او بیشتر به فرقۀ «صوفیه» منسوب است و البته خود علمای «صوفیّه» نظر گاههای مختلفی دربارۀ او دارند و بعضی آن را خارج از گروه خود دانسته و آن را به «تشیّع» نسبت می دهند. از اعترافات او در دادگاه «مقتدر» بر می آید که او مذهب اهل تسن را قبول داشته و شیعه نبوده است. اینکه بعضی از علماء از جمله شیخ طوسی او جزء مدّعیان دروغین نیابت شمرده است، به این معنی نیست که وی مذهب تشیّع و تشکیلات وکالت و سفارت را قبول داشته باشد، بلکه روش ایشان این بود که با هر قومی و گروهی بر حسب عقاید و اعتقادات خود آنها بر خورد می نمود و لذا برای نفوذ در میان شیعیان، از عقاید آنها به تشکیلات نیابت استفاده کرده و خواسته از آن طریق در آنها نفوذ داشته باشد. پس، بر فرض قبول ادّعای نیابت دروغین وی، ملازم با محسوب کردن وی از گروه شیعیان نیست.
واضح بودن بطلان ادّعای دروغین وی از جمله کسانی که در غیبت صغری از روی کذب و افترا ادّعای نیابت و سفارت (نایب بودن امام زمان (عجلالله تعالي فرجه الشريف)) نمودند و توقیع شریف به لعن و برائت از ایشان بیرون آمدف حسین بن منصور حلاّج بود.1 در توقیعات وارده در لعن مدّعیان دروغین، تصریح به اسم وی نشده است و خود مؤلف هم در پاورقی همان کتاب این مطلب را توضیح داده است. انحراف و کجزوی وی به قدری در نزد شیعیان روشن بوده که احتیاجی نبوده توقیعی در لعن او صادر شود. موازین شرعی و قواعد اسلامی در دسترس دوستداران اهل بیت بوده و آنها با موازین آشنایی کامل داشتند، لذا دربارۀ انحراف وی شک و تردید وجود نداشت.2
رسوا شدن حسین بن منصور توسط ابوسهل نوبختی وقتی که حسین بن منصور وارد بغداد شد، فعالیت خود را در جهت جلب شیعیان به سوی خویش شروع نمود و اوّلین اقدام خود را متوجّه ابوسهل بن اسماعیل بن علی نوبختی، که یکی از علمای بزرگ آن دوره بود و با حسن بن روح نیز نسبت داشت، ساخت، تا با جذب ایشان، دیگران نیز از وی پیروی کنند، بین او و ابوسهل دو مناظره رخ داده است که ما آنها را بیان می کنیم. بونصر هبه الله، دختران ام کلثوم و دختر محمّد بن عثمان، می گوید: «چون خداوند خواست اعمال «حلاّج» را آشکار سازد و او را رسوا گرداند، این طور پیشامد کرد که «حلاج» خیال کند ابوسهل بن اسماعیل بن علی نوبختی (رضی) هم، از کسانی است که فریب او را می خورد و نیرنگ و ی در او مؤثر واقع می شود؛ لذا شخصی را نزد وی فرستاد و او را به اطاعت خویش دعوت نمود. او با کمال نادانی چنین پنداشته بود که ابوسهل هم در این خصوص مانند سایر افراد ضعیف الایمان است و فریفتۀ وی می شود. از این رو، پیوسته او را به سوی خود دعوت می کرد و به آرامی نیرنگهای خود را برای خلب وی به رخ او می کشید، زیرا موقعیت علم و ادب ابوسهل در میان مردم مشهور بود. حلاّج در نامه های خود به ابوسهل می نوشت: «انی وکیل صاحب الزمان (عجلالله تعالي فرجه الشريف)): من وکیل و نایب صاحب الزمان (عجلالله تعالي فرجه الشريف) هستم». او نخست با این مطلب، می خواست ابوسهل را به سوی خود بکشاند، سپس ادّعای خود را بالاتر برد و نوشت که: من مأمورم به تو بنویسم که هر گونه نصرت و یاری خواسته باشی برای تو آشکار سازم تا قلب تو قوّت گیرد و در نیابت من تردید نکنی. ابوسهل هم به وی پیغام داد که من در مقابل آن همه معجزات و کرامات که از تو به ظهور رسیده، فقط موضوع مختصری پشنهاد کرده و از تو می خواهم! و آن این است که: من مردی زن دوست هستم و مایل به معاشرت با آنها می باشم. چندین کنیز دارم که پیری مرا از نزدیکی با ایشان دور کرده است و ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگذارم و متحمل رنج زیاد شوم تا موهای سفیدم را بپوشاند. و گرنه کنیزان خواهند فهمید که من پیر شده ام و به من رغبت نشان نخواهند داد و نزدیکی ما به دوری مبدّل خواهد شد و وصال ما به جدایی می کشد. لذا از تو می خواهم کاری کنی که مرا از حنا بستن نی نیاز نمایی و زحمت آن را از من بر طرف سازی و موی ریشم را سیاه گردانی. اگر چنین کنی، گفته هایت را اطاعت می کنم و از تو می پذیرم و به طریقه تو می گروم؛ زیرا که این معنی موجب بصیرت من می شود و از کمک تو دریغ نخواهم داشت! چون حلاّج سخن او را شنید و نتیجه حیله ها و جواب خود را چنین شنید، دانست در نامه های خود که پر از ادّعا و اظهار کرامات و معجزء بوده، خطا کرده و طریقۀ خود را به نادانی به رخ او کشیده است. لذا جواب ابوسهل را نداد و دیگر کسی نزد وی روانه نکرد. ابوسهل هم این ماجرا را حادثه ای خو ش و باعث تفریح و خنده قرار داده بود و نزد همه کس بازگو می کرد و حلاّج را مسخره می نمود. و این موضوع نزد بزرگ و کوچک مشهور شد و همین امر باعث گردید که کار حلاّج بر ملا گردد و مردم از اطراف وی پراکنده شود.3 جماعتی از پیروان حاهل حلاّج، چنین عقیده داشتند که او از نظر ایشان غایب می شود و اندکی بعد، از هوا آشکار می گردد. روزی حلاّج در بین جمعیتی که ابوسهل نوبختی نیز در میان ایشان بود، دست خود را حرکت داده از آن مقداری درهم در جمع مردم پراکنده و پخش کرد. ابوسهل، حلاّج را مخاطب ساخته گفت: از این کار در گذر و به من درهمی بده که بر آن نام تو و پدرت نقش باشد تا من و خلق کثیری که با من هستند به تو ایمان آوریم. حلاّج گفت: من چگونه چیزی را که ساخته نشده، به تو نشان بدهم. ابوسهل گفت: کسی که چیز غیر حاضر می کند باید به ساختن چیز ساخته نشده نیز قادر باشد.4
برخورد قاطعانهّ پدر مرحوم صدوق (رحمتالله عليه) با حسین بن منصور حسین بن علی بن بابویه (برادر شیخ صدوق) نقل می کند: «حسین بن منصور حلاّج به قم آمد و نامه ای بهب خویشاوندان ابولحسن (علی بن بابویه پدر راوی صدوق) نوشت و آنها و ابوالحسن را به سوی خود دعوت نمود و گفت: «انا رسول الامام و وکیله: من فرستاده امام زمان (عجلالله تعالي فرجه الشريف) و وکیل او هستم». چون نامۀ به دست پدرم رسید، آن را پاره کرد و به آورندۀ نامه فرمود: چه چیزی تو را به نادانی واداشته است؟ آورندۀ نامه که گمان می کنم گفت: پسر عمّه یا پسر عموی حلاّج هستم به پدرم گفت: حلاّج نامه ای به ما نوشته و ما را دعوت کرده است، چرا نامه او را پاره کردی؟ حضار به وی خندیدند و او را مسخره کردند، بعد پدرم برخاست و در حالی که جماعتی از اصحاب و غلامانش همراه او بودند، به حجرۀ تجارت خود رفت. موقعی که به در خانه ای رسید که حجره اش (مغازه اش) در آنجا واقع بود، کسانی که آنجا نشسته بودند، به احترام وی برخاستند، فقط یک نفر که پدرم او را نمی شناخت از جا بلند نشد. موقعی که پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خویش را، چنان که معمول تجّار است در آورد؛ رو کرد به جانب شخصی که حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت: مرد ناشناس که شنید از هویت وی سؤال می کند، بلند شد و نزد پدرم آمد و گفت: با اینکه من حاضر هستم، احوال مرا از دیگری می پرسی؟ پدرم فرمود: ای مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتی تو نامۀ مرا پاره کردی من می دیم. پدرم فرمود: تو پسر حلاّج هستی؟ خدا تو را لعنت کند، ادّعای اظهار معجزه می کنی؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: پاها و گردان او را بگیر و از خانه بیرون کن... از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم.5 از این حدیث معلوم می شود که انحراف حسین بن منصور حلاّج، در پیش علی بن بابویه قمی در نزد اهالی قم روشن بود؛ لذا بدون امتحان و آزمایش او را از قم اخراج نمود و کسی اعتراض ننمود ولیکن در بغداد پیروانی و مریدانی داشته و به خاطر همان، ابوسهل او را با آن کیفیت رسوا نمود تا اطرافیان او پراکنده شوند. در اینجا آن مقداری از شرح حال او که مربوط به ادّعای نیابت بود، بیان کردیم ولیکن برای بصیرت بیشتر از احوالات او به کوشه هایی از زندگانی او اشاره می کنیم.
خلاصه ای از زندگانی و کیفیت مرگ او در تاریخ «الکامل» حسین بن منصور کنیه اش «ابومغیث» یا «ابوغیث» است. در اصل مجوس بوده و از مردم بیضاء فارس می باشد.6 و در واسط عراق، نشوو نمّو کرده است و بعداً وارد بغداد و مکه شده است.7 حلاّج در آغاز صوفی و پارسا و مدّعی کرامات بود. میوه زمستان را در تابستان و میوه تابستان را در زمستان به مردم می داد و دست خود را به هوا می برد و آن را پر از طلا بر می گردانید که هر سکه «هوالله احد» نقش شده بود و او ادّعا می کرد که آن سکه، قدرت خداوند است. او به مردم می گفت که در خانه خود چه کارهایی کرده اند و چه چیزی خورده ند و نیّات نهانی آنها را آشکار می گفت و رازشان را ابراز می کرد.8 مردم [در اوایل] به او گرویدند و سخت مفتون و مشغول شدند و گفته که [خداوند] در او حلول کرده؛ بالجمله بیشتر مردم دربارۀ او مانند میسح عقاید مختلفی یافتند. بعضی می گفتند: در او جزیی از خداوند حلول کرده است و او باید خدا باشد. و جمعی گفتند: او ولی خدا است و هر چه از او دیده می شود معجزات و کرامات مردم پرهیزکار و پاک سرشت است. گروهی می گفتند: او شعبده باز وجادوگر و فریبنده و دروغگوست. او تسخیر جن دارد و اجنّه هر چه که می خواهد به او می دهند، از جمله میوه در غیر فصل خود. او از خراسان به عراق آمد و از آنجا به مکه رفت و مدت یک سال در آنجا زیر آسمان، بدون استفاده از سقف، سرپوش و سایۀ چتر اعتکاف کرد. او تمام عمر خود را روزه می گرفت و چون شب می رسید، خادم برای او یک کوزه آب و یک قرص نان می آورد و او از قرص نان، یک لقمه گاز می گرفت و باقی را پس می داد که از سحر تا آخر روز، روزی او همان بود. در آن هنگام، رئیس صوفیان در مکه «عبدالله مغربی» بود. او مریدان و یاران خود را همراه خود برای زیارت حلاّج برد. او را در محل ندید؛ به او گفته شد ک حلاٌج به کوه «ابوقبیس» رفته، او هم به آن کوه رفت و حلاّج را به حال سر برهنه نشسته بر روی پاره سنگ، در حالی که عراق از سر و روی او به زمین می ریخت، دید. عبدالله مغربی به حلاّج چیزی نگفت و به اتباع و یاران خود گفت: این مرد برای صبر تمرین می کند و چگونه بر قضا و قدر خدا بردباری نماید، ولی خداوند او را به دردی مبتلا خواهد کرد که صبر و توانایی او از تحمّل آن، عاجز خواهد شد. و بعداً حسین بن منصور به بغداد برگشت.9
علت و کیفیت قتل وی برای حامدبن عباس وزیر (مقتدر) نقل کردند که او (حلاج) مرده را زنده می کند و چند مرده را احیا کرده و مردم نیز به خدمت او کمر بسته و هر چه که می خواهد حاضر می کنند و او را بر تمام یاران خلیفه مقدّم داشته و نصر حاجب هم به او گرویده است. حامد از «مقتدر بالله» در خواست کرد که حلاّج و اتباع او را به وی واگذار کند، نصر حاجب از او دفاع کرد و سودی نبجشید، مقتدر دستور داد آنها را تسلیم وزیر نمایند.10 او را گرفتند و نزد وزیر بردند. مردی هم به نام شمری، به اضافه دیگران که معتقد بودند که او خداست، همراه او بودند. وزیر آنها بازپرسی کرد. همه اعتراف کردند که برای آنها ثابت شده که او (حلاّج) خداست و او مرده ها را زنده می کند؛ آنها با حلاّج روبرو شدند و به معتقدات خود اعتراف نمودند. ولی خود حلاّج انکار کرد و گفت: معاذالله (پناه خدا) که من ادّعای خداوند با پیغمبری کنم، ولی من مردی خداپرست هستم که خدای عزّوجل را می پرستم. حامد (وزیر) قاضی ابوعمرو وقاضی ابوجعفر بن بهلول و گروهی از بزرگان فقهاء و عده ای شهود احضار نمود و از آنها فتوی خواست. آنها گفتند: نمی توان فتوی داد؛ مگر اینکه برای ما ثابت و مسلم شود که قتل او واجب است و قول دیگران دربارۀ او مقبول نمی باشد وباید حجت و برهان در کار باشد یا او اقرار کند. حامد هم گاه گاه حلاّج را برای بازپرسی در مجلس (فقهاء) حاضر می کرد ولی در استنطاق او چیزی که بر خلاف شریعت مطره باشد، بروز نمی کرد. مدتی طول کشید و وزیر در کار حلاّج می کوشید، و در ضمن، داستانهایی میان هر دو جریان داشت. در آخر کار حامد، کتابی از حلاّج به دست آورد که در آن نوشته شده بود: اگر انسان بخواهد بری ادای فریضه حج برود وبرای او میسر نشود، می تواند محلّی در خانه خود اختصاص دهد، که آن محل، از تمام پلیدیهای پاک باشد و هنگام حج در آن محل طواف کند و آن را مانند کعبه بداند. پس از آن، سی یتیم حاضر کند و بهتر طعام را به آنها بدهد و آنها را در همان محل پذیرایی کند و خود شخصاً به خدمت آنها کمر بندند و لباس نو بپوشاند و به هر یکی، هفت درهم بدهد، اگر چنین کند مثل اینکه کعبه را زیارت کرده است [کعبه چه روی برو دلی را دست آر].. چون آن کتاب را برای وزیر خواندند، قاضی ابو عمرو شنید و به حلاًج گفت: این را از کجا آورده ای؟ حلاّج گفت: این را از کتاب «خلاص» حسن بصری اقتباس کرده ام. قاضی گفت: دروغ گفتی که خونت مباح است. ما کتاب حسن بصری را در مکّه خواندیم و در آن چنین چیزی ندیدیم. چون وزیر شنید که قاضی گفت: خونت مباح است (حلال الدّم) قاضی گفت: آنچه گفتی باید بنویسی. ابو عمرو تعلّل کرد، ولی حامد او را ملزم نمود که بنویسد. او نوشت که خونش مباح است و هر که در آن مجلس بود، نوشت و گواهی داد. چون حلاّج آن را بشیند گفت: «ما یحل لکم دم و اعتقادی الاسلام و مذهبی السنه: خون من برای شما حلال نیست، و حال این که من به اسلام معتقدم و سنّی هم هستم.» من در این اعتقاد چندین کتاب دارم؛ الله الله خون مرا بریزید. مردم هم پراکنده شدند. وزیر هم به خلیفه نوشت و اجازۀ قتل او را خواست. فتاوای فقهاء را هم، برای خلیفه فرستاد و خلیفه اجازه قتل او را داد. وزیر، حلاّج را به رئیس پلیس (شرطه) سپرد و او هزار تازیانه به حلاّج زد. حلاج چیزی نگفت و آهی نکشید. پس از آن یک دست و یک پا ی او را برید و باز دست و پای دیگرش را قطع کرد و کشت11 و به آتش افکند تا سوخت و خاکسترش را به دجله انداخت.12 ولی سرش را در میدان بغداد آویختند. پس از آن، پسرش را به خراسان فرستادند؛ زیرا وی در خراسان پیروانی داشت. اتباع و معتقدین او گفتند: او کشته نشده بلکه تصور کشته شدنش رفت و او زنده است و پس او چهل روز باز خواهد گشت. بعضی از پیروان او ادّعای کردند که او را سوار الاغ دیدند که راه نهروان را طی می کرد و می گفت: اینها حیوان و نادان می باشد که گمان می برد بر من تازیانه نواخته و کشته شده ام.13
پی نوشت ها: . تتمه المنتهی، ص284. 2 . تاریخ الیبغه الصغرّی، ج2، ص532. 3 . الغیبه، ص 401، بحارالانوار، ج51، ص369. 4 . صله عریب، ص 92-95، به نقل از خاندان نوبختی، ص115. 5 . الغیبه، ص402، بحارالانوار، ج51، ص370. 6 . ابن ندیم در کتاب «فهرست» می نویسد: «در محلّ اقامتگاه ایشان اختلاف است بعضی او را از نیشابور خراسان می دانند و گروه دیگر از «مرو» و گفته شده او از طالقان است و بعضی اصحاب او گفته اند که ایشان از «ری» می باشد و گروهی نیز او را از «بال» می دانند. اینکه او اصالتاً کجایی است قطعی نیست.» 7 . البدایه و النهایه، ج11، ص 141، الفخری، ص260. 8 . همۀ این کارها از روی حیله و فریب بوده است و با استفاده از ساده لوحی مردم. برای روشن شدن حیله های او به البدایه و النهایه، ج11، ص 145 مراجعه شود. 9 . الکامل فی التاریخ، ج8، ص126. کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران ترجمۀ الکامل، ج13، ص168. 10 . وقتیکه حلاج دستگیر شد، تسلیم ابوالحسن علی بن عیسی گردید، وقتی که علی بن عیسی با او مناظره نمود، فهمید که از جهت فهم قرآن و حدیث و فقه و شعر و علوم عربی در حدّ صفر است. (سفینه البحار، ج2، ص312) 11 . درسال 301 ه.ق. حسین بن منصور حلاّج وارد بغداد شد، بعداً زندانی گردید و در سال 309 ه.ق. کشته شد. (تاریخ الخلفاء، ص380) 12 . اتفاقاً آب دجله در آن سال زیاد شد، اصحاب حلاّج گفتند که این به واسطه خاکستر حلاّج بوده است. (تتمه المنتهی، ص 284) 13 . الکامل فی التاریخ، ج8، ص127 و 128. کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج13، ص 169-171. |