مقدمه
از جمله منابع و مآخذ غنی و با قدمت زیاد و سابقهی دیرین حدیثی در مباحث مهدویت، كتاب گران سنگ و ارزشمند كمالالدین و تمام النعمة استبنا به استظهار مرحوم آقا بزرگ تهرانی، ظاهرا، نام اصلی آن، اكمال الدین و اتمام النعمة است . (1) و محور آن - كه به تفصیل بیان خواهد شد - اثبات غیبتحضرت مهدی (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) بحثهایی در این ارتباط است . مرحوم صدوق، در این زمینه، سه رسالهی دیگر به شرح زیر دارند: 1 - رسالة فی الغیبة كه ظاهرا، در پاسخ به پرسشهای اهالی شهرری تدوین شده است; 2 - رسالة ثانیه فی الغیبة; 3 - رسالة ثالثة فی الغیبة; (2) پس از كتاب كمال الدین، دهها كتاب دیگر در این زمینه به رشته تحریر در آمد . مرحوم آقا برزگ تهران، بیش از چهل مورد را نام میبرد . (3) این كتاب كه در نیمهی دوم قرن چهارم هجری، و اواخر عمر شریف مرحوم صدوق به نگارش درآمده، در جامعه، لذا اعتبار خاص برخوردار است و مورد توجه خاص دانشمندان شیعه قرار دارد . كتاب حاضر، از جمله منابع و ماخذ اولیه برای تدوین و تالیف نویسندگان بعدی شد مرحوم مجلس، درصدد منابع بحارالانوار، كتابهای مرحوم صدوق و بالاخص اكمال را نام میبرد (4) . دربارهی عظمتشان ایشان و پدر بزرگوارش، همین قدر بس كه اكثر اصحاب و علما، سخنان این دو بزرگوار را همانند نصوص روایات، مورد پذیرش قرار میدهند . مرحوم مجلس فرموده: انما اوردناها لكونه من عظماء القدماء التابعین لآثار الائمة النجباء الذین لایتبعون الآراء والاهواء ولذا ینزل اكثر اصحابنا كلامه وكلام ابیه (رضیاللهعنهما) منزلة النص المنقول والخبر الماثور (5) ; ما، تمامی آن چه را كه به عنوان عقائد مذهب، دیكته كرده بود، آوردیم، به لحاظ این كه ایشان از برزگان قدما . و از كسانی است كه پیرو آثار ائمهی طاهرند و هرگز پیرو هوای و آرای شخصی خود نیستند . از این رو، بسیاری از علمای ما سخن ایشان و پدر بزرگوارشان را به منزلهی روایت تلقی میكنند . آن چه در این مختصر، به دنیال آن هستیم، معرفی و شناسائی كتاب مذكور است كه در، دو بخش تقدیم میشود: 1 - خصیتشیخ صدوق؛ 2 - معرفی كتاب كمال الدین
بخش نخست (حدیث ولادت) شیخ صدوق نقل میكند: حدثنا ابو جعفر محمد بن علی الاسود (رضیاللهعنه) قال: «سالنی علی بن الحسین بن موسی بن بابویه (رضیاللهعنه) بعد موت محمد بن عثمان العمری (رضیاللهعنه) ان اسال ابا القاسم الروحی، ان یسال مولانا صاحب الزمان ( علیهالسلام) ان یدعو الله عزوجل ان یرزقه ولدا ذكرا» . قال: فسالته، فانهی ذالك، ثم اخبرنی بعد ذالك بثلاثة ایام «انه قد دعا لعلی بن الحسین، و انه سیولد له ولد مبارك ینفع [الله] به، بعده اولاد .» . (6) ابوجعفر، محمد بن علی اسود گوید: علی بن حسین بن موسی بن بابویه (والد صدوق) پس از درگذشت محمد بن عثمان عمری (نایب دوم امام زمان) (رضیاللهعنه) از من تقاضا كرد تا از خداوند عزوجل بخواهند پسری به ایشان روزی فرماید» . گوید: از او درخواست كردم و او نیز آن درخواست را به حضرت رساند . بعد از سهروز، به من خبر داد كه «حضرت، برای علی بن حسین دعا فرموده است و به زودی فرزندی مبارك برای ایشان متولد خواهد شد كه خداوند به سبب او، نفع وفایی میرساند . و بعد از او نیز اولاد دیگری برای او متولد خواهد شد .» . شیخ طوس نیز مانند این حدیث را از جماعتی كه از صدوق و برادرش نقل كردهاند، روایت كند و در ادامه گوید: ابوجعفر محمد بن علی اسود گوید: «. . . در همان سال، محمد بن علی (صدوق) برای علی بن حسین بابویه متولد شد . ایشان، بعد از او، صاحب اولاد دیگری نیز شده . . .» (7) شیخ صدوق، در ادامهی كلاماش گوید: ابوجعفر محمد بن علی اسود، بسیاری از اوقات، مرا میدید كه به درس شیخمان محمد به حسن بن احمد بن ولید (رضیاللهعنه) میرفتم و اشتیاق فراوانی به كتابهای علمی و حفظ آن داشتم . به من میگفت: «این رغبت و اشتیاق وافر در تحصیل علم، از تو عجیب نیست، به جهت این كه تو به دعای امام متولد شدهای! (8) شیخ طوسی، در حدیث دیگری، از ابن نوح و ایشان نیز از ابو عبدالله حین بن محمد بن سوره قمی (ره) نقل میكند: زمائیكه حجاج و زائران بیت الله الحرام (از سفر حج) برگشتند به علی بن حسین بن یوسف صائع قمی و محمد بن احمد بن محمد صیرفی (معروف به دلال) و شخصی دیگری به غیر از اینان از مشایخ اهل قم گویند: علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (پدر صدوق) همسری داشت كه دختر عمویش (محمد بن موسی بن بابویه قمی) بود . خداوند از این همسر، به ایشان فرزندی نداد . لذا نامهای به شیخ ابوالقاسم، حسین بن روح (رضیاللهعنه) نوشت كه از حضرت تقاضا كند تا دعایی بكنند و از خداوند بخواهند فرزندانی فقیه به او عطا كند . بعد از مدتی، جواب حضرت رسید: «انك لاترزق من هذه وستملك جاریة دیلمیة وترزق منها ولدین فقیهین; همانا، از این (همسرت) بچهدار نخواهی شد . به زودی، تو صاحب كنیزیی دیلمی میشوی و از وی صاحب دو فرزند فقیه خواهی شد .» . ابن سوره گوید: «برای ابوالحسن علی بن حسین بابوبه (پدر صدوق) سه پسر متولد شد «محمد و حسین» هر دو فقیهان ماهری در حفظ و ضبط علوم شدند و مطالبی را حفظ میكردند كه به غیر از ایشان، احدی از اهالی قم آنها را حفظ نمیكردند . پسر سوم، حسن نام داشت كه در عبادت و زهد و پارسائی، معتدل و متوسط بود . . . نیز ابن سوره گوید: هر وقت ابوجعفر (صدوق) و برادرش ابوعبدالله (حسین) حدیثی نقل میكردند، مردم از حافظهی آن دو در نقل حدیث متعجب میشدند و به این دو بزرگوار میگفتند: «این، شان و خصوصیتی است كه در اثر دعای امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) بر شما داده شده است .» . شیخ طوسی گوید: «هذا امر مستفیض فی اهل قم; یعنی نزد قمیان، این قضیه، معروف و مشهور بوده است . (9) » .
دیدگاه علمای امامیه 1 - نظر مرحوم آقای خویی مرحوم آقای خویی، بعد از نقل قضیهی ولادت، میفرماید: از ورایت اخیر، چنین بر میآید كه محمد بن علی (صدوق) با دعای امام (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) متولد شده است و این امر، مستفیض و معروف و مسلم، بر جلالتشان و عظمت مقام ایاشن كافی است . سپس میافزاید: چه طور میتواند این چنین نباشد، در حالیكه امام (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) والد صدوق را با خبر ساخت كه دارای دو فرزند ذكور خیر خواهد شد .» نجاشی نیز در ترجمهی والد صدوق، این مطلب را متذكر شده است . و نیز امام ( علیهالسلام) در روایت اولی (در توقیع شریف) میفرماید: «والد صدوق) دارای فرند مباركی میشود ( علیهالسلام) كه خداوند به واسطهی وی . نفع و سود رساند . اشتهار محمد بن علی بن حسین، به لقب «صدوق» به سبب همین فضیلتی است كه ایشان داشته و وی را . شیوهی تفسیر نجاشیی و طوسی در مدح و تعریف صدوق، را از تصریح به توقیق ایشان بینیاز میكند، زیرا، آنچه را كه تعبیر كردهاند، به مراتب، از تصریح به توفیق بالاتر است . از سایران ممتاز كرده است . خلاصه، مقام و منزلتشیخ صدوق، آن قدر معروف و مشهور است، كه هیچ جای شكی در آن نیست .» (10)
2 - نجاشی احمدبن علی بن عباس نجاشی (م 450 ه . ق) بعد از ذكر نام ایشان، در تجلیل از مقام وی، تعبیراتی را مانند شیخننا; فقیهنا; وجه الطائفه بخراسان» بیان میكند و میگوید: ایشان، در سال سی و پنجاه و پنج دارد بغداد شد و تدریس را شروع كرد . در مجلس درساش، شیوخ و بزرگان طائفهی شیعه، حاضر میشدند و از وی حدیث تلقی میكردند، در حالی كه ایشان، حدث السن بود (11) » و سن كمی داشت . جناب نجاشی، قریب به دویست كتاب را بجای ایشان و در ادامه میفرماید: نام میبرد . شیخ صدوق، نقل و روایت تمامی كتابهایش را برای، اجازه داد . من نیز برخی از آنها را بر والد خود علی بن احمد خواندم . پدرم گفت: «شیخ اجازهی نقل همهی كتابهایش را كه در بغداد از وی شنیده بودم، به من داد .» (12)
3 - شیخ طوسی شیخ الطائفه ابوجعفر محمدبن حسن طوسی (385 - 460 ه . ق) با عبارات و توصیفات والایی، از ایشان تجلیل میكند و میگوید: ابوجعفر (صدوق) جلیل القدر، حافظ احادیث، آگاه به رجال، ناقد اخبار بود . و در میان قمیان، همانندی در حفظ و كثرت علم نداشت و یكه تاز در فن حدیث و رجال بود . تقریبا سیصد عنوان كتاب تالیف و تصنیف كرده است . نام كتابهایش معروف و مشهور است . من، آن مقداری را كه به ذهنام خطور میكند، نام میبرم . شیخ طوسی، اسم چهل و هفت كتاباش را ذكر میكند، و طریقاش را این چنین بیان میدارد: تمامی كتابها و روایاتاش را جمعی از اصحاب ما كه از جملهی آنان شیخ مفید، حسین بن عبیدالله، ابوالحسین جعفر بن حسن بن حسنكه قمی، ابوزكریا محمدبن سلیمان حمرانی است، برای ما روایت كردهاند . (13) شیخ طوسی، در كتاب رجالاش گوید: ایشان، كتابهای بیشتری دارد و ما، آنها را در كتاب فهرست ذكر كردیم و تلعكبری از آنها روایت كرده است . (14)
4 - ابن ادریس محمد بن ادریس حلی عجلی (م 598 ه . ق) در باب نكاح، در ذیل بحث «تحریم مملوكه» گوید: پدر، كنیزی دارد كه پسر با این كنیز زنا میكند . آیا این كنیز بر پدر حرام میشود؟ ایشان، بعد از نقل قول و فتوای شیخ صدوق مبنی بر عدم حرمت مملوكهی پدر، گوید: این، پاسخ نهایی ابن بابویه است و چه نیكو فرموده استبه جهت این كه ایشان، ثقه، جلیل القدر، بصیر به اخبار، ناقد آثار، عالم به رجال، حافظ (و به خاطر سپارندهی علوم و احادیث) . . . بوده است . ایشان، استاد شیخان مفید است . (15) در اصطلاح اهل حدیث، حافظ، معانی گوناگونی دارد، از جمله: «كسی كه صد هزار حدیث را با سند حفظ كند .» . بعضی گفتهاند: «مراد، كسی است كه حافظ قرآن و سنتباشد .» . (16)
5 - ابن طاووس رضیالدین، ابوالقاسم، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن طاووس حسنی حسینی (م 664 ه . ق) در كتاب فلاح السائل و نجاح المسائل گوید: روایت میكنم از جمعی از اهل صدق و اعتبار در نقل حدیث . این عده، با سند خود از شیخ صدوقی - كه عدالت او مورد اجماع و اتفاق است - روایت میكنند . . . نیز در فصل نوزدهم همان كتاب، در نقل حدیثی میفرماید: این حدیث را به طرق خودم، از ابن بابویه نقل میكنم . . . راویان حدیث، همگی و بدون استثنا، ثقه هستند . (17)
6 - تستری مرحوم شیخ محمد تقی شوشتری، صاحب كتاب قاموس الرجال، از محققان نامی و از نقادهای معاصر است . ایشان، پس از نقل و نیز تالیف كتاب كمالالدین با اشارهی آن حضرت، (19) این دو قضیه را میپذیرد و هر دو خبر را تلقی به قبول میكند و به عنوان تجلیل از مقام شامخ مرحوم صدوق میگوید: . . . كاولد بدعاء الحجة، اشار الحجة علیه فی النوم تالیف كتاب فی غیبته . . . (20) سپس میافزاید: «ایشان، در فقه، فتاوای شاذ و نادری دارد .» ، و چند تا از آنها را متذكر میشود . ایشان، در ادامه، رویداد و ماجرایی را دربارهی جسد شریف وی از مرحوم مامقانی نقل، و گویا آن را تلقی به قبول میكند . ماجرای بدن شریف مرحوم مامقانی، از لواسانی نقل كند كه در اواخر سال هزاروسیصد، سیل، قبر شریف شیخ صدوق را ویران كرد و پیكر وی آشكار گشت . آقای لواسانی، از جمله كسانی بود كه وارد قبر وی شد و جسد شریف را صحیح و سالم و تر و تازه دید . ایشان، هیچ گونه تغییری را در آن مشاهده نمیكند، گویا روح آن بزرگوار، همین الآن از بدن وی خارج شده است . رنگ حنا در محاسن وی موجود بود، ولی كفناش پوسیده شده بود . (21) در ضمن، تستری، از مرحوم وحید بهبهانی و از مشایخ و اساتید وی و از شیخ بهایی در مورد شخصیت و فضیلتشیخ صدوق مطالبی را بیان میكند كه به جهت پرهیز از اطالهی كلام، از ذكر آنها صرف نظر میكنیم .
7 - مرحوم طبسی ایشان میفرماید: «هوالشیخ الجلیل والفقیه النبیه . . . الشهیر بالصدوق جلالة قدره و عظم شانه اوضع من ان یخفی .» (22)
8 - مرحوم نمازی مرحوم نمازی میفرمایدك «شیخ مشایخ الشیعة وركن من اركان الشریفة . جلالته و عظم شانه و منزلته اوضح من الشمس; او، پیشوا و بزرگ بزرگان شیعه و پایهای از پایههای شریعت است . عظمت و بزرگی منزلت او از خورشید روشنتر است .» .
دیدگاه علمای عامه با این كه علما و مورخان عامه، سعی میكنند تا آن جایی كه بتوانند، در مورد شخصیتهای امامیه، سخنی به میان نیاورند، اما شخصیت و قدر و منزلت و عظمت و درخشندگی وجاهتشیخ صدوق، آن قدر زیاد بود . كه نتوانستند او را مخفی كنند . با، در این مجال، به عنوان نمونه، دیدگاه سر تن از آنان را مطرح میكنیم . 1 - ابوبكر احمد بن علی خطیب بغدادی (م 463 ه . ق) صاحب كتاب تاریخ بغداد; 2 - عبدالكریم محمد بن سمعانی (م 562 ه . ق) صاحب كتاب انساب; 3 - شمسالدین ذهبی (673 - 748) صاحب كتاب سیر اعلام النبلاء و كتاب تاریخ اسلام .
1 - خطیب بغدادی; ایشان گوید: «ابوجعفر . . . بن بابویه قمی (شیخ صدوق) وارد بغداد شد و در آن جا به سند پدرش، احادیث را نقل میكرد . ایشان از شیوخ و بزرگان شیعه و از شاهیو روایی رافضه (شیعه) بود . و محمد بن طلحه تعالی از وی حدیث نقل كرده است .» . آن گاه حدیثی را نقل میكند و گوید: اخبرنا محمد بن طلحه، حدثنا ابوجعفر ابن بابویه . . . عن جعفر بن محمد; عن ابیه، عن آبائه، قال رسول الله ( صلیالله علیهو آلهوسلم) : «من عد غدا من اجله فقد اساء صحبة الموت; كسی كه فردا را پایان عمرش بداند، صبحت و همراهی مرگ، او را ناراحت و غمگین كند .» . (23) ایشان، همین یك روایت را نقل و سلسله سندش را تضعیف میكند و میگوید: «همهی آنان مجمهول هستند .» ! در حالی كه خود اعتراف به شیخوخیت و بزرگ شیعه بودن و از مشاهیر روایتبودن شیخ صدوق میكند . وی، پدر صدوق و (علی بن بابویه) را كه همه به بزرگی و فقاهت و عظمتشان ایشان اعتراف داشتند و شخصیت مشهوری بوده است، مجهول معرفی میكند! از امثال خطیب بغدادی، غیر از این انتظار نمیرود .
2 - سمعانی; ایشان نیز (صاحب كتاب انساب) (24) «شیخ صدوق را با همان سخنان خطیب بغدادی معرفی، فقط و یكی از شاگردان شیخ، به نام محمد بن طلحة نعالی، را اسم میبرد و میگوید: «وی، از ابوجعفر بابویه قمی روایت نقل كرده است .» (25) شیخ صدوق به شاگران زیادی داشته كه بیست نفر از آنان در مقدمهی كتاب من لایحضره الفقیه ذكر شده است: این كه فقط نام محمد بن طلحه را به عنوان شاگرد شیخ یاد میكند، برای كوچك كردن وی است دارد . (26)
3 - ذهبی; ایشان با این، كه فرد متعصبی است، در كتاب سیر اعلام النبلاء دربارهی شیخ صدوق گوید: «ابن بابویه، راس الامامیة، ابوجعفر محمد بن العلامة، علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی صاحب التصانیف السائرة بین الراقصه، یضرب بحفظه المثل . . .» . ایشان، صدوق را رییس امامیه، صاحب تصانیف رواج یافته و جا افتاده در میان شیعه دانسته و نیز پدر وی را علامه و بزرگ شیعه و مصنف معرفی كرده است و گفته: «شیخ صدوق، در فقه، ضربالمثل بوده و گفته میشود، سیصد كتاب تالیف كرده است كه از جملهی آنها، كتاب دعائم الاسلام، كتاب الخواتیم، كتاب الملاهی، كتاب غریب حدیث الائمة، كتاب دین الامامیة است . از ابوجعفر، عدهی زیادی حدیث نقل كردهاند كلمه از جملهی آنان ابن النعمان المفید، الحسین بن عبدالله بن الفحام، جعفر بن حسنكیة القمی است .» . (27)
چند شبهه دربارهی شیخ صدوق با وجود این همه تعریف و تمجید از سوی شیعه و سنی و ویژگیهای ممتاز، شخصیت وی، اظهر من الشمس است و مقام شامخ ایشان، ولاتر از تصریح به الفاظی مانند «ثقه بودن» . لذا مرحوم خویی از برخی محدثان كه در بارهی وی توقف و تامل كردهاند، ناراحتشده و آنها را مورد عتاب و ملامت قرار میدهد . و آن را كجسلیقگی میداند . عتاب آقای خویی ایشان گوید: فمن الغریب جدا، ما عن بعض مشایخ البحرآنی من انه توقف فی وثاقة الصدوق . . . ; (28) واقعا و از برخی مشایخ بحرانی بعید است كه در وثاقت وی، توقف كردهاند . من، این توقف را از كجسلیقگی میدانم . اگر در امثال صدوق تشكیك شود . سپس باید با فقه خداحافظی كرد و فاتحهی آن را خواند; زیرا، به واسطهی امثال صدوق، فقه به ما رسیده است . پاسخ مناسب هر كدام را میدهد: مرحوم آقای خویی، سه اشكال را نقل میكند: 1 - نخستین اشكال، از همه مهمتر است . خلاصه آن به این قرار امت كه صدوق، در نقل احادیثحذف و تقطیع دارد; 2 - حدیث السن بودن وی در زمان ورود به تغداد، نمیتواند صحیح باشد، بلكه مورد تشكیك است; 3 - در نام واسطهی رساندن نامهی صدوق به حسین بن روح (نائب سوم امام زمان) تناقص است . اشكال نخست محدث نوری، صاحب مستدرك الوسائل گوید: «شیخ صدوق، در بعضی از جاها، خبر طولانی را كوتاه كرده و عباراتی را كه با معتقداتاش نمیسازد، آنها را انداخته و حذف كرده است .» . وی، برای مدعای خود، چهار مورد ذكر میكند . شاهد نخست 1 - شاهد نخست; رسالهی حقوق امام زینالعابدین است . او میگوید: «این رساله را حسن بن علی بن شعبه حرانی، تحف العقول و نیز سید علی بن طاووس، در فلاح السائل به سند خودش از كتاب رسائل محمد بن یعقوب كلینی - كه را به امام زین العابدین ( علیهالسلام) منتهی میسازد - نقل كردهاند (دو طریق بر این رساله داریم) .» . سپس میافزاید: «روایت فلاح السائل، همان روایت تحف العقول است، لكن به صدوق، حدیث و رساله حقوق را به نحو اختصار نقل میكند . و جملاتی كه در آن دو كتاب هست، ذكر نكرده است .» . از این شاهد، آقای خویی، چنین پاسخ میدهد كه آقای نوری ایشان . این روایت را از تحف العقول و از رسائل كلینی نقل نكرده است - و فلاح السائل، هم سالها بعد از او بوده است - بلكه به ابوحمزه ثمالی طریق خودش را دادر . در باب پنجاه از كتاب خصال، به سند خودش از محمد بن فضیل از ابوحمزه ثمالی نقل كرده، و «كتاب من لا یحضره الفقیه، باب حجباز همین حدیث را به طریق خودش از اسماعیل بن فضل از ثابتبن دینار (ابوحمزه ثمالی)، نقل كرده است .» (29) شاهد دوم علامهی مجلس، حدیثی را از كتاب توحید شیخ صدوق، از دقاق، از كلینی از امام جعفر صادق ( علیهالسلام) نقل كرده است . (30) هنگامی كه این حدیث را از علامهی مجلس، نقل میكند، بلافاصله كلام اسدالله كاظم را در كشف القناع (32) ذكر میكند و میگوید: «این خبر (خبری را كه مجلس از صدوق نقل كرده است) از كتابكافی اخذ شده، و شیخ صدوق به جهت موافقتبا مذهب اهل عدل، تغییرات عجیبی داده (وجملاتی را حذف كرده) كه موجب سوء ظن به وی میشود .» پس اسدالله كاظمی در بعضی فرمودهاند: «مرحوم صدوق، ضبط است . بنابراین، جملهای ساقاط نشده است .» . كشف القناع عبارت تندیی را به كار گرفته و میگوید: «كار صدوق، جدا، مضطرب و آشفته است» پس محدث نوری، مطالب مذكور را شاهد بر ادعای خویش كه صدوق، روایت را تقطیع میكند، آورده است . آقای خوئی، از این شاهد، سه جواب میدهد: 1 - جلالتشان صدوق، مانع از سوء ظن به وی میشود . 2 - ما، شاهدی نداریم كه ایشان خبری را كه در كتاب توحیدشان نقل كردهاند، همان خبری است كه مرحوم كلینی در كافی آوردهاند و از كافی نقل شده بلكه شیخ، تصریح دارد به این كه خبر را از دقق، از كلینی نقل كرده است; یعنی، كلینی، غیر از كافی، كتابهای دیگری را نیز دارد پس نقل از كلینی، اعم از نقل از كافی و غیر كافی و كافی احض است زیرا، ممكن است; از خود كلینی شنیده و عقل كرده باشد . 3 - شاید ایشان غفلت داشته و یا به جهت دیگر، بعضی از عبارات را سقط كرده باشد . از كجا معلوم یم شود كه وی قصد اختصار خبر و یا اسقاط جزئی از آن را داشته است؟» (33) شاهد سوم زیارت جامعه كه آن را كفعی كتاب لوالافین نقل كرده و مرحوم صدوق، همان زیارت را در من كتاب لایحضره الفقیه (34) آورده، جملاتی از آن را كه با معتقداتاش نمیساخته، است . آقای خویی، از این شاهد چنین پاسخ داده است كه شیخ صدوق، زیارت جامعه را از كفعی نقل نكرده است; زیرا، ایشان، صدها سال بعد از صدوق بوده است .» . سپس میافزاید: «روایت كفعمی، به طور مرسل، از امام هادی ( علیهالسلام) است، ولی روایت صدوق به مسند، به مسند خودش، از محمد بن اسماعیل برمكی از موسی بن عبدالله نحعی، از امام هادی ( علیهالسلام) است . پس از كجا ثابت میشود كه صدوق تقطیع كرده و بخش از آن را كه با نظر و اعتقادش موافق نبوده، انداخته است؟» . (35) شاهد چهارم شیخ صدوق، در كتاب توحید از جندی نیشابوری روایت طویل و مفصلی را از امیرالمؤمنین ( علیهالسلام) نقل كرده (36) و شیخ احمد بن علی ابن ابیطالب طبرسی (م 588 ه . ق) نیز همان روایت را در كتاب احتجاج، (37) از آن حضرت، با اضافات و زیاداتی آورده است . پس، صدوق در كتاب توحیدش قمستی را اسقاط كرده است . آقای خویی، پاسخ میدهد كه جواب، همان است كه گذشت; یعنی، صدوق، از احتجاج نقل نكرده، بلكه خودش طریق مستقلی دارد . طبرسی، دو قرن با صدوق فاصله دارد . سپس یك جواب كلی میدهد و میفرماید: اگر ثابتشد كه صدوق، آن چه را كه مورد رضایتخودش نیست، حذف میكند، این حذف نمیتواند سبب سوء ظن به وی باشد، بلكه این، همان تقطیع متداول و شایع در میان محدثان است . پس اگر آن جزو ساقط شده، ضرر و زیانی به دلالتباقی مانده از حدیث و ارد نسازد، در این صورت، حذف آن قسمت، مانعی ندارد . این، امر شایع و متدوالی است و موجب سوءظن به محدث نمیشود . اگر كسی چنان تقطیعی را بكند، آیا موجب این میشود كه راجع به آن شخص و مخصوصا شخصیتی مانند صدوق بگوید: «امر صدوق، واقعا، مضطرب و آشفته است؟» . (38) اشكال دوم نجاشی گوید: «صدوق، در سال سیصد و پنجاه و پنج هجری قمری، وارد بغداد گردید، و شیوخ طایفه، از وی حدیث تلقی میكردند، در حالیكه او كم، سن و سال و حدث السن بود .» . این عبارت، از دو جهت مشكل دارد: 1 - صدوق، در زمان ورود به بغداد، بیش از پنجاه سال داشته است، پس چه طور میتواند كم سن و سال باشد؟ مرحومهای خویی، در مقام پاسخ، میفرماید: «این اشكال دفع میشود به اینكه صدوق، نسبتبه شیوخ طائفه كه از وی حدیث تلقی میكردند، كم سن و سالتر بوده است . 2 - جهت دوم این است كه محدود كردن ورود صدوق به بغداد در سال سیصد و پنجاه و پنج، با فرمایش خود صدوق در كتاب عیون اخبار الرضا ( علیهالسلام) كه گفت: «ابوالحسن علی بن ثابت دوالینی در مدینة السلام (بغداد) در سال سیصد و پنجاه و دو، این حدیث را به ما گفت» (39) ، فرمایش دیگر ایشان كه گفته: «در سال سیصد و پنجاه و چهار، نقاش در كوفه برای ما نقل كرد .» (40) ، منافات دارد . این دو روایت، بر ورود صدوق به بغداد قبل از سال سیصد و پنجاه و پنج تصریح دارد . البته، تاریخ انی دو روایت، بر نقل نجاشی مقدم است . اشكال سوم واسطهی رساندن نامهی علی بن حسین (پدر صدوق) به حسین به روح (رحمةالله علیه) در بعضی از روایات، علی بن جعفر اسود است، لیكن شیخ طوسی در كتاب الغبیة و خود شیخ صدوق در كتاب كمالالدین واسطه را ابوجعفر محمد بن علی اسود فرمودهاند . پس این دو تناقض دارند . آقای خویی، پاسخ میدهد كه ظاهر امر، این است كه صدوق و شیخ طوبی، صحیح فرمودهاند و ما حرف صدوق را میگیریم، به جهت اینكه صدوق، آگاهتر به مسئله و جریان بوده است . (41)
بخش دوم (معرفی كتاب) كتاب كمالالدین وتمام النعمة را شیخ صدوق در اواخر عمر شریفاش در شهر نیشابور تالیف كرده است . با، در این مرحله، بر چهار محور تاكید داریم، 1 - سبب و انگیزهی نگارش; 2 - صحت و سقم كتاب; 3 - روش بحث مؤلف; 4 - مشایخ ایشان و درجهی اعتبار و وثاقت آنان .
محور نخست (انگیزهی تالیف) ظاهرا، سبب نگارش، سه چیز است: 1 - انحراف غدهای از شیعیان در باب مهدویت و اعتقاد به امر غیبت و عدول بعضی از آنان از تسلیم و پذیرش رویات به نظر و قایاس . 2 - ملاقات با مرحوم نجم الدین ابوسعید محمد بن حسن بن محمد بن احمد بن علی بن صلت قمی و درخواست تشویق او بر تالیف چنین كتابی . 3 - رؤیای صادق و اشارهی امام عصر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) به تنلیف كتابی دربارهی غیبت .
دیدار با مردم نیشابور شیخ صدوق میفرماید: «هنگامیكه از زیارت امام رضا (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) برگشتم . به نیشابور آمدم و در آنجا اقامت گزیدم . كسانی كه به ملاقاتام میآمدند، سؤالات و شبههایی در امر غیبت میكردند . آنان را در این امر متحیر دیدم . تمام سعی و همتخود را در ارشاد آنان به سوی حق مصروف داشت .» . (كمالالدین، ج 1، ص 2)
ملاقات با ابوسعید قمی ایشان، از جمله كسانی بود كه دچار خیرت شده بود . شیخ، در مورد وی میفرماید: «ایشان، شخصیتبزرگ، شیعهی دوازده امامی، عاشق ولایت . و اهل بیت او، از خاندان رفیعی است . پدر و جدش، از بزرگان بودند . و پدر من از جد او روایات زیادی نقل كرده است . من، از دیر زبان، آرزوی ملاقات او را داشتم و مشتاق دیدار او بودم . . . .» . سپس میافزاید: «در ملاقاتی كه با ایشان داشتم، مطلبی را فرمود كه باز سبب تالیف این كتاب شد . آن، این است كه ایشان برای من نقل كرد كه در بخارا، با بعضی از فلاسفه و علمای منطق، ملاقات داشته است و یكی از بزرگان فلاسفه، زمینهی طول غیبت مطرح میكند او را به شك میاندازد .» . مرحوم شیخ صدوق، به آن شهبه اشاره نمیكند، ولی میگوید: «در اثبات امام ( علیهالسلام) و غیبت او، مباحث و قصولی را یادآور شدم و اخباری را از پیامبر اكرم ( علیهالسلام) نقل كردم و اشكال، از بین رفت و نفس ایشان ارام گرفتشك و تردید از دل وی بیرون شد سپس از من خواست تا كتابی در این زمینه بنویسیم . من نیز قبول كردم و قول مساعد دادم . گفت، انشاء الله سرفرصت این كار را خواهم كرد . (42) » .
رؤیای صادق و ملاقات با امام زمان (عج) ایشان، فرموده است: در نیشابور، شبی در فكر آن چه كه در شهرری باز گذاشته بودم، از خانواده و فرزندان و برادران و نعمتها، اندیشه میكردم . كه ناگاه خواب بر من غلبه كرد . در خواب دیدم كه گویا در مكه هست . و به گرد بیت الله الحرام طواف میكنم . در دور هفتم، به حجرالاسود رسیدم . به آن دست میكشیدم و میبوسیدم . و میگفتم: «این، امانت من است كه آن را تادیه میكنم، و پیمان من است كه آن را تجدید میكنم ت ادای آن را به من گواهی دهی و شهادت دهی كه من آن را به جا آوردهام» . در این هنگام، مولایمان قائم صاحب زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) را مشاهده كردم كه بر در خانه كعبه ایستاده است . با دلی مشغول و حالی پریشان، به آن حضرت نزدیك شدم . امام ( علیهالسلام) به چهرهی من نگریست در از درونام را دانست . به ایشان سلام كردم . از پاسخ سلام را داد . سپس فرمود: «لم لاتصنف كتابا فی الغیبة حتی تكفی ما قد همك؟ چرا دربارهی غیبت كتابی نمینویس تا همم و اندوهات برطرف بشود . ؟» . به حضرت عرض كردم «یا بن رسول الله! دربارهی غیب، قبلا چیزهایی را نوشتهام .» . فرمود: «لنین علی ذالك السبیل! آمرك ان تصنف الان كتابا فی الغیبة واذكر فیه غیبات الانبیآء; منظورم نه به روش قبلی است . به تو فرمان میدهم كه اكنون كتابی دربارهی غیبت تالیف كنی و در آن، غیبتهای انبیا را بازگویی .» . این فرمان را داد و گذشت: دورد خدا بر او باد . (43) شیخ صدوق در ادامه میافزاید: من از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گری و درد دل و شكوه پرداختم . وقتی صبح شد، تالیف این كتا را آغاز كردم تا امر ولی خدا و حجت او را امتثال كرده باشم، در حلی كه از خداوند استعنات میجویم و به او توكل میكنم . (44) بنابراین . شیخ صدوق، با دیدن انی رؤیای صادق، عزم خود را جزم كرده و با یك دید وسیع و نگرشی نو و با روش و شیوهای خاص این كتاب را تالیف كرد و از مباحثی صحبتبه میان آورد كه همگان آن را تایید میكنند و . . .
محور دوم (صحت و سقم مطالب كتاب) فاضل و محقق معاصر، آقای غفاری میفرماید: «شیخ، در این كتاب، در موضوع غیبت، روایاتی را كه در میان مردم مشهور بوده جمع كرده است . حال، این روایات، و حسن و . . . باشند یا نباشند . البته، شیخ جز به روایات صحاح یا مجمع علیه یا متواتر استناد نمیكند .» . (45) آقای غفاری، به قول خود شیخ صدوق استدلال كرده كه شیخ، در ادلهی حدیث معمرین گوید: «این حدیث و نظایرش، معتمد من در امر غیبت، و وقوع آن نیست; یعنی، در وقوع غیبت، به اینها اتدلال نمیكنم; زیرا، غیبت امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) برای من امری صحیح است، از این رو كه پیامبر و ائمه ( علیهمالسلام) و شریعت و احكام آا به ما رسیده، اشاره كردهاند .» ; یعنی، همان روایاتی كه اسلام و احكام را برای ما اثبات میكنند، نظیر همان روایات، امر غیبت امام زمان را اثبات میكند . آقای غفاری، میخواهد گوید، این كتاب، مجموعهای از صحیح و غیر صحیح است و خود شیخ هم به مواردی از این كتاب، به این نكته اشاره كرده است . این كه این استدلال، چه قدر میتواند صحیح باشد، جای تامل است . در این استدلال . باید جملهی بعدی شیخ را نیز در نظر گرفت كه فرموده: «امر غیبت و مسائل آن را از دلایلی میگیرم كه اسلام را از آنها گرفتهام،» ; یعن شاید نظر شیخ، بر اعتقادی و ضروری بودن موضوع مذكور است و كه در این صورت، نیازی به بحث و بررسی سند نیست . عالمان و بزرگان دین، در اصول مسلم دین و مذهب مناقشات سندی را شمسی كنند . و بحثهای سندیی، ، در غیر ضروریات مذهب و دین است . از طرفی، اگر كسی بعضی از این اخبار را زیر سؤال ببرد، لازمهاش این نیست كه اعتقادات ما را هم زیر سؤال ببرد; چون، مستند این عقیده، همانند مستند اعتقاد به اسلام و احكام آن است كه از دلایل قوی و صمیمی برخوردار است . بنابراین، فقط به این بعض از روایات اكتفا نشده است . از این كه شیخ فرموده: «لیس هذا الحدیث وما شاكله من اخبار المعمرین (46) و . . .» ، معلوم میشود كه قصدش نقد همین موارد، نه كل روایات این كتاب . بعضی، فرمایشهای غفاری را از باب موجبهی خوبیه میپذیرند و میگویند، كتاب، شامل صحیح و سقیم است . این حرف، بعید نیست، ولی ممكن استسند و یا طریق روایتی، به نظر بعضی، مشكل داشته باشد، اما به نظر عدهای دیگر، مشكل نداشته باشد، ولی حتما صدق خبری و قرائن دال بر صدق دارد . همان گونه كه قبلا متذكر شدیم، علمای امامیه، كلام شیخ صدوق و پدر وی را مانند نص منقول و خبر ماثور میدانند . (47) و وثاقت او را امری ضروری مانند و ثاقتسلمان و ابوذر (رضیالله عنهما) میشمارند . (48)
محور سوم (محتویات كتاب) كتاب، شامل یك مقدمه و چندین باب در بارهی مباحث غیبت است . در مقدمه، مباحث مهم كلامی مطرح شده است اهم مطالب آن، برقرار زیر است: 1 - «خلیفه» پیش از آفرینش; 2 - وجوب اطاعت از خلیفه; 3 - خلیفه را خدا انتخاب میكند; (49) 4 - وجوب و خدمت و یكی بودن خلیفه در هر زمان; 5 - لزوم وجود خلیفه; 6 - وجوب عصمت امام ( علیهالسلام) ; 7 - اثبات غیبت و حكمت آن; 8 - تشابه میان ائمه و انبیاء ( علیهمالسلام) ; 9 - مذهب كیسانیه; 10 - ابطال اقوال ناو وسیه و واقضیه در بارهی امام كاظم ( علیهالسلام) ; 11 - ابطال قول واقفیه در غیبت امام عسكری ( علیهالسلام) ; 12 - اعتراض و مناقشات ابن بشار و پاسخ ابن قبه; 13 - شبهات زیدیه و بحث دربارهی «بداء» ; 14 - مناقشات و شبهات مخالفان دربارهی غیبت و پاسخگویی به آنها; 15 - بحثهای نوبختی و ابن قبه از ابیزید علوی . در پایان مقدمه، سبب و انگیزهی تقدیم مقدمات را چنین بیان میدارد «ما، این فصول را در آغاز كتاب خود ذكر كردیم . به جهت این كه نهایت ادلهی زیدیه را كه شدیدترین فرقه علیه ما شیعیاناند، پاسخ داده باشیم .» . (50) ادامه دارد
پینوشت: 1) الذریعة الی تصانیف الشیعة، ج 2، ص 282، و ج 18، ص 138 . 2) همان، ج 16، ص 82 . 3) همان، ص 84 - 85 . 4) بحارالانوار، ج 1، ص 6 . 5) بحارالانوار، ج 1، ص 6 . 6) كمالالدین، ج 2، ص 503، ب 45، ح 32 . 7) ر . ك . الغیبة، طوسی، ص 320، فصل 4 (بعض ماظهر من جهته علیه السلام من التوقیعات)، ح 207، ص 266 . 8) ر . ك . كمال الدین، ج 2، ص 502، ب 45، ح32 . 9) ر . ك . الغیبة، ص 308 . 10) معجم رجال الحدیث . الخوئی، ج 16، ص 322 . 11) رجال نجاشیی: 278 . البته باید توجه داشت كه «حدث السن» بدون اشتباه است . در این باره، توجیه آقای خویی را نقل خواهیم كرد . 12) رجال نجاشی: 278، البته باید توجه داشت كه «حدث السن» بدون اشتباه است . در این باره توجیه اقای خویی را نقل خواهیم كرد . 13) الفهرست، ص 156، ش 695 . 14) رجال، طوسی، ص 495، ش 25 . 15) السرائر، ج 2، ص 529 . 16) سفینةالبحار، ج 2، ص 281 . 17) ر . ك: معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 322 . 18) كمال الدین، ص 3 - 4 . 19) همان، ص 3 - 5 . 20) قاموس الرجال، ج 9، ص 435، لؤلؤةالبحرین، ص 375 . 21) رجال مامقانی، ج 3، ص 155 و 154; قاموس الرجال، ج 9، ص 435 . 22) ذرایع البیان فی عوارض اللسان، ج 2، ص 81 . 23) تاریخ بغداد، ج 3، ص 88 . 24) دو كتاب انساب هست: 1 - انساب الاشراف كه چاپ جدیداش، سیزده است و مؤلف آن، تقریبا، معاصر امام هادی ( علیهالسلام) بوده است; 2 - لانساب، تالیف عبدالكریم محمد بن سمعانی (م 562 ه . ق) كه چاپ جدیداش پنج مجلد است . 25) الانساب، ج 4، ص 544 . 26) مقدمهی كتاب من لایحصره الفقیه: ص او; به مقدمهی بحارالانوار، جلد صفر، ص 73 نیز مراجعه شود . 27) سیر اعلام النبلاء، ج 16 . ص 303; در مقدمهی كتاب من لایحضره الفقیه، ص «او» 6 - الشیخ الجلیل، ابوالحسن جعفر بن الحسین - الحسن خ 5 - حسكة القمی، شیخ الطوسی و تلمیذ الصدوق، رحمهم الله» . 28) معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 322 . 29) معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 326 . 30) بحار، ج 5، ص 156 . 31) مستدرك الوسائل، ج 11، ص 169 . 32) كشف القناع، ص 213 . 33) معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 323 . 34) من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 370، ب 225، ح 2 . 35) معجم، ج 16، ص 325 . 36) توحید، صدوق، ص 254، ح 5; عیون اخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 272 . 37) الاحتجاج، ص 240 . 38) معجم، ج 16، ص 326 . 39) عیون اخبار الرضا ( علیهالسلام)، ج 1، ب 6 . 40) همان، ب 11; التوحید، ح 26 . 41) معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 336 . 42) كمال الدین، ج 1، ص 3 . 43) كمالالدین، ج 1، ص 3 - 4 . 44) كمال الدین، ج 1، ص 3 - 4 . 45) الوافی، ج 1، ص 11، مقدمه دوم . 46) مقدمهی كمال الدین، ص 19 . 47) بحارلانوار، ج 5، ص 405; مستدرك الوسائل، ج 19، ص 189 . 48) مستدرك الوسائل، ج 19، ص 191 . 49) ابن هشام در كتاب السیر النبویة كه از كتابهای قدیمی است، نقل میكند: در دورانی كه پیامبر اكرم ( صلیالله علیهو آلهوسلم) در مكه بودند و هنوز حكومتی تشكیل نشده بود . پیامبر اكرم ( صلیالله علیهو آلهوسلم) برای تبلیغ در ایام حجبه منی میرود و در آن جا وارد خیمهای قبیلهای میشود . رییس قبیل به حضرت نگاه میكند و ابهت و نور پیامبر ( صلیالله علیهو آلهوسلم) او را مبهوت میسازد . به زیر دستاناش میگوید: «اگر از ایشان پیروی كنیم، دنیا را تصاحب میكنیم .» پیامبر اكرم ( صلیالله علیهو آلهوسلم) به آنان میفرماید: «من به پیامبری مبعوث شدهام و آمدهام شما را به اسلام دعوت كنم .» . رییس قبیله از جا بر میخیزد و عرض میكند: «من مسلمان میشوم داده شما پیروی میكنم، ولی به شرط این كه مرا جانشین خودت قرار دهی . » . حضرت ( صلیالله علیهو آلهوسلم) فرمود: «نه; این امر به دستخدا است و او، هر كه را بخواهد، جانشین میكند . . .» . (السیرد النبویة; ج 2، ص 66) . 50) كمال الدین، آخر مقدمه، ص 126 . نجمالدین طبسی / انتظار، شماره 7 |