اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
    تبلیغات در پایگاه  
مداحی محرم87
مراکز دینی اصفهان
   اخبار ایران و جهان
فلسفه دعا و نیایش
زنان
گیاه درمانی

 مقالات برگزیده  
بشر، برای رسیدن به این هدف، به دو محور اصلی ملكی (ظاهری) و ملكوتی (باطنی) نیاز دارد . انسان در محور ملكی و ظاهری به رهبری نیازمند است كه همان مساله امامت، اداره جامعه و كشورداری و رهبری نظام است . محور دوم كه بسیار مهم‏تر از اولی است و تكیه گاه آن به شمار می‏رود، رهبری باطنی و ملكوتی است ...
رويكرد غرب و مسيحيت...
اخيرا مقاله اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت » است; اين مقاله مصاحبه اى است كه با دكتر «مايكل برادين » در مورد انگيزه اسلام آوردن ...
  انهم یرونه بعیدا : دریافتی ازدعای شریف عهد     
   مهدویت من و امام من، علیه السلام متون ادبی

انهم یرونه بعیدا : دریافتی ازدعای شریف عهد


انهم یرونه بعیدا : دریافتی ازدعای شریف عهد

الهی ! این دم آخری که باز باید بااو خداحافظی کنم برای این دعای آخری می خواهم تورابه خود او قسم دهم خدایا تورا میان فرزندان حسین علیه السلام برگزیده ای وحدیث خودشان راگواه این برتری ساخته ای یکیشان آرزوی درک خدمت او دارد ودیگری حضرت اورا «سیدی » می خواند واز بی نشانیش می نالد الهی به آن حفیظ علیم که کلید دار خزائن ارضش ساختی ؛ الهی به آن پدر از همه مهربانتر که ازمه قبض وبسط خلقت رابه کفش دادی : الهی به آن نقیب نجیب زاده که آیه مبین یکلم الناس فی المهد بود معبودا به آن نهان از انظار وپدیدار درافکار ، مقصودا به آن بقیت اخیار ومیراث دار ذوالفقار به اویی که ماگرد یتیمیش به سرداریم اویی که رکنی استوارتر ازاو نمی شناسیم وقول سدید اورا تنها برصفحات گنگ خوانده ایم به خود او سوگند که خود اونزد تووجیه ماست وپیش مادردانه تو پس اگر یک دعای مستجاب تحت قبه میثاق با او مرحمت فرمودی مزد من جزوع خود او باشد وبس ! الهی ازبغی حاسدین دوراندیش کفایتش کن وبه پایان سایه نشینیش سرور خاطر آشفتگان نزدیک بین بیاغاز

انهم یرونه بعیدا ونریه غریبا برحمتک یا ارحم الراحمین

قصه هایم شنیدنی است اما وداعم با تو تماشایی ندارد ! درحریم محبتی که من وتو ساخته ایم هیچ دیده ای راجز نگاه مادو ، راه نمی دهند ... فار التنور1 اما گاه شعله های ناشکیبایی از دهانه مرکب ودوات سرک می کشند ، فواره می زنند وبا همه می گویند برسر دل داغدیده چه آمده است ! کاریم با این وآن نیست توروی سخن منی ! توباید بپسندی ومی دانم می پسندی حرف مور رافقط سلیمان می فهمد ، دیدم پلک دلم می پرد به سرم افتاد می آیی خواستم حرفی برای گفتن باشد تااگر دم دیدار دهانم از چیدن کلمه ها کنار هم بازماند لااقل نوشته ای داشته باشم برای تقدیم به تو قصه هایم شنیدنی است ووقتی مرور ایام آشنائمان باشد دوست داری بگویم ؟... باشد می گویم :
یکی بودم اما باتویکی نبودم زیرا این گنبد کبود . کبودی سیلی تلبیس روی صورتم سنگینی می کرد . می اندیشیدم مهر سیاه بختی به پیشانیم خورده بختک ، خمودم کرده بود شبها همه اش کابوس بود وروز روشن من باهمان وحشت دیشب به سلامت می زیستم دهشتی که با پنجه سیاهش به چهره مردمان نقاب زده بودوعاقبتی ازهزار مرض مزمن بدتر !
زهر واگذاردن تو دستم راربود چیزی به سرکشیدنش نمانده بود سایه های سرکش در پیم می دویدند ومن می ترسیدم ازعربده گستاخیشان اما نه خوف داشتم خو کرده بودم ولی بااینهمه پا به فرار گذاشتم هرچه بیشتر می گریختم انگار به من نزدیکتر می شدند ... به دهکده ای ویرانه رسیدم درخانه ها بسته بود خانه به خانه هیچکس پاسخم نداد این دروآن در همه به رویم هزار قفل خورده بود خوب که به نفس نفس افتادم وتسلیم شدم هیزم آوردند وبرزخی برای روح رنجورم ساختند وآن جام چرک وخون را دوباره بدستم دادند آمدم بنوشم که نغمه فردوسیت جام راازکفم قاپید وشکست وهمه آن اشباح رافراری داد فضا دراحاطه طنازیت آمد ومرا برای تو به بند کشید وقلنا با نارکوین بردا وسلاما2 ... دیگر ندیدمت تابیابانهای بی کسی رابه خواست تو پشت سرگذاشتم ودشتهای سرگردانی رابه اشاره توپیمودم ورسیدم پشت سراپرده تو اذن دخول که دادی یال خیمه را بالا زدم ووارد شدم دیدم نورت سراسر تصویرها را انباشته است سلامت کردم وپاسخ شنیدم
مرحبا بک ...3 قدکنا نتوقعک لیلا ونهارا . فما الذی ابطا بک علینا 4
یاسیدی لم اجد من یدلنی الی الان 5
لقد کان الایام تعدنی وشک لقاوک والمعاتب بینی وبینک علی تشاحط الدار وتراخی المزار ، یتخیل لی صورتک حتی کانا لم نخل طرفه عین من طیب المحادثه وخیال المشاهده . وانااحمد الله ربی ولی الحمد علی ما قیض من التلاقی ورفه من کربه التنازع والاستشراف عن احوالها متقدمها ومتاخرها ... 6
ایام به من وعده می داد که لقای تو نزدیک است وغمی نبود جزدوری خانه هایمان از همدیگر وفاصله ای که درزیارت ، افتاده بود ، صورتت ، درخیالم مجسم می شد تا آنجا که گویی چشم زدنی بی لذت گفتگو باهم وبدون خیال مشاهده یکدیگر نگذارده ایم ، سپاس خدایم راکه ملاقت مارافراهم آورد واز سختی مهجوری رهایمان ساخت ؛ رنج ومحنت گذشته های دور ونزدیک
- بابی انت وامی ! مازلت افحص عن امرک بلدا فبلدا 7 !... کوبه کو دنبالت گشتم سرهرراه ، سراغت راگرفتم ؛ از شکوفه وشقایق وباران تو راخواستم اما نمی یافتمت ! صدای ناله هایم به عیوق هم می رسید ایوب هم به حالم گریست ! خدای من ! خوابم یا بیدار ؟ این تویی ؟ خود تویی ؟ همانی که لحظه هایم رابرایش می شمردم ؟ ... به برت پریدم وبرسبکی شانه هایت قدر یک عمرزار زدم یک عمر باخود جنگیدن یک عمر صبوری ؛ یک عمر سوختن ...
پس با هم پابه یاسخانه نهادیم باغی که گلهای سپید از سرورویش بالا رفته بود دست راست تودردست چپم بود وقدم زنان می رفتیم طرف راست خود دیدم نهر آب سپیدی جاریست ودرختان نارنج وانار وانگور همه با میوه هایشان ، سرمان سایه انداخته اند . پرسیدم : این نهر واین درختان چیست ؟ فرمودی : هرکه به ضیافت ضریحم بیاید اینها با اواست عرض کردم سیدی مساله . فرمودی : بخواه گفتم : دلم از از محبت اصنام صاف کن فرمودی : باشد! گفتم : دلم رااز محبت اصنام ، صاف کن ! فرمودی : باشد ! گفتم صحبت دیو ودد عذابم می دهد فرمودی : آزادت می کنم . گفتم عطش معرفت دارم . فرمودی : می نوشانمت وگفتم وپاسخ گرفتم ... حالا درمحفل افادت نشسته ام وقلیان عافیت به دست گرفته ام . کس می پرسد : در این یلدای تار ، دیدار هلال ممکن است ؟ سربه زیرمی افکنم وبا خود زمزمه می کنم ما اقول فی جوابه وقد ضمنی علیه السلام الی صدره8 روزها وماهها می گذرد وهنگامه سرباختن فرامی رسد . سنگهای آسمانی ، نفس به نفس برسرم می بارند . تردید ازپا می اندازدم ! ناگاه میانه میدان تورا می بینم که ندایم می دهی احمد الله علی مامن الله علیک ولاتشکن فود الشیطان انک شککت ! 9 آرزوی شیطان اینست که لحظه ای شک کنی ! مبادا نیش تردید دردلت نفوذ کند ...
خودت خوب می دانی اینها که گفتم افسانه نیست حکایتی عاشقانه است که بارها درطول اعصار تکرار شده ! آری قصه هایم شنیدنی است اماوداعم با توتماشایی ندارد تو نخواستی همان اول عشق ، رسوایم کنی . نخواستی روی سیاهم رابه رخم بکشی ! وقتی فهمیدی ماندگار شدم گفتی می دانی چرا درلقای من تاخیر دیدی . گفتم : می گویی ؟ گفتی شمایان فقیران مرا بافقرشان تنها گذاشتید وبامن که پدرتان باشم قطع رحم کردید افتادید دنبال مال اندوختن وقتی شکم ازنامردمی پر می کردید مرا یادتان رفته بود خستگی راعذر می آوردید تابین الطلوعین ، درتقسیم رزق ، دست تنهایم بگذارید ! خودتان به دوری ودوستی راضی شده اید ومرامقصر می دانید ... گفتم تورا به خدا بس کن ازاینکه به من خشم بگیری رحمت خودت رابه شفاعت می طلبم ! من هارب ، منک الیک 10 شده ام ! می دانی ؟ غصه ام از قصه فاذا رکبوا فی الفلک11 ... است آنجا که کشتی درورطه نابودی افتاد دلت ناجی می خواهد اما وقتی به ساحل رسیدی ... حرفم را بریدی : خطا گفتی ! حکایت قال ارکبوا فیها بسم الله مجریها ومرسیها12 است وعاقبتش جز اهبط بسلام مناو برکات علیک13 نیست گفتم یعنی من باتو می مانم ؟ یعنی می توانم برابراین هجوم کمرراست کنم ؟ اینهمه سبزه برات گره زدم ! غنچه نذرت کردم ! نباید به همین زودی بروی! فکر می کنی من بی تو زنده می مانم! به فکر می کنی این شهر غبار آلود ومه گرفته خفه ام نمی کند ؟ من می خواهم با تو باشم درهوای تو نفس بکشم ودستم خاک پای توراجاروب زند ! یک وقت نگویی هذا فراق بینی وبینک ! ببین قلبم تند می زند ! ببین قلبم تند می زند ببین کبوتر کوچک دلم خودرا به درودیوار قفسش می کوبد ! دستانت رابرشانه هایم فشردی :
خواجه خود روش بنده پروری داند !
اینبار روزه خاموشیت افطار کن ! این امساک سوزناک رابشکن ! افتتاح بخوانم می آیی ؟ بروم بیابان بیتوته کنم ، استقبالم می کنی ؟ ازدست خودم دیگر به تنگ آمده ام گاه به خود گفته ام شاید تاصدها سال پس ازاین خبری از تو نشود وگاه آنقدر ، هضم مهجوری از توبرایم سخت شده که نعنای استعجال راجویده ام وهر نشانه ای را علامت آمدنت گرفته ام ، اما تو هیچیک راروا نمی دانی ! تو با آنانی پیوند می خوری که تورا تقریب زنند ونجا المقربون14یعنی همین ! تو آنقدر رسایی که نیاز به هیچ مقدمه ای نداری وآنقدر شیوایی که پیشگفتار نمی خواهی ! وشاید همین حالا کوس باز آمدنت رابرسر کوی وبرزن بزنند وهمین امشب اجازه عالم آرائیت دهند : یصلح الله امره فی لیله15 بیا باهم هفت بارارحم الراحمین راصدا بزنیم تاهمه این دعاها که درحق هم کردیم به هدف مهربانی کارگرافتد ! آه نوید نیمه شبهای تار ! فانوس فرید من ! بس است شب گردی ! بس است برخاک سیاه نشستن ! بر ملازمات اینگونه بخوان :
اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیرا واتونی باهلکم اجمعین16
قصه هایم شنیدنی است اما وداعم باتو تماشایی ندارد ! لاجعله الله آخر تسلیمی علیک ! بیا بایک خدا قوت که می گویی برای همه زندگی رمق خدمت عطا کن همه بندگی من ، غلامی توست ودرهراسم که نصرتم با ترس ازاین روزگار به حاشیه بخزد . توکه ازهمان روزها ، لطفی رابهانه لطفی دیگر کرده ای ، می توانی پیمانه ام راازگندم امدادت لبریز کنی ویقین می دانم ازایفا کیل ، دریغ نداری ! اصلا وفا از تومی جوشد ومن دلمرده جزاین نمی توانم توقع داشت ! که اگر این دلتنگی چاره ای داشته باشد ، همان عنایت توست ومن ، عین عنایتت رامی طلبم ! باز همان احساسی را دارم که بارها وقتی نگاشته ای به انتها می رسد دلم رابه شور انداخته است وتوبهتر از هر کسی درک می کنی چه می گویم ! آرزویم رابار دیگر باتومرور می کنم . شاید این بار ، برآورده اش کردی . آخر این نوشته ها من از تو یادگاری می خواهم ! هرجمله ای تورافریاد می زد هر کلمه ام مهر مودت تو داشت هرحرفم ازیک تپش قلبم می آمد وهر نقطه ام درخون شریانهایم غوطه خورده بود ! به ضمیر مفرد صدایت کردم چون می خواستم نسیم صمیمیت ، صورتم رابنوازد وخدایمان راپیش ازهر بارگفتگویمان خواندم تادرقنوت وترت ، مرا جا نیندازی برای منی که خواستم باهمه این خطاها وصفحه ها ، بااین عشقنامه ، حلیف وهم پیمان تو باشم ، نشانی بگذار ! شده بقدر امضائی یا حتی اثری از
قلم روانت !... چشم به راه نگاهت می مانم ودلی را که داده ام هرگز وبه هیچ قیمتی ، باز نخواهم ستاد ...
استودعک الله واسترعیک واقرء علیک السلام آمنا بالله وبالرسول وبما جئت به فاکتبنا مع الشاهدین 17
دمی بدون خیالت سرم نیاساید
به غیر یاد تو چیزی دلم نیاراید
همیشه بردردل ایستاده ام که مگر
محبت دگران ، قلب رانیالاید
دراین حریم رهی نیست عشقبازی را
که جان زآفت دنیای دون نپالاید
ببین شکسته ودلخسته شاخه های خزان
نشسته اند که فصل بهار باز آید
به یادگار وفای تو بسته قامت نخل
بدان امید که خرمای عشق بار آید ...
من اعتراف می کنم که شراب غفلت نوشیده ام وسرخوشم بازیبائیهای پوسیده ... گرسنه ام صیاد ... رویی برایم نمانده که دیدارت آرزو کنم ... دیده ام معاینه نمی تواند ... هل علمتم ما فعلتم بیوسف
حیف که بغض راه گلویت را بسته است ... می دانم با بودنم آزارت داده ام ... امامن از توتوقع دارم ، طلبکار که نیستم ... همه شبهای حضور تو شب قدر است ... این را چشمهایت می گویند ...
العجل العجل یامولای یا صاحب الزمان
دلم را اگر از تو بدزدند ... اگر کسی بخواهد راه خروجمان را سد کند تویی !... شاید گسسته ای ... خسته ام از این طینت سجیتی ... نیامدی ونگفتی سرما چه می آید ؟... اینهه مغموم مباش شاهد من ... حلالم کن خیلی زحمتت داده ام ... واجب نیست برتو وفا ... فقط رخصت بده بستایمت! ... رها کنم این حرفها را ؛ دوستت دارم ...
العجل العجل یامولای یا صاحب الزمان
انگار زبانم لال، من آقایم وتوخادم ... گلبرگها از اینهمه سیاهی خشکسان زد ... جز قلیلی نمانده اند ... وحالا راه برگشت راهم نمی دانم ... اما من هزار باربربنوت خویش سوگند خورده ام ... دوست نداشتی کثیف باشم ... یاابت افعل ما تومر ... آمد ه ام جوانمرگ تو شوم ... ومن همین رامی خواهم ... خطا تگفته ام که مرا خواسته ای ... من آمده ام ازتنهایی بدرت آورم ... تورا درانتهای طلبمان جا می گذاریم ... همه واهمه ازاین سرنوشت است ... از وقتی مرض قلب گرفته ام ، انگار طور دیگری نگاهم می کنی ... ترسیم سیمایت دوباره برایم دشوار شده ... اما نه ، چنین نیست که تقصیر برگردن خود من است ...می خواستند یعقوب های تورابه عزایت بنشانند و نشانده اند ... صدای تیشه ام می آید ... سیلی بزن ... من شب کور به چه کارت می آمدم ؟ ... وداعم با تو تماشایی ندارد ... هل من توبه ؟...
العجل العجل یامولای یا صاحب الزمان

پی نوشتها:

1- هود آیه 40
2- انبیا آیه 69 : گفتیم ای آتش ! سرد وسلامت باش
3- بحار الانوار ج52 ص 33 تشرف ابراهیم بن مهزیار
4- دلائل الامامه ص 297 تشرف علی بن ابراهیم مهزیار : شب وروز منتظر آمدنت بودیم چه چیز باعث تاخیر درآمدنت نزد ما شد ؟
5- همان : آقای من ! کسی را که راهنمایم باشد تاهم اکنون نیافته بودم .
6- بحار الانوار ج52 ص 33 تشرف ابراهیم بن مهزیار
7- همان
8- بحار الانوار ج53 ص236 تشرف علامه بحر العلوم : درجوابش چه بگویم درحالیکه حضرتش مرابه سینه خودچسبانده است .
9- بحار الانوار ج 51 ص 309 تشرف حسن بن نضر
10- گریزانم از توبسوی خودت ( عبارتی از دعای ابوحمزه ثمای ، مفاتیح الجنان )
11- عنکبوت آیه 65 : آنگاه که درکشتی سوار شدند
12- هود آیه 41 : گفت سوار شوید درکشتی به نام خدا درهنگام روان شدن کشتی وبه مقصد رسیدنش
13- هود آیه 48- باسلامتی واز جانب ما وبرکات برتو فرود آی
14- اصول کافی ج3 ص 131 نزدیک شمرندگان نجات می یابند ( فرمایش امام صادق علیه السلام )
15- بحار الانوار ج13 ص 42 خداامرش رایک شبه اصلاح می فرماید ( فرمایش امام صادق )
16- یوسف آیه 93 : این ایراهنم راببرید وبرصورت پدرم بیندازید تابینا گردد وهمه خانواده ام را بیاورید نزدم .
17- وداع زیارت امام رضا (علیه السلام ) ، مفاتیح الجنان

نویسنده : سعید مقدس
منبع : میثاق وسپیده صفحه 151- 159

  دفعات نمایش : 45      تاریخ:  1387.8.25






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما