اخبار ایران و جهان
کتابخانه الکترونیکی
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
تبلیغات در پایگاه
مقالات برگزیده
مقدمه ای مفید در بحث...
شناخت دين و ابعاد گوناگون آن، وظيفة تمامي مردم در همه دورانها است. اين شناخت وقتي معتبر و دقيق خواهد بود كه بر اساس روش...
دارایی و فقر ، وسایل امتحان...
مؤمن باید بی اعتنای به دنیا باشد ، چرا که اگر دنیا در اختیار انسان قرار گرفت ، نعمت خداست و وسیله ي آزمایش انسان است و اگر از او باز گرفته شد ، آزمایش دیگری برای او پیش آمده و...
ماه در آينه
مهدویت
من و امام من، علیه السلام
داستان
ماه در آينه
زن كوزه آب را آهسته برداشت. جرعه اى آب در كاسه ريخت و خورد. نگاهش از پنجره به قرص روشن ماه افتاد كه در آسمان شب مى درخشيد. كوزه را با احتياط سر جايش گذاشت. ناگهان متوجه شد «محمد» در خواب بى قرارى مى كند. در پرتو نور مهتاب چهره جوان همسرش غرق اشك بود. دل زن فرو ريخت. جلو رفت و كنار بستر او زانو زد و آهسته او را تكان داد: محمد... محمد... بيدار شو... چرا گريه مى كنى؟...
محمد از صداى زن بيدار شد. چشمانش را باز كرد و زن را بالاى سرش ديد: من... نه... من...
زن جرعه اى آب در كاسه ريخت و به دست او داد: آب بخور... خواب پريشان ديده اى؟
محمد بلند شد و نشست. دستهايش بشدت مى لرزيدند و بدنش خيس عرق شده بود. كاسه آب را محكم با دو دست گرفت و آب خنك را نوشيد. زن دوباره پرسيد: خواب پريشان ديده اى؟
آهسته زير لب تكرار كرد: پريشان؟... نه شيرين بود... شيرين ترين خواب همه عمرم...
- دلم را آب كردى. جانم را به لب رساندى. بگو چه ديدى؟ اگر خوابت شيرين بود، پس چرا گريه مى كنى؟ محمد به قرص روشن ماه خيره شد و حلاوت خوابى را كه ديده بود، با همه وجودش مزه مزه كرد: باور نمى كنم...
- محض رضاى خدا حرف بزن.
محمد آهى كشيد و گفت: خواب ديدم در شبستان مسجد محله «كرخ » نشسته ام...
بزحمت بغضش را فرو داد. محاسن سياهش خيس اشك بود: باور نمى كنى ام عبدالله... باور نمى كنى... ناگهان از در مسجد «فاطمه زهرا» دختر رسول خدا، وارد شد.
ام عبدالله دستش را روى قلبش گذاشت، انگار كه بخواهد آن را از هيجان باز دارد: پناه بر خدا... تو... تو...
مطمئنى آنكه خواب ديدى دختر رسول خدا بود؟
- آرى به خدا مطمئنم... آن حضرت دست فرزندانش «حسن » و «حسين » را كه هر دو كوچك بودند در دست داشت. جلو آمد و فرزندانش را به من سپرد و فرمود: اى شيخ فقه را به ايشان بياموز...! اين ماه... با همه زيبايى در برابر چهره معصوم كودكان زهرا هيچ است... باور مى كنى؟
دل ام عبدالله فرو ريخت: بانوى دو عالم، فرزندانش را به تو سپرد تا به آنها فقه بياموزى؟
- آرى؟ اين عين خوابى است كه من ديدم و از شدت شوق در خواب گريه مى كردم كه تو بيدارم كردى.
- تعبير اين خواب چيست؟
- نمى دانم... واقعا نمى دانم...
از جا بلند شد. نگاهش را از پنجره به ماه دوخت: من كه نمى توانم به امام معصوم چيزى بياموزم. از طرفى خواب ديدن ائمه هم نمى تواند شيطانى باشد. پس ماجراى اين خواب چيست؟
رو برگرداند و به چهره متحير همسر جوانش نگاه كرد: تو مى گويى چه مى شود؟
زن برخاست: نمى دانم... محمد... نمى دانم اما به تو غبطه مى خورم.
