تك درخت
داستان كوتاه
سيمين با سيني از آشپزخانه بيرون آمد. ملوك خانم و يوسف توي هال رو به روي هم نشسته بودند. صداي خنده نامفهوم كودكي از يكي از اتاقها مي آمد.
سيمين با قدمهاي كشدار راه مي رفت. چادرش را روي سر محكم كرد. پاهايش ذق ذق مي كرد. از خانه بيرون آمد. كوچه خلوت بود. هميشه موقع خلوتي كوچه بيرون مي آمد، نمي خواست كسي را ببيند. از جلوي خانه «حقي» گذشت. صداي آرام زنانه اي شنيده مي شد.
از قنادي كه بيرون آمد غروب شده بود. چادرش را پوشيد. هنوز دستهايش بوي شيريني و عطر گلاب مي داد. نسيم تابستاني توي صورتش پخش مي شد. دلش مي خواست پياده برود. دو خيابان، صد خيابان يا تا آخر دنيا. دلش مي خواست برود. برود بازار، برود حسينيه حضرت زهرا(س).
مهشيد شريف نيا / قدس شماره 5445