قرآن کريم در موارد بسياري بر اين امر گواهي داده و ضرورت وجود حجّت را خبر مي دهد. خداوند بر انسان منت نهاده و او را مورد خطاب قرار داده و براي او حجّت آورده، تا براي انسان که امانت و مسئوليت را پذيرفته، عذري نماند. در آيه (47) سوره قصص آدمي در برابر خداوند به محاجّه برمي خيزد، که: بايد براي ما رسولي مي فرستادي و حجّت را بر ما تمام مي کردي [1] ، در حالي که خداوند براي ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازين با او همراه کرده است و مي فرمايد: (رُسُلا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَکُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کانَ اللهُ عَزيزاً حَکيماً) [2] . «[به تمام انبيا از نوح تا خاتم وحي کرديم] پيامبراني که بشارت دهنده وبيم دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتي براي مردم بر خدا باقي نماند و خداوند عزيز و حکيم است». عزّت و حکمتِ کاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام کند، تا در فرداي حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشي نکند. از اين رو آدمي در مقابل پروردگار هيچ عذري براي عدم انجام حق و نپذيرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهاني دارد، به نص قرآن باطل و واهي است [3] . در آيه ديگر مي فرمايد: (وَ لِکُلِّ اُمَّة رَسُولٌ) [4] . «و براي هر امتي رسولي است» و از آن رو که هر امتي اجلي دارند: (وَلِکُلِّ اُمَّة اَجَلٌ) [5] . «و براي هر امتي سرانجامي است» و اين امت مُؤَجّل که حيات و مرگي دارند، نيازمند رسولي از خودشان هستند تا راه را بنماياند و امت را از ظلمت برهاند: (وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ) [6] . «هيچ رسولي را نفرستاديم مگر به زبان قومش». در بيان ديگري مي فرمايد: (وَ لَقَدْ بَعَثْنا في کُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...) [7] . «در هر امتي رسولي را برانگيختيم تا آن ها را به عبوديت و صراط مستقيم دعوت نمايد و از راه هاي انحرافي و عبادت طاغوت بازدارد». ادامه آيه سخن از واکنش مردم در برابر دعوت انبيا است: (فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَي اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ...) انسان ها در برابر دعوت، دو گروه مي شوند; گروهي هدايت مي شوند و دسته اي ديگر به ضلالت تن مي دهند، ولي حجّت بر آن ها تمام است، زيرا انتخاب آن ها با بيّنه و وجود حجّت است. اين آيه بر وجود رسول و حجّت و اهداف او تأکيد و صراحت دارد. قرآن در جاي ديگر مي فرمايد: (يَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...) [8] . «روزي که ما هر جماعتي را همراه رهبرشان فرا مي خوانيم» آيه نشان مي دهد آدم ها بر اساس امامي که برگزيده اند، مؤاخذه مي شوند. اين گزارش از واقعيتي است که انسان ها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آن ها باطل باشد، گو اين که بايد از جانب خداوند براي آن ها امامِ حَقّي نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب کنند. آياتي که براي انسان اهدافي را ترسيم مي کند نيز باتوجه به اهداف و تحقق آن ها، وجود حجّت و رسول را ضروري مي نمايد، تا توسط آن ها، انسان راهِ رسيدن به اهداف را پيدا کند. از جمله اين آيات، آيه شريفه ذيل است: (اَيَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ يُتْرَکَ سُدي) [9] . «آيا آدمي گمان مي کند که بيهوده و بدون هدف رها شده است» آيات ديگري نيز به وضوح ضرورت حجّت را مي رساند که درمباحث آینده به آنها اشاره میشود
