|
آقاى بهلول! چند سال داريد؟ 97 سال.
چرا به اين نام شهرت پيدا كرديد؟ در كودكى براى زنها منبر مىرفتم و هميشه بعد از درس و منبر، در اوقات فراغت، به بازىهاى كودكانه و بيشتر به بازى با حيوانات مىپرداختم. زنهاى محل هم مىگفتند نه به آن منبر و روضهات و نه به اين بازى گوشىهايت؛ رفتارهاى تو مثل رفتار بهلول زمان امام صادق عليهالسلام است. در سن 7 سالگى، قرآن را حفظ كردم. بيشتر خطبههاى نهج البلاغه و خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام و اغلب دعاهاى صحيفه سجاديه و دعاهاى ديگر، نظير ابوحمزه و بعضى از كتابهاى درسى حوزه، نظير الفيه ابن مالك، تهذيب المنطق و مطوّل و وافيه در اصول را حفظ هستم. همه دويست هزار بيت شعرى كه خودم گفتهام و پنجاه هزار شعر از شعراى ديگر، مثل سعدى و قصيده يوسف و زليخاى جامى را هم از بر هستم.
نمىتوان با شما سخن گفت و از واقعه كشتار مسجد گوهرشاد، ذكرى به ميان نياورد؛ اين رويداد، در چه بستر تاريخى اتفاق افتاد؟ واقعه كشف حجاب، لكه ننگى در تاريخ دوران سلطه رضاشاه است. اين تصميم رضاخان، در بسيارى از علما و متدينين، انگيزه ايجاد كرد تا در برابر حكومت بايستند. حضرت آيةالله حاج آقا حسين قمى به تهران سفر كرد تا رضاخان را از كشف حجاب برحذر دارد. شاه نه تنها جلو كشف حجاب را نگرفت، بلكه وى را در باغى بازداشت كرد. در آن وقت، من يك جوان 27 ساله بودم. پس از دستگيرى آيةالله قمى، مؤلف مفاتيح الجنان، شروع كردند به دستگيرى مرتبطين با او و به دنبال گرفتن من هم بودند. در همان ايام، يك روز در حرم امام رضا عليهالسلام، يك پليس با لباس شخصى جلو آمد و در گوشم گفت: پليس تو را مىخواهد؛ با من بيا! من تلاشى براى فرار نكردم و ايستادم. مردمى كه اين شخص را مىشناختند، تدريجاً دور ما جمع شدند و به او گفتند: شيخ را كجا مىخواهى ببرى؟ به تدريج به جمعيت معترض افزوده شد و چند نفر پليس هم به كمك پليس دستگير كننده من آمدند. كمكم دو گروه داشتند با هم درگير مىشدند كه خادمين حرم آمدند و يك راه حل ميانه را پيشنهاد كردند. آنها گفتند: شما شيخ را در يكى از اتاقهاى حرم نگه داريد تا رئيس پليس بيايد و درباره او تصميم بگيرد. اين، ظاهر قضيه بود و آنها مىخواستند شب، پس از پراكنده شدن مردم، مرا به پليس تسليم كنند. براى اين كه مردم دائماً از حالم باخبر باشند و متفرق نشوند، پشت شيشه اتاق ايستاده بودم. مردم هر لحظه تعدادشان زيادتر مىشد. در اين هنگام، فردى كه لباس پهلوى بر تن داشت و كلاه شاپو سرش بود و بعدها فهميدم «احتشام رضوى» است، به ميان مردم آمد و گفت: اى مردم! شما كه حدوداً چهل هزار نفريد، از چهار نفر پليس مىترسيد؟ چرا به اينها حمله نمىكنيد تا شيخ را آزاد كنيد؟ بعد در حالى كه فرياد يا حسين عليهالسلام مىزد، كلاه شاپوى خودش را به زمين زد و گفت: لعنت بر اين كلاه و به طرف اتاق پيش آمد. مردم نيز همراه او آمدند. پليس مجبور به فرار شد و مردم مرا بر شانههايشان گرفته، با صلوات و شعار مرگ بر پهلوى و مرگ بر انگليس، به مسجد گوهرشاد منتقل كردند و بر روى منبر مسجد گذاشتند. در ميان اين غوغا، رئيس اطلاعات شهربانى، خودش را به منبر رساند و به من گفت: شيخ! صحبت نكن. اين جا بود كه مردم به او حمله كردند و او را زير مشت و لگد گرفتند. پس از اين كه مردم حدود 20 دقيقه بر عليه پهلوى و دار و دسته او شعار دادند، به آنها گفتم: ما بايد خودمان را تقويت كنيم و آماده جهاد شويم و در راه آزاد شدن آيةالله قمى تلاش كنيم. فردا صبح هر كس مىخواهد جهاد كند، با هر نوع سلاحى كه مىتواند، به مسجد بيايد. كمكم به شب نزديك مىشديم. در آن شب، به ما جمع متحصن حمله نكردند؛ زيرا شهربانى مىبايست براى چگونگى برخورد با ما، از تهران دستور مىگرفت. آن طور كه در همان زمان فهميدم، آن شب به رضاشاه تلگرام كرده بودند كه شخصى به نام بهلول، بر حكومت شوريده و در مسجد گوهرشاد، تحصن كرده، دستور چيست؟ او هم با آن روحيه قلدرمآبانه خود جواب داده بود: بهلول ديگر كيست؟ مسجد چيست؟ به اشد وجه به آنها حمله كنيد! فرداى آن روز، هنگام اذان صبح كه جمعه هم بود، صداى شيپور آمادهباش را كه از داخل پادگان نواخته مىشد، شنيدم. سرانجام هنگامى كه ما در حال خواندن دعاى ندبه بوديم، حرم و مسجد را محاصره كردند و پس از آن، سربازان به ما حمله كردند. وقتى دستور آتش داده شد، يكى از افسران، خودكشى كرد تا مجبور به كشتن مردم نشود. يكى ديگر از سربازان مسلمان، به يكى از افسران شليك كرد و او را كشت. اين حادثه، موجب شد كه فرمانده لشكر، از تمرد سربازان ديگر بترسد و دستور عقبنشينى بدهد. بعد از دستور او، راه ورود به صحن و مسجد باز شد. هنگام عقبنشينى سربازان، مردم سه نفر از آنها را دستگير كردند و 17 تفنگ هم از آنها به غنيمت گرفتند. به هر حال، جنگ اول با موفقيت ما تمام شد و آنها به لحاظ مسائل سياسى، عقبنشينى كردند و از ما مهلت گرفتند كه سه روز به حال سكوت باشيم تا خواسته ما برآورده شود. در مرحله اول، 14 نفر از ما شهيد شدند. روز بعد از حمله اول، تظاهرات مردمى در خيابانهاى مشهد، در جهت تأييد ما و مخالفت با رژيم رضاخان، برقرار شد. مردم در تهيه مايحتاج ما، خيلى كمك كردند. رژيم براى كاستن از اين علاقه و اعتقاد مردم به ما، عدهاى از افراد فاسق و دزد را به حرم فرستاد تا اموال زائرين را بربايند و با نسبت دادن اين دزدىها به نيروهاى ما، انقلابيون را بدنام كنند. پليس در جواب اشخاصى كه اموالشان به سرقت مىرفت، مىگفت: الان شيخ بهلول حرم را در اختيار گرفته، برويد اموال خود را از او بخواهيد؛ البته وقتى اين افراد نزد من مىآمدند، از اموالى كه افراد مؤمن براى قيام هديه كرده بودند، به آنها مىدادم. من وقتى ديدم كه بازار جيببرى به شكل غيرمنتظرهاى در حرم گرم شده، به منبر رفتم و گفتم: اى جيببرها! شما سالهاست كه به اين كار عادت كردهايد؛ اما در اين روزها يك بار هم كه شده، براى رضاى خدا، با تعطيل كردن دزدى خود، براى ما مشكل درست نكنيد؛ آخر هم دست به دعا برداشتم و گفتم: خدايا! دزدانى را كه در اين روزها از دزدى اجتناب مىكنند، با شهداى روز جمعه محشور فرما كه مردم آمين گفتند. از آن لحظه به بعد، جيببرى در بين زائرين قطع شد. بعدها شنيدم كه دزدها، تعطيلى كارشان را به مدت موقت، تصويب كرده بودند.
طبعاً پرسش بعدى ما، سؤال از بستر و كيفيت فاجعه مسجد گوهرشاد است. تقريباً ساعت 12 نيمه شب بود كه با توجه به اخبار متوجه شديم لشكرى را با امكانات سهمگين بسيج كردهاند تا نيروهاى مردمى از شهرها و دهات اطراف به ما نپيوندند. هواپيماهاى جنگى در پايگاهها، در حال آمادهباش بودند و توپ و تانكها، به طرف صحن و مسجد، هدفگيرى شده بودند. من چون به كمك نيروهاى مردمى اطمينان داشتم، تصميم گرفتم كه عقبنشينى نكنم؛ از اين رو، به جمعآورى نيروها و آماده كردن آنها براى دفاع پرداختم. در هر در ورودى به مسجد و حرم، نيروهاى مسلحى را به رهبرى فردى كه به او اطمينان داشتم، گماشتم و مهمترين در ورودى را به كسى سپردم كه بعدها فهميدم او خيانتكار بوده است. سرانجام نيروهاى رژيم، قبل از اذان صبح، دست به عمليات زدند و مواضع ما را با توپ و تفنگ متلاشى كردند. نيروهاى ما با همان سلاح سبكى كه در اختيارشان بود، مقاومت كردند. متأسفانه در اين ميان، آن فردى كه فرماندهى در ورودى اصلى را به او سپرده بودم، به نيروهاى تحت فرماندهى خود گفت: بهلول و ياران او ديوانه هستند؛ برويم دنبال زندگىمان و آن موقعيت مهم را رها كرد و دشمن هم از همان موضع نفوذ كرد. با از دست رفتن آن جبهه مهم، تصميم گرفتيم تا از مسجد عقبنشينى كنيم و با رفتن به بيرون شهر، به نيروهاى مردمى كه از روستاها مىآمدند، ملحق شويم.
در اين واقعه چند نفر شهيد شدند؟ هنوز پس از سالها، كسى از تعداد دقيق شهداى مسجد گوهرشاد، مطلع نيست؛ اما چيزى كه من پس از سالها به طور قطعى مىتوانم بگويم، اين است كه حداقل در آن روز، 300 نفر شهيد و 900 نفر مجروح شدند؛ البته دولتىها هم حدود 30 تا 40 كشته دادند. عمّال رضاخان، بسيارى از مجروحين را در حالى كه هنوز زنده بودند، در كنار شهدا، در گورهاى دستهجمعى دفن كردند.
تعقيب و گريز به كجا انجاميد؟ در خلال تعقيب، از 25 نفرى كه همراه من بودند، 6 نفر شهيد و 5 نفر زخمى شدند. آن جا بود كه دانستم ما نمىتوانيم به شكل دستهجمعى فرار را ادامه دهيم؛ از اين رو، به آنها گفتم كه متفرق شويد و هر كس كه مىتواند، خود را نجات دهد. 4 نفر از باوفاترين آنها با من ماندند. داخل كوچهاى شديم؛ ديديم در خانهاى باز است و خانمى در برابر در ايستاده، به ما گفت: كجا مىرويد؟ يكى از ما گفت: ما از كشتار مسجد فرار كردهايم. خانم سؤال كرد: شيخ بهلول كجاست؟ او سالم است؟ يكى از همراهان به من اشاره كرد و گفت: اين همان شيخ است. خانم گفت: بفرماييد داخل خانه. وقتى فردا صبح اين خانم داشت از منزل بيرون مىرفت، به او گفتم: اخبار شهر را جمعآورى كن و براى من بياور. حدود ساعت 10 صبح بود كه او برگشت و گفت: در تمام شهر مأموران به دنبال شيخ بهلول مىگردند و مىخواهند خانهها را به نوبت بازرسى كنند. من ديگر صلاح ندانستم در خانه آن زن بمانم و از همراهانم خواستم كه بدون سلاح، به شهر برگردند و به امور روزمره خود مشغول شوند، خودم نيز به روستاى «سيس آباد» و پس از آن، به طرف افغانستان حركت كردم.
آن گونه كه از سخن شما استنباط شد، ابتدا با اين تصميم مسجد گوهرشاد را ترك كرديد كه با پيوستن به نيروهاى مردمى روستاها، مجدداً به آن جا برگرديد و مبارزه خود را ادامه دهيد؛ چه شد كه از اين تصميم منصرف شديد و راه افغانستان را در پيش گرفتيد؟ اول كه به روستاى سيس آباد رسيدم، آنها حدود 300 رزمنده آماده كرده بودند كه همراه با آنها به ادامه جنگ به مشهد برگرديم؛ اما با توجه به اين كه رهبرى افغانستان در آن زمان، در اختيار فردى به نام حبيب الله بود كه فردى متدين و علاقهمند به علما بود، تصميم گرفتم كه به افغانستان بروم و از او بخواهم تا براى جنگ، امكانات نظامى در اختيار من قرار دهد؛ اما متأسفانه هنگامى كه به افغانستان رسيدم، حبيب الله با كودتا سرنگون شده بود. رهبر آن كودتا، همانند رضاخان، فردى بيگانهپرست بود.
