهيز کرد؟ آن که از خوف خدا دورت کند آن که از راه هدي دورت کند با جماعت نزول خوار؟ چند مال شبهه ناک آري به کف؟ تا که باشي نرم پوش و خوش علف
با آنان که در چنگ هيولاي مواد مخدر گرفتارند؟ بر سر اين زهر، روزان و شبان چند خواهي بود، لرزان و تپان؟ آن که هر ساعت نهان از خاص و عالم کاسه زهرت فروريزد به کام
شکايت از روزگار؟ از آب و هواي دهر، سبحان الله هر تخم وفا که کاشتم ، دشمن رست
از ماست که بر ماست...؟ بيگانه به بيگانه ندارد کاري خويش است که در پي شکست خويش است
چيستان؟ بي عوض ، داني چه باشد در جهان؟ عمر باشد، عمر، قدر آن بدان
کاريکاتور؟ بت در بغل و به سجده پيشاني ما کافر زده خنده بر مسلماني ما
فرداي محشر...؟ سنگي که سجده گاه نماز رياي ماست ترسم که در ترازوي اعمال ما نهند
کربلاي معلي؟ پس از مردن ، غباري زان سر کوي به جاي سدر و کافورم ، پسند است
راز و نيازي با امام رضا (ع)؟ من اينجا غريب و تو شاه غريبان به حال غريب خود از لطف بنگر
قصه عشق؟ تو قصه عاشقان ، همي کم شنوي بشنو، بشنو که قصه شان خوش باشد
سوال بهاري؟ اي نسيم صبح ، خوشبو مي رسي از کدامين منزل و کو مي رسي؟
داستانک؟ فصاد، به قصد آن که بردارد خون مي خواست که نشتري زند بر مجنون مجنون بگريست ، گفت: زان مي ترسم کايد ز دل خود غم ليلي بيرون
شکسته اش قيمتي تر است؟ هر شيشه که بشکند، ندارد قيمت جز شيشه دل که قيمتش افزايد
سينه خالي از عشق؟ سينه خالي ز مهر گلرخان کهنه انباني بود پر استخوان سينه گر خالي ز معشوقي بود سينه نبود، کهنه صندوقي بود
يک خاطره عاشقانه؟ فرخنده شبي بود که آن دلبر مست آمد ز پي غارت دل ، تيغ به دست غارت زده ام ديد و خجل گشت ، دمي با من ز پي رفع خجالت بنشست
شرط سلوک عاشقانه؟ تا نسازي بر خود آسايش حرام کي تواني زد به راه عشق ، گام؟
خطاب به اساتيد دانشگاه ها؟ اي مدرس! درس عشقي هم بگوي
پريشاني به توان دو؟! زلف و کاکل او را چون به ياد مي آرم مي نهم پريشاني بر سر پريشاني
گلايه از يار؟ بي وفا نگار من ، مي کند به کار من خنده هاي زير لب ، عشوه هاي پنهاني
ديدني ها؟! تا سرو قباپوش تو را ديده ام امروز در پيرهن از ذوق نگنجيده ام امروز
در کيش عشقبازان...؟ در کيش عشقبازان ، راحت روا نباشد اي ديده اشک مي ريز، اي سينه ، باش افگار
خانه دوست کجاست؟ بلبل به چمن ، زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار نهان ديد عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد
شکست شيرين؟! دين و دل به يک ديدن ، باختيم و خرسنديم در قمار عشق اي دل ، کي بود پشيماني؟
نشانه عاشق صادق؟ ما ز دوست غير از دوست ، مقصدي نمي خواهيم حور و جنت اي زاهد! بر تو باد ارزاني
چهارشنبه سوري عارفانه؟! بهايي! خرقه خود را، مگر آتش زدي ، کامشب جهان پر شد ز دود کفر و سالوسي و زراقي!
هر آن کس عاشق است ، از جان نترسد...؟ بهر امتحان اي دوست ، گر طلب کني جان را آن چنان برافشانم ، کز طلب خجل ماني
معامله پاياپاي؟! اي عاشق خام! از خدا دوري تو ما با تو چه کوشيم؟ که معذوري تو تو طاعت حق کني به اميد بهشت رو، رو، تو نه عاشقي ، که فردوري تو
کار دنيا هميشه برعکس است! تمام عمر، با اسلام ، در دادوستد بودم کنون مي ميرم و از من ، بت و زنار مي ماند!
دل کلنگي؟! خانه دل ما را، از کرم عمارت کن پيش از آن که اين خانه ، رو نهد به ويراني
اگر بخواهيد خودتان را نصيحت کنيد؟ بهايي! دل از آرزوها بشو
پيش از خداحافظي؟ ساقيا! بده جامي ، زان شراب روحاني تا دمي برآسايم ، زين حجاب جسماني
جناب شيخ ! اگر ممکن است به عنوان حسن ختام و براي تجديد خاطره ، قسمتي از مخمس معروفتان را براي ما بخوانيد، بسم الله؟ تا کي به تمناي وصال تو يگانه اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه خواهد به سرآيد شب هجران تو يا نه؟ اي تير غمت را دل عشاق نشانه جمعي به تو مشغول و تو فارغ ز ميانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت ، راکع و ساجد در ميکده ، رهبانم و در صومعه ، عابد گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد يعني که تو را مي طلبم ، خانه به خانه
هر در که زنم ، صاحب آن خانه تويي ، تو هر جا که روم ، پرتو کاشانه تويي ، تو در ميکده و دير که جانانه تويي ، تو مقصود من از کعبه و بتخانه تويي ، تو مقصود تويي ، کعبه و بتخانه بهانه
|