اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
    تبلیغات در پایگاه  
مداحی محرم87
مراکز دینی اصفهان
   اخبار ایران و جهان
فلسفه دعا و نیایش
زنان
گیاه درمانی

 مقالات برگزیده  
بشر، برای رسیدن به این هدف، به دو محور اصلی ملكی (ظاهری) و ملكوتی (باطنی) نیاز دارد . انسان در محور ملكی و ظاهری به رهبری نیازمند است كه همان مساله امامت، اداره جامعه و كشورداری و رهبری نظام است . محور دوم كه بسیار مهم‏تر از اولی است و تكیه گاه آن به شمار می‏رود، رهبری باطنی و ملكوتی است ...
رويكرد غرب و مسيحيت...
اخيرا مقاله اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت » است; اين مقاله مصاحبه اى است كه با دكتر «مايكل برادين » در مورد انگيزه اسلام آوردن ...
  خلیفه خداوند     
   مهدویت مباحث مهدوی ادعیه منسوبه (از ناحیه حضرت مهدی علیه السلام)

خلیفه خداوند

خلیفه خداوند
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا خَلِیفَةَ اللهِ وَ ناصِرَ حَقِّهِ
سلام بر تو ای خلیفه خدا و یاری گر حقّ او
خلافت در لغت به معنی نیابت از دیگری است و خلیفه یعنی نایب و جانشین که بر اثر یکی از چهار جهت صورت می گیرد:
اوّل: غایب بودن منوب عنه ، که احیاناً در غیاب شخص ، دیگری کارهای او را عهده دار می گردد.
دوم: فقدان و مرگ منوب عنه ، که دیگری به جای او کارهایش را انجام می دهد.
سوم: ناتوانی منوب عنه، از اینکه خودش بدون واسطه کارهایش را انجام دهد.
چهارم: حرمت و شرافت خلیفه و نایب. و از همین جهت است که خداوند اولیای خود را در زمین خلافت بخشیده است . خداوند فرماید: (هُوَ الَّذِی جَعَلَکُم خَلآئِِفَ فِی الأَرضِ )(1)او است آن [ خدایی] که شما را در زمین خلیفه هایی قرار داده است. ( وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُم خَلآئِفَ الأَرضِ)؛ و او است آن [ خدایی که شما را جانشینان قرار داد].(2)

خلافت و امامت

خلافت و امامت از جهت مصداق یکی است ، یعنی : امام همان خلیفۀ خدا و رسول است ، و خلیفۀ خدا و رسول همان امام می باشد، با این تفاوت که عنوان خلافت متضمن معنی نیابت و جانشینی شخصی است که پیش از او بوده ، ولی امام از تقدّم و جلوتر بودن گرفته شده که باید به او اقتدا کرد و اطاعتش بر آنان که در پی اویند، لازم و واجب است .(3)بعضی گفته اند: واژۀ خلیفه در قرآن به کار رفته ، ولی مقصود از آن خلیفۀ رسول خدا نیست ، و در حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز به کار رفته و مقصود از آن راویان حدیث آن حضرت می باشند... در نتیجه این نام گذاری- به گمان ایشان – از اصطلاحات متشرّعه و مسلمین است، و اصطلاح شرعی نیست.(4)این ادّعا از بعضی مستشرقین نیز نقل شده است .(5)ولی این سخن کاملاً سست و بی اساس است، زیرا:
اوّلاً : در تفسیر قسمتی از آیات که در آنها مادۀ استخلاف به کار رفته ، روایات متعددی وارد شده که مقصود خلافت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) یا حضرت ولی عصر-عجّل الله فرجه الشریف – می باشد. ( مانند آیه 56 سوره نور)
ثانیاً : در تفسیر اصطلاح اولی الامر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث آمده که مقصود خلفای آن حضرت می باشد ، چنانکه شیخ ابوالقاسم علی بن محمّد خزّاز قمی – از علمای قرن چهارم هجرت- به سند خود از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که گوید: هنگامی که خداوند متعال این آیه را بر پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل فرمود: ( یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِِی الأَمرِ مِنکُم)(6)؛ ای کسانی که ایمان آورده اید خداوند را اطاعت کنید و از رسول خدا و اولی الامر از خودتان فرمانبری نمایید.عرض کردم: ای رسول خدا ! خدا و رسول را شناختیم ، اولی الامر از خودتان کیانند که خداوند طاعتشان را قرین طاعت شما قرار داده است ؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خلفای من و امامان مسلمین بعد از من می باشند، اوّل آنها علی بن ابی طالب است ، سپس حسن ، بعد از او حسین ، بعد از او علی بن الحسین، سپس محمّد بن علی که در تورات به باقر معروف است و تو به [دوران خلافت و امامت ] او خواهی رسید، پس هر گاه او را ملاقات کنی ، سلام مرا به او برسان. سپس صادق جعفر بن محمّد ، آنگاه موسی بن جعفر ، بعد از او علی بن موسی ، بعد محمّد بن علی ، پس علی بن محمّد ،سپس حسن بن علی و بعد از آن همنام و هم کنیۀ من ، حجّت خداوند در زمین و بقیة الله در بندگانش ، فرزند حسن ( (علیهم السّلام) ) ، همان که خداوند بر دست او خاورها و باخترهای زمین را می گشاید ، آن که از دیدۀ شیعیان و دوستانش چنان غیبت خواهد کرد که بر اعتقاد به امامتش پایدار نمی ماند ، مگر کسی که خداوند دلش را به ایمان آزموده باشد.(7)
ثالثاً : روایات بسیار از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از طریق شیعه و سنّی وارد شده که در آنها این کلمه ها و ترکیب ها به کار رفته است : الخلافة ، خلیفتی ، خلیفة الله ، خلفائی و خلفاء الله ، و مقصود از آنها امیر المؤمنین و ائمه اطهار (علیهم السّلام) و به خصوص حضرت مهدی – عجّل الله فرجه الشریف – می باشد.(8)