آيا شما از افغانستان تقاضاى پناهندگى كرديد؟ بله، چون ديدم بازگشت من به ايران تنها اثرى كه دارد، اين است كه مرا گرفتار رژيم رضاخان مىكند؛ بدون اين كه پيشرفتى در كار مبارزه حاصل شود. در افغانستان، به من پناهندگى دادند؛ اما در عين حال گفتند كه نمىتوانند مرا در اين كشور آزاد بگذارند و بايستى در زندان باشم.
به چه علت مدت زندانتان در افغانستان 30 سال طول كشيد؟ رژيم افغانستان در آغاز زندانى كردن من، تصور مىكرد كه به زودى علماى ايران و مراجع تقليد، براى آزادى من اقدام خواهند كرد و شاه جديد ايران هم بنابر سياست عوام فريبانهاى كه در آغاز سلطنتش به اجرا در آورده بود، از اين درخواست حمايت خواهد كرد؛ از اين رو، در آغاز كار، احترام بيشترى به من گذاشتند؛ اما متأسفانه طولى نكشيد كه آيةالله قمى به رحمت ايزدى پيوست و مراجع بعدى هم بيشتر درگير مسائل خودشان بودند و مجال چندانى براى پىگيرى كار من نداشتند. اين گونه شد كه در آن تاريخ، مدت زندان من، ركورد زندانيان جهان را شكست. من در واقع، در مدت زندانى شدن در افغانستان، از «فراموش شدگان» بودم.
چگونه آزاد شديد؟ يكى از علل مهم آن، تيرگى روابط افغانستان با پاكستان بود. در دوران مناقشه راديويى بين اين دو كشور، پاكستان بر اين نكته پافشارى مىكرد كه رژيم افغانستان، يكى از پناهندگان ايرانى به نام بهلول را در زندانهاى سياسى خود بدون هيچ محاكمهاى، 30 سال است كه نگه داشته است. به دنبال اين خبر، نمايندگان مجلس افغانستان، به ويژه نمايندگان شيعه، به دولت اعتراض كردند. علاوه بر اين، يكى از استانداران كه به علما علاقهمند بود و با نخستوزير، سابقه دوستى داشت، از او خواست كه دستور آزادى مرا صادر كند و سرانجام، مرا آزاد كردند و به من گفتند كه مىتوانى در افغانستان بمانى و تدريس كنى و يا به كشور ديگرى بروى كه من، رفتن به مصر را انتخاب كردم.
سرانجام چرا و چگونه به ايران بازگشتيد؟ پس از يك سال و نيم اقامت در مصر، دختر خواهرم كه در عراق زندگى مىكرد، از من خواست كه به آن جا بروم و چون دولت عراق نيز در آن زمان با دولت ايران مخالف بود، مصر را به مقصد عراق ترك كردم. در آن زمان، حكومت عراق شروع كرده بود به اخراج ايرانيان مقيم آن جا و من ديدم كه بهتر است خودم را بىهيچ قيد و شرطى به ايران تسليم كنم؛ قبل از آن كه رژيم عراق، مرا تحويل ايران دهد. كنسولگرى ايران در كربلا، پس از اطلاع از تصميم من، با شخص شاه تماس گرفت و او با ورودم به ايران موافقت كرد. به محض ورودم به ايران، مرا دستگير كرده، به زندان تهران آوردند. مدت 5 روز در ارتباط با سوابق مبارزاتىام عليه رضاخان و حادثه مسجد گوهرشاد، از من بازجويى كردند. بازجوى من، نصيرى، رئيس ساواك بود. او اوراق بازجويى را پيش شاه برد. در آن شرايط، نتوانستند مرا اعدام كنند و ناچار مرا ملزم كردند كه كار سياسى و مبارزاتى نكنم.
جنابعالى به عنوان عنصرى كه در مقطع كشف حجاب رضاخانى، به مقابله با اين توطئه تبهكارانه برخاستيد، چه وجه شباهتى ميان كشف حجاب آن روز و برخى از تبليغات امروز مىبينيد؟ بارزترين شباهت ميان مروّجان كشف حجاب در مقطع فاجعه مسجد گوهرشاد با مروّجان امروز آن، سرسپردگى فكرى و فرهنگى به اجانب است و دقيقاً به همان دليل كه مبلغان آن روز كشف حجاب، در تحقق هدفشان شكست خوردند، اينها هم نتيجهاى نخواهند گرفت. طبع و ميل اوليه مردم اين سرزمين، مراعات عفاف و احكام دين است و اين حالت، آن چنان در وجود مردم ما، به ويژه زنان، ملكه شده كه هيچ عاملى نمىتواند آن را از بين ببرد. ممكن است به خاطر اعمال برخى از سياستها، برخى افراد بىبندوبار و لاابالى، براى رفتارهاى غيراخلاقى خودشان ميدان پيدا كنند؛ اما عموم مردم، به همان دليل كه گفتم، به اين جريان متمايل هستند.
علت دائم السفر بودن شما؟ من هميشه در طول عمرم سعى داشتهام كه در حد استطاعت، به تبليغ دين خدا و حل مشكلات مردم، در همه جا، بپردازم. به همين علت، من بيش از ده روز در هيچ مكانى نمىمانم و به همين علت، نماز و روزه من، در همه جا كامل است. يك بار يكى از من پرسيد: منزل شما كجاست؟ گفتم: همه دنيا، منزل من است!
آن گونه كه شنيده شده، هميشه هم مجانى منبر مىرويد؛ درست است؟ من هيچ وقت بابت منبرم، پول نخواستهام و منبرم براى خدا و ارشاد مردم بوده است. اگر كسى هم چيزى به من داده، بلافاصله آن را بين فقرا و مستحقين تقسيم كردهام. الان هم جز لباسهايم، هيچ چيزى از مال دنيا ندارم و به همين خاطر، در اين سنين، بسيار احساس سبكى مىكنم.
«دائم الصوم» بودن شما، چقدر در سلامتتان نقش داشته است. روزه، هم در تقويت روح و تسلط بر نفس انسان و هم در تقويت جسم، نقش دارد. من هم تا يكى دو سال پيش - قبل از حادثه تصادفى كه برايم اتفاق افتاد - سعى مىكردم كه در تمام سال، به جز روزهاى حرام، روزه بگيرم؛ البته من معتقدم كه به طور طبيعى، صرف سه وعده غذا در روز، براى انسان كافى است.
حضرت امام (ره) را براى ما توصيف كنيد. از من چيزى مىخواهيد كه توانايى آن را ندارم؛ تنها مىتوانم بگويم كه او آرزوى هزار ساله علماى شيعه را به تحقق رساند. سالهاى سال، فقهاى ما احكام اسلام را به اين اميد استنباط و تبيين كردند كه روزى در سطح جامعه پياده شود. من وقتى از مصر به عراق مهاجرت كردم و او را ديدم، بىاختيار احساس كردم كه فدايى او هستم. روى همين عشق و اخلاص بود كه بخش قابل توجهى از اشعار خودم را بر وزن شاهنامه فردوسى، به مدح و منقبت امام اختصاص دادهام كه به «خمينى نامه»، شهرت يافته است.
خاطرات شما از دوره طولانى آشنايى و ارتباط با مقام معظم رهبرى براى ما مغتنم است. من در طول مدت عمرم، امرا و صاحب منصبان زيادى را ديدهام؛ اما كسى را به لحاظ بىرغبتى به مقام و منصب دنيا، همپاى «آقا» نديدهام. انسان وقتى زندگى روزمره او را از نزديك مىبيند، حس مىكند كه ذرهاى ميل به دنيا در او وجود ندارد. واقعاً در اين مقطع، من هيچ كس را در تقوا و اعراض از مال و مقام دنيا، مثل او نمىشناسم. آخرين بارى كه در خدمت وى بودم، به من گفت: آقاى بهلول! خاطرتان هست كه قبل از انقلاب، يك شب در مسجد طرقبه منبر بوديد؛ پس از اتمام مجلس، وقتى خواستيد از مسجد بيرون بياييد، چون تاريك بود، من آمدم دستتان را بگيرم و كمكتان كنم؛ اما دستتان را كشيديد و گفتيد: من چشمانم خوب مىبيند؛ تا جايى كه هنوز زير نور ماه، خاطره مىنويسم؛ حالا چطور؟ حالا هم بينايىتان در همان حد هست؟ من گفتم: آقا! حالا زير نور خورشيد هم ديگر نمىتوانم بنويسم. بعد آقا گفت: اخيراً كمتر به ما سر مىزنيد. گفتم: آقا! شما متعلق به همه مردم ايران هستيد؛ من اگر وقت شما را بگيرم، مثل اين است كه وقت همه ايرانىها را گرفتهام. |