هميشگي و پيوستگي حجت بعد از اين که ضرورت وجود حجّت براي انسان ثابت شد، به طور طبيعي تا انسان موجود است، بايد چنين حجتي همراه او باشد. در غير اين صورت خلاف آن چه تبيين شد، پيش خواهد آمد. بنابر اين ترکيب خاصّ آدمي و ساختمان وجودي او و هدف دار بودن وي و نيز محدود نبودن به دنيا، راه و راهبري را لازم دارد. قرآن بر اين مطلب و استمرار وجود راهبر، صحّه مي گذارد بحث را از منظر قرآن، با نگاهي کلّي و گذرا به بعضي از آيات، بررسي مي کنيم قرآن مي فرمايد: (... وَ اِنْ مِنْ اُمَّة اِلاّ خَلا فيها نَذيرٌ) [10] . «... وهيچ امّتي نبوده مگر اين که در آن هشدار دهنده اي گذشته است» شايسته است براي فهم آيه، نظري اجمالي به سوره فاطر افکنده شود، تا هم از نور هدايت قرآن بهره مند شويم و هم جايگاه آيه را به دست آوريم. سوره فاطر مکي است و در ابتداي بعثت و آغاز دعوت رسول براي جامعه اي که گروهي از آن، معاند و اندکي سرگشته هستند، مطرح مي شود. سوره با حمد خداوند آغاز مي شود، همو که فعّال ما يشاء است و مخلوقات به ويژه جامعه انساني را متحوّل مي کند و بعد از خلق آن ها به تقدير و تدبير و تعيين حدّ و مرز و ايجاد فاصله، همراه با ارتباط بين آن ها اقدام مي کند. آيه از رسالت ملائکه براي تمام نظام هستي سخن مي راند، آن گاه انسان ها را متوجه نعمت هايي مي کند که توجه به آن ها خالقيّت و رازقيّت و وحدانيّت حق را شهادت مي دهد، و نياز آدمي به اين راه را ثابت مي کند، زيرا به رغم همه موانع و خودفريبي ها، امور به حق رجعت دارد، بنابر اين آدمي بايد باور کند که راهش تا حق ادامه دارد و محدود به دنيا نخواهد بود، هرچند شيطان او را وسوسه کند. از اين رو انسان بايد دشمنان خود را بشناسد که آنها او را دعوت به ماندن و توقف در چهارديواري دنيا مي کنند. بايد باور کند اين ها دشمن او هستند، نه دوست او; هرچند حرف ها و دعوت هاي آن ها، او را خوش آيد. آدمي بايد خوب شود و از لغو گريزان باشد و از بي خيال بودن فاصله بگيرد; در غير اين صورت نرمي مار، نيش او را به همراه دارد و خنکي لذت، گرمي آتش را. به طور طبيعي، آدم ها در مقابل اين تذکّرها و موانعِ شيطاني، دو دسته خواهند شد; آن ها که با تذکّرها به ادامه راه خود ايمان مي آورند و بر اساس ايمان، اعمال جهت دار را انجام مي دهند، که خداوند از تقصيرات آن ها خواهد گذشت و براي آن ها اجر در راه بودن و به قرب حق رسيدن را در نظر خواهد گرفت. در مقابل اين ها گروه دومي هست، که از راه چشم مي پوشد و به خسران تن مي دهد و سوختنِ نرفتن را مي چشد. راستي! در نظام قانونمند هستي که راهي را براي آدمي قرار داده اند و ضيافتي براي او مهيّا نموده اند، تفاوت ندارد آن که در صراط قدم برمي دارد، با آن که به بي راهه و چپ و راست مي گرايد و دشمنانِ او اعمال زشتش را برايش زينت مي دهند و او هم باور کند که همين راه است! حقّا که هدايت و ضلالت دست او است، که اين گونه زمينه ها را فراهم مي کند و حجت ها را تمام مي نمايد، تا آدمي انتخاب کند; آن هم آگاهانه و هوشيارانه، چنان انتخابي که از آن دفاع کند و با همه گمراهي، آن را توجيه نمايد و تزيين کند و نيکو بپندارد. واي بر ما که از اين معجزه زنده، که اين چنين با فرياد، آيه ها را بر ما تلاوت مي کند و آفات و دشمن ها را مي شناساند تا در درياي غفران حق شناور شويم و به ما مي گويد: خوب شويد تا اجر بگيريد، چشم مي پوشيم و کافر مي شويم و خانه دشمن را محل امن خود مي پنداريم; غافل از اين که در دست دشمن اسير، و در دام او مي سوزيم. ببين چه رسول مهربان و رؤوفي، خود را با تمام وجود وقف ما مي کند و براي ما دل مي سوزاند، تا ما را بسازد وبا وجود اين که ما زشتي ها را انتخاب کرده ايم و در خانه دشمن منزل گرفته ايم و به خسران نشسته ايم، باز ما را رها نمي کند. (وَاللهُ الَّذِي اَرْسَلَ الرِّياحَ...) [11] . «وخدا همان کسي است که بادها را روانه مي کند...» خداوند در عالم ملکوت، رسولاني به نام ملائکه دارد، و در طبيعت، رسولاني به نام رياح دارد. بادهاي نشأت گرفته از رحمت حق با وزيدن، زمين مرده را روح مي دهند و زنده مي کنند. يادآوري اين نعمت و ارتباط خاص باد و ابر و باران با احياي زمين مرده، معرفتي توحيدي را در انسان زنده مي کند. تنها خداوند است که چنين قدرتي دارد و او است که بر قدرت خويش قاهر است و مغلوب آن نمي گردد. عده اي در محدوده اي خاص، ممکن است قدرت داشته باشند، ولي توان اداره چنين قدرتي را ندارند و سوار بر قدرت نيستند، بلکه اسير آن هستند. قدرت فريب شان مي دهد و عزيز نخواهند بود. عزّت و تسلط بر قدرت، خاص حق است و آدمي که به تسخير طبيعت رو آورده و قدرت مند شده، درياها و کرات را مسخّر کرده و اتم ها را شکافته است، وقتي مي تواند به اين قدرت جهت دهد که هماهنگ با نظام هستي و خالق آن شود واين ممکن نيست، مگر اين که به حق اعتراف نمايد و به قدرت او اقرار کند و اعمال و کردارش را جهت دار نمايد، در غير اين صورت نقشه ها و طرح هاي ناشي از قدرت ناهماهنگ، جز گرفتاري و ناامني، حاصلي به بار نخواهد داشت. امروزه بشر براي اين که در چنگ قدرت خويش گرفتار نيايد، تصميم به نابودي سلاح هاي مخرّب گرفته است، که گاه قدرت تخريبي يکي از آن ها، ده برابر زمين را نابود خواهد کرد! اين نقشه ها با همه پيچيدگي و گستردگي، از آن رو که از جهتي برخوردار نبوده و هماهنگ نيست خريداري نخواهد داشت، و چيزي جز هلاکت طراحان صحنه را در پي ندارد. (وَاللهُ خَلَقَکُمْ...) [12] . بخش سوم سوره مروري بر کيفيت خلقت آدمي است. تأمّل در پيدايش انسان او را به ادامه راه خود فرامي خواند، و بر خالقيت حق ـ الله ـ گواهي مي دهد; که چگونه او را جفت آفريد. اين، وحدت حق را گواهي مي دهد. بعد از خلقت، آگاه بودن خدا از انسان مطرح است و وجود کتابي که همه مراحل سير آدمي را دربردارد، آن گاه بر تفاوت انسان ها اشاره دارد که گروهي دستاوردي ندارند و گروه ديگري... تذکر به تحول دو زمان شب و روز، و ماه و خورشيد و تسخير آن ها براي انسان، و زمان مند بودن آن ها، و تذکر اين نکته که الله و خالق و رازق و عليم و حکيم و قدير، کسي جز ربّ نيست. الله است که شما را مي پروراند و ديگران هرگز نمي توانند، مربي شما باشند; زيرا کسي بايد مربي باشد، که بر استعدادها و امکانات انسان واقف بوده، هدف انسان را که براي آن خلق شده، بشناسد و او جز کسي که انسان را خلق کرده و به او رزق داده و همه زمين و آسمان ها را مسخر او کرده، نمي تواند باشد. (يا اَيُّهاَ النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقراءُ اِلَي اللّهِ...) [13] . «اي مردم شما نيازمندان به سوي خداوند هستيد». چند قسمتي از سوره که از آن سخن رفت، حمد خداوند و اثبات خالقيت و الوهيت او، از راه توجه به نعمت ها و چگونگي خلقت و تدبير و مرحله اي بودن اشيا بود. در اين بخش خطابي ديگر به جميع توده ها به چشم مي خورد، تا افتقار ذاتي خود را دريابند و آن را با غناي ذاتي حق پيوند بزنند، و بر غناي حق متّکي باشند. احساس نياز به خدا، به آدمي مي فهماند براي حيات و تداوم آن بايد بر غناي او تکيه کند، که او غني و بي نياز است. اگر خداوند اراده کند، انسان ها را از صحنه هستي مي زدايد و خلق جديدي ايجاد مي کند. از آن جا که انسان ها فقر ذاتي دارند و همه محتاجند، هيچ کس توانايي برداشتن بار ديگري را ندارد، و هيچ انساني ـ چه به طور فردي و چه به صورت جمعي ـ توان اداره امور ديگران و حلّ مشکلات و زدودن فقر آنان را ندارد. هرچند امروزه بشر ادعاي بي نيازي از خدا و استغناي از انبيا و رسولان الهي را دارد، ولي اين فقر را کسي احساس مي کند، که براي زندگي خود ادامه اي را باور دارد و خود را محدود به حيات دنيوي نمي داند. او عوالم ديگري را احتمال مي دهد ودر اين راه دراز بابضاعت و توشه کمي که دارد، به حق و دستگيري او نياز پيدا مي کند. و آهش را بلند مي نمايد و مي گويد: «آه من قلّة الزاد و بُعد الطريق» [14] . «واي از کمي توشه و دوري راه» ولي آن کس که جهان بيني اش تا نوک بيني اش است و (وَلَمْ يُرِدْ اِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا) [15] . «جز زندگي محدود دنيوي چيز ديگري را نمي خواهد» تنها به همين قانع است. او با کسي که عوالمي را فرا روي خود مي بيند، يکسان نخواهد بود و هم سو نخواهد شد، زيرا او رفتني، و اين ماندني است. او شدن است واين گنديدن، او نور است واين ظلمت، او حرارت است واين برودت، واو حيات است واين مرگ. [16] . پس اين آدمي که خالقيّت و رازقيّت و الوهيت و ربّانيّت الله را شهادت داد، و با سير و تأمل در هستي و در خلقت خويش و انسجام جهان، به غيب و ادامه راه و وجود عوالم ديگر ايمان آورد، ناظر خواهد بود که خداوند در هر طبقه اي از مخلوقات خويش رسولاني دارد; چه در عالم امر و ملکوت و چه در عالم طبيعت و جبروت. وقتي او بر فقر ذاتي خويش به الله آگاه شد و به اين مرحله رسيد که از طريق غريزه و حس و تجربه و تعقل، نمي تواند پاسخ گوي نيازهاي خود باشد، خود را نيازمند رسول مي بيند و به وحي رو مي آورد، تا از ظلمت برهد. در اين صورت، رسول براي او منذر مي باشد، و او را به يادآوري نعمت ها و آشنايي با فقر خود و آگاهي از تمامي راه و دوري از آفات و موانع و دشمن، وامي دارد و سايه رحمت را بر او مي افکند، و او را به پايان راه خود واقف مي کند. اين سنّت در حيات انسان ها و همه امت ها جاري است. خداوند با توجه به اين نياز، آدمي را در هر مرحله به خود واننهاده، براي او نذير و بشير را به عنوان رسول و حجّت فرستاده است; (إِنّا اَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذيِراً وَاِنْ مِنْ اُمَّة إلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ) [17] . «ما تو را به حقّ، بشارتگر وهشدار دهنده گسيل داشتيم، وهيچ امّتي نبوده مگر اين که در آن هشدار دهنده اي گذشته است» هيچ امتي از انذار دهنده و حجّت خالي نخواهد بود. اگر «خلأ» را از «خلأ»يي که حرف آخر آن همزه است، اخذ کنيم، به اين معنا است که هيچ امتي نخواهد بود مگر اين که انذار دهنده اي در آن ثابت باشد. همراه هر امتي، استمرار نذيري را شاهد هستيم و آخرين امت ـ امت آخر الزمان ـ از اين سنت الهي استثنا نشده است، زيرا رسولي همراه با حق و با دو مؤلفه نذير و بشير بودن ارسال شده است; هرچند که انسان ها همچون ساير ملل در مقابل دعوت او دو دسته شدند; مدبرين به حق، که او را تکذيب کردند، و به اخذ عزيز ـ عذاب شديد ـ گرفتار آمدند; و مقبلين به حق، که پذيراي دعوت حق شدند و براي بي نهايت، بار و توشه خود را بستند و تا نور رهسپار شدند. (اَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...) [18] . «آيا نديده اي که خدا از آسمان، آبي فرود آورد» جلوه ديگر حق اين است که خداوند از همين آب، چگونه ميوه هاي مختلف با رنگ هاي متفاوت به وجود مي آورد، با اين که همه با يک آب، آبياري شده اند. در ميان کوه ها راه هايي ورگه هايي با رنگ هاي سفيد و قرمز و سياه پر رنگ، آفريده است. در ميان انسان ها و ساير جانداران اين تفاوت رنگ ها و اين اختلاف چهره ها مشهود است، و تأملي را طالب است، تا با نظاره اين جلوه هاي جمال طبيعت، انسان به خالقيت و ربوبيت و جمال حق آگاه شود و در برابر او به خشيت و تواضع برسد. خداوند با اتمام رسالت و انقطاع وحي، امت را رها نکرده و به آن ها علمايي را ارزاني داشته که در برابر حق، تسليم و خائف اند و کتاب او را، هم خود تلاوت مي کنند و بر تلاوت آن استمرار دارند و هم بر کساني که به خويش آگاه شده اند و ادامه حيات خود را باور دارند، آن را تلاوت مي کنند. آنان نماز را، با تمام حدودش، بپا مي دارند و از آن رو که نماز، عمود دين است، با بپا داشتن آن، دين رسول را بپا مي دارند و آن را احيا مي کنند، که اقامه نماز با قيام به نماز وخواندن آن، تفاوت دارد و مراد از اين عالمان، در درجه اول، ائمه (عليهم السلام) هستند، که خود فرمودند: «نحن العلماء»; عالم ربّاني و واقعي، تنها ما هستيم و شيعيان مامتعلم و طالب علم مي باشند. اين کتابي که با خود حکم، حکمت و حکومت دارد و نوري است که راه را مي نماياند، حافظ مي خواهد و همراه مي طلبد، تا خاموش نگردد و وارونه نشود و تنها در جهت هدفِ خود، به کار رود. (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا...) [19] . «سپس اين کتاب را به آن بندگان خود که [آنان را]برگزيده بوديم، به ميراث داديم». تا رسول (صلي الله عليه وآله وسلم) هست، خود حافظ و مفسّر آن است، ولي با رفتن رسول (صلي الله عليه وآله وسلم) وارث او کيست، تا بر امتش شاهد و راهنما باشد وکتاب را حافظ و پاسدار؟ از اين رو است که خداوند، هرچند رسول را آخرين پيامبر قرار داد، ولي امت را از حجّت محروم نکرد و کتاب را به کساني که آن ها را برگزيد داد. آن ها از صاف ترين و خالص ترين افراد، پس از رسول و از شجره نبوت بودند، و خدا اين ثمرات را از آن درخت چيد و برگزيد. به گواه همه منابع تاريخي رسول (صلي الله عليه وآله وسلم) مکرر اعلام کرد: «انّي تارک فيکم الثّقلين کتاب الله و عترتي اهل بيتي أنّهما لن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا» [20] . «من در ميان شما دو چيز نفيس مي گذارم، يکي کتاب خدا وديگري عترتم که خاندان من هستند واين دو از هم جدا نمي شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند وتا زماني که به اين دو چنگ زنيد، گمراه نمي شويد.» اين حديث متواتر، بر پيوستگي حجت هاي الهي در کنار خاتميت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم) تا پايان تاريخ گواهي مي دهد و اين سنتي تغيير ناپذير است. ما جانشينان کساني هستيم که در مقابل دعوت حق دو گروه شدند; مؤمن و کافر. اين سير را در مدتي بايد بپيماييم تا رحمت خداوند بر ما ببارد و غم و حزن از ما برهد و بر حوض کوثر، نزد رسول وارد شويم. بارالها! تو بر ما حجّت را تمام کردي و ما را از امت رسولت قرار دادي; بر ما ببخش، تا قدرشناس باشيم و به حبّ دنيا روي نياوريم و دشمن محمد و آل محمد (عليهم السلام) نگرديم. خدايا! ما را اهل تلاوت قرآن بگردان، تا مشمول شِکوِه رسول نشويم که فرمود: (... يا رَبِّ اِنَّ قَومِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً) [21] . «پروردگارا به راستي قوم من اين قرآن را در شکل مهجورش برگزيده اند».
پيوستگي حجت در سوره مؤمنون آيه ديگري که شاهد استمرار حجج الهي است، اين آيه است: (ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا...) [22] . «باز فرستادگان خود را پياپي روانه کرديم» تأمل در اين سوره [23] و توجه به شروع و ختم آن و تدبر در سياق آيات، علاوه بر اين که موجب هدايت و نقصان ضلالت است، بيان کننده سير تاريخي ادوار مختلف بشر با رسولان الهي و برخورد توده ها با آنان است. تقسيم بندي اجتماعي به دو گروه مؤمن و کافر، با نگرشي بر خلقت انسان و عبث نبودن خلقت و رابطه انسان با معاد، همگي تأکيد اين است که انسانِ هدف دار نياز به حجّت دارد، تا او را به صراط مستقيم و عبوديت حق دعوت کند. اين حجّت در هر امّت و قومي است تا حجّت خدا را بر آن ها تمام کند، و عذر بشر را در عدم ارسال انبيا و نبود حجّت رد کند. سوره بيان کننده اين نکته است که ما رسولان را يکي پس از ديگري فرستاديم. بعد از اين که انسان را در بهترين شکل خلق کرديم و راه هاي آسماني را بر او گشوديم، او را با خود مرتبط کرديم و از نعمت هاي زمين و آسمان در شکل هاي مختلف او را بهره مند کرديم و از او غافل نبوديم. بعد از بيان اين سنّت جاري، خداوند به ترتيب از رسولان اولي العزم، از نوح (عليه السلام) تا محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) را نام مي بَرَد و دعوت او را به صراحت ذکر مي کند: (وَ اِنَّکَ لَتَدْعُوهُم اِلي صِراط مُسْتَقيم) [24] . «به طور قطع تو آن ها را به راه راست مي خواني» يکي از لوازم دعوت به صراط مستقيم، معرفي هادي وراهنماي راه وحافظ ميراث رسول است. در روايت آمده است، عبوديت ـ که به تعبير قرآن صراط مستقيم است ـ بدون معرفت امام ممکن نخواهد بود. [25] در دعوتِ رسول، دعوت به امام مطرح است. در تفسير قمي صراط مستقيم به ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) تفسير شده است [26] . راستي! چرا سوره با ذکر صفات مؤمنان شروع مي شود؟ شروعي متفاوت با سوره فاطر. از پايان راه سخن مي گويد و از وارثان فردوس، که آن را اعلي درجات بهشت مي گويند. آن گاه از خلقت مؤمن مي گويد، و در اثناي کلام از کفار سخن مي راند که همه آن ها در امت هاي متفاوت و قرون مختلف، يک اشکال مي کنند که اگر خداوند لازم مي بيند رسول بفرستد، چرا بشر مي فرستد و ملک نمي فرستد؟ آيا اين حکايت از آن ندارد که آدم ها خودشان را باور نکرده اند و به قدر خود آگاه نيستند که انسان را براي انجام رسالت الهي شايسته نمي دانند؟! (فَتَبارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ) [27] . «آفرين باد بر خدا که بهترين آفرينندگان است» بايد انسان ها به عظمت خويش راه يابند و خود را حقير نشمارند، تا براي شان بهت انگيز نباشد که دنياهاي ديگري هم هست و انسان محدود به اين هفتاد سال نيست و بعد از مرگ مبعوث مي شود و زندگي را شروع مي کند. او نبايد گمان کند عبث و بيهوده خلق شده تا رويش خود را از دست بدهد، و در تاريخ تنها به صورت احاديثي بماند که زبانزد مردم است، وآثار حياتي از او باقي نماند وفقط به صورت اخباري در داستان ها وقرآن از او گفتگو شود، وهمچون خار وخاشاک خشک شده بي مقداري شود که «خفّت موازين» دارد وکفه ميزان اعمالش سبک است. اما آنان که دعوت انبيا را لبيک گفتند، چون به ارزش خود واقف شده و به ادامه راه خود ايمان آورده بودند، با معيارهاي پابرجا به رويش رسيدند و ريشه دواندند و به ابديّت پيوستند و وارث فردوس گشتند. راستي! قرآن معجزه جاويدان است. نه از هدايت کم مي گذارد و نه از ارائه هدايت ناتوان و عاجز است; نه اختلافي در آيات دارد و نه از انسجام و استحکام کاستي دارد. بايد اعجاز قرآن را در اين ديد که چگونه در وجود انسان جريان مي يابد و تار و پود او را مي تند و او را زير و رو مي کند تا به صراط مستقيم بازگرداند، نه تنها در الفاظ قرآن، که امروز ديگر عربي نمانده که مجادله لفظي بکند و غير عرب بگويد: اگر اعجازش در الفاظ هست، پس حجّت بر ما تمام نيست. بايد اعجاز را در چيز ديگري جستجو کرد که امروزه براي همه مدّعيان هدايت و معتقدان به خرد نيز معجزه باشد. بارالها! دل هاي ما را از غل و زنجيرهايي که بر آن بسته شده وارهان، تا به فهمِ قرآن نائل آييم و ما را از همزات شياطين به دامن کبريايي خود پناه ده!
سوره رعد و پيوستگي حجت سومين آيه اي که به دائمي بودن حجج الهي تصريح دارد; اين آيه است: (اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْم هاد) [28] . «[اي پيامبر!] تو فقط هشدار دهنده اي، وبراي هر قومي رهبري است.» شروع اين سوره با شروع دو سوره فاطر ومؤمنون متفاوت است. اين سوره از آيات کتاب و حقانيت قرآن و از موضع گيري اکثر مردم در برابر اين کتاب آسماني، سخن مي گويد. [29] . چرا قرآن حق است؟ و چرا اکثر مردم ايمان نمي آورند؟ حقانيت قرآن از آن جا است که فرستاده آن خداوندي مي باشد که خالق و مدبّر اشيا است و با نظام و قانون خاصّي هستي را به پا داشته، و خورشيد و ماه را مسخر کرده، و هستي را زمان مند نموده است. استواري سقف دنيا و قدرت و تسخير و تدبير، انسان را به يقين مي رساند، و او زبان به حقانيت خداوند و کتاب مي گشايد. نحوه استقرار زمين و وجود کوه ها و آب هايي که از دو جنس متفاوت هستند، و ثمراتي که هر يک جفت ديگري هستند، و چگونگي ارتباط شب و روز آدمي را به تفکر دعوت مي کند، تا از تکثّر و ارتباط خاص آن ها و نظام حاکم بر هر کدام، به وحدت مدبّر و خالق، راه يابد. با مطالعه در مايع حياتي به نام آب و ثمراتي که از آن نشأت مي گيرد، انسان به تعقل وادار مي شود تا بسنجد تنها آنچه ثابت و ماندني است، خداوند خالق و مدبر است و غير او باطل و از بين رفتني است. چرا آن ها ايمان و گرايش به حق و کتاب ندارند؟ چون ادامه حيات خود را باور ندارند و مي گويند: مگر مي شود انساني که بعد از مرگ به خاک بدل مي شود، حيات و خلقت جديدي داشته باشد؟! آنان کساني هستند که وجود عظيم انساني را در قفس دنيا محبوس کرده و بر دست و گردن خود زنجير اسارت زده اند. وقتي من تا آخر عمرم از فاصله دو روستا بيش تر نمي گذرم و حداکثر راهي را که بايد بروم، ده کيلومتر است، ماشين و هواپيما و جتِ مافوق صوت را مي خواهم چکار؟! وقتي که خود را به همين دنيا محدود مي بينم، کتاب هدايت به دنياي ديگر را باور ندارم، ونمي خواهم. قرآن مي فرمايد: (... وَالَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ) [30] . «وکساني که به آخرت ايمان مي آورند، به آن [قرآن نيز] ايمان مي آورند» کساني که به بيش از دنيا گرايش دارند، به کتاب و راهنماي آن عالم نياز دارند. (اَلَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ) [31] . «خودباختگان کساني اند که ايمان نمي آورند» آن ها که به خود ظلم کردند و سرمايه هاي وجودي خويش را به بار ننشاندند و دچار خسران و زيان شدند و خود را به کم تر از آنچه بودند فروختند، آن ها ايمان نخواهند آورد، و گرايش در آن ها شکل نخواهد گرفت. راستي! از اين انسان عجب نيست که با وجود آيات محسوس و مشهود در درون خويش و در اطراف خود، به ادامه حيات خويش بي ايمان است و اين همه سرمايه و استعداد را در اين قفس دنيا محدود کرده است؟! انسان منحرف بر دروازه هاي دل خود قفل زده و از آنچه او را به رفتن دعوت مي کند بيزار است، و آيات ديگري را مي خواهد که با خواسته هاي محدود و هوس ها و آرزوهاي بي مقدارش هماهنگ باشد! آياتي که بودنش را توجيه کند، و شعله شهواتش را دامن زند،و مسئوليت ها را از او بردارد، و او را آزاد بگذارد تا هر هوسي دارد آن را برآورده سازد. اما چگونه مي شود خداوند حکيم که خالقيت و ربوبيت و الوهيت و تدبير را با هم جمع کرده و اين گونه نظام هستي را هدف مند و با جمال و اتقان اجل بنا گذاشته، آدمي را به خود رها کند تا بسوزد و در غل و زنجير توهم و جهل و هوس گرفتار آيد؟! خدا او را به خود وانگذاشته و به او اجازه نمي دهد از حق تجاوز کند که با تفکر و تعقل در اين نظام، مبدأ نمايان است و مقصد جهان نيز روشن است. (اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْم هاد) [32] . «[اي پيامبر!] تو فقط هشدار دهنده اي، و براي هر قومي رهبري است» خداوند تو را رسولِ منذر اين امت قرار داده و در اين مرحله که آن ها بر ماندن خود در دنيا لجاجت دارند، وظيفه تو انذار است، که از ارزش آن ها بگويي و از ادامه و استمرار حيات، آنها را خبر دهي و تنها کتاب هدايت را قرآن معرفي کني. خداوند براي هر قومي هادي گذاشته است تا آن ها را به حق هدايت کند. اين از سنت هاي جاري الهي در بين بشر است که او را بدون هادي نخواهد گذاشت، هرچند مردم به هادي هاي خود جفا کنند و از آن ها روي برگردانند. آيات نشان مي دهد که اعجاز قرآن در هدايت گري است، و کفّار از آن غافل اند و آن را باور ندارند. آن ها چيزي را مي خواهند که چشم هاي شان را پر کند و هوس هاي شان را برآوَرَد، نه اين که دل هاي آن ها را جلا دهد و حق را نشان دهد. اين سوره در ادامه، اهل تأمل و تعقل را مي طلبد که روي خود را به دنياي جديدي بگشايند و به حقارت دنيايي که به آن دل بسته اند، پي ببرند. اين سه آيه از سه سوره، که هر سه مکي و در آغاز دعوت رسول نازل شدند بررسي شد، تا ابتداي دعوت، همراه با اين معرفت باشد که آدمي به حجّت و رسول و هادي و منذر و مبشّر و ولي نيازمند است. اين نياز تعبدي نيست، بلکه با بررسي زمينه هايي از وجدان، هستي و از خالق که براي هر بيگانه و بي اعتقاد به قرآن، حجّت و برهان است، فهميده مي شود.
پی نوشتها: [1] (... لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتک و نکون من المؤمنين). [2] نساء، 165. [3] (والّذِينَ يُحاجّونَ في اللّهِ...حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ...)، شوري، 16. [4] يونس، 47. [5] الاعراف، 34. [6] ابراهيم، 4. [7] النحل، 36. [8] اسراء، 71. [9] قيامت، 36. [10] فاطر، 24. [11] فاطر: 9. [12] فاطر: 11. [13] فاطر: 15. [14] نهج البلاغه حکمت 77، در بعضي از نسخه ها به جاي «بعد الطريق»، «طول الطريق» ضبط شده است. [15] نجم، 29. [16] فاطر، 19 ـ 22. [17] فاطر، 24. [18] فاطر: 27. [19] فاطر: 32. [20] کنز العمال، متقي هندي، ج1، ص172 و 173 و 178 و 185 و 186 و 187. حديث فوق به صورت هاي مختلفي نقل شده است. [21] فرقان، 30. [22] مؤمنون: 44. [23] همراه با مطالعه اين بخش، به سوره مؤمنون توجه شود. [24] مؤمنون، 73. [25] اصول کافي، کتاب الحجة، باب معرفة الامام ـ شامل 14 روايت ـ ص 180. [26] تفسير قمي، ج 2، ص 93، ذيل آيه 73، در سوره مؤمنون. [27] مؤمنون، 14. [28] رعد، 7. [29] مانند دو سوره گذشته مراجعه به سوره لازم است. [30] انعام: 92. [31] انعام: 12. [32] رعد: 7. |