خلافت در احادیث

به چند روایت در اینجا تبرّک می جوییم: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: « فَفِِیَّ النُّبُوَّةُ وَ فِِی عَلِیٍّ الخِلافَةُ(9)؛ پس نبوّت در من استوار گشته و در علی خلافت مستقر شده است». و نیز فرمودند: «مَن ناصَبَ عَلِیّاً الخِلافَةَ بَعدِی فَهُوَ کافِرٌ(10)؛ هر کس در مورد خلافت پس از من با علی (علیه السّلام) درآویزد و دشمنی کند کافر است ». [ و در روایت دیگر : ]مَن قاتَلَ عَلِیّاً عَلَی الخِلافَةِ فَاقتُلُوهُ (11): هر آن که رسیدن به خلافت با علی (علیه السّلام) جنگ کند او را بکشید ». و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمودند: « واعَجَبا ! أَتَکُونُ الخِلافَةُ بِالصَّحابَةِ وَ لا تَکُونُ بِالصَّحابَةِ وَ القَرابَة؟ ؛ شگفتا! آیا خلافت به [ سبب] صحابی بودن می شود، امّا به صحابی بودن و قرابت [ با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] نمی شود؟» . و در این باره شعری از آن حضرت (علیه السّلام) روایت شده است [ که خطاب به ابوبکر فرمودند]:
فَإِن کُنتَ بِالشَّوری مَلَکتَ أُمُورَهُم
فَکَیفَ بِهذا وَ المُشِیرُونَ غُیَّبُ
وَإِن کُنتَ بِالقُربی حَجَجتَ خَصِیمَهُم
فَغَیرُکَ أَولی بِالنَّبِیِّ وَ أَقرَبُ (12)
اگر تو بر اساس شورا [و با تکیه بر آراء مردم] ادارۀ امورشان را تصاحب کرده ای ، چگونه ممکن است و حال آنکه رأی دهندگان [واجد شرایط در صحنه نبودند و در این رأی گیری و شورا] حضور نداشتند؟! و اگر به سبب قرابت و نزدیکی [ به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] با مخالفین استدلال نمایی ، [ جواب خود را بدان که] غیر تو به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سزاوارتر و نزدیک تر است. و از حضرت امام رضا (علیه السّلام) روایت است که فرمودند: « امامان خلفای خداوند در زمین می باشند».(13)

چهارمین خلیفه

همچنین از حضرت امام رضا ، ازپدران گرامی اش ، از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیهم السّلام) روایت است که فرمود: ای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ! در یکی از گذرگاه های شهر مدینه راه می رفتم که پیرمردی بلند قامت و چهار شانه با محاسنی انبوه را دیدیم، او بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سلام کرد و مرحبا گفت، سپس روی به سوی من نمود و چنین اظهارداشت: سلام بر تو ای چهارمین خلفا و رحمت و برکات خداوند بر تو باد! آیا چنین نیست یا رسول الله؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند: آری [ همین طور است] . آنگاه پیرمرد رفت. من به آن حضرت گفتم: یارسول الله! [ معنی ] این سخن چیست که این پیرمرد به من گفت و شما او را تصدیق کردید؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تو بحمدالله چنین هستی، خداوند متعال در کتاب خود فرموده است: (إِنِّی جاعِلٌ فِی الأرضِ خَلِیفَةً )(14)؛ البته که من در زمین خلیفه و جانشینی گمارنده ام. [ نخستین] خلیفه ای که در زمین قرار داده شد ، آدم (علیه السّلام) بود. و خداوند فرموده است : ( یا داوُدُ إِنّا جَعَلناکَ خَلِیفَةً فِی الأَرضِ فَاحکُم بَینَ الناّسِ بِالحَقِّ )(15)؛ ای داود! ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم ، پس بین مردم به حق داوری نمای. او دومین خلیفه است. و هم خداوند متعال از قول حضرت موسی (علیه السّلام) خطاب به هارون (علیه السّلام) فرموده است: (اُخلُفِنی فِی قَومِی وَ أَصلِح)(16)؛ خلیفه و جانشین من در قومم باش و اصلاح کن . این خطاب به هارون است هنگامی که موسی او را به جانشینی و خلافت خود میان قومش گماشت ، و او سومین خلیفه است. و خداوند متعال فرموده است : (وَ أَذانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَومَ الحَجِّ الأَکبَرِ)(17)؛ و این اعلامی است از سوی خداوند و رسول او به سوی مردم روز حجّ اکبر . و تو بودی که از سوی خداوند و رسول او پیام رساندی ، و تو وصیّ و وزیر منی ، و ادا کنندۀ وام منی و رساننده [ حقایق دین] از سوی من می باشی ، و تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسی هستی ، جز اینکه بعد از من پیغمبری نیست ، بنابراین تو چهارمین خلفا می باشی ، چنانکه پیرمرد برتو سلام کرد ، نمی دانی او کیست؟ گفتم: خیر. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او برادرت خضر (علیه السّلام) است.(18)

خلافت حضرت مهدی (علیه السّلام)

خلافت حضرت ولی عصر- عجّل الله فرجه الشریف – به طور خصوص، در چند آیه و چندین حدیث بیان شده است ، برای رعایت اختصار به ذکر برخی احادیث بسنده می کنم: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: « قیامت بر پا نمی شود تا اینکه قائم بر حق از ما بپا خیزد و آن ، هنگامی است که خداوند – عزّ و جل ّ – اجازه فرماید، پس هر کس از او پیروی کند، نجات یابد و هر که تخلّف نماید ، هلاک گردد. پس خدا را ! خدا را ! ای بندگان خدا! به سوی او بشتابید هر چند روی یخ و برف باشد، زیرا او خلیفة الله است». (19)( یعنی تحت هر شرایطی حتی در یخبندان به سوی امام بشتابید) همچنین از طریق عامّه ، از آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده که فرمودند: «حضرت مهدی – عجّل الله فرجه الشریف – خروج می کند در حالی که بر سرش ابری هست که در آن منادی ندا می کند: این مهدی خلیفة الله است از او پیروی کنید».(20)

گسترۀ خلافت حضرت مهدی (علیه السّلام)

مرحوم نهاوندی در بیان کیفیت خلافت آن حضرت مطالبی فرموده که با اندکی تصرف می آورم : می توان گفت : آن بزرگوار – ارواحنا فداه- از لحاظ صورت و معنی و ظاهر و باطن خلیفة الله است. از جهت صورت و ظاهر به این بیان: همان طور که ساختمان دلالت بر بنّا و سازنده اش دارد، همچنین ذات و صفات آن حضرت- عجّل الله فرجه الشریف – نیز بر ذات و صفات خداوند دلالت دارد ، زیرا که لامکان و لا جهت بودن خداوند دلالت می کند ، و زنده بودن آن حضرت بر لا مکان و لاجهت بودن خداوند دلالت می کند ، و زنده بودن آن حضرت نمایانگر حیات الهی است ، و قدرت آن جناب حاکی از قدرت اوست، و اراده اش نشانۀ اراده خداوند ، و سمعش از سمیعیت و بصرش از بصیرت حق ، و گفتارش به نیابت از کلام خدا ، و علم او نمودار علم خدای تعالی است ، و همین طور سایر اوصاف کمالیۀ آن حضرت که خلیفه و نایبی از صفات کمالیۀ الهی است. و امّا از جهت معنی: چون در جهان هیچ چراغی جز آن وجود انور نیست که بتواند از نور الهی روشنی کامل بگیرد و نمایندگی از خداوند آن را در زمین آشکار سازد، بنابراین مقام خلیفة اللهی به آن حضرت احتصاص یافته است... . (21) در پایان این بخش دو حکایت از تشرّفات را که در آن عنوان خلافت یادگردیده می آورم:

غانم هندی

1-شیخ صدوق (رحمة الله علیه) به سه طریق و شیخ کلینی (رحمة الله علیه) به سند خود از غانم بن سعید ( ابوسعید هندی) روایت کرده اند که غانم گفته است: در کشمیر داخلی- یکی از نواحی معروف هندوستان- بودم و یارانی داشتم که همگی از کرسی نشینان نزدیک حاکم آن دیار بودند ، ما چهل مرد بودیم که کتاب های چهارگانۀ تورات و انجیل و زبور و صحف ابراهیم را به خوبی می خواندیم و از مضامین آنها آگاه بودیم، بین مردم قضاوت می کردیم و احکام دینی را به آنان می آموختیم ، در مسائل حلال و حرام برایشان فتوی می دادیم ، حاکم و سایر مردم در شؤون دینی به ما مراجعه داشتند. روزی در جمع ما از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن به میان آمد و دربارۀ آن حضرت گفتگو کردیم که این پیامبری که نامش در کتاب ها یاد شده است ، راجع به او اطلاعی نداریم ، پس باید که از او جستجو کنیم و دنبالش برویم، آنگاه همگی رأی دادند که من به کنجکاوی و بررسی احوال آن حضرت سفر کنم. از کشمیر بیرون رفتم در حالی که مال بسیار همراه داشتم ، نزدیک کابل مردمی تُرک راه بر من بریدند و اموالم را گرفتند و مجروحم ساختند و به کابل بردند ، سلطان کابل که ماجرای مرا دانست ، به شهر بلخ روانه ام کرد ، حاکم بلخ در آن زمان داود بن عبّاس بن ابی الأسود بود ، به او گزارش دادند که هدف من از مسافرت چه بوده و برای پژوهش در امر دین سفر کرده ام و زبان فارسی آموخته ام و با فقها و متکلمین بحث و گفتگو داشته ام . داود بن عبّاس مرا به مجلس خود فراخواند و دانشوران را به منظور مباحثه با من گرد آورد ، آنها با من گفتگو کردند ، به ایشان گفتم: من از دیار خود بیرون آمده ام ، به جستجوی پیامبری هستم که نامش را در کتاب ها خوانده ام . پرسیدند: آن پیامبر کیست و نامش چیست؟گفتم: نامش محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. گفتند: این پیامبر که در جستجویش هستی پیامبر ما می باشد. از شرایع دین او پرسیدم، برایم بیان کردند. به آنها گفتم: من می دانم که محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیغمبر است ، ولی نمی دانم او همین است که شما معرّفی می کنید یا شخص دیگری است ، شما محلّ اقامت او را به من نشان دهید ، تا نزد او بروم و از نشانه ها و دلایلی که خود می دانم از او بپرسم، اگر همان بود که او را می جویم، به او ایمان می آورم. گفتند: آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفته است. پرسیدم: وصّی و خلیفۀ او کیست؟ گفتند: ابوبکر بوده است . گفتم: این کنیۀ او است ، نام و نسبش را بگویید. گفتند: عبدالله بن عثمان – و نسب او را به قریش بیان کردند-. گفتم: نسب پیامبرتان را بیان نمایید. نسب آن حضرت را بیان کردند ، گفتم: پیامبری که من می جویم این شخص نیست ، زیرا که آن پیامبر که در کتاب هایمان معرفی شده است ، خلیفه و جانشین او عموزاده و شوهر دخترش و پدر فرزندانش می باشد ، آن پیامبر را روی زمین نسل و فرزندی جز از همین شخص که خلیفۀ او است ، نمی باشد. تا این سخنان را اظهار داشتم ، برآشفتند و همگی علیه من شوریدند و گفتند: ای امیر! این شخص از شرک بیرون آمده ، به سوی کفر رفته و خون او حلال است ، باید گردنش را بزنی . به آنها گفتم: من به دین خود پایبند می باشم و جز به بیان روشن و دلیل محکم تر ، از آن دست بر نمی دارم ... . حاکم آن دیار شخصی را فراخواند که او را حسین بن اشکیب می گفتند، او را به گفتگو با من ترغیب کرد. حسین بن اشکیب گفت: دانشوران و فقیهان اطراف تو را گرفته اند، بگو آنها با وی گفتگو کنند! حاکم گفت: هر چه به تو پیشنهاد می کنم بپذیر، تو در خلوت با او گفتگو و مهربانی کن. در جلسۀ خصوصی حسین بن اشکیب به من گفت: محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) همان پیامبر است که آنها برایت گفته اند ، ولی خلیفه و جانشین او پسر عمویش علی بن ابی طالب (علیهما السّلام) است که شوهر دختر آن حضرت فاطمه علیها السلام و پدر فرزندانش حسن و حسین (علیهما السّلام) می باشد. گفتم: این همان است که در جستجویش بودم، أشهد آن لا إله ألّا الله و أنّ محمّداً رسول الله. سپس نزد امیر رفتم و اسلام آوردم ، او مرا تکریم کرد و هدایایی عطا نمود و باز هم به حسین بن اشکیب سفارش کرد که امور دین را به من بیاموزد ... . به او گفتم: در کتاب هایمان خوانده ام که حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) آخرین پیامبر است ، هیچ پیامبری بعد از او نیست و امر دین پس از او به عهدۀ وصّی و وارث و خلیفۀ او است و خلیفه ای از دنیا نرود ، مگر اینکه جانشینی داشته باشد ، بنابراین جانشین علی (علیه السّلام) کیست؟ حسین بن اشکیب گفت: جانشین آن حضرت ، حسن و سپس حسین فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده اند ، سپس امامان را یکایک نام برد تا به حضرت صاحب الزمان –عجّل الله فرجه الشریف – رسید و ماجرای غیبت امام (علیه السّلام) را بیان کرد ، از آن هنگام هیچ خواسته ای غیر از جستجوی ناحیه مقدّسه حضرت صاحب الزمان –عجّل الله فرجه الشریف – را نداشتم . راوی گوید: آنگاه غانم به بغداد رفت و پس از آن برایمان نقل کرد که همسفری از دیار سند داشتم که به مذهب من گرویده بود ، و لی از اخلاق او خوشم نیامد ، از او جدا شدم و روزی به عباسیّه رفته بودم ، مهیّای نماز شده و درخواستۀ خود اندیشه می کردم که ناگاه شخصی به سراغم آمد و گفت: تو فلانی هستی ؟! – نام هندی مرا برد – گفتم: آری. گفت: بیا که مولایت تو را فرا می خواند . همراه او رفتم محلّی به محلّ دیگر مرا می برد، تا به خانه و بوستانی وارد کرد ، دیدم مولایم – عجّل الله فرجه الشریف – آن جا نشسته است ، با من به زبان هندی سخن گفت و فرمود: خوش آمدی ، حالت چطور است؟ فلانی و فلانی و ... در چه حال بودند- تا چهل نفر رفقایم را نام برد و تفقّد کرد و هر چه بین ما گذشته بود ،همه را به زبان هندی بیان نمود- سپس فرمودند: می خواستی با اهل قم به حج بروی ؟ گفتم: آری ، مولای من! فرمود: امسال با آنان به حج مرو ، به خراسان بازگرد و سال آینده حج به جای آور . آنگاه کیسه پولی که در مقابلش بود، نزد من افکند و فرمود: این پول را هزینه کن و در بغداد نزد فلانی مرو[ در بغداد به خانۀ احدی وارد نشو، و به هیچ کس چیزی مگو]. راوی گوید: سپس همراه ما به قم آمد و از آنجا به خراسان رفت، بعد معلوم شدکه حجّاج قم از عقبه برگشته اند و حجّ نصیب آنها نشده ، سال بعد غانم به حجّ رفت و در مراجعت هدایایی برای ما فرستاد و به قم وارد نشد ، مدتی در خراسان اقامت کرد تا وفات یافت ، خدایش رحمت کند.(22)

جوان خیبری

2- مرحوم آیت الله حاج میرزا هادی خراسانی حائری با یک واسطه، از مرحوم حاج سید ابوالحسن طالقانی – از شاگردان و یاران نزدیک میرزای بزرگ شیرازی – نقل کرده: از زیارت کربلا به سامرّا باز می گشتند ، در قریۀ دُجَیل برای استراحت و صرف غذا منزل گرفتند، موقع تهیۀ غذا شیخ محمّد حسن- یکی از طلاب سامرا- را همراه طلبۀ دیگری ملاقات می کند که آن طلبۀ ناشناس تورات را به زبان عبری می خواند . طالقانی گوید: تعجّب کردم و از شیخ محمّد حسن پرسیدم: این شیخ کیست و زبان عبرانی را از چه رو می داند؟ گفت: این شخص تازه مسلمان است و قبلاً یهودی بوده .گفتم: بسیار خوب ، حتماً قصّه ای دارد باید بگوید، شیخ تازه مسلمان گفت: قضیه من طولانی است ، چون حرکت کردیم در بین راه مفصّلاً بیان خواهم کرد . راه افتادیم ، از وی سؤال کردم، گفت: من از یهود « خیبر» که سه منزلی مدینه است بودم و درب خیبر معروف اکنون موجود است ، ولی زیر خاک رفته ، به طوری که اگر قدری خاک را کنار بزنند نمایان می شود، وی گفت: در چند دهِ و قریه ای که در حوالی خیبر است ، یهودیان از زمان حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) تا کنون هستند، در یکی از همین قریه ها محلی برای کتابخانه مهیّا می باشد و در آن منزل اطاقی است قدیمی ، در آن اطاق تورات بسیار قدیمی است که بر پوست نوشته شده و همیشه درب آن اطاق بسته و قفل است و از پیشینیان سفارش شده که در را باز نکنند و کسی آن تورات را مطالعه نکند، و مشهور است که هر کس نظر به آن تورات کند ، مغزش عیب می کند و دیوانه می شود ، مخصوصاً جوان ها که نباید به آن نگاه کنند، شیخ به گفتار خود ادامه داد و گفت: ما دو برادر بودیم ، به فکر این افتادیم که آن تورات قدیمی را زیارت کنیم ، نزد کلیددار آن حجرۀ مخصوص رفتیم و خواهش باز کردن درب اطاق را نمودیم، ولی او به شدّت امتناع کرد ، ما به مقتضای « الانسان حریصٌ علی ما مُنِع »(23) اشتیاق و رغبت ما افزوده گردید ، پول قابلی به او دادیم راضی شد که پنهانی ما را راه دهد ، وعده گذاشتیم ، در ساعت معین داخل اطاق شدیم و با کمال آرامی تورات قدیمی را که روی پوست نوشته شده بود ، زیارت و مطالعه نمودیم ، در میان آن ، یک صفحه به طور مخصوصی نوشته شده بود که جلب نظر می کرد ، چون دقّت نمودیم ، دیدیم نوشته است : پیغمبری در آخرالزمان در میان اعراب مبعوث می شود و تمام خصوصیات و اوصاف او را با ذکر نام و نشان و نسب و حسب بیان نموده بود و نیز اوصیاء آن پیغمبر را دوازده نفر به اسم . رسم نوشته ، من به برادرم گفتم: خوب است این یک صفحه را رونوشت کنیم و جستجوی حال این پیغمبر کنیم ، رونویس کردیم و دلباخته آن پیغمبر شدیم. یگانه فکر و خیالمان پیدا کردن این فرستادۀ خدا بود ، ولی چون سرزمین ما از راه عبور و مرور مردم دور و با خارج کمتر تماس داشتیم ، چندی بدین منوال گذشت. تا آنکه چند نفر از تاجران مسلمان از مدینه برای خرید و فروش به شهر ما وارد شدند ، از نزدیک با یکی دو نفر آنها محرمانه پرسشهایی نمودیم ، آنچه از احوالات و نشانی های حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بیان کردند ، همه را مطابق با نوشتۀ آن تورات سابق الذکر می دیدیم، رفته رفته به حقانیّت دین اسلام یقین کردیم، ولی جرأت اظهار مطلب نداشتیم ، فقط یگانه امیدمان فرار از آن آبادی و دیار بود ، من با برادرم دو به دو پیرامون فرار گفتگو کردیم، گفتم: مدینه نزدیک است و ممکن است ما را گیر بیآورند و اسباب زحمت فراهم شود ، بهتر این است به یکی دیگر از شهرهای مسلمان نشین برای پیروی از اسلام فرار کنیم ، اسم« موصل» و « بغداد» را شنیده بودیم. پدرمان تازه مرده و برای اولاد خود وصّی و وکیل تعیین کرده بود ، نزد وکیل رفتیم و دو مادیان با مقداری پول نقد از او گرفتیم ، سوار شده به سرعت به سوی عراق طیّ مسافت می کردیم، سپس از « موصل» سراغ گرفتیم ، راه را نشان دادند وارد شهر شدیم و در کاروانسرا شب را ماندیم ، صبح شد چند نفر از همان اهالی شهر آمده گفتند: مادیان ها را می فروشید؟ گفتیم: نه، هنوز وضع ما در این شهر معلوم نیست ، چون مادیان ها از حیث چاقی و سلامت تحفه ای بود ،اصرار در فروش کردند ، ما هم به کلّی خواهش آنها را رد کردیم ، بالاخره گفتند: اگر نفروشید به زور خواهیم گرفت ، مجبور شدیم مرکوب را فروختیم ، با خود گفتیم : این شهر جای ماندن نیست ، برویم « بغداد». ولی اشکالی در این بود و آن وجود دایی یهودیمان که از تجّار با اعتبار « بغداد» بود ، می ترسیدیم خبر فرار ما به او برسد و ما را پیدا کند به هر حال وارد «بغداد» شدیم و باز در کاروانسرایی منزل کردیم و باز هم صبح شد ، این مرتبه دیگر چیزی نداشتیم که مورد طمع صاحب کاروانسرا باشد، از این رو پیرمردی که بعد از چند کلمه احوالپرسی معلوم شد همان صاحب کاروانسرا است ، وارد اطاق ما شد و از جریان حال ما سؤال کرد ، قصّه را مختصر برای او تعریف کردیم و گفتیم : از یهود خیبر هستیم ، دین اسلام را اختیار نموده ایم ، ما را نزد عالم مسلمین ببر تا به آیین اسلام هدایت شویم، پیرمرد نورانی گویا مژده ای به او دادیم ، تبسّم بر لب های او نقش بسته و با شوق و شعف دست بر دیدگان خود گذاشت و گفت: چشم! بفرمایید برویم منزل قاضی بغداد، سه نفری بر قاضی که پیرمردی خوش سیما و با خندۀ نرمی محبت گرمی در دل دیدار کننده می کاشت ، وارد شدیم ، پس از تعارف معمولی بیان حال نمودیم و از او خواستیم که ما را ارشاد به احکام اسلام نماید ، گفت: بسیار خوب ، شمّه ای از توحید و گوشه ای از اثبات صانع بیان نمود ، آنگاه بین رسالت حضرت ختمی مآب و سپس شرح حال خلفاء و اصحاب آن سرور نمود، گفت: بعد از پیغمبر ، عبدالله بن ابی قحافه « ابوبکر » خلیفۀ آن حضرت است. من گفتم: عبدالله کیست؟ این نام مطابق با آنچه من در تورات خوانده ام و از روی آن نوشته ام نیست! قاضی گفت: او کسی است که دخترش زوجۀ پیغمبر است . گفتم: چنین نباشد ، من در تورات خوانده ام که خلیفۀ پیغمبر کسی است که دختر پیغمبر زوجۀ او است ، به مجرّد شنیدن این گفتار رنگ صورت قاضی تغییر کرده ، با خشم و غضب برخاست و گفت: این رافضی را بیرون کنید ، زدند من و برادرم را بیرون کردند ، برگشتیم به کاروانسرا . صاحب منزل هم از این جریان دلگیر شده ، به ماکم اعتنایی می کرد. از این ملاقات و گفتگوی با قاضی و رفتار اخیر او حیران و سرگردان شدیم ، به علاوه نمی دانستیم کلمۀ « رافضی» چیست و به چه کسی خطاب می کنند و چرا قاضی ما را به این کلمه نامیده و از مجلس بیرون رانده ؟ این گفتگوها وچراچراها بین من و برادرم تا نیمه شب طول کشید ، چند ساعتی با حالتی مهموم خوابیدیم ، بامداد صاحب کاروانسرا را صدا کردیم ، گفتیم : ما را از این واقعه و ابهام نجات ده ، شاید ما درست مطلب را نفهمیدیم و یا قاضی سخن ما را نفهمیده ، کاروانسرادارگفت: اگر شما واقعاً و از روی حقیقت طالب و خواستار دین اسلام هستید، هر چه قاضی می گوید، قبول کنید. گفتم: این چه سؤالی است؟ ما برای اسلام از خویشان و مال و خانه دست کشیدیم و هیچ غرض و مرضی نداریم ، گفت: بیایید برای مرتبه دوم شما را نزد قاضی ببرم ، ولی مبادا خلاف رأی او حرفی بزنید ، باز به منزل قاضی رفتیم . رفیقمان گفت: اینها اطاعت دارند ، آنچه شما بگویید ، قبول می کنند ، قاضی هم سر التفات آمد و بنا کرد نصیحت کردن و موعظه نمودن من گفتم: ما دو برابر از همان دهکدۀ خودمان مسلمان شدیم و از دیار دور خود به اینجا آمدیم برای دانستن احکام اسلام ، ابداً غرضی نداریم و اگر اذن بدهید ما چند سؤالی داریم؟ قاضی گفت: بفرمایید هر چه می خواهید بپرسید. گفتم: ما تورات صحیح قدیمی را خواندیم و این مطلب را که می خواهیم بگوییم از آن رونوشت کردیم تمام صفات و نام و نشان پیغمبر آخرالزمان و خلفاء و جانشینان آن حضرت را یادداشت کرده ایم و همراه داریم ، ولی نام عبدالله بن ابی قحافه در آنها نیست . قاضی گفت: پس چه اشخاصی در آن تورات نوشته شده است ؟ گفتم: خلیفۀ اول داماد پیغمبر است و نیز پسر عموی اوست ، هنوز حرفم تمام نشده بود که طبل بدبختی ما را زدند و قاضی از شنیدن این کلام از جای خود برجست و کفش خود را از پای بیرون آورد و بر صورت و سر من تا توانست زد ، به زحمت خودم را از زیرِ دست او فرار دادم ، برادرم در همان دقیقه اول فرار کرده بود . در کوچه های بغداد راه را گم کردم با سر و صورت خونین ، خودم نمی دانستم کجا می روم ، پاهایم قوّت ایستادن نداشت ، نشستم و برگرفتاری و غربت و گرسنگی از طرفی ، ترس و تنهایی از طرف دیگر گریه می کردم و تأسف می خوردم . ناگاه جوانی که عمامه سفید بر سر و دو کوزۀ خالی به دست داشت و می خواست از نهر آب بردارد، نزدیک من لب آب نشست ، وضع مرا که دید ، پرسید: تو را چه می شود؟ گفتم: غریب هستم و مبتلا گشتم. فرمود: قصۀ خود را بگو، گفتم: از یهود خیبر بودم ، اسلام آوردم ، با برادرم با هزار زحمت و مشقّت به اینجا آمدم ، می خواستم احکام اسلام را بیاموزم ، مرا چنین جزایی داده اند ، سپس اشاره به خون های سر و صورت نمودم ، فرمود: از تو می پرسم یهود چند فرقه هستند؟گفتم : فرقه های بسیار. فرمود: هفتادو یک فرقه شدند ، آیا همه بر حق هستند؟ گفتم: نه. فرمود: نصاری چند فرقه شدند ؟ گفتم: آری ، فرقه های مختلف باشند ، فرمود: هفتاد و دو فرقه ، آیا همه بر حق می باشند؟ گفتم: نه. فرمود: ملّت اسلام نیز فرق مختلفه هستند ، هفتاد و سه فرقه شده اند ، ولی فقط یک فرقه بر حق می باشد! گفتم : من در جستجوی همین فرقه هستم . چه باید بکنم؟ فرمود: از این طرف برو کاظمین – و اشاره فرمود به جانب غربی- سپس فرمود: برو خدمت شیخ محمّد حسن آل یاسین، حاجت تو برآورده خواهد شد. حرکت کردم و در همان اثنا جوان هم از نظرم غایب شد ، هر چه این طرف و آن طرف نگاه کردم ابداً اثری از او ندیدم. تعجّب من زیادتر شد، به خود گفتم: این جوان کی بود و چه شد ؟! زیرا در ضمن صحبت و حکایت حال خویش و اینکه در تورات اوصاف پیغمبر و خلفای آن سرور را دیدم و نوشتم. می فرمود: می خواهی من برای تو بخوانم ؟ عرض کردم: بفرمایید! شروع به خواندن فرمود به طوری که در دل خویشتن گمان کردم آن تورات خطّی که در خیبر دیدم ، گویا همین بزرگوار نوشته است. چون از نظرم غایب شد ، دانستم این شخص الهی بوده و از مردم عادّی نبوده ، لذا یقین به هدایت کردم. سپس قوّتی در خود یافتم ، به جستجوی برادرم کوشش کردم، پیدایش نمودم و برای اینکه نام کاظمین و شیخ محمّد حسن آل یاسین را فراموش نکنم، مکرّر بر زبان می راندم . برادرم پرسید: این چه دعایی است می خوانی ؟ گفتم: دعا نیست ، چنین و چنان است ، او هم خوشحال شد. پس از سؤال و پرسش به کاظمین رسیدیم و به منزل شیخ وارد شدیم ، قصّه را از اوّل تا پایان برای او بیان نمودم ، شیخ برخاست ایستاد و به شدّت گریه کرد، مرا نزدیک طلبید و مرتّب بر چشم من بوسه زد ، یک ساعت همی گریه می کرد و چشم مرا می بوسید و می گفت: با این چشم نظر به جمال والاجلال حضرت ولی عصر- ارواحنا فداه- نمودی؟! مدّتی مهمان شیخ بودیم ، خبر ما منتشر شد ، خویشان ما از « خیبر» به دایی ما در « بغداد» نوشتند ، او در جستجوی ما آمد ، شیخ ما را به « سامرّا» فرستاد ، ( آقای حاجی میرزا ابوالحسن طالقانی فرمودند: مدّتی این دو برادر در « سامرّا» بودند ، تا آنکه دایی آنها ملتفت شد ، به حکومت شکایت کرد که دو پسر از خانوادۀ ما اموال پدر را دزدیده به « سامرّا» رفته اند. حکومت تعقیب می نمود.) مرحوم آیت الله میرزای بزرگ به آن دو برادر فرمود: دایی شما خیلی اسباب زحمت فراهم کرده ، می ترسم به شما ضرری برساند. خوب است شما به «حلّه» بروید و خود را مخفی کنید ، مخارج برای ما معیّن فرمود. به « حلّه » رفتیم. میرزای طالقانی فرمود: چندی پس از نقل این حکایت او را در نجف دیدم. گفت: ساکن حلّه شدیم و کمال آسایش را داریم .(24)

یاری گر حقّ خداوند

« وَناصِرَ حَقِّهِ»؛ و یاری گر حقّ او .
نَصر در لغت عربی : رسیدن به خیر و عطا کردن خیر به دیگری است، چنانکه گویند: « نَصَرتُ بَلَدَ کَذا؛ به فلان شهر رسیدم»و گویند : « نَصَرَ اللهُ المُسلِمینَ ؛ خداوند پیروزی بر دشمنان را به مسلمانان عطا فرمود».(25)
و ناصر: نعت فاعلی از نصر است ، به معنی یاور و یاری گر که در رسانیدن خیر به کسی او را همراهی کند.
و حقّ: لزوم و ثبوت و پایداری است ، و هر گاه به واژۀ دیگری اضافه گردد یا به شخصی نسبت داده شود ، یکی از دو مفهوم از آن بدست می آید:
اوّل: ثبوت و اختصاص شیء مورد نظر به مضاف إلیه، که دیگری در آن نسبت شریک نیست ، چنانکه گویند : این پیراهن حقّ علی است ، یعنی به او اختصاص دارد و برای او اثبات است که شخص دیگری در آن پیراهن سهم و بهره ای ندارد، و نیز در مقام نفی گویند: حقّ فلانی نبود که او را بزنند ، یعنی : چنین کیفری برای او ثابت نیست.
دوم:ثبوت و لزوم حکم برای مضاف إلیه، هر چند که دیگری هم در آن شریک باشد ، چنانکه گویند: حقّ فلانی است که احترام گردد ، یعنی: احترام او لازم و واجب است ، گر چه دیگران نیز در این حکم با او شریک هستند و احترام آنها هم واجب و لازم است.(26) در این عبارت کلمۀ حق به خداوند اضافه شده است ، و حقّ بزرگ خداوند بر بندگان ، اطاعت و فرمان برداری همه جانبه از او است که هرگز برای او شریک و انبازی قرار ندهند و نافرمانی او نکنند و در برابر دستورات او تسلیم باشند. امام زین العابدین (علیه السّلام) در این باره چنین فرموده است: « فَأَمّا حَقُّ اللهِ الأَکبَرِ عَلَیکَ فَأَن تَعبُدَهُ لا تُشرِکَ بِهِ شَیئاً ، فَإِذا فَعَلتَ ذلِکَ بِإِخلاصٍ جَعَلَ لَکَ عَلی نَفسِهِ أَن یَکفِیَکَ أَمرَ الدُّنیا وَ الآخِرَةِ، وَ یَحفَظَ لَکَ ما تُحِبُّ مِنهُما(27)؛ پس حقّ بزرگ خداوند بر تو آن است که او را پرستش کنی ، به هیچ وجه به او شرک نورزی، که هرگاه با خلوص نیّت چنین کنی ، خداوند برای تو بر خودش لازم می نماید که امر دنیا و آخرت تو را کفایت کند و هر خواسته ای که نسبت به آنها داری برآورده سازد». سایر حقوق بی شمار خداوند بر بندگان از شاخه های همین حق است ، چون خداوند در تمامی شؤون فکری و عملی انسان حقوقی دارد که رعایت همۀ آنها لازم است و کوتاهی و سهل انگاری نسبت به هر یک از آنها مایۀ گرفتاری دنیوی و کیفر اخروی خواهد بود . در امور اعتقادی حقّ خداوند است که مردمان آنچه را می دانند ، باز گویند و معتقد شوند و از آنچه نمی دانند ، خاموش بمانند و توقف کنند ، چنانکه به چند طریق از زراره از امام باقر و امام صادق (علیهما السّلام) روایت آمده که گوید: به آن حضرت عرض کردم: حقّ خداوند بر آفریدگارنش چیست؟ فرمود: «حقّ خداوند بر آفریدگانش این است که آنچه می دانند بگویند و از آنچه نمی دانند باز ایستند، که هرگاه چنین کنند ، به خدا سوگند حقّ او را ادا نموده اند.»(28)و از مهم ترین حقوق الهی بر بندگان حقوق مالی است که برای خداوند ثابت و لازم است و برعهدۀ بندگان است. امام صادق (علیه السّلام) در نامه ای خطاب به یاران خود چنین فرمودند: « و ای گروه مورد رحمت و برتری بر دیگران! مبادا حقوقی را که خداوند نیز شما دارد ، روز به روز و ساعت به ساعت تأخیر اندازید ، زیرا که هر کس در پرداخت حقوقی که خداوند نزد او دارد به تأخیر اندازد ، خداوند توانا تر است که روزی او را تأخیر اندازد ، و هر که خداوند روزی اش را بازدارد ، نخواهد توانست به خود روزی دهد ، بنابراین حقّ خداوند را در آنچه به شما روزی داده بپردازید ، تا خداوند باقیماندۀ آن را بر شما پاکیزه و لذّت بخش سازد و آنچه وعده فرموده که- آن را چندین برابر خواهد ساخت – تحقّق بخشد و چنان آن را فزون تر نماید که احدی جز او که پروردگار جهانیان است، شماره و حقیقت و مزیّت آن را نمی داند... (29)و اینکه امام زمان- عجّل الله فرجه الشریف – یاری گر حقّ خداوند است نیازی به استدلال ندارد ، زیرا که آن حضرت در زمان ظهور همّ جهانیان را به پرستش و اطاعت خداوند خواهد رسانید و کفر و شرک و باطل را از بیخ و بن براندازد و احکام الهی را به طور کامل اجرا می کند، و این بالاترین حدّ یاری حقّ خداوند است . خداوند هم آن حضرت را یاری خواهد کرد و بر تمامی دشمنان پیروز خواهد ساخت . چنانکه یکی از القاب آن حضرت منصور است . بنابراین او هم یاری گر است و هم یاری شده است.

پی نوشت ها :

1-سوره فاطر : آیه 40.
2- سوره انعام : آیه 166 ؛ مفردات ، راغب، 155-156.
3- مجمع البیان : 1/73؛ معجم الفروق اللغویۀ: 222.
4- معالم المدرستین: 1/159-160.
5-دایرة المعارف تشیّع ، 7/198-199.
6-سوره نساء : آیه 60.
7- کفایۀ الاثر ، 53- 54.
8- فهرس ملحقات احقاق الحق ، 206 – 208 ؛ نهج الایمان : 393-394.
9- احقاق الحق ، 4/92.
10- احقاق الحق :4/92.
11-الغدیر، 10/274.
12- نهج البلاغه ، فیض الاسلام : 1173 . گفتنی است که در چند نسخه از شرح های نهج البلاغه عبارت چنین نقل شده : « واعجبا أتکون الخلافه بالصحابة والقرابة؟! ».
13-مرآة العقول : 2/ 350.
14- سوره بقره : آیه 31.
15- سوره ص : آیه 27.
16- سوره اعراف : آیه 143.
17- سوره برائة : آیه 3.
18- مجمع البحرین ، 5/56.
19- کفایۀ الاثر، 301 ؛ مکیال المکارم ، 1/ 158.
20- بحار الانوار ، 51/ 81.
21- العقبری الحسان ، 1/24.
22- الکافی : 1/515 ؛ کمال الدین : 2/437- 438 . گفتنی است : روایت کافی با روایت کمال الدین اندکی تفاوت دارد که به بعضی جزءیات مربوط می باشد.
23- آدمی به چیزی که بر او قدغن شده بیشتر مایل است.
24- معجزات وکرامات : 175-183.
25- معجم مقاییس اللغة: 5/435.
26-ریاض السالکین : 7/ 386 .
27- شرح رسالة الحقوق ، 1/21.
28- بحار الانوار : 2/113و118؛ مرآة العقول : 1/139.
29- روضه کافی : حدیث 1.

  دفعات نمایش : 50      تاریخ:  1387.5.22






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما