مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات مقالات آموزشگاه رایانه اخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهاناخبار ایران و جهانبانک سوال و جوابجوان امروزدانلود نرم افزار

  اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
 تبلیغات در سایت   
جهانی سازی
پیوندهای ویژه  
تصاویری زیبا و رویایی از بازتاب...
مرزهاي خشونت و رحمت در سيره...
پناهگاه زن در آخرالزمان
اين منم، انسان
مهريه، فلسفه و اهداف آن
امام حسين(علیه السلام) در سايه...
سایت تخصصی آندروید
دهخدا و مشروطيت
نويد ظهور حضرت مهدي علیه السلام...
خصوصیات افراد خیلی حساس
سرپرستي و حاكميت حق مرد است...
تصويرسازي قرآن از قيامت
خشکسالی بی سابقه زاینده رود...
آرامش زیر چتر ولایت
ولادت حضرت مهدي(عج) در کتب اهل...
ترس از درد درد مي آورد
آستانِ بلند و دستِ تهى
اقسام توبه
عــشق و محبت در قلمرو حیوانات...
جنايت هاي پنهان كاپيتاليسم
آیا سرداب مقدس است؟
آنچه معتقدين يوگا مي‌خواهند...
زندگي هايي كه از هم فرو مي پاشند...
بررسي يكي از نشانه هاي توحيد
تصاویری بسیار زیبا از اسب های...
بقیع؛ در گذر تاریخ
آيا آية الله خامنه اي سيد خراسانيست؟...
تحوّل دولت در عصر جهانی شدن...
زن خوب ، مرد خوب
بايسته‌هاي اخلاقي از منظر امام...
گزارش تصویری  
اخبار تازه   
اعلام سهميه ارز سفر‌های عمره و عتبات‌عالي
روابط عمومی بانك مركزی جمهوری اسلامی ایران برای پاسخگویی به سوالات آن دسته از هموطنانی كه عازم سفر خارج...
عکس هایی زیبا از کشور ژاپن
مجمع الجزایر ژاپن کشوری است در اقیانوس آرام واقع در آسیای شمال شرقی که یکی از قدرت‌های اصلی اقتصادی جهان...
اولین خرید رسمی پرسپولیسی ها مشخص شد
بازیکن پاس همدان با باشگاه پرسپولیس به توافق رسید و در فصل دوازدهم لیگ برتر پیراهن این تیم را بر تن خواهد...
تصاویری رویایی و زیبا از طبیعت
بدون شرح
مریلا زارعی در کنار هاشمی رفسنجانی + عکس
بدون شرح ...
مرگ غم انگیز زن وشوهر جوان 24 و 26 ساله
تکاب ، امیر خالق نژاد - زن وشوهر جوانی در شهرستان تکاب در جنوب آذر بایجان غربی تنها بفاصله دو روز از...
پلیس ضدفساد انگلیس به‌فساد متهم‌شد
یافته های جدید از وجود فساد در بدنه پلیس مبارزه با فساد انگلیس حکایت دارد. ظاهرا افسران پلیس اسکاتلند...
سردار جزایری: مطهری باید عذر خواهی کند
معاون ستاد کل نیروهای مسلح در واکنش به سخنان علی مطهری در مورد دخالت سپاه در انتخابات ضمن تکذیب اتهام...
مشارکت 50 درصدی مردم مصر در انتخابات
رسانه‌های مصر میزان مشارکت مردم از بامداد امروز تا ساعت 15 به وقت محلی را بیش از 50 درصد اعلام کردند.
مذاکره استقلال با امیر قلعه نویی
باشگاه استقلال براي انتخاب سرمربي جديد اين تيم با امير قلعه‌نويي وارد مذاكره مقدماتي شد
حرکت خواننده هتاک تحت تأثیر اندیشه های صهیونیست درغرب است
دفترموسیقی معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در واکنش به هتاکی به ساحت امام هادی (ع)، حرکت خواننده...
مطهری:اقدام احمدی نژاد وجاهت قانونی ندارد
ارجاع قانون بودجه به هیئت عالی حل اختلاف قوا وجاهت قانونی ندارد.
احتمال حذف کاروان ایران از المپیک 2012
"بدون هیچ دلیلی رئیس فدراسیون قایقرانی را که برای این رشته همانند پدر بود را برکنار می کنند. احمد دنیا...
اقدام هنرمندان‌ برای‌سوگواری‌امام‌هادی(ع)
تشکیل حلقه «هنرمندان ارادتمند حضرت امام هادی(ع)» با هدف ابراز ارادت هنرمندان به آن حضرت،‌ یکی از مهم‌ترین...
فروشگاه
تالار گفتمان
 
  دفعات نمایش: 378    پنج شنبه 19 فروردین 1389 
 

ما الان کجاییم؟


ما الان کجاییم؟

یک جور نگرانى، مثل خوره افتاده توی ما که نکند شما به کل ما را فراموش کرده اید. ببینید آقا! ما این جا هستیم؛ این جا؛ قضیة ما را یادتان هست؟ یک قراری بود که شما جلو بروید و ما پشت سرتان راه بیفتیم و این حرف‌ها... یادتان هست؟
حتماً این هم خاطرتان هست که شب رسیدیم بیابان؟ از بخت بد، شاید مهتاب که بماند، یک ستاره هم نبود و ابرها چفت هم، ظلماتی درست کرده بودند؛ غلیظ و تو در تو که چشم، چشم را نمی دید. چنگ می زدیم به ردای هم که یکهو جانمانیم؛ چون گم اگر می شدیم، دیگر واویلا بود.
لرز هم گرفته بودیم؛ چه جور. عین جوجة یک روزه که پر و بال مادرش را پیدا نکند، می لرزیدیم. لاکردار، یک سرمایی شده بود؛ انگاری رفتیم سرزمین یخ بندان؛ سوز می زد توی چشم و چال آدم.
هیچ کی هم نبود؛ رهگذرى، خارکنى، مسافرى... هیچ؛ فقط باد بود که هی هو می کشید و هماورد می خواست. بوته ‌خارها را بلند می کرد و دیر می جنبیدیم، می کوفت توی سر و رویمان. مثل یک زن بیابانى، دور خودش می رقصید و شن می پاشید هوا. شن‌ریزه، لای دندان ها قرچ قرچ می کرد.
هی یکی می افتاد زمین؛ صف می ایستاد تا آه و ناله اش را بکند و پا شود؛ تا یکی دیگر. شما گفتید: «این طور که نمی شود؛ جلوی پایتان را هم نمی بینید». راستی هم نمی دیدیم. پا که می گذاشتیم، اصلاً نمی فهمیدیم کجاست؛ خار است، خاک است، سنگ است... ولی شما مثل ما نبودید... چه جور آدم کف دستش را می شناسد؟ شما همچین رهوار می رفتید که خیال کن کوره‌راه ها، شیار کف دستتان هستند. بلد راه بودید آقا! چه بلدى!
بعدش یک تپه ماهورى، چیزی پیدا شد. ما منتظر دستور و حرف شما دیگر نشدیم؛ همان جا وا رفتیم؛ مثل شله ای ولو شدیم. شما هی دور ما چرخ زدید. رفتید این ور - آن ور. دلتان شور ما را می زد که ما تا صبح، آیا دوام می آوریم یا نه؟
یادآوری اش، البته شرمندگی است؛ ولی چه می شود کرد؟ اول زیر لبی و بعد که رویمان باز شد، بلند بلند، شروع کردیم به ایراد بنی‌اسراییلی گرفتن؛ یک چیزهایی شبیه این که «ما را برگردان پیش فرعون؛ آن جا خوش تر بودیم». «یک چیز بده همین جا بپرستیم؛ خدای تو، خیلی دوره». حتی اشتباه نکنم، آخرش یکی مان درآمد و گفت: «تو و خدایت برید جلو؛ کارها را که کردید، بیایید دنبال م».
شما بدتان نیامد که هیچ، ول کن هم نبودید؛ ناز خریدید؛ وعده دادید... دستمان را کشیدید؛ دورمان راه رفتید؛ تا بلکه ما به رفتن رضا بدهیم. یادم نمی آید یک بار گفته باشید. «اَکه هى! ساربان یک مشت علیل و ذلیل شدم». حتی نشستید برای پاهای تاولی مان، گریه کردید و گفتید: «یک جوری باید گرمتان کرد».
گفتید: «اگر بشود کاری کرد، جلوتان را ببینید»!
ما فقط گوش می کردیم. پشت آن تپه، کرخ و مات، نشسته بودیم و مثل گنگ ها، شما را دید می زدیم که دست سایبان چشم می کردید و نگران، افق دور بیابان را می دیدید و با دلهره می گفتید: «این جا، یخ می زنید! این جا، گم می شوید! این جا، می ترسید»! راست هم می گفتید؛ ولی ما دیگر حوصلة تأیید هم نداشتیم. همة جل و پلاسمان را پیچیده بودیم دورمان و فقط چشم هامان پیدا بود؛ آن هم نیمه‌باز و خمار. اولش چرت های نیمه کاره زدیم؛ بعد دیگر راستی ندیدیمتان. صداتان البته تا چند وقتی می آمد توی گوشمان که التماس می کردید؛ «نخوابید؛ حالا نه؛ حالا نه».
من یکی که آخرین صدایی که از گلوتان شنیدم؛ فریاد بود؛ داد می کشیدید: «من یک آتش می بینم». توی همان خماری با خودم گفتم؛ لابد شما فکر کردید ما ساده ایم و به هوای یک آتشی آن دورها، چشممان را دوباره باز می کنیم و از این سکر کیفوری می آییم بیرون؛ ولی نه. ما سنگین خوابیده بودیم. رفیقمان می گوید: «شما بعد گفتید می روم شعله بیاورم». گفتید: «باید گرمشان کنم». گفتید: «نور باشد، همه چی درست می شود» و ما لای خرناسه ها، توی دلمان گفتیم: «طفلک ساربان جوان»! گفتیم: «چرا دل نمی کنی از ما؛ بابا راه خودت را برو دیگر».
صدای پایی نشنیدیم که بفهمیم رفتید به کدام طرف یا چه کار کردید. داشتیم هفت تا پادشاه و هفت تا دولت را خواب می دیدیم. نصفه های شب، ولی پریدیم. دندان ها از سرما، کلید شدند و یک نرمه یخ، روی مو و ابروهامان نشست. دیدیم نیستید. پتو، ردا و لباس هاتان را انداختید روی پاهای برهنة ما و رفتید. دیدیم با دست هایتان دورتادور، تپه های شنی درست کردید که شغال ها ما را دیرتر ببینند. شتر خودتان را زانو زده، کرده بودید حائل ما که نکند طوفان شن بیاید یا گردبادى؛ حتی تکه نان ها و ته مشک آبتان را هم گذاشته بودید کنار دستمان.
گفتیم حتماً جایی همین دور و برهایید؛ ولی نبودید؛ نه یک قدم، نه ده قدم دورتر؛ فقط چیزی که بود، یک رگة مهتاب از آن ابرهای تو در تو زده بود بیرون که می شد با همان باریکة نور، رد پایتان را پیدا کنیم و ما چهار دست و پا و وحشت‌زده، افتادیم روی رد. رد پا رفت تا یک بوتة گزنک؛ بعد جلوتر و جلوتر و ناگهان قطع شد. ته یک جفت نعلین، آن جا روی خاک بیابان، رفته بود فرو؛ نعلین هایتان. گفتیم حتماً خواستید بدوید؛ نعلین ها را هم کندید و به دو رفتید که شعله را برامان بیاورید؛ ولی ردی از پاهای برهنه نبود. هیچی نبود. همه چیز، همان جا روی نعلین ها تمام می شد.
فکر می کنید ما الان کجاییم؟ همان بیابان؛ همان شب وحشت زده و یخ کرده، کنار رد شما که یک هو تمام شده، همین. نشسته ایم این جا و باریکه ای نور از پشت تودة ابرها، افتاده توی صورتمان.
آقای ساربان جوان!
یعنی ممکن است ما را یادتان رفته باشد؟

پرسمان :: مرداد 1388 - شماره 79

 
ثبت نظر شما  
نام و نام خانوادگی
 
نشانی پست الکترونیکی
 
متن نظر شما
 
   

برای این مقاله هیچ نظری ثبت نشده






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلیارتباط با مانقشه سایتدرباره ما