از آنجايىكه شمار دانشمندان زن در تاريخ نظام آموزش اسلامى در مقايسه با مردها كمتر است، بعضىهاپنداشتهاند در اسلام محدوديتى درباره تحصيل زنان و دختران وجود دارد. اين مقاله به بررسي اين مساله ميپردازد.
فاطمهام الحسن دختر شهيد اول
وى زن عالمه و فاضله و عابده و صالحه بوده و در كلمات بعضى از بزرگان به:زبدةالخواص و زينة اهل العلم و الاخلاص و فقيهه و شيخة الشيعة وستالمشايخ.موصوف است. از مشايخ بسيارى استماع كرده و از پدر بزرگوار خود و سيد ابن معيه استادوالدش اجازه روايت داشته است. پدرش او را بسيار مىستود و زنان را به اقتدا و مراجعه به او دراحكام امر مىكرد.
لفظ «ستالمشايخ» كه لقب مشهور او مىباشد، مخفف سيدةالمشايخ است. يعنى: رئيسروات و نقله اخبار. (80)
جويريه دختر احمدبن احمد (م 782 ه )
وى از بسيارى از دانشمندان زمان خود چون ابن شحنه وستالوزرا و حسن بن عمر كردى وجلال بن طباع حديث شنيد و بارها از شنيدههاى خود روايتحديث كرد. جويريه عمرى طولانىكرد و از او روايتبسيار كردند. ابن حجر درباره او گفته است:
بسيارى از استادان و همگنان ما از وى سماع حديث كردند. (81)
زينب دختر عبداللهبن عبدالحليم.
وى حنبلى مذهب و برادر زاده شيخ تقىالدين بود. حافظ ابن حجر درباره او گفته بود:
از ابن حجار و ديگران سماع حديث كرد و خود نيز به روايتحديثپرداخت و مردم از دانش وى بهره بردند. و من نيز از او اجازه روايت داشتم.زينب از زنان مشهور در حديثبود. (82)
زينب دمشقى دختر محمدبن عثمان
وى در گفتار و فصاحت و منطق و دانش فقه و حديث از بهترين زنان زمان خود بود و شاگردانزيادى داشت كهابن حجر عسقلانى يكى از آنان بود كه از وى اجازه روايت داشت. در حلقه درسحديث او كمتر از 50 دانشجو نبود. درباره او گفتهاند:
شنيده نشده كه زنى چون او حلقه درس بگشايد و تا اين اندازه طلاب درجلسه درس او اجتماع كنند. زينب با اجازه عام از فخرالدين ابن حجار و ديگرانروايتحديث مىكرد. (83) زينت دمشقى دختر عثمان بن محمد لؤلؤ (م، 800 ه ق)
او از فاضلترين زنان دانشمند بود و در علوم سنت دستى قوى داشت. از حافظ ابن حجارسماع حديث كرد و ابن حجر عسقلانى از وى اخذ حديث نمود. وى درباره فقه و سنت رسايلىداشت كه بسيارى از دانشمندان به آنها استناد مىكردهاند. (84)
عايشه دمشقى دختر على بن محمد
او دانشمندى پركار و با كمال بود. وى پس از تحصيل صرف و نحو و بيان و عروض و حديث،حلقه تدريس داير كرد. وى از شوهر خود حافظ نجمالدين حسنى و امام ابن الخباز و مرداوىسماع حديث كرد و خود به روايتحديث پرداخت و مردم از معلومات و علوم وى بهره بردند. ودر علم و ادب از معاصران خود برترى يافت (85)
امالخير، خديجه (م، 730 ه )
از محدثين معروف بوده و در انشا و حسن خط نيز مهارت داشت، اجازهها را با خط خودشمىنوشته و به «ضوءالصباح» ملقب بوده است. (86)
امالبهاء فاطمه دختر فهد
دختر حافظ تقىالدين محمدبن محمدبن فهد هاشمى بوده و از مشاهير محدثين و از مشايخجلالالدين سيوطى مىباشد. از بسيارى از مشايخ وقت اجازه داشته و از كثرت جلالتبه «ستقريش» معروف بوده است. (87)
ام سعيد يا سعدونه
او دختر عصام حميرى و از ادباى زنان اندلس مىباشد كه در علم و فضل داراى مقامى عالىبود و قوه حافظه كامل داشت. گويند در باب نعال حضرت رسولصلى الله عليه وآله سؤالى از اديبى كردند وچون آن اديب به زيارت آن مشرف نشده و اطلاعى در اين موضوع نداشت در جواب گفت:
سالتم التمثال اذلم اجد للثم نعل المصطفى عن سبيل
سعدونه نيز ابيات زير را ضميمه آن شعر كرد:
لعلنى احظى بتقبيله فى جنة الفردوس اسنى مقيل فى ظل طوبى ساكنا آمنا القى باكواب عن السلسبيل وامسح القلب به علمه يسكن ماجاش به من غليل فطا لما استشفى باطلال من يهواه اهل الحب من كل جيل (88)
عايشه دختر عبدالهادى مقدسى (م، 816 ه )
منسوب به صالحيه و حنبلى مذهب و بزرگ محدثان دمشق بود. وى صحيح بخارى را درمحضر حافظ ابن حجار شنيد. حافظ ابن حجر از وى روايتحديث كرد و كتابهاى بسيار نزد وىخواند وى در آخر عمر خود تنها به علم حديث پرداخت و در تعليم علوم شيوهاى ساده داشت. (89)
آمنه مجلسى
ايشان دختر ملامحمدتقى مجلسى اول و همسر محمد صالح مازندرانى از زنان فاضله و عالمهعصر خويش بود و همسر ايشان با وجود آن كه خود صاحب حاشيه بر معالم و در غايت فضل وعلم بود اما در بعضى امور و قواعد الاحكام از ايشان (آمنهبيگم) استفسار مىكرد. آمنه بيگم ازشعر و ادب نيز بهره داشت و شرحى نيز بر «الفيه» و «شواهد» سيوطى دارد. (90)
حميده رويدشتى
او دختر شمسالدين محمد رويدشتى اصفهانى و از زنان دانشمند و فاضله بود، به علم رجالآشنايى داشت و تعليم تعدادى از زنان را به عهده داشت. حواشى ايشان بر كتب حديث مثل«استبصار» شيخ طوسى و غيره گواهى بر غايت فهم و دقت و اطلاع اين بانوى دانشمند دارد ونشانه تعمق و دقتنظر ايشان در علم رجال است.
صاحب «رياضالعلما» مىگويد:
نسخهاى از «استبصار» را ديدم كه حواشى بانو حميده تا آخر كتاب بر آن موجود بود و گمانمىكنم كه حواشى به خط خود وى باشد. پدر من بسيارى از اوقات مطالب ايشان را در حواشىكتب حديث نقل مىكرد و آن را مىستود (91) .
صاحب «الذريعه» درباره ايشان مىگويد:
ايشان فاضل و كامل بود و كتابى رجالى به نام «رجال حميده» از وى به جاى مانده است. علماايشان را از جمله مصنفين كتب علمرجال شمردهاند. (92)
فاطمةالعكبرى
در «رياضالعلما» آمده است:
شيخه فاطمه دختر شيخ محمدبن احمدبن عبداللهبن حازم العكبرى، فاضله عالمه فقيهه بود وسيد تاجالدين محمدبن معيه كه استاد شهيد اول مىباشد از وى نقل روايت مىكند و شهيد اولنيز توسط سيدابن معيه از ايشان نقل حديث مىكند و از مشايخ اجازه فاطمةالعكبرى شيخعبدالصمدبن احمدبن عبدالقادربن ابىالجيش بود. (93)
امةالواحد
او دختر حسين بن اسماعيل قاضى محاملى (م، 377 ه)، عالم فاضل و فقيه متفقه در مذهبشافعى و حافظ قرآن و مسلط به قراءآت سبع بود. پدرش يك دانشمند سرشناس شافعى بود.محاملى درسهاى رسمى را در خانه تدريس مىكرد. دخترش بيش از همه بخت آن را داشت كه ازپدر و اساتيد ديگر كه در آنجا تدريس مىكردند، علم بياموزد. از اين رو آن دختر يكى از نامىتريندانشمندان روزگار خود شد و در كنار ابوعلىبن ابى هريره، استاد نامدار شافعى، مفتى مذهبشافعى شد. (94)
فاطمه دختر عباس بن ابىالفتح (م، 714 ه )
بغدادى از بانوان عالمه و فقيه و زبده زاهدان عصر خود بود. مدرسه رباطيه بغداد به اومنسوب است. در تعليم و ربيتبانوان بسيار جدى بود و با علماى عصر مباحثهها داشت و باصدرالدين وكيل كه از علماى بزرگ آن عصر بود، در مسايل حيض مباحثه كرد و بر او غالب آمد وگفت كه شما آنچه در اين باره مىدانيد فقط علم است ولى من علما و عملا مىدانم و چون معاصرابن تيميه بود در مذهب با او مخالف بود. ابن تيميه خواست او را از منبر پايين بكشد گويا شبرسول خدا را در خواب ديد كه او را عتاب مىكند و مىفرمايد:
ترا با فاطمه چهكار است كه او زنى صالحه و پرهيزگار مىباشد. (95)
امالكرام دختر معتصم بن حماد
از اكابر ادباى اندلس بهشمار مىرود و وقايعى كه ما بين او و ادباى وقتبه ظهور پيوستمشهور مىباشد. در عروض و فنون شعرى بسيار مهارت داشت و زنان عرب به وجود وى افتخارمىكردند. (96)
ام عبدالوهاب، عايشه باعونى (م، 932 ه )
وى اديب مشهور و برخوردار از علم و عمل و در دانش و فضل و ادب و پارسايى از نوادرروزگار خود بود. از بزرگان معاصر خويش دانش آموخت و به او اجازه افتاد و تدريس دادند. وىچندين كتاب در ادب و تصوف نوشت. از وى ديوان شعرى در دارالكتب مصر باقى مانده است. ازمشهورترين آثار او «الفتحالمبين فىمدحالامين» مىباشد. قصيدهاى زيبا كه خود شرح جالبى از آنكرده با اصل قصيده در ضمن كتاب خزانةالادب حموى چاپ شده است. (97) بسيارى از اعلامدانشمندان از اين زن فاضله كسب دانش كردند و گروه زيادى از طالبان دانش از محضر وى بهرهعملى گرفتند.
علاوه بر آنچه آورده شد، بسيارى از زنان دانشمند بودند كه شرح حال آنها در منابع تاريخى وترجمهها آمده است. بعضى از آنان به قدرى مهم بودند كه بسيارى از دانشمندان مرد عميقا خودرا مرهون دانش و راهنمايى آنان مىدانند.
به عنوان نمونه خطيب بغدادى دانشمند برجسته، شاگرد «كريمه» دختر احمد مروزى بود. اوصحيح بخارى را براى خطيب شرح و تفسير كرده است. (98)
همچنين در بيان استادان بىشمار «علىبن عساكر» هشت زن به چشم مىخورد (99) . يكى از آنهاعينالشمس دختر ابوالفرج اصفهانى است كه از زبان او به قلم خود حديثها نگاشت و در«معجم» خويش فراهم آورد (100) . ابوحيان به هنگام شمارش استادانش به ويژه از سه بانوى دانشمندبهنامهاى: «مونسه» دختر ملك كامل، «شاميه» دختر حافظ و «زينب» دختر عبداللطيف بغدادىياد مىكند. ابوحيان در ليست اساتيد خود از 81 زن نام برده است. (101) سمعانى، كه درحديثشناسى و رجال، سرآمد روزگار خويش است، توانست در اصفهان از چهار زن حديثشناس اصفهان اجازه وايتحديثبگيرد. (102)
اينها نمونههايى است از زنان دانشمند از صدر اسلام، تا اواخر قرن دهم. مسلم است كه بررسىتاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام و حتى ذكر اسامى و شرح حال زنان فقيه و حديثدان ودانشمند محتاج به تاليف كتب زيادى مىباشد و آنچه بيان شد براى نشان دادن ميزان برخوردارىو مقام والاى زن مسلمان در تعليم اسلامى است و نشانگر آن است كه هيچگونه مانعى براىتحصيل زنان وجود نداشته است و زن مسلمان مقام و منزلتى را بدست آورده است كه در قرونوسطى براى هيچيك از زنان يونانى و مسيحى فراهم نبوده است.
چنانكه بانو اسماء فهمى نويسنده كتاب «مبادىالتربية الاسلاميه» مىگويد:
در مقايسه زندگى زن در جامعه اسلامى با نحوه زندگى زن يونانى و مسيحىدر قرون وسطى به روشنى مىتوان در يافت كه زن مسلمان در آن روزگار بهچه پايگاه بلندى از رشد عقلى و روحى و تاثير فعال در زندگى جامعه اسلامىدستيافته بود. زيرا در بين دانشمندان يونانى چنانچه آراى اسپرطيين وافلاطون را كنار بگذاريم بهرغم آن تمدن و پيشرفتى كه در علوم و برنامههاىاجتماعى داشتند نسبتبه زن و حق برابرى او در زندگى اجتماعى با مرد بخلورزيده و اين طبقه را به عنوان كالايى براى كامجويى بهشمار آوردهاند. زنمسيحى نيز در آن جهل و بىخبرى كه بر اروپاى قرون وسطايى سايه افكندهبود با مرد مسيحى شريك بود و اگر چند مورد زنانى را كه سهم قابل ملاحظهاىدر تعليم داشتند در برخى از دانشگاههاى جنوبى اروپا به كار تدريسپرداختهاند از بقيه جدا كنيم، در دانشگاههاى شمالى براى پذيرش زن هيچگونهگذشتى روا نگرديده و محتمل است كه دانشگاههاى جنوبى اروپا تحت تاثير آراو رسوم اسلامى قرار گرفته باشد، زيرا كه پيوند فرهنگى بين دنياى شرق و غربدر نقاط جنوبى اروپا شدت داشته است. (103)
زن و رشتههاى ديگر علوم
درسهاى دينى اگر چه بيشتر مورد علاقه زنان بود ولى زنانى هم بودند كه به رشتههاى ديگرعلوم بيشتر تمايل داشتند. آنان در بسيارى موارد همپايه يا چه بسا فراتر و بهتر از مردان روزگارشاندر اين راه گام برداشتند.
همسر «فرزدق» به قدرى اديب و نكته سنجبود كه شوهرش او را به داورى ميان شعر خود ورقيبش «جرير» نشاند. داورى او در بهترين تعبيرها اين بود:
شعر جرير در شيرينى بر شعر تو چيره آمده است ولى در تلخيش با آن توانباز است (104) .
«زينب» و «حميده» دختران زياد، شاعرانى توانا بودند و در رشتههاى گوناگون، شعرمىسرودند، آنان دختران زيبا و با شرم و حيا بودند، عشق به ادبيات آن دو را به همنشينى بادانشمندانى كه پرهيزگار و نيك روش بودند مىكشانيد ولى اين دو هرگز جنسيتخود را فراموشنمىكردند (105) .
مريم دختر ابو يعقوب انصارى شاعر و معلمى خوب در ادبيات بود و انجمن درسى ويژهبانوان داير كرد كه براى استفاده از دانش او گردش حلقه مىزدند. (106)
«بدانيه» كنيز پيش اربابش «ابومطرف عبدالرحمن» درس خواند، ولى از او برتر بود و در عروضاستاد بود «ابو داود سليمان نجاح» مىگويد كه من دو كتاب كامل و نوادر را پيش اين زن خواندم ودانش عروض را از او آموختم (107) .
زنى بنام «حفصه ركونيهاى غرناطهاى» دختر حاج ركونى در نجابت و استعداد زبانزد مردم بود.شعرهايى كه «ياقوت» و «ابن خطيب» از او باز نويس كرده بسيار لطيفاند او در كاخ خليفه «منصورعبدالمؤمن ابن على» آموزگار و مربى زنان دربار بود. (108)
«تقيه ام على» دختر ابوالفرج غيثبن على سلمى ارمنازى همسر حمدون معروف به فاضلبابويى زنى با استعداد و شاعرى برجسته بود و در علم و فضل و شعر و فصاحتشهرتى به سزاداشت. وقتى در اسكندريه ملازم خدمتحافظ سلفى احمد بود روزى مكتوبى را ديد كه سلفىبدين مضمون نوشته است:
در حجرهاى كه سابق بودم پايم به ميخى برخورد و زخم شد دخترك كوچك مقنعه خود رابپايم بست.
پس تقيه به مجرد ديدن آن مكتوب بالبداهة انشا نمود:
لو وجدت السبيل جدت بخدى عوضا عن خمار تلك الوليده كيف لى ان اقبل اليوم رجلا سلكت دهرها الطريق الحميده
قصايد و قطعات فصيح و لطيف وى بسيار است. او در شوال 579 هجرى در 74 سالگىدرگذشت (109) خنساء، تماضر دختر عمر (ام عمر) (م، 26 ه ق) از مشاهير شعراى زنان بود و هر دودوره جاهليت و اسلام را درك كرده بود. او با قبيله خود از بنىسليم شرفياب حضور مبارك رسولخداصلى الله عليه وآله شدند و به شرف قبول دين مقدس اسلام مفتخر شدند. به تصديق كسانى كه در فنونشعرى خبره هستند، زنى شاعرتر از خنساء پيش از او يا بعد از او نيامده است. جرير شاعر گويد:
من اشعر شعرا بودم اگر اين زن نبود.
بشار گويد:«در اشعار هر زنى كه شعر گفته ضعفى ظاهر است مگر خنساء» .
در جنگ قادسيه با چهار پسرش حاضر بود و آنان را با تلاوت آيات قرآن و تذكر بقاى آخرت وفناى دنيا و مانند اينها تحريص به قتال مىكرد. تا آنكه هر چهار نفر به شهادت رسيدند، خنساء بهمجرد شنيدن گفت:
حمد خداى را كه مرا با شهادت فرزندانم معزز گردانيد و اميدوارم كه مرا نيز در آخرت با آناندر محل رحمتخود، يكجا جمع نمايد. (110) ديوان خنساء در بيروت چاپ شده است. او را به جهت زيبايى و شهامتش خنساء گفتهاند.
برخى از زنان مسلمان به هنر خطاطى و خوشنويسى علاقهمند بودند و خط كوفى را نيكومىنوشتند و بعضى از آنان از اين راه امرار معاش مىكردند. چنانكه در محله الرباط الشرقى در شهرقرطبه دارالملك اندلسى، 160 كدبانو كه خط كوفى خوب مىنوشتند به نسختگرى روزگارمىگذراندند (111) .
زنان و درمان بيماران
كارهاى انسانى را در بيشتر جنگهاى اسلام زنان عهدهدار مىشدند، چنانكه در جنگ خيبر،«اميه» دختر قيس غفاريه با گروهى از بانوان نزد پيامبر آمدند و از او درخواست كردند به آنان اجازهدهد كه با سپاه براى درمان زخمىها حركت كنند و هر كمكى كه مىتوانند انجام دهند. پيامبرصلى الله عليه وآلهبه آنان اجازه داد و بانوان وظايف خود را انجام دادند. (112)
گزارشهايى از زنان در دست هست كه بعضى از آنها پزشك ماهرى بودند. «زينب» دختر«بنىاود» چشم پزشك كاردان و ماهرى و ميان عرب بسيار مشهور بود. حمادابن اسحاق از پدرشنقل مىكند كه مىگفت:
پيش زنى از قبيله «بنىاود» رفتم تا چشم دردم را درمان كند و او درمان كردو آنگاه گفت: كمى چشمت را فرو بند تا دارو درون آن رود، چشمم را فرو بستمو اين شعر را مثال آوردم:
امخترمى ريب المنون و لم ازر طبيب بنى اود على الناى زينبا
آن زن چشم پزشك تبسم كرد و گفت: مىدانى اين شعر درباره چه كسى سروده شده است؟ گفتم:نه! گفت: به خدا درباره من، من همان زينبم كه در شعر است و پزشك قبيله بنى اود. (113)
«امالحسن» دختر قاضى «ابوجعفر طنجانى» در همه رشتههاى علوم آن عصر به ويژه در طب نامداربود. (114)
خواهر «حفيد بن زهر وزير» و دخترش كه در زمان «منصوربن ابى عامر» مىزيستند، در پزشكىماهر و زبردستبودند و در بيمارىهاى زنان تجربه و مهارت خاصى داشتند و اينها پزشكانىبودند كه براى درمان بانوان دربار دعوت مىشدند. (115)
البته زنان مسلمان در ديگر زمينهها هم نقش بزرگى داشتند و فرهنگشان بدان پايه رسيده بود كه بهكارهاى سياسى و ادارى نيز مىپرداختند.
بنا بر آنچه گذشت معلوم شد، آموزش در ميان زنان مسلمان در طول تاريخ شيوه رايجى بودهاست. اشارتهايى هست كه نشانگر برپايى كلاسهاى ويژه و جداگانه براى دانشجويان زن است،مثلااحمدبن حنبل كه خانه خود را به يك نهاد آموزشى تبديل كرده بود، در آغاز شب در خانهخود براى زنان كلاس جداگانهاى داشت. (116)
با يك بررسى گذرا از زندگىنامههاى دانشمندان زن به اين نتيجه مىرسيم كه بيشتر آنان ازخانوادههاى علما و دانشمندان بودند. معمولا همه زنان اين بخت را نداشتند كه در جلسات درساساتيد بزرگ شركت كنند، ولى براى زنانى كه از بستگان و خويشان استادان و دانشمندان بودند،اين امكان فراهمتر بود.
بدين جهتبعضىها معتقد شدهاند كه زن مسلمان سده ميانه، خصوصى درس مىخوانده است.در ديباچه ادب المعلمين ابن سحنون مىخوانيم:
بارها پدر به دختران خود در خانه درس مىدهد، چنانكه «ابن مسكين» (م، 278 ه) عادت درنشستن به تدريس شاگردان تا نماز عصر داشت و آنگاه دو دختر برادر و نوههايش را فرامىخواند و به آنان قرآن و دانش ديگر مىآموخت». (117)
«اعشى» شاعر نامى به دخترش درس مىداد تا اينكه زنى دانشمند شد و چنان ذوقى يافت كهشعرهاى تازه سروده پدر را به نقد مىكشيد. (118)
گاهى مربيان و آموزگاران خصوصى براى آموزش وابستگان و خويشاوندان همسر اميران وثروتمندان گمارده مىشدند. (119)
گرچه زنان اجازه شركت در كلاسهاى عمومى و خصوصى را داشتند، ولى شمار كسانى كه از آنبهره مىگرفتند، در مقايسه با مردها بسيار كم بود. شمار كسانى كه در ميان آنان به عنوان دانشمندشهرت و آوازه بهدست آوردند چه بسا كمتر بوده است. دكتر منيرالدين احمد در اين باره مىگويد:
در برابر 7799 مرد دانشمندى كه نامشان به وسيله تاريخ بغداد در كتابشآمده است. تنها نام 32 زن دانشمند گنجانده شده است. ديگر دانشمندان،تاريخ زندگى زنان دانشمند بسيارى ثبت كردهاند. (120)
در كنار اينها بايد توجه داشته باشيم كه با توجه به شرايط خاص زنان و مسؤوليتهاى آنان درخانواده فرصت آموختن براى آنان، بسيار كوتاه بود. زن ناچار بود حجاب داشته باشد. و از اختلاطنيز بايد پرهيز مىكرد. علاوه بر اين سفرهاى دور و دراز بر آنها مقدور نبود و سفرهايى كه انجامشده، معمولا به شهرهاى مقدس اسلام بود. و همچنين حضور محارمى از مردان براى همراهىضرورت داشت. و علاوه بر اين كار عمده زنان آن روزها خانهدارى و بچهدارى بود و با آن همهمشكلاتى كه آن روزها وجود داشت، فرصت درس و بحث و مطالعه را از زن مىگرفت، علاوه برهمه اينها بعضى از مورخان نيز از آوردن نام و زندگىنامه بانوان دانشمند خوددارى كردهاند. براىهمين است كه تعداد دانشمندان زن در مقايسه با مردها كم بوده است.
در عين حال امروزه از بركت انقلاب و نظام اسلامى بستر مناسبى براى آموزش زنان چه درزمينه علوم اسلامى و علوم ديگر فراهم آمده است و تعداد محصلان و تحصيل كردگان زنانافزايش بسيارى يافته است.
پي نوشت ها : 1) تفسير الميزان، ج2، ص 284، ترجمه ج2، ص 383.
2) رعد (13): 16.
3) زمر (39): 9 .
4) جمعه (62): 2.
5) ص (38): 28 .
6) حجرات (49): 13.
7) بحارالانوار، ج1، ص 172.
8) مقايسه شود با مقاله استاد شهيد مطهرى در كتاب «گفتار ما» سال دوم صص 122-136.
9) وسايلالشيعه، ج14، صص 127-126.
10) الاصابه، كتاب النساءات، ص 619 و تهذيب التهذيب، ج12، ص 428 و طبقات ابن سعد، ج8، ص 196.
11) فتوحالبلدان بلاذرى، صص 459-458، طبع مصر.
12) تاريخ قرآن، دكتر راميار، ص 385.
13) صحيح بخارى، ج1، ص 30، كتابالعلم.
14) فىميدانالاجتهاد صعيدى، صص 35-34 .
15) سعيدافغانى، الاسلاموالمراة، ص 102.
16) فىميدانالاجتهاد، ص 39 .
17) تاريخ دانشگاههاى اسلامى، ترجمه: دكتر نورالله كسائى، ص 366.
18) وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 1، ص 160.
19) ميزان الاعتدال ذهبى، ج3، ص 395.
20) تاريخ دانشگاههاى اسلامى; ترجمه: كسائى ص 369.
21) الاصابة فىتمييزالصحابة ابن حجر عسقلانى، ج5، صص 219-483 .
22) اسدالغابة ابن اثير، ج5، ص 389 تا آخر.
23) ام سلمه، زكى بيضون، ص 132.
24) مرآةالجنان ذهبى، ج1، ص 37.
25) ام سلمه، دخيل، ج ، ص 28.
26) الاعلام، زركلى، ج9، ص 104.
27) المستدرك على الصحيحين، ج3، ص 130 .
28) المناقب، ج3، ص 130 .
29) مدينةالمعاجز بحرانى.
30) اعيانالشيعه، ج13، ص 464 .
31) الدرالمنثور، ص 366، به نقل از ريحانةالادب، ج8، ص 295.
32) اسدالغابة، ج5، ص 584.
33) ريحانةالادب، ج8، ص 305.
34) اسدالغابة، ج5، ص 554; اعلام النساء، ج5، ص 171.
35) اسدالغابة، ج5: ص547 و ابنحجرالاصابه، ج8، ص183 و الرياضالنضرة، ج2، ص161 و اعلامالنساء، ج5، ص61.
36) تذكرةالخواتين، ص 36 و الدرالمنثور، ص 55.
37) تذكرةالخواتين، ص 40 و الدرالمنثور، ص 539، و ريحانةالادب، ج8، 304.
38) همان مدارك.
39) معجم رجال الحديث، آيةالله خويى، ج 14، ص 230 .
40) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج19، ص 2.
41) المعجم الكبير، طبرانى، ج24، ص 149، طبع قاهره.
42) تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى ج12، ص 389. - الطبقات الكبرى ص 280.
43) العقدالفريد، ج1، ص 58 - 357 و الدرالمنثور فى طبقات ربات الخدور، زينب فواز العاملى ص 25 و بلاغات النساء، ابن طيفور، ص43.
44) اعيانالشيعه، ج13، ص 491 و الدرالمنثور، ص 60 و ريحانةالادب، ج8، ص 308.
45) به نقل از كتاب نهاد آموزش اسلامى، ص 47.
46) براى آگاهى بيشتردر زمينه آموزش زنان در اسلام مراجعه شود به كتاب تاريخ آموزش در اسلام ترجمه محمدحسين ساكت،صص 277-260.
47) نهجالبلاغه، خطبه 147.
48) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج2، ص 475، چاپ دوم بيروت و ارشاد شيخمفيد، ص 186، بيروت الاعلمى .
49) الاستيعاب، ص 1954 و اسدالغابة، ج5، ص 614 و الاصابه، ج4، ص 468.
50) الطبقات الكبرى، ص 463.
51) تنقيحالمقال، ص 73.
52) رياحينالشريعه، ج3، صص134-133.
53) محدثات شيعه، ص 189.
54) خصايص زينبيه، فاضل جزايرى، به نقل مرحوم عمادزاده، و فاطمةالزهراعليها السلام، ص 530.
55) ارشاد، ص 186 و الطبقات الكبرى، ص 465 و اعلامالنساء، ج4، ص 81 و تهذيبالتهذيب، ج12، ص 443.
56) الطبقات الكبرى، ص 466.
57) بنا به نقل مقاله «زن، روايت و فقاهت» از خانم سبحانى.
58) وفياتالاعيان ابن خلكان، ج2 ص 131، شماره 254.
59) رياحينالشريعه، ج3، ص 258 .
60) رجال الطوسى، ص 142، چاپ قم.
61) همان، ص 341 .
62) سفينةالبحار، ج2، ص 376; تاريخ قم; ص 7 و بحارالانوار، ج60، ص 216; عيوناخبارالرضا، ج2، ص 267.
63) رجال نجاشى، جامعالرواة اردبيلى، ج1، ص 611.
64) رياحينالشريعه، ج4، ص 256.
65) ابن خلكان، ج5، ص 56.
66) همان ج5، ص 57.
67) ابن خلكان، ج2، ص 172، شماره 276.
68) الدرالمنثور فى طبقات ربات الخدور، زينب بنت على العاملى، ص 331.
69) ابن خلكان، ج2، ص 92، ش 237.
70) تاريخ آموزش در اسلام، دكتر شبلى ترجمه: محمدحسين ساكت، ص 267.
71) ابن خلكان همانجا.
72) الدرالمنثور فىطبقات ربات الخدور، ص 367.
73) تذكرةالخواتين، صص 38-80 و ريحانةالادب، ج8، ص 302.
74) الدرالمنثور فىطبقات رباتالخدور، ص 366.
75) الدرالمنثور ص 239، الدرالكامنه، ج2، ص 129، البدايه والنهايه، ج14، ص 79.
76) ريحانةالادب، ج8، ص311.
77) ابن حجر عسقلانى، الدرالكامنه، ج2، ص 122.
78) همان كتاب، ج2، صص117-118.
79) رحله ابن بطوطه، ج1، ص 67.
80) رياضالعلما و امل الامل به نقل ريحانةالادب، ج8، ص 297.
81) الدرالكامنه، ج1، ص 544.
82) الدرالمنثور، ص 227.
83) الدرالمنثور، ص 228 .
84) الدرالمنثور، ص 228.
85) همان، ص 292 .
86) خيرات حسان، ج1، ص 45 و ج2، ص 139 .
87) خيرات حسان، ج2، ص 54.
88) خيرات حسان، ج2، ص65; الدرالمنثور، ص 537; تذكرةالخواتين، ص 41.
89) الدرالمنثور، ص 293.
90) رياضالعلما، ج5، ص407، اعيانالشيعه، ج3، ص 607، الكنى والالقاب، ج2، ص 17 و 62.
91) همان مدرك.
92) الذريعه، ج1، ص114، و ج 2، ص15 و ج6، ص 18.
93) اعيانالشيعه، ج8، ص 391 و رياحينالشريعه، ج5، ص 23.
94) تاريخ بغداد، ج14، ص 443 و اعلامالنساء، ج1، ص 90.
95) خيرات حسان، به نقل از رياحين الشريعه، ج5، ص 4.
96) الدرالمنثور، ص 54 و ريحانةالادب، ج8، صص322-321.
97) الدرالمنثور، صص 293-303 .
98) ياقوت، معجمالادبا، ص 247.
99) همان كتاب ج5، ص 140.
100) اعلامالنساء، ج3، ص 382.
101) مقرى، نفحالطيب، ج1، ص 607.
102) التحبير، ج2، ص420 ; اعلامالنساء، ج3، ص 382 .
103) مبادىالتربية الاسلاميه، اسماء فهمى، ص 152، به نقل استاد غنيمه، تاريخ دانشگاههاى بزرگ اسلامى، ترجمه: دكتر نورالله كسايى،ص 376.
104) البيان و التبيين، حاحظ، ج2، ص 93.
105) نفحالطيب، مقرى، ص 1142 ; ياقوت، ج4، ص 144.
106) نفحالطيب، ص 1143.
107) همان كتاب، ص 1078.
108) ارشاد، ياقوت، ج4، صص 120-119; الاحاطه ج1، صص 318-316.
109) ابن خلكان، ج1، ص 266; خيرات حسان، ج1، ص 84; ريحانةالادب، ج8، ص 315.
110) معجمالمطبوعات، ص 837; خيرات حسان، ج1، ص 117; الدرالمنثور، ص 109.
111) زندگى مسلمانان، در قرون وسطا، نوشته: مظاهرى، ترجمه: مرتضى راوندى، ص 221.
112) المراةالعربيه، عبدالله عفيفى، ج2، صص 46-44.
113) عيونالانباء فىطبقات الاطباء، ص 181، چاپ بيروت يك جلدى.
114) ابن خطيب، الاحاطه فىاخبار، غرناطه، ج1، صص 266-265.
115) ابن ابى اصيبمه، طبقات الاطباء، ص 524.
116) تاريخ بغداد، ج14، ص 435.
117) التعليم عندالقابسى، دكتر اهوائى، ص 22.
118) الاغانى، 15، ص 106.
119) ادب المعلمين، ص 23.
120) نهاد آموزش، ص 171. ترجمه محمدحسين ساكت. نويسنده: داوود الهامي
منبع: www.porsojoo.com |