اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
    تبلیغات در پایگاه  
مداحی محرم87
مراکز دینی اصفهان
   اخبار ایران و جهان
فلسفه دعا و نیایش
زنان
گیاه درمانی

 مقالات برگزیده  
بشر، برای رسیدن به این هدف، به دو محور اصلی ملكی (ظاهری) و ملكوتی (باطنی) نیاز دارد . انسان در محور ملكی و ظاهری به رهبری نیازمند است كه همان مساله امامت، اداره جامعه و كشورداری و رهبری نظام است . محور دوم كه بسیار مهم‏تر از اولی است و تكیه گاه آن به شمار می‏رود، رهبری باطنی و ملكوتی است ...
رويكرد غرب و مسيحيت...
اخيرا مقاله اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت » است; اين مقاله مصاحبه اى است كه با دكتر «مايكل برادين » در مورد انگيزه اسلام آوردن ...
  عنايت امام زمان(علیه السلام)     
   مهدویت من و امام من، علیه السلام تشرفات

عنايت امام زمان(علیه السلام)

عنايت امام زمان(علیه السلام)
خاطره آزاده سرفراز حجت الاسلام و المسلمين سيد علي‌اكبر ابوترابي(ره) از شهيد سيد علي اندرزگو:
شش يا هفت ماه بعد از جريان دستگيري و آزادي اين بزرگوار، ذريه زهرا، آقا سيد علي اندرزگو، در تهران خدمتشان رسيديم.
جريانشان را به اين صورت بازگو كردند: «ما رفتيم به سوي افغانستان. مي‌بايست از طريق مشهد قاچاقي مي‌رفتيم. در بين راه رودخانه‌اي وسيع و خيلي عميق وجود داشت. به ما نگفته بودند كه يك چنين رودخانه بزرگي آنجا وجود دارد. آب موج مي‌زد سر راه ما. ديدم با بچّه‌ها و خانواده امكان عبور براي ما نيست. يقين داشتم كه منزل محاصره است و اينها به خانه ريخته‌اند و در سطح ايران براي پيدا كردن من در تلاش هستند. يقيناً ژارندارمري ما را مي‌گرفت و به يقين، از قبل هم به سراسر كشور مخابره شده بود. همان‌جا متوسل به وجود آقا امام زمان(ع) شديم.»
مي‌گفت: «ديگر نمي‌دانم چطور توسل پيدا كرديم! اين زن و بچه توي اين بيابان غربت امشب درنمانند. آقا! اگر من مقصرم، اينها تقصيري ندارند.
در همان وقت، اسب سواري رسيد و از ما سؤال كرد: اينجا چه مي‌كنيد؟
گفتم: مي‌خواهيم از آب عبور كنيم.
بچه را بلند كرد و در سينه خودش گرفت. من پشت سر او و خانم هم پشت سر من سوار شد. ايشان با اسب زدند به آب؛ در حالي كه اسب شنا مي‌كرد. راه نمي‌رفت. آن طرف آب، ما را گذاشتند زمين و تشريف بردند. بعد از رسيدن به آن طرف، من سجده شكري به شكرانه اينكه پروردگار عالم دست ما را اينجا گرفت به جا آوردم. در حال سجده به اين فكر افتادم كه اين شخص چه كسي بود. پيش خود گفتم از ايشان هم اظهار تشكر بيشتري بكنم. از سجده برخاستم. همين‌طور كه خوشحال بودم، ديدم كه اسب سوار نيست و رفته است. در همين وقت با خودمان گفتيم: لباس‌هايمان را در بياوريم تا خشك شود. نگاه كرديم، ديديم به لباس‌هايمان يك قطره آب هم نپاشيده. به كفش و لباس و چادر همسرم نگاه كردم. ديدم خشك است . دو مرتبه به سجده افتادم و از رحمت خاص پروردگار عالم كه در اينجا شامل حالم شده بود حالت خاصي به من دست داد. با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن.
خانواده‌ام مي‌گفت: چيه؟ چي شده؟
گفتم: اگر تا امروز خدا را به چشم نديده بودم، امروز آن واقعيت برايمان مجسم شد. آيا يك قطره آب روي لباس‌ها يا كفشت مي‌بيني؟ همان حالت نيز به ايشان دست داد و آنجا بود كه حس كردم كه خانواده هم كه يك اضطراب خاطر داشت، از وجود او رفته است.
اين جرياني است كه تا اينجا هيچ جايي نگفتم1. ولي خوب، فكر مي‌كنم اينجا جايش باشد. ايشان فرمودند: «آن طرف آب روستايي بود. رفتيم توي روستا. چندان ما را تحويل نمي‌گرفتند. جايي بود كه معلوم بود هر كس مي‌آيد مي‌خواهد به طور قاچاق به افغانستان برود. لذا نمي‌خواستند من را تحويل بگيرند. يكي از آن خانه‌ها، بالاخره، با رودربايستي، شب ما را راه دادند؛ به اين عنوان كه فقط شب آنجا باشيم. در آن شب، صحبت‌هايي كرديم كه از آن جمله، صحبت از گاوشان شد.
گفت: گاوي داريم كه شيرش خشكيده و مدتي است كه از اين مختصر نعمت خدا كه بهره‌مند بوديم بي‌بهره مانده‌ايم. اين تنها سرمايه ما بود. پيش خود گفتم: «يك توسلي مي‌كنيم» و همين جوري دستي به سينه گاو كشيديم. كار به جايي رسيد كه آنها مثل امامزاده دور ما جمع شدند؛ چرا كه در همان وقت، يك مرتبه سينه‌هاي گاو پر شد از شير. همان موقع آمدند و دوشيدند؛ اما با گريه و شوق نگذاشتند ما جايي برويم و مدتي كه مي‌خواستيم مخفي باشيم، آنها ما را به زور نگه داشتند.»
اين ناقلش آن شهيد بزرگوار است كه اگر كس ديگري براي انسان نقل كند، انسان نمي‌تواند باور و يقين كند. ولي ايشان در صداقتش اصلاً جاي كمترين خدشه‌اي نبود و آن‌چنان با اخلاص زندگي مي‌كرد كه هيچ پروايي نداشت كه الان دستگير بشود، يا الان به شهادت برسد. گوينده اين حرف، اين شهيد عزيز ما، از ذريه زهرا(س) است. آيا نمي‌تواند يقين انسان را تقويت كند؟ آيا اينها نمي‌تواند معرفت و ايمان انسان را به يك مرحله عالي بالا ببرد؟
اين جريان، عجيب در روحيه خانواده ايشان تأثير گذاشته بود؛ اصلاً به فكر اين نبود كه در فراري و متواري شدن او ممكن است خانواده‌شان به شهادت برسد و مادر خانواده‌شان سال‌هاست در نبود او داغدار و نگران هستند، هيچ غمي نداشت. اين زن هم با هيچ خانواده‌اي معمولاً نمي‌توانست تماس بگيرد.

پي‌نوشت:

٭ برگرفته از: مردان قبيله غيرت، ص 63.
1. اردوگاه شماره 5 تكريت كه محل تبعيد بسياري از فعالان فرهنگي اردوگاه‌ها بود، با تعداد حدوداً 157 نفر، محل مناسبي شد كه حاج آقا ابوترابي برخي از خاطرات ناگفته خويش را بيان كند.

ماهنامه موعود شماره 59

  دفعات نمایش : 92      تاریخ:  1387.2.14






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما