جمع خاتميت با امامت و مهدويت
الف) خاتميت و امامت
ب) امامت و غيبت
پينوشتها:
1. سوره بقره(2)، آيه242: کذلک يبيّن الله لکم الآيات لعلّکم تعقلون؛ سوره يوسف(12) آيه2: إنّا أنزلناه قرآناً عربيّاً لعلًکم تعقلون. همچنين ر.ک: سوره آل عمران(3)، آيه 118؛ سوره نور(24)، آيه 63؛ سوره حديد(57)، آيه17؛ سوره عنکبوت(29)، آيه 35؛ سوره روم(30)، آيه 28؛ سوره زخرف(43)، آيه 3.2. سوره بقره(2)، آيه42: و إذا قيل لهم اتّبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه آبائنا اَوَلَو كان آبائهم لا يعقلون شيئاً و لا يهتدون؛ سوره يونس(10)، آيه 78: قالوا أجئتنا لتلفتنا عمّا وجدنا عليه آبائنا.3. سوره احزاب(33)، آيه 67 : إنّا أطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلّونا السّبيلا.4. سوره زخرف(43)، آيه 23 : إنّا وجدنا آبائنا علي أمّهٍ و إنّا علي آثارهم مقتدون؛ سوره مائده (5)، آيه 104: و إذا قيل لهم تعالوا إلي ما أنزل الله و إلي الرّسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آبائنا أولو کان آبائهم لايعلمون شيئاً و لا يهتدون.5. سوره ملک(67)، آيه 10: لو كنّا نسمع أو نعقل ما كنّا في أصحاب السّعير؛ سوره يونس(10)، آيه 42 أفأنت تسمع الصّمّ ولو کانوا لايعقلون.6. جالب اينجاست که اين نوع نگاه به نبوت نگاهي بوده که در ميان امتهاي پيشين هم مخالفان انبيا ـ به اصطلاح روشنفکران و سرشناسان آنها (الملأ من قومه) ـ به طرفداران انبيا نسبت ميدادهاند و قرآن کريم سخن آنان را چنين نقل ميکند: و لئن أطعتم بشراً مثلکم إنّکم إذاً لخاسرون. سوره مومنون(23)، آيه 34.7. سوره قصص(28)، آيه32: فذانک برهانان من ربّک إلي فرعون و ملائه.8 . سوره بقره(2)، آيه 111: قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين؛ همچنين ر.ک: سوره نمل(27)، آيه64؛ سوره انبيا(21)، آيه24؛ سوره قصص(28)، آيه 75.9. سوره انعام(6)، آيه 91: ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما أنزل الله علي بشر من شيء.10. سوره مومنون(23)، آيه 116ـ115: أفحسبتم أنّما خلقناکم عبثاً و انّکم الينا لا ترجعون فتعالي الله الملک الحقّ.11. البته بحث ولايت معنوي و هدايت باطني غير از بحث هدايت ظاهري است. تبيين فوق براي ضرورت هدايت ظاهري است.12. براي بحث عميق و دقيقي درخصوص مقايسه آراء اقبال لاهوري، استاد مطهري، و دكتر سروش به کتاب وحي و افعال گفتاري، نوشته عليرضا قائمينيا مراجعه نماييد.13. توجه شود كه ما همواره بايد تعبيري از بلوغ عقل ارايه دهيم که نافي وحي نباشد و اصل بحث در همين جاست. خود وحي انسان را به تعقل فرا ميخواند، و تعقل ميكنيم تا ديندار شويم نه اينکه بيدين شويم؛ و اين مسئله مهمي است که مورد غفلت جدي دکتر سروش قرار گرفته است.14. در منطق سروش اين سخن، تحکمي است و لذا وي در برخي آثار خود تصريح کردهاست که بحث ما يک بحث پسين است يعني معما چو حل گشت، آسان شود. چون ختم نبوت رخ داده مي گوييم که عقل به بلوغ رسيده است وگرنه هيچ معياري در کار نيست. هرچند اين سخن تا حدودي درست است که ما بعد از وقوع ختم نبوت به تبيين آن پرداختهايم. اما آيا اين سخن منطقاً مستلزم تحکمي و بي معيار بودن اين مطلب نيست. آيا تحليل پس از عمل هميشه به معناي تحکمي بودن و بي معيار بودن است. آيا تحليلهايي که از تاريخ به عمل ميآيد، همگي تحکمي است. آيا امروزه نميتوان مثلاً گفت که ناپلئون در فلان اقدامش فلان اشتباه را کرد که شکست خورد و اگر آن اشتباه را نميکرد شکست نميخورد. البته قبول دارم که معما چو حل گشت آسان شود اما نه به اين معنا که تبيين معماي حل شده، لزوماً يک سخن تحکمي مي باشد.15. توجه شود عقل در اينجا به معناي استدلال نيست بلكه مطلق فهم است. حضرت علي(ع)، از باب نمونه، به حدي از توان فهم رسيده بود كه پيامبر اكرم(ص) بتواند در گوش او ظرف چند دقيقه هزار باب علم باز كند كه از هر يك هزار باب ديگر باز شود. مخصوصاً به تعبير باز شدن باب علم در اين حديث معروف بايد توجه كرد. نگفت پيامبر يك سلسله اطلاعات (داده) به من داد، بلكه گفت باب علم باز كرد و براي همين است كه حديث «أنا مدينه العلم و عليٌّ بابها» حديث بسيار عميقي در باب چگونگي جمع بين خاتميت و امامت است.16. البته توجه شود كه مقام بحث ما در خصوص فهم دين است، وگرنه ائمه دو شان ديگر (شأن ولايت معنوي و باطني، و شأن حكومت كردن) هم دارند كه اينكه چرا آنها اين دو شان را دارند و رابطه اين دو شأن با شأن فوق در چيست، مجال ديگري را ميطلبد.17. با اين بيان مذهب شيعه را مذهب جعفري ناميدهاند سخن گزافي نبوده است زيرا عمده روشهاي فهم در زمان امام صادق(ع) تثبيت شد.18. اين استدلال را از بيان علامه طباطبايي در تفسير الميزان استفاده كردهام. ايشان در آنجا پس از مطرح كردن روش تفسير قرآن با قرآن ، اين اشكال را مطرح كردهاند كه آيا اين كار به معني نفي مراجعه به پيامبر نيست؟ آيا مگر براي فهم قرآن نبايد به پيامبر مراجعه كرد؟ و پاسخي كه ايشان داده كه مبناي راه حل ما قرار گرفته اين است كه «ما خود روش تفسير قرآن با قرآن را از ائمه(ع) ياد گرفتهايم.»19. عين عبارات ايشان در اين زمينه چنين است: «و اينک بر آن ميافزايم که شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداختند وگرنه همان آثاري که بر غيبت مترتّب است بر خاتميت هم متفّرع است، با اين تفاوت که براي خاتمّيت ذاتي رسول، تبيين خردپسندتري ميتوان عرضه کرد تا براي غيبت عرضي و ناگهاني و نامنتظر امام منتظر. «رهاسازي عقل انساني» و «به خود وانهادگي» آدميان را که از برکات خاتميت برشمرده بودم ... معنايش اين است که پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتي (و بالاخّص) در فهم دين به خود وانهادهاند و ديگر هيچ دست آسماني آنان را پابهپا نميبرد تا شيوه راه رفتن بياموزند. و هيچ نداي آسماني تفسير «درست» و نهايي دين را در گوش آنان نميخواند تا از بدفهمي مصون بمانند. راه دينداري از آن پس، چون راه زندگي، از ميان زد و خوردها ميگذرد و تکامل خود را نه از دخالتهاي گاه و بيگاه ماورائي، بل از تنازع و تعاون خردهاي وارسته زميني ميگيرد که در نقد و فهم و تحليل، بيپروا و از تقليد رستهاند. اين رهايي از دخالت مستقيم آسمان را شيعيان از دوران غيبت مهدي آغاز ميکنند و ديگر مسلمانان، به گفته اقبال، از هنگام رحلت محمّد(ص).» (پاسخ دوم به آقاي بهمنپور، 4/7/1384)20. مهمترين شاهد ما بر اين مدعا رفتار خود ائمه(ع) در شاگرد پروراندن و ارجاع مردم به اين شاگردان است، که توضيحش گذشت.21. البته توجه شود که بحث بر سر ضرورت و عدم ضرورت است نه بر سر فايدهرسانيهاي متعددي که بر حضور ملموس امام در جامعه مترتب است. ترديدي نيست که با غيبت امام دستمان از بسياري از معارف اسلامي کوتاه شده و راهي را که با حضور امام ميتوانستيم در مدت کوتاهي طي کنيم اکنون بايد افتان و خيزان و در طي مدتي بس طولانيتر طي کنيم، اما سخن ما بر سر ضرورت حضور بود که وظيفهاي را بر دوش امام ميگذارد، و اگر آن وظيفه در حداقل خود انجام شود ضرورت منتفي ميشود و از آن پس حضور امام از باب لطفي است که به جامعه ميشود و ديگر، غيبتش به معناي بر زمين ماندن وظيفهاي که ضرورتا بر عهده امام بوده، نيست.22. سوره حجر(15)، آيه 9.23. در اين آيه تعبير جمع به کار برده شده است و اگر در نظاير اين گونه تعبيرات دقت شود مواقعي فعل خدا با تعبير جمع به کار برده ميشود که فعل او از طريق واسطههايي نظير فرشتگان يا اولياءالله انجام شود؛ پس اين محافظت از ذکر (= قرآن) قطعا فعل مستقيم خدا نيست بلکه با توجه به جايگاه هدايتي ائمه(ع) کاري است که خداوند تعالي از طريق ائمه انجام ميدهد.24. خادمي شيرازي، محمد، تحفه امام مهدي(ع)، ص 120، به نقل از بحارالأنوار، ج 53، ص 175.
حسين سوزنچي - ماهنامه موعود شماره 58