هر پدیده ای، برای کاری ساخته شده و به سوی نقطه ای در حرکت است که اگر برای کار مناسبش به کار گرفته شود و یا به نقطه ي مطلوبش برسد، مسیر خردمندانه را طی کرده است؛ به طور مثال ، قلم برای نوشتن است و استفاده ي پیچ گوشتی از آن، نامناسب اشت. گوشت و میوه، برای خوردن و انرژی پیداکردن انسان است و راکد ماندن و عدم استفاده از آنها، منجر به فساد آنها می شود. آب رودخانه ها نیز باید جریان یابد و به استفاده ي صحیح برسد و به حرکت خود ادامه دهد تا به دریا برسد و در غیر این صورت ، راکدو بدبو می شود. از این رو ، اگر آب ایستا و بدون حرکت بود، برای هر خردمندی علامت سؤوال خواهد بود؛ اما اگر آب در حرکت بود تا به دریا برسد، هر خردمندی به زیبایی و هدف مندی این حرکت، گواهی می دهد، داستان انسان و مسیر کمال او تا رسیدن به صفات بی نهایت خداوند، از این قرار است. در این حرکت، هدف مندی و پویایی، آشکار است و زیبایی و نشاط، نمایان است؛ هم چنان که رسیدن به دریا، آخر خط نیست؛ بلکه ابتدا نجات از نابودی است و پیوستن به منبعی است که بی پایان است و دارای زیباییهای فراوان است و سؤوال « خوب بعد چی؟ » ، بی معنا خواهد بود؛ بلکه « همه چی » خواهد شد و احساس خستگی و نابودی، از وجود انسان رخت بر می- بندد. برای توضیح بیشتر توجه شما را به مطالب زیر جلب می کنیم. خدای متعال، انسان را برای تکامل اختیاری آفریده است و هدف این است که انسان با افعال اختیاری خودش، مستحق رحمت گردد و به بالاترین درجه ي کمال ممکن برسد. کمال طلبی، فطری انسانی است و در سرشت هر کسی، میل به کمال نهفته است، بنابراین، نمی توان گفت که من نمی خواهم به کمال برسم؛ چون مخالفت با فطرت و سرشت انسانی پیش می آید و نوعی نفی خود است و علاوه بر این، تمام آفرینش به سوی کمال در حرکت است و انسان هم به عنوان جزيی از این آفرینش و همگام با آن، قادر است که با اختیار خود، به سمت کمال حرکت کند و در این مسیر،باید به این نکته توجه کند که تخلف از این حرکت، خلاف جریان فطرت و خروج نظام آفرینش است که امری ناپسند و غیرمعقول است. ما خیال می کنیم که کشورهای پیشرفته با این که دین درستی ندارند، ولی زندگی خوبی دارند؛ در صورتی که دریک تعریف حقیقی، زندگی خوب ، زندگی ای است که حقیقت روحانی انسان به عنوان یک موجود فرا طبیعی ، بتواند به کمال و سعادت نهایی و معنوی خود برسد و این، تنها از طریق دین داری ممکن است و آنها از این ویزگی محروم هستند. وقتی از سود و فایده ي دین سخن به میان می آید، باید معنای عام آن مورد نظر باشد؛ یعنی در ارزیابی کارکردهای دینی، باید به کارکردهای فردی و اجتماعی، فواید حسی و معنوی ، فایده های دنیوی و ثمرات اخروی در آن توجه داشت تا بتوان از برآیند آن، به یک ایده ي مشخص و مطمئن در مورد دین و کارکردهای آن نایل آمد.
ویژگی دین برای فهم درست حقیقت دین باید به این نکته توجه داشت که در میان مجموعه ي نظام مند هستی ، انسان پدیده ای مستقل نیست و حقیقت انسانی او و روش زندگی اش ، تنها در تناسب و تعامل او با هر آن چه که با او مرتبط است، مفهوم پیدا می کند؛ یعنی راه و رسمی که برای انسان برگزیده می شود،نمی تواند از هست های پیرامونی اش فارغ باشد. نقشه ي زندگی و حیات واقعی ، در گرو شناخت درست جغرافیای هستی و جایگاه انسان در آن جغرافیاست. بر این اساس ، باید روشی که برای انسان به عنوان دین و روش زندگی نگاشته می شود، همگنی در نظام هستی و نظام وجودی انسان را از بین نبرد و با یک سونگری ، هویت انسانی را مسخ نسازد؛ یعنی در این برنامه ي زندگی، هم باید همه ي ابعاد انسان مورد توجه قرار گیرد و هم این که دیگر حقایق هستی و شاهراه های صعود به سوی کمال، شناسایی گردند تا برنامه ای جامع و بدون هیچ نقصی ، در اختیار انسان گذاشته شود و فلسفه ي خلقت که همان معرفت باری تعالی است، به درستی تحقق یابد و خلقت، به پوچی و عبث منتهی نشود. تدوین این برنامه ي زندگی، تنها شایسته خدایی است که به نظام هستی و تمام آن چه در آن وجود دارد، احاطه ي علمی و تکوینی دارد و راه سعادت انسان را به خوبی می شناسدو برای هدایت انسان گم گشته در مسیر زندگی، توان مند است. فیلسوف شهیر، علامه ي طباطبایی در این باره می نویسد: « خدای متعال، هریک از آفریده های خود و از آن جمله انسان را به سوی سعادت و هدف آفرینش ویژه خودش، از راه آفرینش خودش راهنمایی می فرماید و راه واقعی برای انسان ، در مسیر زندگی ، همان است که آفرینش ویژه ي وی ، به سوی آن دعوت می کند و مقرراتی را در زندگی فردی و اجتماعی خود باید به کار ببندد که طبیعت یک انسان فطری، به سوی آنها هدایت می کند؛ نه انسان هایی که به هوا و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات ، دست بسته می باشند. مقتضای دین فطری، این است که تجهیزات وجودی انسان ، القا نشود و حق هر یک از آنها ادا شود و جهات مختلف و متضاد، مانند قوی گوناگون عاطفی و احساسی که در هیکل وی به ودیعه گذارده شده، تعدیل شده، به هر کدام از آنها تا اندازه ای که مزاحم حال دیگران نشود، رخصت عمل داده شود ... از بحث بالا نتیجه گرفته می شود... که زمام حکم در تشریع، تنها به دست خداست و جز او را نشاید که تشریع قانون و وضع مقررات و تعیین وظیفه نماید؛ لذا چنان که روشن، تنها مقررات و قوانینی در صراط زندگی به درد می خورد که ار راه آفرینش برای او تعیین شده باشند؛ یعنی علل و عوامل بیرونی و درونی، انسان را به انجام دادن آن دعوت نمایند و آن را اقتضا کنند».1 بنابراین، دین روشی برای زندگی کردن است که تمام ابعاد روحی، جسمی، فردی و اجتماعی انسان را شامل می شود و برای کمال بخشی به انسان، در هر یک از بسترهای زندگی، او را به هر آن چه که آفرینش انسانی اش اقتضا می کند، رهنمون می شود. آن چه از ماهیت انسان براي فهم نياز انسان مدرن به دين گفتني است ، این نکته است که انسان به عنوان پدیده ای که همواره هویت انسانی اش ثابت بوده است،عناصري ثابت و اصيل در وجود خود دارد و در هيچ زماني نمي تواند خود دارد كه هرگز و در هيچ زماني نمي تواند خود را فارغ از آن سازد؛مگر آن كه هويت انساني اش را از دست دهد.. این ذاتیات انسانی که همواره بوده است و هویت انسانی با آنها عینیت می یابد ، همان امور فطری ای هستند که در وجود همه ي انسانها، در طول تاریخ، وجود داشته است. اگر نتوان اصالتی مشترک میان همه ي انسانها در یک زمان و در طول تاریخ پیدا کرد، هرگز نمی توان از پیشرفت و تکامل انسان در طول تاریخ و یا حتی در یک عصر تاریخی ، سخن به میان آورد.2 آیا مقوله ي دین از عناصری است که از امور اصیل انسانی و یا امری مربوط به دوران جهل بشری و زاییده ي نادانی های روزگاران گذشته بشریت است ؟ برای پاسخ به این پرسش، دو روش می توان پیش گرفت؛ روشهایی که از هرکدام از آنها برای دریافت یک پاسخ مطمئن ، کافی می- نماید. نخست می توان با روی کردی تاریخی، دین را در بستر تاریخ جست و جو کرد و به دقت دریافت که آیا دین همواره در گذشته حضور داشته و همواره میان انسان های نادان بوده است یا آن که دین در بستر علم نیز رخ نموده، بسیاری از دانشمندا، در شمار مؤمنان جای داشته اند؟ آن چه از مطالعات تاریخ برمی آید ، روشنگر این معنا است که هیچ زمانی از دین تهی نبوده و آدمی همواره با دین زندگی کرده است . گاهی دین در مسايل اجتماعی نیز حضور و گاهی در حوزه ي زندگی فردی محدود ومحصور گشته است . در این میان، سخن ویل دورانت « دین صد جان دارد؛ هرچه آن را بکشی ، دو مرتبه زنده می شود» 3 ، می تواند از بُعد تاریخی اطمینان بخش باشد. روی کرد دیگری که در پاسخ به این سؤوال می توان در نظر داشت ، روش فلسفی و عقلی است که باید آن را در فلسفه یا کمال به نتیجه رساند. در این روی کرد، اثبات می شود که دین با هویت همگانی که با نظام آفرینش انسانی دارد ، برای انسانی که هدف از خلقتش معرفت حق و نیل به کمالات حقانی است، امری عقلانی و ضروری است و بدون آن ، نه نظام آفرینش معنا پیدا می کند و نه نیل انسان به کمال انسانی و غایت وجوی اش ، امکان می یابد و با حکمت الهی ، هیچ تناسبی نخواهد داشت که انسان برای معرفت حق و حقانی شدن خلق گردد؛ بدون آن که زمینه ي چنین امکانی فراهم آمده باشد.
دنیای مدرن آن چه از دنیای مدرن باید متذکر شد، دو نکته ي زیر است: .1 نخست این که به فرض پیشرفت موزون دنیای جدید با محوریت علوم طبیعی ، نمی توان از علوم طبیعی انتظار برآورده شدن نیازهای غیر طبیعی و ماورای طبیعی را داشت. علامه طباطبایی در این باره نوشته است: « پیشرفت انسان در یک قسمت از معلومات، کافی برای قسمت دیگر نیست و مجهولات دیگر انسان را حل نمی نماید. درست که علوم طبیعی، چراغی است روشن که بخشی از مجهولات را از تاریکی درآورده و برای انسان معلوم می سازد، ولی چراغی است که برای رفع هر تاریکی، سودی نمی بخشد . از فن روان شناسی، حل مسايل فلکی را نمی توان توقع داشت ، از یک پزشک، حل مشکلات یک نفر مهندس راه برنمی آید و بالاخره علومی که از طبیعت بحث می نماید، اصلاً از مسايل ماوراي الطبیعه و مطالب معنوی و روحی، بیگانه بوده و توانایی بررسی این گونه مقاصدی [را] که انسان با نهاد و فطرت خدادادی خود خواستار کشف آنهاست ، ندارد. خلاصه هر مسأله- ای مربوط به ماوراء الطبیعه [که] از یک فن از فنون طبیعی سؤوال شود، جوابش سکوت است ؛ نه مبادرت به نفی و انکار ؛ زیرا فنی که موضوع بحث آن ماده است ، هر امر غیرمادی فرض شود ، در آن مسکوت عنه می باشد و فنی که در موضوعی بحث نمی کند، حق هیچ گونه اظهار نظر مثبت و منفی را در آن ندارد ».4 کاستی های دنیای مدرن، خیلی جدی است و بسیاری از متفکران غربی را نیز نگران ساخته است. در این قسمت، تنها به گزارشی از تحلیلهایی که برخی از متفکران غرب، هم چون هاید گر، در مورد دنیای مدرن و پیامدهای فرهنگی آن مطرح کرده اند، بسنده می کنیم و خواننده ي محترم را به کتاب های مبسوطی که در این باره تألیف شده، ارجاع می دهیم. « آدمی به گفته ي مارتین هایدگر، تصویری بود که از چشم خداوند یا خدایان دیده می شد و هویت او، محصول کارکرد یک نظام مقتدر و از پیش تعیین شده ي باورهای دینی و آیینی و اسطوره ای بود . انسان، در نظامی نمادین جای داشت که هم شناخته شده و هم روشنگر و گشاینده ي امکانات و جهت گیریها بود، شخص به عنوان عضو یک کلان ، یک قبیله، یک نظام خاص خویشاوندی و تعلق، گستره ای از زندگی یعنی در موقعیت های اجتماعی و فرهنگی کاملاً مشخص و تثبیت شده ای، به دنیا می آمد و به ندرت می توانست از سرنوشت محتوم خود، یعنی از پیشاپیش تعیین شده اش ، بگریزد و برای خود جایی تازه دست وپا کند...؛ [ اما] مدرنیته فراهم شده ، هرگز پایان نیافتنی ای از گسست های درونی و قطعه قطعه شدن هاست. شکل نامتمرکزی است که به گونه ای نامنظم و محاسبه ناپذیر، تغییر مکان می دهد ؛شکلی که شالوده ندارد ؛ مفصل بندی نمی شود؛ بر اساس یک دلیل، یک علت و یک قانون، شکل نمی گیرد. تعریف های ثابت هویت نیز در این میان منفجر می شوند. هویت جامعه و هویت فرد ، آن که کلیت خوش ساختی که در راه دگرگونی تکاملی پیش می روند، نخواهند بود. جامعه و فرد، بی قواره و بی مرکز هستند؛ آماده ي دگرگونی هایی که در هر لحظه روی می نمایند ؛ چیزهایی انعطاف پذیر که گوهر ندارند؛ فراهم آمده از تفاوتها، محصول تقسیم های متعدد عناصر نامتعین و متکی بر موقعیت های هر دم دگرگون شونده و پیش بینی ناپذیر. در درون یک فرد، هویتهای گوناگونی که او برای خود قایل شده یا بهتر است بگوییم تابع آنها شده، با یکدیگر، به تعارض در می آیند؛هر یک دیگری را بی مرکز می کنند. تضادها نه فقط در «بیرون» یعنی در جامعه، بل در «درون» ، یعنی در فرد موجود، در حال کارند. از این رو، هویت فرضی، نمی تواند پاسخ گوی کنش ها، اندیشه ها، خواست ها و واپس زدن های روانی فرد باشد. نمی توان کسی را بر اساس یکی از تعلق های او شناخت یا کنش ها و خواست ها و اندیشه هایش را پیش بینی کرد. هیچ هویت ساخته و پرداخته ای، مسلط و تعیین کننده نیست. منافع اجتماعی افراد و مبارزه ي عینی آنها برای این منافع، برداشت های ذهنی آنها از این منافع ، دیگر به سادگی در محدوده ي کنش و آگاهی های طبقاتی نمی گنجد...هویت از هویت سیاسی یا طبقاتی جدا شده و تا حدودی می توان آن را در چارچوب موقعیت های به سرعت تحلیل رونده ي «سیاست تفاوت ها» باز شناخت. این شناخت، از امری معلوم و معینی نیست؛ بل شناخت از چیزی است فرّار و گریزنده»5. در همین کتاب، در مورد بحران علوم اروپایی و بن بست حاصل از آن علوم، از زبان «هوسرل»، استاد هایدگر، چنین آمده است : « در همان دهه ای که هیدگر به تیهیلیسم اروپایی می اندیشد، استاد قدیمش، ادموند هوسرل نیز درباره ي «بحران اروپایی» می نوشت و بن بست فرهنگ و اندیشه ي روزگار را در خرد حساب گر و منطق کمی مدرنیته می یافتو هیدگر و هوسرل یگانه اندیش گرانی نبودند که خطر را می دیدند و از آن حرف می زدند؛ بسیاری از انتقادهای هیدگر به مدرنیته ، در آثار شماری از اندیش گران هم نسل او نیز یافت می شوند. آن چه در کار هیدگر تازه است ، قرار دادن آن همه در بنیاد متافیزیکی فراموشی هستی است. اگر او از انسان گرایی یاد می کرد،آن را نه علت مصیبت های مدرنیته، بل یکی از معلول ها به شمار می آورد و علت را در فراموشی هستی می جست . او می گفت که خرد مدرن، سرسخت ترین، دشمن اندیشیدن است؛ زیرا راه را می گشاد تا فراموشی اندیشه به هستی توجیه و حتی ضرورت فکر، انکار شود. این خرد، با تکیه به دستاوردهای تکنولوژی و تسهیل زندگی هر روزه که هدف مدرنیته است، وانمود می کند که سخن گفتن از هستی، عمل نابخردانه ای است.6 و بالاخره در همین کتاب، علاوه بر بسیاری از کاستی ها و خلأ دنیای مدرن، به مسأله ي سلطه ي ارزش های پولی بر ارزش های انسانی و اخلاقی چنین اشاره کرده است: « آن چه نخست ...به چشم می آید ، قدرت عظیم بازار، در زندگی درونی آدمی است . آدمیان با نگریستن به فهرست قیمت ها، می خواهند پاسخ پرسش هایی از قبل را چه چیز ارزشمند است و چه چیز دارای حیثیت است و حتی چه چیز واقعی است... بنابراین، هر نوع رفتار انسانی، زمانی از نظر اخلاقی ،مقبول واقع می شود که از از نظر اقتصادی، امکان بروز بیاید و دارای قیمت و ارزش باشد. هر چیزی سودآورباشد، بقا می ییابد. نیهیلیسم مدرن، چیزی جز این نیست. داستایفسکی و نیچه و اخلاف قرن بیستمی آنها، این سرنوشت را ناشی از علم ی و «مرگ خداوند» می دانندمی گوید که بنیان این نیهیلیسم ، چیزی به مراتب انضمامی تر و زمینی تر است [ و ] فرمان این سرنوشت را کارکردهای پیش پا افتاده و روزانه ي نظام اقتصاد بورژوایی صادر کرده اند؛ نظامی که ارزش انسانی را مساوی قیمت ما در بازار می داند؛ نه بیش و نه کم و ما را وا می دارد که با بالا بردن قیمتمان تا آن جا که توان داریم، خودمان را وسعت بخشیم». 7 نتیجه با توجه به این واقعیت و هزاران واقعیت تلخ گفته یا ناگفته دیگر در مورد دنیای مدرن، آیا ساده لوحانه نخواهد بود که پایگاه ثابت و اطمینان بخش دین را به آسانی از دست داده، خود را در دام فرهنگی قرار دهیم که بحران اضطراب در درون آن نهفته و با رسوخ فرهنگی نسبیت در زندگی، هیچ نوع ثبات و آرامش و هیچ افقی روشن در ورای آن به چشم نمی آید؟ آیا شایسته نیست کاستی ها و خلأهای زندگی خود را نه در اصل دین، بلکه در معرفت کامل به دین، ایمان به دین و التزام رفتاری به آن جست و جو نمايیم؟ این که انسان در زندگی فردی خود گستره ي وجودی خود را در سایه ي تعلیمات دینی به خوبی می شناسد و می داند که در وجود محدود او، عالمی نهفته است و در عین حال می داند که او همه کاره نیست و محدودیت هایی نیز در زندگانی فرا روی او قرار دارد و این که انسان یک وجود برین و شعورمند را در نظام هستی ، به عنوان تدبیرکننده ي همه حوادث و وقایع باور دارد و می داند با یاد او و استعانت از او، از امدادهای غیبی و پنهانش مدد گیرد و این که انسان در عین قبول محدودیت وجودی خود، خود را بر سرنوشت و آینده ي خویش مسلط می داند و هرگز اجتماع و مسايل ژنتیکی و غیره را به عنوان عوامل تعیین کننده ي شخصیت خود نمی شناسد و خود را تا این اندازه قادر می داند که می تواند با تکیه بر امداد الهی از همه ي محدودیت های پیرامون خود رهیده و راه سعادت و نیکبختی را پیشه کند، همه و همه و هزاران راز زندگی حقیقی و رهایی از زندگی های پوشالین و تکراری، از تعلیماتی است که انسان در سایه ي، نزول پیامبران و بزرگان دین آموخته است. دربٌعد اجتماعی نیز می توان مهم ترین کارکرد دین را غیر از بسترسازی برای رشد و پرورش انسان در همه ي ابعاد وجودی اش ، برچیده شدن اختلافات اجتماعی دانست. با محوریت یافتن توحید- که همان مفاد دین فطری است – در حوزه ي اخلاق، اعتقادات و قوانین ، می توان اختلافات برآمده از خود پرستی و شرک را از میان برداشت و زمینه را برای وفاق اجتماعی در جهت واحد، برای تشکیل امتی واحد، فراهم آورد.8 گفتنی است که پس از دریافت عقلانی ضرورت وجود دین، می توان با ایجاد باور در درون که با نوعی تلقین صورت می گیرد ، کارکردهای بیشتر و عین تر دین را در زندگی فردی و اجتماعی انسان حس کرد. نکته ي دیگر، این است که همواره باید از یک سونگری به دین، به شدت دوری جست و ابعاد فقهی آن را در کنار ابعاد اخلاقی و عرفانی 9و جهات اخلاقی و عرفانی را در کنار ابعاد جامعه شناختی آن مورد توجه قرار داد تا در ارزیابی دین، از قضاوت های نادرست و یک سویه مصون ماند.
پي نوشت ها: 1.سید محمد حسین طباطبایی ، قرآن در اسلام، ص 8و9 2. ر،ک، مرتضی مطهری، فطرت، ج اول ، ص 154. 3. همان، ص212. 4. محمد حسین طباطبایی، فرازهایی از اسلام، تنظیم سید مهدی آیت اللهی ، ص8. 5. بابک احمدی، معمای مدرنیته، ص 39-41. 6. همان، ص 227. 7. مارشال برمن، تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور، ج دوم، ص 136. 8. ر،ک : محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج2 ، ص122(ذیل آیه سوره بقره) 9. در این میان می توان به بحث «شریعت، طریقت و حقیقت» در کتاب های اهل معرفت مراجعه کرد: ر،ک: امام خمینی، تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الانس،ص201؛شیخ محمد لاهیجی، شرح گلشن راز،ص290 ابن عربی،فتوحات، مکیه،ج1،ص354. منبع: ماهنامه فرهنگي اجتماعي دانشجويي پرسمان،دي ماه 1385،شماره ي 52 ، صص 7 – 6 |