محمد ميان گريه خنديد: من مى روم وضو بگيرم تا به مسجد بروم. مى روم همانجايى كه در خواب ديدم مى نشينم تا ببينم خوابم چگونه تعبير مى شود...
محمد از اتاق بيرون رفت. مهتاب زيبايى تمام حياط را روشن كرده بود. از چاه دلو آبى كشيد و وضو گرفت. نسيم خنك سحرگاهى شاخه هاى درخت نخل را به بازى گرفته بود. دل محمد لبريز از يك احساس شيرين و لذت بخش بود لحظه اى تصوير روشن آن رؤياى شيرين از پيش چشمش دور نمى شد...
آفتاب بر شبستان مسجد «كرخ » نور مى ريخت. خورشيد تازه طلوع كرده بود و هواى صبحگاهى سرشار از نشاط بود. چند كبوتر چاهى كمى دورتر از سجاده محمد روى زمين نشسته بودند و دانه هايى را كه خادم مسجد برايشان ريخته بود برمى چيدند. محمد با چشمانى اشكبار به دانه برچيدن كبوتران خيره شده بود. كبوتر سفيدى نزديكش آمد با آرامش بر سجاده او نوك زد. محمد آهى كشيد و سر به سوى آسمان بلند كرد و با خودش زمزمه كرد: اين چه خوابى بود كه ديدى محمد؟!
بى اختيار اشك از چشمانش جارى شد و تصوير پرواز كبوتر را در آسمان صحن مسجد تار ديد. اشكهايش را پاك كرد تا كبوتر را بهتر ببيند. ناگهان صدايى توجهش را جلب كرد. خادم پير به كسى خوشامد مى گفت. محمد به در مسجد خيره شد. بانويى مجلله همراه با سه كنيز جوان پا به مسجد گذاشت و دو پسر بچه هم همراه آنان بود. محمد با گوشه دستارى كه بر سر داشت اشك چشمانش را پاك كرد و از جا بلند شد. قلبش بشدت مى تپيد. بانو جلو آمد. كنيزكانش با نهايت احترام اطرافش را گرفته بودند. محمد سلام كرد. بانو پاسخ محمد را داد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: «اى شيخ، فقه را به ايشان بياموز!». و بچه ها را به سوى محمد هدايت كرد. محمد بى اختيار پيش پاى آن دو پسر بچه معصوم و زيبارو زانو زد و با دست بازوى آنها را گرفت و با صداى لرزانى گفت: اينها كه هستند؟
زن با تعجب از حال پريشان محمد و چشمان اشكبار او گفت: اين يكى، «سيد محمد رضى » است و اين هم «سيد مرتضى » است.
محمد پيشانى هر دو سيد كوچك را بوسيد و گفت: پدرشان كيست؟
- پدرشان، ابواحمد طاهر ذى المناقب است كه نسبتش با يازده نسل به على بن ابى طالب مى رسد.
- و تو خود كيستى؟
- من نيز فاطمه دختر حسين بن الحسن الناصر هستم كه طى نه نسل به على بن ابى طالب مى رسم. جدم ابومحمد حسن بن على نيز عالم و اديب و شاعر بود. اين دو پسرم متعلق به خاندانى بزرگند. حال آمده ام تا آنها را به تو بسپارم كه فقه را به آنها بياموزى.
محمد سر و صورت سيد رضى و سيد مرتضى را غرق بوسه كرد و حرفى نزد. فاطمه متوجه شد كه حال او منقلب است و رفتارش نسبت به فرزندان او، رفتارى عادى نيست و هر چه او بيشتر سخن مى گويد محمد بيشتر اشك مى ريزد و بچه ها را مى بوسد. فاطمه گفت: اى شيخ! تو را خوب مى شناسم و مى دانم كه صاحب الامر تو را به لقب مفيد مفتخر كرده است و تو را «شيخ مفيد» ناميده، با آنكه هنوز جوانى، اما شاگردان بسيارى دارى و آوازه محفل درس فقه تو زبانزد همگان است. همسرم ابواحمد نيز به همين جهت تو را براى تعليم فرزندانمان انتخاب كرده است. اما نمى دانم اين چه حالى است كه دارى؟ از من پرسيدى كيستم و من فقط اصل و نسب فرزندانم و موقعيت و مقام خانواده ام را به تو گفتم تا بدانى كه تعليم اين دو فرزند برايمان بسيار مهم است. اما علت اين گريه تو را نمى دانم. تو شاگردان بسيارى دارى كه كودكان خردسال من در ميان آنها نبايد...
محمد سخن فاطمه را قطع كرد: اينها فرزندان فاطمه زهرا هستند... اما از اينها گذشته، من... من ديشب خواب عجيبى ديدم كه اگر شما هم آن را ديده بودى، حال مرا داشتى بانو.
فاطمه با اشتياق گفت: حرف بزن شيخ! حرف بزن. چه خوابى درباره فرزندان من ديده اى كه تو را اينگونه منقلب كرده و بر سر و روى فرزندان من بوسه مى زنى؟
شيخ مفيد آن دو كودك خوش سيما را در بغل گرفت و آهى از دل كشيد: ديشب خواب ديدم در همين مسجد و همين شبستان نشسته ام كه ناگاه فاطمه زهرا، دختر رسول خدا با دو فرزندش حسن و حسين كه هر دو كوچك بودند وارد مسجد شدند و به من...
صداى شيخ در گلو شكست. دل فاطمه لرزيد. ناباورانه به دهان شيخ چشم دوخت: خب بعد؟!
- زهراى مرضيه... فرزندانش را به من سپرد و فرمود: اى شيخ! فقه را به آنها بياموز...! من از خواب بيدار شدم و تا صبح اشك ريختم و در شگفت بودم كه اين چه خوابى است كه من ديده ام؟ من كه باشم كه زهرا - بانوى دو عالم - فرزندانش حسن و حسين را براى تعليم فقه به من بسپارد... بعد از نماز صبح از سر سجاده برنخاسته بودم كه آمدى و اين دو سيد خردسال را به من سپردى و دقيقا همان جمله اى را به كار بردى كه جده شان «فاطمه زهرا» فرمود. دل فاطمه لبريز از يك حس شيرين شد نگاهى سرشار از احترام به شيخ مفيد انداخت و نگاهى از سر مهر به دو كودكش كه در آغوش مهربان شيخ مفيد آرام گرفته بودند. دستى بر سر دو سيد كوچكش كشيد و گفت: با اين رؤياى صادقانه ايمان دارم آينده اى روشن پيش روى فرزندان من است. پس اين تو و اين دو پسر من كه جده شان بانو فاطمه زهرا تعليم آنها را به تو سپرده است. شيخ آرام زمزمه كرد: نهايت تلاشم را مى كنم.
بانو فاطمه همراه كنيزكانش از مسجد خارج شد در حالى كه در دلش احساسى شيرين موج مى زد...
بامداد روز يكشنبه ششم محرم سال 406 ق. بود و بغداد در ماتم از دست دادن سيد رضى سياهپوش شده بود. علما، بزرگان و قضات شهر همه در تشييع پيكر او جمع شدند و «فخرالملك » وزير «بهاءالدوله » بر پيكرش نماز خواند...
اما بيش از همه اين شيخ مفيد بود كه از فقدان سيد رضى مى سوخت. سيد رضى در حالى كه تنها چهل و هفت سال زندگى كرده بود، از دنيا رفت و اين براى شيخ خسران بزرگى بود. در تمام طول اين سالها شيخ با نهايت عشق و احترام به سيد رضى و سيد مرتضى درس داده بود و هر وقت به مجلس درس آنها وارد مى شد. شيخ بيش از هر چيز احترام مقام سيادت آنها را داشت و حال يكى از آن دو كه بى نهايت برايش عزيز بودند، خيلى زود از دستش رفته بود. شيخ مفيد در حالى كه در محله «كرخ » همانجا كه اولين بار سيد رضى و برادرش را ديده بود، بر سر قبر او نشسته بود به رؤياى صادقه اى مى انديشيد كه سالها قبل ديده بود و به ياد مى آورد كه چطور سيد رضى از ده سالگى شروع به سرودن شعر كرد و چون جد مادرى اش از طبع موزون و لطيفى بهره مند بود. بيست و يك ساله بود كه با وجود اينكه پدرش در قيد حيات بود از سوى «بهاءالدوله » مقام و موقعيتى بسيار بالا به دست آورده بود، ذره اى از فروتنى اش كاسته نشده بود. سى ساله بود كه در مدتى اندك كل قرآن كريم را حفظ كرد و در برابر همه موفقيتهاى بزرگش، از هيچ كس، نه از درباريان آل بويه و نه از پدرش، صله و پاداشى نپذيرفت و در عمر كوتاهش كتاب گرانبهاى جدش امير مؤمنان على، عليه السلام، - نهج البلاغه - را گردآورى كرد و نام بلند نهج البلاغه و نام سيد رضى در كنار يكديگر جاودانه شدند و افتخار تعليم او نيز در دفتر حيات شيخ مفيد ثبت شد.
مريم ضمانتى يار - ماهنامه موعود - شماره 16
دفعات نمایش : 44
تاریخ: 1387.5.24
اخبار مهدویت
خانوادههای معظم شهیدان و ایثارگران، رهسپار کربلای ...
«پایتخت بزرگترین دولت جهان» در موعود 93
مراسم هفتگی مسجد مقدس جمکران
قاليچه «صلح جهاني» چهارشنبه افتتاح رسمي ميشود ...
آمادهسازی زمينههای ظهور امام زمان (عج)
باید جونان را در مقابل شبهات بیمه کرد
جوانان خمینی مربی مهدویت خواهند شد
باید هنرمند مهدوی و مومن پرورش دهیم
عنوان مقالات و شاخه ها
طاووس باغ
دو حکايت از آية اللّه سيد کاظم ...
حکايت ميرزا محمد حسين نائيني
شفاى بانو نيك صفت
لايق عشق
فرج صالحان
چند درهم براى تبرك
ماه در آينه
طواف ماندگار
هميشه پشتيبان
طاووس باغ
عنایت به آیة الله گلپایگانی
شرط ايمان
ملحفه سفيد نورانى
تا مرز آبى يقين
شاهراه بيقرارها
تو اي تنها وارث
شاهراه بيقرارها
درمانده از رفتن
تولد آفتاب
غذاي بهشتي و پذيرايي از دوستان
وصال دوست
1
2
کوتاه و خواندنی
مصلح کل
همه ی اديان و مذاهب، عقيده دارند كه يك منجى و يك دست مقتدر الهى در مقطعى از تاريخ خواهد آمد و در نجات بشر از ظلم و جور، معجزه گرى خواهد كرد. همه ی فرق اسلامى، معتقدند كه حضرت مهدى (علیه السلام) از نسل طيب و طاهر پيامبراعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)، عالم را مملو از عدل و داد و براى اقامه دين خدا و حق الهى قيام خواهد كرد. غير مسلمانها هم به نحوى، معتقد به يك آينده ی مطلوب و درخشانى براى بشريت هستند كه با همين مسأله ی مهدويت، تطبيق مىكند. اين عقيده كه همه ی مسلمانها هم به آن معتقدند، مخصوص شيعه نيست. البته در خصوصيات و جزیياتش، بعضى فرق، حرفهاى ديگرى دارند؛اما اصل اينكه چنين دورانى پيش خواهد آمد و يك نفر از خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنين حركت عظيم الهى را انجام خواهد داد، بين مسلمانها متواتر است، همه اين را قبول دارند .
ارتباط با ما
نقشه سایت
اخبار ایران و جهان
کتابخانه الکترونیکی
تاریخ و سیاست
مهدویت
علمی فرهنگی
خانواده
معارف اسلامی
صفحه اصلی
پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور
copyright 2007 Noorportal.net All Right Reserved ©