اخبار ایران و جهان
کتابخانه الکترونیکی
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
تبلیغات در پایگاه
مقالات برگزیده
حضرت حجت (عج) ...
بشر، برای رسیدن به این هدف، به دو محور اصلی ملكی (ظاهری) و ملكوتی (باطنی) نیاز دارد . انسان در محور ملكی و ظاهری به رهبری نیازمند است كه همان مساله امامت، اداره جامعه و كشورداری و رهبری نظام است . محور دوم كه بسیار مهمتر از اولی است و تكیه گاه آن به شمار میرود، رهبری باطنی و ملكوتی است ...
رويكرد غرب و مسيحيت...
اخيرا مقاله اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت » است; اين مقاله مصاحبه اى است كه با دكتر «مايكل برادين » در مورد انگيزه اسلام آوردن ...
مادر برگزیده
مهدویت
داستانهای مهدوی
مادر برگزیده
پاسی از شب گذشته بود . درب خانه بشر بن سلمان نخاس یکی از موالیان ( دوستداران ) و دوستان حضرت هادی علیه السلام و امام حسن عسکری علیه السلام به صدرا در آمد . بشر گوید : بسرعت به طرف درب منزل شتافتم . کافور خادم حضرت امام علی النقی علیه السلام بود که مرا به خدمت آن حضرت فرا خواند . لباس پوشیدم ؛ حضور امام علیه السلام رسیدم ، نشستم ، امام فرمود : « ای بشر تو از اولاد ابو ایوب انصاری هستی و ولایت ما اهل بیت فضیلتی است که از پدر به ارث برده اید . همواره مورد اعتماد ما خاندان بوده اید و تو در علم و احکام بنده خریدن و آزاد کردن فقیه شده ای و من تو را انتخاب کردم به امتیازی که به وسیله آن بر شیعیان پیشی می گیرید . می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم ، و آن اینکه تو را برای خرید کنیزی به بغداد می فرستم ، در روز معینی در سر پل ایستاده ، چون کشتیهای اسیران به ساحل رسید ، عده ای کنیز از آن بیرون می آیند و جماعتی از نمایندگان حکام بنی عباس و عراق دور آنها را می گیرند و تو به آنها اشراف خواهی داشت » . تمام روز را منتظراش تا اینکه مردی که او را عمر بن زید می گویند ، کنیزکی را که دو جامه حریر بن تن دارد ، در معرض دید مشتریان قرار می دهد و او ( کنیزک ) از نظر کردن و دست گذاشتن بر روی خود امتناع می کند ، برده فروش او را می زند و او به زبان رومی می گوید : « وای که پرده عفتم دریده شد » . یکی از خریداران می گوید : « عفت این کنیز رغبت مرا به او بیشتر کرد و حاضرم سیصد اشرفی او را بخرم » . کنیز به زبان عربی می گوید : « اگر مانند سلیمان بن داوود بشوی و مثل او بر تخت بنشینی کمترین رغبتی به تو پیدا نمی کنم » برده فروش می گوید : « من ناچارم که تو را بفروشم » . کنیز گوید : « چرا این قدر عجله داری ، باید مشتری کسی باشد که دلم به طرف او میل کند و اعتماد به امانت او داشته باشم » .
در این موقع تو برخیز و به نزد عمر بن یزید برو و بگو مکتوبی آورده ام که یکی از اشراف به زبان رومی و خط رومی نوشته و شرف و نسب و کرم و وفای خود را در این مکتوب درج نموده است . آن را به همان کنیز ده که درباره آن دقت کند و تصمیم بگیرد ، اگر راضی و مایل شد من وکیل او هستم که خریدار شوم » .
بشر بن سلیمان گفت : حضرت مکتوبی که به خط فرنگی نوشته شده بود با مهر شریف خود مزین نموده در دستمال زردی با دویست و بیست اشرفی که در آن بود به من داده و فرمود : « بگیر خدا تو را یاری کند » .
به بغداد رفتم و آنچه را که امام علیه السلام فرموده بود اجرا نمودم .
هنگامی که کنیز چشمش به مکتوب افتاد به سختی گریست و به برده فروش گفت که مرا به این صاحب نامه بفروش و قسم خورد اگر نفروشی خود را هلاک می کنم .
درباره قیمت کنیز خیلی گفتگو نمودیم تا اینکه به همان مقداری که مولایم داده بود راضی شد ، پول را تسلیم او نمودم و کنیز را تحویل گرفتم . کنیز بسیار خوشحال شد . او را به جائی که در بغداد گرفته بودم بردم . وقتی مستقر شدیم کنیز نامه را بیرون آورد و می بوسید و می بوئید و به دیده گان خود می گذارد .
با تعجب گفتم : « نامه ای که صاحب آن را نمی شناسی و ندیده ای چگونه می بوسی ؟ » .
با صدای بلند گفت : « تو به مقام اولاد انبیاء معرفت نداری ، من تو را از قصه عجیب و شگفتی خبر می کنم . خوب گوش بده . من ملیکه دختر ایشوعا پسر قیصر روم هستم . مادرم از اولاد حواریون و نسبش به شمعون بن حمون الصفا وصی عیسی بن مریم می رسد . سیزده ساله بودم که جدم قیصر تصمیم گرفت مرا به برادر زاده اش تزویج نماید .
یک روز عده ای از نسل حواریین ، علماء ، عابدان نصارا و اشراف امراء لشگر و ملوک عشایر که حدود پنج هزار نفر می شدند دعوت نمود . تختی مرصع نشان ( جواهر نشان ) که در زمان سلطنتش مزین نموده روی چهل پایه در صحن قصر قرار دادند . کشیشان انجیل را بار کردند و مشغول خواندن شدند ، ناگهان بتها سرنگون شد و پایه تخت شکست و پسر برادرش از تخت بر زمین افتاد و بیهوش شد. همه رنگشان تغییر کرد و لرزه بر اندامشان افتاد . یکی از بزرگان نصارا گفت که این نحوست دلالت بر زوال عیسویان دارد .
جدم این امر را به فال بد گرفت ، برای رفع نحوست دستور داد دوباره تخت را برپا کنند و چلیپاها ( صلیب ها ) را به جای خود بگذارند ، و برادر زاده دیگرش را برتخت بنشانند تا مرا به او تزویج نمایند.
مجلس خیلی با شکوه بود . کشیشان انجیل را باز کردند و مشغول خواندن شدند . دوباره همان حالت اولی رخ داد . حاضرین متفرق شدند و جدم با اندوه بسیار به قصر برگشت .
همان شب خواب دیدم که حضرت مسیح علیه السلام و شمعون بن حمون الصفا و جمعی از حواریین به قصر قیصر آمدند و در جایگاه همان تخت مرصع منبری از نور که بلندی آن به آسمان می رسید نصب کردند .
در این موقع حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم با جمعی از اولاد و ذریه های خود داخل قصر شدند ، حضرت مسیح پیش می رفته و با حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم معانقه نمود ( همدیگر را در آغوش گرفتند ) . پیغمبر فرمود : یا روح الله من آمده ام که از وصی تو شمعون ، دختر او ملیکه را برای یکی از فرزندانم خواستگاری نمایم و اشاره به حضرت امام حسن عسکری علیه السلام که در کنار ایشان بود نمودند .
پس مسیح علیه السلام به شمعون نگاه کرد و فرمود که عزت و شرافت تو را دریافته است . شمعون گفت قبول کردم .
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر منبر رفته و خطبه عقد را خواند و جمیع محمدیان و عیسویان شاهد عقد ما بودند . وقتی بیدار شدم از ترس کشته شدن ، خواب خود را برای پدر و مادر خود نگفتم .
اما امروز به روز آتش محبت آن خورشید امامت در سینه ام مشتعل می شد و هم رنجورتر و لاغرتر می شدم . از اشتها افتاده بودم . پزشکان مسیحی از علاج من مایوس شدند .
روزی جدم در کنارم نشست و گفت : « ای نور دیده من چه آرزوئی داری که برآورده کنم ».
گفتم : « ای پدر درهای فرج را به روی خود بسته می بینم . به این نتیجه رسیده ام که اگر اسیران مسلمان را از بند زنجیر و زندان آزاد کنی ممکن است این عطوفت و رحمت شما باعث شود که حضرت مسیح علیه السلام و مادرش مرا شفا بخشند » . این سخن در او اثر کرد و دستور داد اسیران را آزاد کنند . با نهایت تعجب آثار بهبودی در خود مشاهده نمودم و کم کم به غذا اشتها پیدا کردم .
جدم خیلی خوشحال شد و بر عزیز شمردن و تکریم کردن اسیران افزود .
بعد از چهار شب در خواب دیدم که حضرت زهرا سلام الله علیها و هزاران کنیز از حوریان بهشت به دیدنم آمدند و مریم فرمود : « ای بهترین زنان اینک ، فاطمه زهرا سلام الله علیها مادر شوهر تو است».
دامنش را گرفتم و گریستم و از تشریف نیاوردن ابو محمد علیه السلام شکایت نمودم . حضرت فاطمه علیهما السلام فرمود : « ای ملیکه چگونه فرزندم به دین تو آید ، در صورتی که به دین نصاری هستی و خواهرم مریم از دین تو بیزاری می جوید . اگر رضای خداوند عز و جل و حضرت مسیح و مریم و ابو محمد را می خواهی بگو « اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله » چون به این جمله تلفظ نمودم ، حضرت سیده نساء مرا به سینه چسبانید و فرمود : « اکنون منتظر آمدن فرزندم باش که به سوی تو می فرستم » .
