اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
    تبلیغات در پایگاه  
مداحی محرم87
مراکز دینی اصفهان
   اخبار ایران و جهان
فلسفه دعا و نیایش
زنان
گیاه درمانی

 مقالات برگزیده  
بشر، برای رسیدن به این هدف، به دو محور اصلی ملكی (ظاهری) و ملكوتی (باطنی) نیاز دارد . انسان در محور ملكی و ظاهری به رهبری نیازمند است كه همان مساله امامت، اداره جامعه و كشورداری و رهبری نظام است . محور دوم كه بسیار مهم‏تر از اولی است و تكیه گاه آن به شمار می‏رود، رهبری باطنی و ملكوتی است ...
رويكرد غرب و مسيحيت...
اخيرا مقاله اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت » است; اين مقاله مصاحبه اى است كه با دكتر «مايكل برادين » در مورد انگيزه اسلام آوردن ...
  مادر برگزیده     
   مهدویت داستانهای مهدوی

مادر برگزیده


مادر برگزیده

پاسی از شب گذشته بود . درب خانه بشر بن سلمان نخاس یکی از موالیان ( دوستداران ) و دوستان حضرت هادی علیه السلام و امام حسن عسکری علیه السلام به صدرا در آمد . بشر گوید : بسرعت به طرف درب منزل شتافتم . کافور خادم حضرت امام علی النقی علیه السلام بود که مرا به خدمت آن حضرت فرا خواند . لباس پوشیدم ؛ حضور امام علیه السلام رسیدم ، نشستم ، امام فرمود : « ای بشر تو از اولاد ابو ایوب انصاری هستی و ولایت ما اهل بیت فضیلتی است که از پدر به ارث برده اید . همواره مورد اعتماد ما خاندان بوده اید و تو در علم و احکام بنده خریدن و آزاد کردن فقیه شده ای و من تو را انتخاب کردم به امتیازی که به وسیله آن بر شیعیان پیشی می گیرید . می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم ، و آن اینکه تو را برای خرید کنیزی به بغداد می فرستم ، در روز معینی در سر پل ایستاده ، چون کشتیهای اسیران به ساحل رسید ، عده ای کنیز از آن بیرون می آیند و جماعتی از نمایندگان حکام بنی عباس و عراق دور آنها را می گیرند و تو به آنها اشراف خواهی داشت » . تمام روز را منتظراش تا اینکه مردی که او را عمر بن زید می گویند ، کنیزکی را که دو جامه حریر بن تن دارد ، در معرض دید مشتریان قرار می دهد و او ( کنیزک ) از نظر کردن و دست گذاشتن بر روی خود امتناع می کند ، برده فروش او را می زند و او به زبان رومی می گوید : « وای که پرده عفتم دریده شد » . یکی از خریداران می گوید : « عفت این کنیز رغبت مرا به او بیشتر کرد و حاضرم سیصد اشرفی او را بخرم » . کنیز به زبان عربی می گوید : « اگر مانند سلیمان بن داوود بشوی و مثل او بر تخت بنشینی کمترین رغبتی به تو پیدا نمی کنم » برده فروش می گوید : « من ناچارم که تو را بفروشم » . کنیز گوید : « چرا این قدر عجله داری ، باید مشتری کسی باشد که دلم به طرف او میل کند و اعتماد به امانت او داشته باشم » .
در این موقع تو برخیز و به نزد عمر بن یزید برو و بگو مکتوبی آورده ام که یکی از اشراف به زبان رومی و خط رومی نوشته و شرف و نسب و کرم و وفای خود را در این مکتوب درج نموده است . آن را به همان کنیز ده که درباره آن دقت کند و تصمیم بگیرد ، اگر راضی و مایل شد من وکیل او هستم که خریدار شوم » .
بشر بن سلیمان گفت : حضرت مکتوبی که به خط فرنگی نوشته شده بود با مهر شریف خود مزین نموده در دستمال زردی با دویست و بیست اشرفی که در آن بود به من داده و فرمود : « بگیر خدا تو را یاری کند » .
به بغداد رفتم و آنچه را که امام علیه السلام فرموده بود اجرا نمودم .
هنگامی که کنیز چشمش به مکتوب افتاد به سختی گریست و به برده فروش گفت که مرا به این صاحب نامه بفروش و قسم خورد اگر نفروشی خود را هلاک می کنم .
درباره قیمت کنیز خیلی گفتگو نمودیم تا اینکه به همان مقداری که مولایم داده بود راضی شد ، پول را تسلیم او نمودم و کنیز را تحویل گرفتم . کنیز بسیار خوشحال شد . او را به جائی که در بغداد گرفته بودم بردم . وقتی مستقر شدیم کنیز نامه را بیرون آورد و می بوسید و می بوئید و به دیده گان خود می گذارد .
با تعجب گفتم : « نامه ای که صاحب آن را نمی شناسی و ندیده ای چگونه می بوسی ؟ » .
با صدای بلند گفت : « تو به مقام اولاد انبیاء معرفت نداری ، من تو را از قصه عجیب و شگفتی خبر می کنم . خوب گوش بده . من ملیکه دختر ایشوعا پسر قیصر روم هستم . مادرم از اولاد حواریون و نسبش به شمعون بن حمون الصفا وصی عیسی بن مریم می رسد . سیزده ساله بودم که جدم قیصر تصمیم گرفت مرا به برادر زاده اش تزویج نماید .
یک روز عده ای از نسل حواریین ، علماء ، عابدان نصارا و اشراف امراء لشگر و ملوک عشایر که حدود پنج هزار نفر می شدند دعوت نمود . تختی مرصع نشان ( جواهر نشان ) که در زمان سلطنتش مزین نموده روی چهل پایه در صحن قصر قرار دادند . کشیشان انجیل را بار کردند و مشغول خواندن شدند ، ناگهان بتها سرنگون شد و پایه تخت شکست و پسر برادرش از تخت بر زمین افتاد و بیهوش شد. همه رنگشان تغییر کرد و لرزه بر اندامشان افتاد . یکی از بزرگان نصارا گفت که این نحوست دلالت بر زوال عیسویان دارد .
جدم این امر را به فال بد گرفت ، برای رفع نحوست دستور داد دوباره تخت را برپا کنند و چلیپاها ( صلیب ها ) را به جای خود بگذارند ، و برادر زاده دیگرش را برتخت بنشانند تا مرا به او تزویج نمایند.
مجلس خیلی با شکوه بود . کشیشان انجیل را باز کردند و مشغول خواندن شدند . دوباره همان حالت اولی رخ داد . حاضرین متفرق شدند و جدم با اندوه بسیار به قصر برگشت .
همان شب خواب دیدم که حضرت مسیح علیه السلام و شمعون بن حمون الصفا و جمعی از حواریین به قصر قیصر آمدند و در جایگاه همان تخت مرصع منبری از نور که بلندی آن به آسمان می رسید نصب کردند .
در این موقع حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم با جمعی از اولاد و ذریه های خود داخل قصر شدند ، حضرت مسیح پیش می رفته و با حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم معانقه نمود ( همدیگر را در آغوش گرفتند ) . پیغمبر فرمود : یا روح الله من آمده ام که از وصی تو شمعون ، دختر او ملیکه را برای یکی از فرزندانم خواستگاری نمایم و اشاره به حضرت امام حسن عسکری علیه السلام که در کنار ایشان بود نمودند .
پس مسیح علیه السلام به شمعون نگاه کرد و فرمود که عزت و شرافت تو را دریافته است . شمعون گفت قبول کردم .
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر منبر رفته و خطبه عقد را خواند و جمیع محمدیان و عیسویان شاهد عقد ما بودند . وقتی بیدار شدم از ترس کشته شدن ، خواب خود را برای پدر و مادر خود نگفتم .
اما امروز به روز آتش محبت آن خورشید امامت در سینه ام مشتعل می شد و هم رنجورتر و لاغرتر می شدم . از اشتها افتاده بودم . پزشکان مسیحی از علاج من مایوس شدند .
روزی جدم در کنارم نشست و گفت : « ای نور دیده من چه آرزوئی داری که برآورده کنم ».
گفتم : « ای پدر درهای فرج را به روی خود بسته می بینم . به این نتیجه رسیده ام که اگر اسیران مسلمان را از بند زنجیر و زندان آزاد کنی ممکن است این عطوفت و رحمت شما باعث شود که حضرت مسیح علیه السلام و مادرش مرا شفا بخشند » . این سخن در او اثر کرد و دستور داد اسیران را آزاد کنند . با نهایت تعجب آثار بهبودی در خود مشاهده نمودم و کم کم به غذا اشتها پیدا کردم .
جدم خیلی خوشحال شد و بر عزیز شمردن و تکریم کردن اسیران افزود .
بعد از چهار شب در خواب دیدم که حضرت زهرا سلام الله علیها و هزاران کنیز از حوریان بهشت به دیدنم آمدند و مریم فرمود : « ای بهترین زنان اینک ، فاطمه زهرا سلام الله علیها مادر شوهر تو است».
دامنش را گرفتم و گریستم و از تشریف نیاوردن ابو محمد علیه السلام شکایت نمودم . حضرت فاطمه علیهما السلام فرمود : « ای ملیکه چگونه فرزندم به دین تو آید ، در صورتی که به دین نصاری هستی و خواهرم مریم از دین تو بیزاری می جوید . اگر رضای خداوند عز و جل و حضرت مسیح و مریم و ابو محمد را می خواهی بگو « اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله » چون به این جمله تلفظ نمودم ، حضرت سیده نساء مرا به سینه چسبانید و فرمود : « اکنون منتظر آمدن فرزندم باش که به سوی تو می فرستم » .
پس از خواب بیدار شدم شب بعد به خواب رفتم . ناگاه آفتاب جمال آن حضرت طلوع کرد . گفتم که ای حبیب من چرا مرا به هجران خود مبتلا کردی ، بعد از آن که دلم را اسیر محبت خود گردانیدی .
فرمود : « سبب تاخیر من این بود که تو مشرکه بودی و حالا مسلمان شدی هر شب به دیدارت می آیم تا زمانی که خداوند ما را به یکدیگر برساند و از آن شب تا به حال یک شب ترک وصال نکرده است » .
بشر گوید به ملیکه گفتم : « چگونه در میان اسیران افتادی » ؟ فرمود : « شبی ابو محمد علیه السلام مرا خبر داد که جدت لشگری به سوی مسلمانان می فرستد و خودش از عقب ایشان می رود و تو درمیان خدمتکاران با چند کنیز از فلان طریق برو . در بیداری به همان نحو عمل نمودم و آخر کار من این بود که تو دیدی و غیر تو کسی دیگر نمی داند که من دختر قیصر روم هستم » .
به او گفتم : « با اینکه تو فرنگی هستی ولی زبان عربی را به خوبی می دانی » . گفت : « پدرم از شدت محبتی که به من داشت مرا به آموزش و آداب حسنه ملزم می ساخت . زن مترجمی را برای آموزش من استخدام نمود و هر روز به من درس عربی می داد » .
بشر گوید : او را به سامراء خدمت امام علی النقی علیه السلام بردم . حضرت او را گرامی داشت و خطاب به او کرد و گفت : « می خواهم تو را گرامی دارم ، برای تو ده هزار درهم بهتر است یا بشارت شرف الابد ( شرافت ابدی ) » . عرض کرد : « بشارت را » . حضرت فرمود : « بشارت باد ترا به فرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم است و زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود ، بعد از آنکه پر از ظلم و و جور شده باشد » . نرجس خاتون گفت : « از چه کسی به وجود آید » ؟ حضرت فرمود : « از کسی که رسول خدا تو را برایش عقد کرد » . و امام هادی علیه السلام تاریخ دقیق آن شب را فرمودند . سپس امام علیه السلام از او پرسید که حضرت تو را برای که عقد کرد ؟ گفت : « برای فرزندت امام حسن عسکری علیه السلام » فرمود : « آیا او را می شناسی » ؟ عرض کرد : « از شبی که به دست بهترین زنان عالم حضرت زهرا علیهما السلام مسلمان شدم ، شبی نگذشته است که به دیدن من نیامده باشد » . سپس خادم خود کافور را احضار نمود و فرمود : « خواهرم حکیمه را بگو بیاید » . چون حکیمه او را بوسید و نوازش بسیارکرد . حضرت فرمود : « او را به منزل خود ببر و آداب و فرائض و سنن و احکام شرع را به او تعلیم نما که او همسر فرزندم ابو محمد و مادر حضرت قائم علیه السلام می باشد » .
  دفعات نمایش : 39      تاریخ:  1387.5.24

  عنوان مقالات و شاخه ها 
 
    کوتاه و خواندنی    
مهدویت
امام زمان (علیه السلام ) می فرمایند : همانا براحوال واخبار شما آگاهیم وهیچ چیز ازاوضاع شما برما پوشیده نیست .





ارتباط با ما نقشه سایت اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی صفحه اصلی

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©
صفحه اصلی ارتباط با ما نقشه سایت درباره ما