در ازدحام خزان يك بهار ميگريد و شهر مضطرب و شرمسار ميگريد و خانهام كه به غمها دچار ... ميگريد زمين، زمان، همه روزگار ميگريد و آب ـ مهريهاش ـ بيگدار ميگريد (نگاه دختركي بيقرار ميگريد) و از تورّم دست بهار ميگريد (كه «سينه» خون ز غريبي يار ميگريد) تمام هستي پروردگار ميگريد |
هوا گرفته، زمين زار زار ميگريد وزيده در همة شهر روح حيله و مكر تمام كوچه پر از فصل تلخ نامردي است درون خانه، گلي غسل داده خواهد شد «بريز آب روان» مَرد خانه ميگويد و دست ميبرد آرام، زير پيراهن و دست ميكشد آرم روي دست گلاش «بريز آب روان» خون تازه ميبيند ... و سر به شانه ديوار ميگذارد مَرد
|