اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
    تبلیغات در پایگاه  
مداحی محرم87
مراکز دینی اصفهان
   اخبار ایران و جهان
فلسفه دعا و نیایش
زنان
گیاه درمانی

 مقالات برگزیده  
بشر، برای رسیدن به این هدف، به دو محور اصلی ملكی (ظاهری) و ملكوتی (باطنی) نیاز دارد . انسان در محور ملكی و ظاهری به رهبری نیازمند است كه همان مساله امامت، اداره جامعه و كشورداری و رهبری نظام است . محور دوم كه بسیار مهم‏تر از اولی است و تكیه گاه آن به شمار می‏رود، رهبری باطنی و ملكوتی است ...
رويكرد غرب و مسيحيت...
اخيرا مقاله اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت » است; اين مقاله مصاحبه اى است كه با دكتر «مايكل برادين » در مورد انگيزه اسلام آوردن ...
  «در آن شب برفی‏»     
   مهدویت من و امام من، علیه السلام داستان



«در آن شب برفی‏»

داستان


ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه بود . برف شدیدی می‏بارید . محوطه دانشگاه یكپارچه سفید شده بود . بر خلاف روزهای گذشته، سكوتی رمز آلود بر خوابگاه حكمفرما بود . علیرغم علاقه فراوان به خاطر بارش برف و طولانی بودن مسیر، از مسافرت به شهرستان صرف نظر كردم . در ضمن این ایام برای آماده شدن جهت امتحانات پایان ترم مناسب بود .
پس از خداحافظی با جمعی از دوستان، آهسته آهسته وارد خوابگاه شدم و كنار پنجره روی تخت نشستم . راستی بارش برف چه زیبا و نشاط آور است . دانه‏های برف كه رقص كنان بر زمین می‏نشینند، انسان را در فضای بی‏كران خیال از این سو به آن سو می‏برند .
در همین رؤیاها غرق بودم كه بلند گوی سالن من را به خود آورد: «آقای محسن جوادی تلفن از شهرستان .» به سرعت‏خود را به تلفن رساندم .
صدای خواهرم را شناختم . در حالی كه ناراحتی از صدای لرزانش می‏بارید، گفت: داداش محسن، سلام، خودتی؟
- سلام، آره خودمم . چه خبر؟ همه خوبن؟ مادر چطوره؟ حالش خوبه .
یكدفعه خواهرم به گریه افتاد . گفتم: چیزی شده؟ مادر طوری شده؟
- آره . حالش یه دفعه خراب شد . تازه از بیمارستان برگشتم . اون اصرار كرد به تو خبر ندم; اما نتونستم . دكترها گفتن حالش بده شاید به عمل بكشه . تازه عملش . . . . .
حرفش را قطع كردم و در حالی كه بغض گلویم را فشار می‏داد، گفتم: حتما می‏آم; اما از امشب گذشته . این‏جا داره برف می‏باره . فردا حتما راه می‏افتم; بی‏خبرم نذار .
خدا حافظی كردم و گوشی را گذاشتم . احساس كردم، سالن تاریك‏تر و سردتر شده; تنها صدایی كه در سالن خلوت به گوش می‏رسید، صدای گام‏های خودم بود . در حالی كه اشك چشمم را پاك می‏كردم، وارد خوابگاه شدم . سه نفر از دوستانم را دیدم كه برای رفتن آماده می‏شدند . قبل از این‏كه متوجه آمدن من شوند، باقیمانده اشكم را پاك كردم و گفتم: ببخشید، تشریف می‏برید؟ سؤال بی‏موردی بود; ولی آن‏ها تنها افراد باقیمانده خوابگاه بودند و با رفتن‏شان تنهای تنها می‏شدم .
یكی از آن‏ها گفت: نه آقا محسن .
گفتم: پس كجا می‏رین؟
یكی دیگر از آن‏ها گفت: شب چهارشنبه‏اس می‏خوایم بریم جمكران .
عجب تصادفی! برای یك لحظه احساس كردم قرار است مریضی مادرم با حوادثی گره بخورد . حسی غریب به من می‏گفت رصت‏خوبی است . هم اظهار ارادت به امام زمان هم توسل جهت‏شفای مادر . من اسم این مسجد را خیلی شنیده بودم; ولی چیزی درباره‏اش نمی‏دانستم و هرگز آن‏جا را ندیده بودم .
گفتم: تو این هوا؟
یكی از آن‏ها در حالی كه بند كفشش را محكم می‏كرد، گفت:
در بیابان گر به شوق كعبه خواهی زد قدم
سر زنش‏ها گر كند خار مغیلان غم مخور
یكی از آن‏ها كه خود را در آینه مرتب می‏كرد، یكدفعه چشمش به چشمانم افتاد و گریه‏ام را دریافت . پرسید: چیزی شده؟ نكنه از این‏كه تنها می‏مونی ناراحتی؟ !
گفتم: نه .
شانه‏اش را در جیب گذاشت و با من خدا حافظی كرد . مریضی مادرم، شدت بارش برف، تنهایی در خوابگاه و بالاخره حسی غریب مرا سمت جمكران می‏خواند .
قبل از این‏كه سختی راه، سردی هوا و چیزهای دیگر باعث تردیدم شوند، گفتم: اگه ممكنه یه دقه صبر كنین منم می‏آم .
یكی از آن‏ها گفت: پس یا الله دیر شد .
خود را به سرعت آماده كردم و همراه آن‏ها راه افتادم .
تقریبا تمام مسیر تهران - قم برف می‏بارید . شیشه‏های اتوبوس بخار گرفته بود و هوای داخل شرجی می‏نمود . قسمتی از شیشه اتوبوس را پاك كردم و به بیرون نگریستم . چرا با این مسائل كم‏تر آشنایی دارم . چرا این چند سال اخیر از خودم فاصله گرفته‏ام . این پرسش‏ها رهایم نمی‏كرد .
غم عشقت‏بیابون پرورم كرد
هوای وصل بی‏بال و پرم كرد
به مو گفتی صبوری كن صبوری
صبوری طرفه خاكی بر سرم كرد
این كلماتی بود كه به زحمت از لابه‏لای صدای ناهنجار اتوبوس به گوش می‏رسید . با خودم گفتم: اینا عجب حالی دارن .
بدون مقدمه، به دوستم گفت: این مسجد چه جور جایی یه؟
خیلی نمی‏دونم; ولی شنیدم به دستور امام زمان (ع) ساخته شده; میگن خیلیا امام زمانو اون جا دیدن .
یعنی واقعا دیدنش؟
- می‏گن .
آنگاه سرش را زیرانداخت و چنین زمزمه كرد:
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی
در صندلی فرو رفتم و مشغول تماشای بارش برف شدم . لحظه‏ای بعد، اتوبوس ایستاد . شدت برف افق دید را محدود كرده بود . از دور شعله آتشی به چشم می‏خورد . اتوبوس آهسته حركت می‏كرد . یكدفعه همه با تعجب از روی صندلی‏ها بلند شدند؟ كنار جاده اتوبوسی واژگون شده بود . عجب صحنه‏ای . یكی از مسافران گفت: خدا كنه كسی طوری نشده باشه .
هنوز از صحنه تصادف فاصله نگرفته بودیم كه پیرمردی با محاسن سفید فریاد زد: برای سلامتی امام زمان صلوات . همه صلوات فرستادند .
- برای سلامتی خودتون و آقای راننده صلوات .
باز هم همه صلوات فرستادند . با خودم گفتم عجب آدمایی هستیم . وقتی تصادفی می‏بینیم، به فكر سلامتی می‏افتیم . در این فكر بودم كه دو مرتبه اتوبوس ترمز كرد . عوارضی قم رسیده بودیم . از دور گنبد طلایی حضرت معصومه (س) خودنمایی می‏كرد . بادیدن گنبد، همگی آهسته سلام دادند و ذكر گفتند .
پس از رسیدن به قم و رفتن به حرم و خواندن نماز مغرب و عشا، یكی از دوستان گفت: زود باشید جمكران دیر می‏شه .
از قم تا جمكران خیلی طول نكشید . چراغ‏های روشن این مسجد كه چون جزیره‏ای در دل اقیانوس می‏نمود، از دور جلوه‏ای زیبا داشت . مناره‏های مسجد مانند دو دست‏سوی آسمان بلند شده بود و همگان را به سوی پروردگار سوق می‏داد . همین كه مسافران مسجد را دیدند، برای سلامتی امام زمان صلوات فرستادند . از هر گوشه ماشین صدای ذكر و صلوات شنیده می‏شد . خیلی عجیب بود . این همه آدم تو این سرما برای چه جمع شده‏اند . در این‏جا، از همه جای ایران اتوبوس‏هایی دیده می‏شد; اتوبوس‏هایی با پارچه نوشته‏های سبز و سفید كه مثل كشتی‏های كوچك و بزرگ كنار این جزیره معنوی پهلو گرفته بودند . بی‏درنگ صحن مسجد را پشت‏سر گذاشتیم و وارد مسجد شدیم . پیرمردی خوش سیما و نورانی پشت پیشخوان كفشداری ایستاده بود . وقتی كفش‏هایم را به او دادم، با لبخندی ملیح شماره‏ای را دو دستی به من داد و گفت: التماس دعا جوون .
وارد مسجد كه شدم دیگر احساس سرما نمی‏كردم، از دور محراب زیبای مسجد توجهم را جلب كرد . به فكر مادرم افتادم . یاد روزهایی كه دستم را می‏گرفت و به مسجد محله می‏برد .
مسجد پر از جمعیت‏بود . در قسمت انتهایی جایی خالی یافتم . فكر مادرم از یك طرف و آشنا نبودن با اعمال مسجد از طرف دیگر، مرا بر آن داشت در آن گوشه خلوت بمانم تا دوستانم اعمالشان را انجام دهند . پس با آن‏ها خدا حافظی كردم . قرار گذاشتیم بعد از نماز صبح كنار جایگاه جمع آوری نذورات همدیگر را ببینیم .
همان جا نشستم، زانو هایم را بغل گرفتم و در جمعیت‏خیره شدم . اكثرا تسبیح در دست داشتند و چیزی را تكرار می‏كردند كه بعدا فهمیدم عبارت: «ایاك نعبد و ایاك نستعین‏» است . با خود فكر كردم چه حالی دارند این‏ها، توی این سرما این همه راه آمده‏اند تا نماز بخوانند .
نگاهی به ساعت كردم . بیست دقیقه به یك نصف شب مانده بود . با خود گفتم: حالا كجا اذان صبح كجا . كی حال داره این همه وقت‏بیدار باشه . سرم را روی زانو گذاشتم و در فكر مادرم فرو رفتم . وقتی پدرم به رحمت‏خدا رفت، او هم مادرم بود هم پدرم . اگر زحمت‏های او نبود من هرگز نمی‏توانستم به دانشگاه راه یابم .
در این فكرها بودم كه احساس كردم جوانی كنارم نشست و مهر و تسبیحش را روی زمین گذاشت . آهسته نگاهش كردم حدود 24 تا 25 ساله بود . از لباس و كیفش احتمال دادم دانشجو باشد . اول از نوع نماز و گریه‏اش ناراحت‏شدم و گفتم بعید است‏بتوانم در كنارش استراحت كنم; ولی بعد با خودم گفتم: مگه خوابگاه اومدی؟ دو مرتبه به حال و هوای خودم برگشتم; ولی مخفیانه او را زیر نظر داشتم . قبل از این‏كه نمازش را شروع كند، دو زانو نشست و این كلمات را زمزمه می‏كرد .
به هوای كوی تو آمدم كه رها ز بند هوا شوم
به امید روی تو آمدم كه ز تو كامروا شوم
نه رها ز بند هوا شدم نه ز یار كامروا شدم
متحیرم به كجا شوم كه دگر ز فكر رها شوم
كتابی در دستش بود ولی این‏ها را از حفظ می‏خواند . بعد نمازی مخصوص خواند . نماز اولش كه تمام شد، تسبیح به دست گرفت و نمازی دیگر آغاز كرد . نمازش كه تمام شد، سجده‏ای طولانی كرد .
با خود گفتم: حتما مادر این جوان هم بیمارستانه . خیلی بی‏تابی می‏كرد . اشك‏های چشمش كه روی فرش مسجد می‏ریخت، نشان دهنده سوز و عشق‏اش بود .
گفتم: ببخشید: . . .
او كه نمی‏خواست اشك چشمش را ببینم، با دستش نیمی از صورتش را پوشاند و گفت: بفرمایید .
- مادرتون مریضه .
- نه، چطور مگه؟
- حتما پدرتون مریض شده .
- نه عزیز من .
- پس برای كی این طور دعا می‏كردین؟
- برای سلامتی آقا .
با كمال شرمندگی بی‏معنا بودن پرسش هایم را دریافتم . گفتم: معذرت می‏خوام، اولین باره می‏آم این‏جا; می‏شه یه كم توضیح بدین .
دعا برای امام زمان یعنی چه؟ او كه رو به قبله نشسته بود، به طرف من برگشت; چهار زانو نشست و گفت: دانشجویی؟ گفتم: بله .
- منم دانشجوام . حتما منظورت اینه كه امام زمان چه احتیاجی به دعای ما داره; امام زمان احتیاجی به دعای مردم نداره; ولی مردم با دعا برای او نهایت عشق و علاقه خود شونو نشون می‏دن . این تنها یكی از وظیفه‏های شیعیان در برابر امام زمانه .
- برا چی؟
- این‏كه آن حضرت گردن ما حق داره نه تنها ما، كه گردن همه هستی حق داره .
- این وظایفی كه می‏گی چیه؟
یكدفعه متوجه شدم بعضی از كسانی كه كنار ما مشغول خواندن دعایند، به ما نگاه می‏كنند . گویا به گفت و گوی ما در آن موقعیت اعتراض داشتند . كمی خود را به جوان نزدیك كردم و آهسته‏تر گفتم: بفرمایید .
گفت: خوب معلومه ما خیلی وظیفه نسبت‏به امام زمان داریم . اولین و اصلی‏ترین وظیفه ما معرفت و شناخت امام زمانه . من با شنیدن این جمله احساس خجالت كردم و سرم را زیر انداختم . نشناختن امام زمان برای كسی كه خودش را شیعه و پیرو او می‏داند، راستی خجالت آور است . به خودم گفتم: ای بی‏معرفت!
- وظیفه دوم این‏كه انتظار فرج و ظهور حضرت رو داشته باشه . در واقع اگه كسی خوب آن حضرت رو بشناسه، به هیچ‏كس دل نمی‏بنده و همیشه منتظرش می‏مونه . دیگه این‏كه از دوری‏اش غمگین و ناراحته . وظیفه دیگه اینه كه برای سلامتی‏اش دعا كنه . البته صدقه برای سلامتی حضرت، آثار عجیبی داره كه من تجربه كردام .
یكدفعه به یاد مادرم افتادم در حالی كه اشك در چشمانم حلقه زده بود، با خود گفتم: ممكنه امام زمان به من كه دفعه اولمه این‏جا اومدم توجه كنه؟
جوان رو به من كرد، تغییر حالم را فهیمد و گفت: طوری شده؟
گفتم: نه .
گفت: ما حالا با هم دوستیم . اگر چیزی هس بگو، شاید كاری ازم بر بیاد .
گفتم: چیزی نیست .
وقتی اصرار كرد، ناگزیر داستان مریضی مادرم را شرح دادم . او برای سلامتی مادرم دعا كرد و گفت: وظیفه دیگر ما در برابر امام زمان اینه كه به او احترام بگذاریم و مثلا هر وقت اسمشو شنیدیم، به احترامش از جا بلند بشیم .
البته وظایف زیاده; ولی دو تای دیگه بیش‏تر یادم نمی‏آد . یكی این‏كه آدم آماده حضور در محضراش بشه; یعنی خودسازی كنه و دیگه این‏كه بعد از خودسازی به اصلاح جامعه بپردازه . در غیر این صورت اگه بگه منتظرم، دروغ می‏گه .
بعد من درباره مسجد و اعمالش پرسیدم . او با حوصله جواب داد . در پایان گفت: اگه نحوه خواندن نماز تحیت مسجد و نماز امام زمان (ع) رو فراموش كردی، درست روبه روت رو تابلویی كه می‏بینی نوشته شده .
احساس عجیبی داشتم . پرسیدم اهل همین شهرید؟
- نه، برای تحصیل این‏جام .
آدرس خوابگاه و شماره تلفنش را به من داد و من نیز كه علاقه شدید به او پیدا كرده بودم، شماره تلفن و نشانی‏ام را به او دادم . با هم خدا حافظی كردیم و من به طرف یكی ازتابلوهایی كه اعمال مسجد بر آن نوشته شده بود، حركت كردم .
پس از خواندن دو ركعت نماز تحیت مسجد، به خواندن نماز امام زمان پرداختم . نورانیتی عجیب در خود احساس كردم . چنان اندیشیدم كه مادرم مواظب من است و راضی‏تر از همیشه مرا زیر نظر دارد . بعد از پایان نماز گفتم: امام زمان، اولین باریه كه این‏جا می‏آم; ولی خودم نیامدم .
تا كه از جانب معشوق نباشد كششی
كوشش عاشق بی‏چاره به جایی نرسد
امشب از شما جز شفای مادرم چیزی نمی‏خوام آخه اون همه چیز منه .
اندكی بعد با صدای قرائت قرآن متوجه شدم نزدیك اذان صبح است . صف‏های نماز تشكیل شد . من نماز را به جماعت‏خواندم و خودم را سر قرار رساندم . بارش برف تمام شده بود; ولی سوز شدیدی می‏آمد . چشمم به صندوق صدقات افتاد . دستم را كه از سرما باز نمی‏شد، داخل جیب بردم و مبلغی را بیرون آوردم . خواستم به نیت‏سلامتی مادرم بیندازم، یكدفعه به یاد صحبت‏های جوان افتادم و گفتم این به نیت‏سلامتی امام زمان . بعد مبلغی دیگر بیرون آوردم و به نیت‏سلامتی مادرم به صندوق انداختم . در این لحظه، صدای دوستانم مرا به خود آورد . یكی از آن‏ها كه دست‏هایش را به هم می‏مالید و گرم می‏كرد، گفت: بنازم، از كی تا حالا ما غریبه شدیم . سرم را زیر انداختم، فكر مادرم رهایم نمی‏كرد .
از در مسجد خارج نشده بودیم كه رفقای ما تعدادی از دوستانشان را دیدند . معلوم شد آن‏ها با هیات آمده‏اند . پرسیدیم جا دارید ما را هم ببرین .
گفتند: جا كه هیچ، جون بخواید . اتفاقا دیشب بعضیا به خاطر برف جازدن و جا خالی زیاد داریم .
سوار ماشین شدیم . همه‏اش در فكر حرف‏های آن جوان بودم . احساس سبكی عجیبی می‏كردم . تقریبا تمام راه را در خواب بودم . مثل این‏كه چند لحظه نگذشته بود كه دوستان بیدارم كردند و گفتند رسیدیم . هنوز داخل خوابگاه نشده بودم كه صدای بلندگوی سالن مرا فراخواند . تمام وجودم لرزید . مادرم! یا امام زمان، این موقع صبح . . . ! به سرعت‏خودم را به تلفن رساندم . خواهرم بود . قلبم چون گنجشكی اسیر می‏تپید . خواهرم با خوشحالی گفت: الو، محسن خودتی؟
- آره، چی شده؟ مادر چطوره؟ این موقع صبح؟
- ترسیدم راه بیفتی بیای . می‏خواستم بگم سحر بعد از نماز صبح حال مادر به كلی تغییر كرد . الان كنار منه می‏خوای بااو حرف بزنی؟ - آره، آره، گوشی رو بهش بده .
بعد صدای مادر را شنیدم: عزیزم، حالت‏خوب است؟
بی‏اختیار گریه‏ام گرفت، گفتم: مادر خوبی؟
گفت: آره عزیزم، الحمدلله .
مادرم در حالی كه صدایش می‏لرزید گفت: عزیزم، دیشب كجا بودی؟
بعد گریه افتاد و ادامه داد، راست‏بگو دیشب كجا بودی؟
اشكم را پاك كردم و گفتم: خدمت آقا .
و دیگر گریه امانمان نداد نه من را و نه مادر را . . . .
خدا مراد سلیمیان /پرسمان پیش شماره 3
 
  دفعات نمایش : 345      تاریخ:  1386.4.28






ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما