وز آفتاب، مهر رخت دلنوازتر تو، از جهان و هرچه در آن، بينيازتر گرديده ز آسمان به يقين، سرفرازتر در بزم عشق، كيست ز تو پاكبازتر؟ كز هر زبان كه ميشنوم»، جانگدازتر پشت زمين و پاية عرش خدا شكست آن را به نام نامي پيغمبر آفريد تا حق به نور حكمت خود حيدر آفريد اين هر دو را به ميمنت كوثر آفريد آفاق را ز پرتو اين گوهر آفريد دلهاي عاشقان، همه غمپرور آفريد حصن امان عالم و سرچشمة وجود؟ وز آن دل تمامي آيينهها شكست گلهاي بوستان فدك زير پا شكست بغض غدير، از عطش كربلا شكست وقتي كه سرو قامت خيرالنسا شكست ورنه حريم فاتح خيبر كجا شكست؟ چشمان كودكان علي، پر ز آه شد اشك يتيمي آيت چشمان زينب است اين ابتداي غصة پنهان زينب است ز امروز صبر، دست به دامان زينب است وقتي جهان تمام به فرمان زينب است؟ زيرا كه روشن از رخ رخشان زينب است ميراثدار صبر و شكيبايي علي افروخت از مصيبت خود جان چاه را سيراب كرد ز اشك روان سجدهگاه را آن كاو ز مهر اوست درخشش، پگاه را ياران سستف تيرهدلف نيمه راه را در خاك چون نهفت علي، جسم ماه را؟ او چشم بر اشارت حق، غرق انتظار بر پاي صبح، تاول زنجير مانده است مهتاب نيز بيتو زمينگير مانده است تنها مجال نالة شبگير مانده است اين درد را پس از تو، چه تدبير مانده است؟ عذري براي اين همه تقصير مانده است؟ بي آرزوي روي تو جان را دوام نيست... |
اي داستان زلف تو از شب درازتر حسرت نشين برق نگاهت، دو عالماند آن كس كه بوسه زد به زمين، پيش پاي تو، پروانهوار، ز آتش غم شعلهور شدي «يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب آن شب كه چرخ، حرمت آل عبا شكست، وقتي خداي، چرخ بلنداختر آفريد، اركان آسمان و زمين متصل نبود اين دو، دليل خلقت افلاك و كردگار تا جلوه كرد لطف خداوند در وجود، گويا دمي كه نقش جهان را رقم زدند، آتش چگونه تاخت برآن خانهاي كه بود، بانگ سكوت در دل شب بيصدا شكست تا رد پاي كينه بر آن كوچهها شكفت، افروختند آتش تزوير و در ميان بر زخم بيكسي، در و ديوار ميگريست افسوس بسته در غل و زنجير صبر بود روزي كه نيلگون، رخ زيباي ماه شد، اندوه، ميهمان دل و جان زينب است حزن غريبي ـ آه! ـ برايش چه زود بود زين پس مدار حادثه، آستان اوست از چيست، رنج جمله جهان را به دوش برد آري چراغ كرب و بلا تابناك ماند حجب و حياي فاطمه در اوست منجلي در قلب چاه ريخت چو درياي آه را، ناليد با ترنم غمناك ماهتاب آخر چرا به گوشة عزلت نشسته است؟ كاش از شراره آه جگرسوز، ميگداخت برگوش نخلهاي حزين باد ميسرود: عالم تمام از غم حيدر در اضطرار خورشيد من بتاب كه شب دير مانده است در انعكاس زخمة جانسوز تيرگي، فريادهاي شكوه، به جايي نبرد راه ترديدها هرآينه تكثير ميشوند وقتي هنوز بر سر تزوير ماندهايم ما را اگرچه مهر تو در دل تمام نيست
|