پس از خواب بیدار شدم شب بعد به خواب رفتم . ناگاه آفتاب جمال آن حضرت طلوع کرد . گفتم که ای حبیب من چرا مرا به هجران خود مبتلا کردی ، بعد از آن که دلم را اسیر محبت خود گردانیدی .
فرمود : « سبب تاخیر من این بود که تو مشرکه بودی و حالا مسلمان شدی هر شب به دیدارت می آیم تا زمانی که خداوند ما را به یکدیگر برساند و از آن شب تا به حال یک شب ترک وصال نکرده است » .
بشر گوید به ملیکه گفتم : « چگونه در میان اسیران افتادی » ؟ فرمود : « شبی ابو محمد علیه السلام مرا خبر داد که جدت لشگری به سوی مسلمانان می فرستد و خودش از عقب ایشان می رود و تو درمیان خدمتکاران با چند کنیز از فلان طریق برو . در بیداری به همان نحو عمل نمودم و آخر کار من این بود که تو دیدی و غیر تو کسی دیگر نمی داند که من دختر قیصر روم هستم » .
به او گفتم : « با اینکه تو فرنگی هستی ولی زبان عربی را به خوبی می دانی » . گفت : « پدرم از شدت محبتی که به من داشت مرا به آموزش و آداب حسنه ملزم می ساخت . زن مترجمی را برای آموزش من استخدام نمود و هر روز به من درس عربی می داد » .
بشر گوید : او را به سامراء خدمت امام علی النقی علیه السلام بردم . حضرت او را گرامی داشت و خطاب به او کرد و گفت : « می خواهم تو را گرامی دارم ، برای تو ده هزار درهم بهتر است یا بشارت شرف الابد ( شرافت ابدی ) » . عرض کرد : « بشارت را » . حضرت فرمود : « بشارت باد ترا به فرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم است و زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود ، بعد از آنکه پر از ظلم و و جور شده باشد » . نرجس خاتون گفت : « از چه کسی به وجود آید » ؟ حضرت فرمود : « از کسی که رسول خدا تو را برایش عقد کرد » . و امام هادی علیه السلام تاریخ دقیق آن شب را فرمودند . سپس امام علیه السلام از او پرسید که حضرت تو را برای که عقد کرد ؟ گفت : « برای فرزندت امام حسن عسکری علیه السلام » فرمود : « آیا او را می شناسی » ؟ عرض کرد : « از شبی که به دست بهترین زنان عالم حضرت زهرا علیهما السلام مسلمان شدم ، شبی نگذشته است که به دیدن من نیامده باشد » . سپس خادم خود کافور را احضار نمود و فرمود : « خواهرم حکیمه را بگو بیاید » . چون حکیمه او را بوسید و نوازش بسیارکرد . حضرت فرمود : « او را به منزل خود ببر و آداب و فرائض و سنن و احکام شرع را به او تعلیم نما که او همسر فرزندم ابو محمد و مادر حضرت قائم علیه السلام می باشد » .
دفعات نمایش : 39
تاریخ: 1387.5.24
اخبار مهدویت
هدف جشنواره آخرین منجی خنثی سازی دکترین صهیونیسم ...
انتشار کتاب «پایان جهان؛ مدرنیته یا...»
اماکن مقدس استان قم از جمله مسجد جمکران توسعه ...
باید با فعالیت های ضدمهدوی مقابله کنیم
دعای ندبه در جزیره قشم طنین انداز می شود
برنامه «خورشيد انتظار» از شبکه تهران پخش می شود ...
از موعودگرايي در سينماي ملي غافل شديم
برگزيدگان هفتمين همايش «سوختگان وصل» معرفی میشوند ...
عنوان مقالات و شاخه ها
مسجد جمکران
فرزندم مهدی(علیه السلام) در ...
کتبة الحجة(علیه السلام)
آوای قرآن
حکایت شنیدنی
تشنه ای در بیابان
تلاش بی فایده
تولدی الهی
مادر برگزیده
استجابت دعا و ملاقات با صاحب ...
کوتاه و خواندنی
مهدویت
امام زمان (علیه السلام ) می فرمایند : همانا براحوال واخبار شما آگاهیم وهیچ چیز ازاوضاع شما برما پوشیده نیست .
ارتباط با ما
نقشه سایت
اخبار ایران و جهان
کتابخانه الکترونیکی
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
صفحه اصلی
پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©