رد مکن او را به جان مادرت چون کلیم الله بسی در طور توست وی نگار نازنین اصفیاء ای تو رب المشرقین و مغربین خلق عالم جملگی پا بست تست ذکر و ورد و دین و ایمانش توئی وجه باقی خدا رخسار تست بنگرم بی پرده وجه ذوالجلال چون تو هستی مظهر اوصاف او تا زنم بوسه به پایت آمدم با تو افکنده سر و کار مرا تا ببینم روی تو جانانه را باب حاجات تو حیّ ذوالمنن آمدم تا با تو برگردم هم سخن در خور لطفت بمن احسان کنی آمدم خود را بمن اعطا کنی آمدم خاک سر کویت شوم بستن با غیر تو عهد و قیود پس کی آید تا به تو پرداختن از خلایق جمله سیرم کرده ای دیده ام را چون دلم پر خون کنی؟! مونسی ، جانی ، عزیزی، دلبری بلکه بر اوصاف حق زیبنده ای می زنم سنگ تو را بر سینه ام دست تو آید به استنصار من هم به فقر محض خود هستم مُقِرّ بسته ام عهد گدائی در الست آنچه خواهی امر کن آماده ام ای امید اصفیاء دستم بگیر پر گناهم پرگناهم پر گناه قلب تاریک مرا روشن کنی در میان کوچه ها آواره کرد از قیود هجر آزادم نما پاسخم را با یکی لبخند ده آنچنان کن تا کنم سوی تو سیر کی کشم دست از تو و دامان تو کی خدا بر هجر پایان می دهد با فراقت نو بهارم دی شود وحشتی نبود مرا از حشر ونشر دائم او را با خودت همراه کن(17) |
ای سلیمان موری آمد بر درت ایکه صدها چون سلیمان مور توست ای امید انبیاء و اولیاء ای درِ تو قبله گاه عالمین اختیار ماسوی در دست تست خوش بحال آنکه جانانش توئی عین کار حق تعالی کار تست دوست دارم تا که در بزم وصال من خدا را در تو کردم جستجو بر درِ دولت سرایت آمدم حق تعالی در تمام کارها « آنقدر در می زنم این خانه را » باب حاجاتم تویی یا بن الحسن آمدم تا بر تو افتد چشم من آمدم تا درد من درمان کنی آمدم تا در برویم واکنی آمدم تا محو در رویت شوم بس بود با غیر تو گفت و شنود بس بود با دوری تو ساختن در کمند خود اسیرم کرده ای حال می خواهی مرا بیرون کنی ؟! حاش لله تو کریمی ، سروری مهربانی ، مشفقی، بخشنده ای ای انیس و مونس دیرینه ام تا بیفتد عقده ای در کار من من گدایم در گدائیم مُصِرّ بر نمی دارم ز دامان تو دست بر سر پیمان خود استاده ام ای پناه انبیاء دستم بگیر بی پناهم بی پناهم بی پناه یک نگاهی گر به روی من کنی عشق تو آخر مرا بیچاره کرد با وصال خویش دلشادم نما با دلت قلب مرا پیوند ده ارتباطم را ببُر از هر چه غیر ای تن و جانم بلاگردان تو شوق دیدارت به من جان می دهد وای اگر عمر گرانم طی شود گر شفیع من تو باشی روز حشر « ملتجی» را بیش از این آگاه کن |