اخبار ایران و جهان کتابخانه الکترونیکی تاریخ و سیاست مهدویت علمی فرهنگی خانواده معارف اسلامی
    تبلیغات در پایگاه  
راه های بهبود زندگی
هنر اصفهان
آسیب شناسی تربیتی
فضائل اخلاقی
قلمرو و اختیارات ولی‏فقیه
ایمنی غذایی

 مقالات برگزیده  
امام حسن (ع)، امام دوم شيعيان و سبط اكبر و ريحانه رسول خدا(ص) و سيد جوانان بهشت و از اصحاب كساست. به اتفاق مفسران و...
امام حسن(علیه السلام)در اثر توطئه اى شوم كه از سوى معاويه تدارك ديده شد به شهادت رسيد و جلوه هاى شكوهمند امامت در ديگر يادگارفاطمه و...
  تشيع اعتدالي     
   تاریخ و سیاست تاریخ اسلام (عصر امامت) مقالات

تشيع اعتدالي


تشيع اعتدالي

گفتگوي مجله هفت آسمان

استاد رسول جعفريان در نهم تيرماه 1343 در محله خوراسگانِ اصفهان متولد شد. در سال 1355 تحصيل علوم ديني را در اصفهان آغاز کرد و درتابستان سال 57 عازم قم شد و در آنجا به تحصيلات خود در فقه و اصول نزد استادان وقت حوزه ادامه داد. وي از سال 1361 به مطالعه درتاريخ اسلام پرداخت و با راهنمايي استاد جعفر مرتضي طي سالها در اين حوزه به تحقيق و نگارش مشغول شد که حاصل آن کتاب تاريخ سياسي اسلام در دو مجلد تا پايان دوره اموي بود. در کنار آن از سال 1366 به تحقيق در تاريخ تشيع مشغول گشت که محصول آن کتاب تاريخ تشيع در ايران در سه مجلد است که محدوده ايران اسلامي را تا پيش از روي کار آمدن صفويان دربرميگيرد. بخش ديگري از کارهاي پژوهشي وي که از سال 1370 آغاز شد، در حوزه تاريخ صفويه است که در اين زمينه هم کتاب صفويه در عرصه دين، فرهنگ و سياست درسه مجلد محصول تلاشهاي دهساله ايشان است. در کنار اين موضوعات، مقالات و رسالات متعددي نيز از ايشان به چاپ رسيده که تاکنون ضمن دوازده مجلد و تحت عنوان مقالات تاريخي به چاپ رسيده است. مجموعه ميراث اسلامي ايران که حاوي بيش از 225 رساله کهن است با همت ايشان و تلاش شمار فراواني از محققان ديگر که هر کدام رسالهاي را تصحيح کرده اند، توسط کتابخانه بزرگ حضرت آيت الله العظمي مرعشي چاپ شده است. ايشان از سال 1374 دست به تأسيس کتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران زد که تاکنون فعالاست. به علاوه از سال 1379 به عضويت هيئت علمي ـ پژوهشي مؤسسه حوزه و دانشگاه درآمد و مديريت گروه تاريخ آنجا را تاکنون برعهده دارد. از ايشان شماري تصحيح و ترجمه هم انتشار يافته است.
 

بحث را با آنچه به نظر شما ضرورتهاي پژوهش در حوزه تشيع است شروع مي کنيم.

مقصود از ضرورت چيست؟ بايد ببينيم چه کسي ضرورت را به کار مي برد؟ يک عالم شيعه معتقد به ترويج تشيع يا يک مرجع تقليدي که وظيفه اش حراست و حفاظت از کلّيت مذهب تشيع است؛ يا يک استاد دانشگاه به سبک امروزي که معمولاً در پي نقاط کور در موضوعات مورد پژوهش مي گردد و علاقه مند است تا خلاءهاي تحقيقاتي را پر کند يا حتي از نگاه يک مبلّغ مذهبيِ معمولي که دلش مي خواهد با يک آگاهي بيشتري در عرصه تشيع قدم بردارد و تبليغ بکند. طبعاً آنچه به ما مربوط مي شود، ديد و منظر يک مورخ است. از اين زاويه بايد ديد کدام بخش از تاريخ شيعه، چه از لحاظ کلامي و فرقه اي و چه از لحاظ تاريخي ناشناخته و مجهول مانده است. البته معتقديم که براي کساني که در بخشهاي تبليغ و حفاظت از تشيع گام برمي دارند نيز انجام اين تحقيقات به عنوان تحقيقات پايه اي ضروري است؛ يعني آنها بايد بر اساس اين تحقيقات برنامه هايشان را تنظيم کنند، دستور العملهايشان را تدوين کنند يا اصول کاريشان را مشخص کنند.
در واقع، بخشهاي زيادي از تاريخ شيعه ناشناخته است. حتي شايد بشود گفت بخش هايي از آن براي هميشه ناشناخته خواهد ماند. به خاطر اينکه بسياري از آنها فعاليتهاي مخفي و در پسِ سپر تقيه بوده است. گاهي دو نسل، سه نسل، حتي گاهي دويست سال، سيصد سال بخشهايي از جوامع شيعي مجبور به پنهانکاري بودند، از اينرو بخشهايي از آثارشان کلاً از بين رفته است شايد براي نمونه بتوان به تشيع حلب از قرن چهارم ـ ششم اشاره کرد که امروزه ما برگهاي بسيار اندکي ازآن را در دست داريم، به دليل اينکه بعدها دولت ايوبيان، دولت مماليک و بعد هم دولت عثماني آمده، هفتصد، هشتصد سال اينان بر تاريخ و ميراث حلب شيعي تسلط داشته اند. و اين باعث شده آثار اينها به مرور از ميان برود. خيلي از بخش ها هست که به نظرم مجهول است. ما فقط اميدواريم که بتوانيم براي يک بخش خاصي کارهايي را انجام بدهيم، آن هم با روشهايي که ابداعي و امروزي باشد. سعي ميکنيم از اصول زبانشناختي بهره بگيريم و ممکن است اينها حقيقت يک دوره يا مقطعي را روشن بکند. نااميد نيستيم از اينکه بشود به هر حال بخش هايي را روشن کرد، ولي اين توفيق در گرو اين است که روشهايمان را مقداري امروزي تر بکنيم. رسم ما تاکنون اين بوده که فقط از منابع مکتوب تاريخي استفاده بکنيم، از روش ديگري استفاده نمي کرديم، فقط دنبال اين بوديم که ببينيم در المنتظم ابن جوزي چه چيزي آمده، در کامل ابن اثير چي نوشته؟ تازه اگر يک نسلي کمتر در خط اصلي تشيع بوده خيلي به آن توجه نداشتيم، هميشه دنبال اين بوديم که از عبارات صريح تاريخي استفاده بکنيم، در حالي که روشهاي امروزيِ بهتري هم هست. ميخواهم بگويم بخشهايي که امکان کار کردن درآنها هست با توجه به اين روشها افزايش پيدا مي کند، مثلاً ما هنوز روي اسامي خانواده هاي شيعه و تطوّر آنها کار نکردهايم. شايد اگر روي اين اسامي کار مي کرديم به خوبي مي توانستيم دوره هايي را شناسايي کنيم و نشانه هايي از آنها را پيدا بکنيم. ماهنوز فهرست مخطوطاتي که از آثار شيعه هست و محلهايي که اينها کتابت شده و رويش کار شده، به درستي نمي شناسيم،در حالي که اگر از مخطوطاتمان و محل کتابت اينها يک فهرست جامعي داشتيم ميتوانستيم دوره هايي را به خوبي روشن بکنيم. ما الان اطلاعاتي راجع به يک دوره هايي از فعاليت و حضور شيعه داريم اما درباره بخشهايي اصلاً نمي دانيم چه آثاري از آنها هست و طبعاً ضرورتش را هم نمي توانيم بفهميم، يعني اين هم يک دشواري ديگر ماست. مدتها ميگذرد تابفهميم براي نمونه جاسب در نواحي مرکزي ايران يکي از مراکز تشيع بوده است، مثلاً در قرن پنجم، ششم، به خاطر چند نسخه خطي که از نهايه يا غير آن داريم که مثلاً در جاسب تاليف شده است، ولي اميد مي رود که حتي بشود براي همين شهرکوچک دقيقاً در قرن پنجم يا ششم يک حوزه علميه درست کرد، يا حتي بعضي از شهرهايي که از اين هم کوچکتر است؛ به خاطر وجود بعضي از مزارهاي شيعي. ما يک جدول درستي از مزارهاي شيعه براي شناخت تاريخ تشيع نداريم، ولي به عنوان مثال عرض ميکنم که راجع به نويسنده کتاب الاستغاثة ـ ابوالقاسم علي بن احمد کوفي ـ نجاشي قيد ميکند که اگر اينمثلاً در شهري به نام کرمي يا گرمي در اطراف شيراز دفن است، که پنج فرسخ با فسا فاصله دارد و همان ابتداي «کرمي» ازمسير شيراز به آنجاست. اين روستا اکنون هم وجود دارد و امامزاده اي در آنجاست که مي تواند مقبره همين فرد باشد يا سيدي باشد که کنارش اين فرد دفن شده بوده است. اين جمله نشان مي دهد که در قرن سوم تا قرن پنجم که نجاشي در آن مي زيسته، آنجا محل زيارت بوده و شيعه ها مي آمدند، شيعه هاي غالي هم ميآمدند، چون به هر حال گرايش هاي صاحب الاستغاثه از نوع گرايشهاي غلوّآميز است، و اينها را ما هنوز نمي شناسيم، چون در واقع يک جدول درست و حسابي از آن مزارها در اختيار نداريم و حتي محلهاي مهاجرت سادات را به خوبي نمي شناسيم. من طي سالها کارهاي محدودي در تاريخ تشيع کردهام اما از لحاظ فرقه اي يا کلامي اطلاعات چنداني ندارم که خدمت شما دوباره ضرورت کار در آنها و موارد ضروري مطلبي عرض کنم.

حالا فرضاً اين کارها را کرديم، به کجا ميخواهيم برسيم، يعني ضرورت مطالعه اين همه مزارها و شهرها چيست؟

o شما در تحقيقات آکادميک و دانشگاهي هيچ وقت اين سوال را نميبينيد و نميپرسيد، ولي در حوزه علميه جاي اين پرسش هست. همانطور که گفتم مفهوم ضرورت براي يک استاد چيزي است و براي يک مرجع تقليد به شکل ديگري. اينکه اين تحقيقات و قدم گذاشتن در اين واديهاي پردامنه چه تأثيري روي بينش و کوشش ما دارد، بحثي است که مستقلاً بايد به آن بپردازيم. اما در باب ضرورت فقط اين نکته را عرض ميکنم که ما بايد در واقع در يک مرحله روي مسألهاي يا مقطعي کارکنيم تا بتوانيم ضرورت پژوهشي آن را بفهميم. از ابتدا نميتوانيم يک برنامه ريزي جامع داشته باشيم. در واقع برنامه ريزي دراين باره، برنامه مؤسسه اي نيست. يک پژوهشگر از دل يک کار به کار بعدي ميرسد. الان هم برايش قابل پيش بيني نيست که به کجا ميرسد. مثلاً شما همه نسخ خطي نهايه شيخ طوسي را مي شناسيد و مي بينيد فرضاً اسم جاسب ده بار تکرار ميشود، يا حتي اسم روستاهاي قم مثلاً تکرار مي شود. تا به اسم روستاهاي قم که در تاريخ قم مي رسيم ضرورت ديگري در ذهن ما مطرح ميشود اينکه ما اسامي روستاهاي قم را هنوز طبقه بندي نکرده ايم، چون بسياري از اينها به اسم رؤساي قبيله اشعري است.طبقه بندي همين اسامي روستاها ميتواند به ما کمک کند تا بفهميم که حضور شيعه هاي اشعري در اين آباديها تا چه اندازه بوده و چقدر عمق داشته است. هر چقدر قدم برمي داريد راههاي تازهاي باز مي شود، از اول تصوير روشني وجود ندارد.
من زماني راجع به کشف الغمّة علي بن عيسي اربلي کار مي کردم، آمدم نسخه هاي کشف الغمّة را از لابه لاي فهرست هاي مختلف در آوردم، بيشتر اين نسخه هاي خطي از پيش از صفويه باقي مانده است، نسخه هاي خطيِ بعد از صفويه آنقدر نيست. اينها نشان ميدهد که اين کتاب در جامعه شيعه پيش از صفوي نفوذ زيادي داشته است، بعد که ميرويد و بينشهاي مطرح در آن کتاب را مي بينيد مي توانيد ميزان رواج اين بينشها را در جامعه شيعه و حتي سنّي آن زمان ارزيابي کنيد. يعني در دل کار ميشود آرام آرام،کارهاي ديگري را درآورد. ولي اينکه فکر کنيد ميشود نشست و طرحي را براي ضرورت کار و ابعاد آن تنظيم کرد، به نظرم خيلي کار دشواري است. من در ادامه گفتگو هر جايي که به ذهنم برسد يک فضايي خالي براي تحقيق وجود دارد که ميشود در آن زمينه کار کرد، عرض خواهم کرد. ولي در واقع اين طرحها ذهني است، در عمل بايد عده اي را از نزديک و به طورمداوم با اين سنت درگير بکنيم، يعني اينها تعمق و تأمل کنند. ما ديگر از سطح تحقيقات عمومي گذشته ايم، حرفهاي عمومي را زده اند، يعني شما وقتي که ميخواهيد موضوعي را به دانشجويي که علاقه مند به کار در زمينه تشيع است به عنوان پايان نامه بدهيد، ديگر نبايد تشيع در دوره تيموري، تشيع در دوره سلجوقي، تشيع در دوره آل بويه و از اين قبيل موضوعات را پيشنهاد دهيد. اينقدر اين کليات گفته شده که ديگر کار جديدي از آنها در نميآيد، تحقيقات بايد به مجاري ريزتر وعرصه هاي خيلي کوچکتر هدايت شود. زماني بحث محمد بن بحر رُهني مطرح بود، شما حتماً آثارش را ديده ايد، محمد بن بحر رُهني مثلاً حوالي 270 قمري در رهنه کرمان بوده است. شما تصور بفرماييد که در اواخر قرن سوم کسي در رهنه کرمان بيش از سي جلد کتاب دارد که در پيرامون تشيع اماميِ خالص است و قطعه هاي زيادي از کتابهايش مثلاً در آثار صدوق وديگران برجا مانده است. و همان ابوالقاسم کوفي عالي هم کتابي در رد او نوشته است. خوب شما بايد بررسي کنيد که او درآنجا چه کار ميکرده است؟ حتماً استادي و شاگردي داشته، کساني در اطرافش بودهاند. بايد ديد که قطعه هاي باقيمانده چه نوع بينشي را نشان ميدهد، شما يک مرتبه ميتوانيد از محمد بن بحر رهني يک حوزه علميه بسيار مفصلي در رهنه کرمان در اواخر قرن سوم، يعني در غيبت صغرا بازسازي کنيد. موضوعاتي که در ذهن اين آدم بوده و راجع به آنها نوشته الان چقدراهميت دارد؟ تحليل کتابهايي که درون جامعه شيعه تا قبل از قرن ده نوشته شده خودش راهيابي به تاريخ تشيع است، يعني شما فهرست مؤلفات را کنار هم بگذاريد و برداشت تاريخي از آن بکنيد. الان اين تحقيقات در غرب خيلي معمول شده،يعني رفتن به سراغ نکات ريز. تحقيقات ما هنوز در حد همان تشيع در دوره تيموري و از اين قبيل مانده و متأسفانه از آن تجاوز نکرده است.
کاري که الان ميتوانيم انجام بدهيم اين است که کارهاي ديگران را در اين زمينه خوب فهرست کنيم. اما اين هيچ وقت به معناي اين نيست که کارهاي آينده به همان عرصه ها محدود شود. فرض کنيد که مثلاً کربن تمام تلاشش نشان دادن وجوه معنوي و جنبه هاي عرفاني تشيع بود، حتي تا کاهش تشيع به حدّ تشيع شيخي يا چيزي شبيه آن، ولي در تاريخ هميشه دنبال اين جنبه ميگردد، مثلاً ميتوان راجع به صحيفه سجاديه و ادبيات دعا کار کرد. اين هم يک زمينه است. هنر يک پژوهشگر اين است که ازکليات بگذرد و وارد فضاي جديدي بشود.
در عالم ادبيات، ميگويند که اديبان سه سطح دارند: آنهايي که خلاقند و در هر قرني ممکن است از اينان يک يا دو نفر بيشترظهور نکند؛ آنهايي که در واقع ادامه دهنده راه آنها هستند، ولي فقط يک محدودهاي را در امتداد آنها طي مي کنند. و عده اي درجه سه هستند که اصلاً خلاقيت و ابتکار برايشان معنا ندارد. آنها فقط مصرف کننده هستند. دستاوردها را به توده هاي مردم منتقل مي کنند. در سينما هم همينطور است يعني عملاً يک روشي را کسي ابداع ميکند، در مرحله بعد کساني ابداعاتي کناراين روش دارند، در مرحله سوم فقط يک سري مصرف کننده هستند. در تاريخ هم همين حالت هست، بالاخره ممکن است آدمهايي داشته باشيم که دوباره همان مسيري را که «کامل شيبي» يا مثلاً «کربن» رفته ادامه بدهند، وجوه جديدي را دنبال کنند، حتي متن عرفاني تازهاي پيدا کنند، متن دعايي تازه پيدا کنند و آن را منتشر بکنند، اما يک استاد برجسته آن است که واقعا ًفضاي تازهاي را بيابد و پديد آورد. براي مثال الان ما تا به حال در تاريخ از متون فقهي استفاده نکرده ايم، به اين معنا که کتابهاي فقهي خودمان را مبناي تاريخ تمدن اسلامي و تاريخ شيعه قرار نداده ايم، مثلاً يکي از استادان اين اواخر به من ميگفت: من مي خواستم تاريخ تمدنِ عمّان را بنويسم، خوب عمان اصلاً چقدر متن تاريخي دارد؟ چيزهايي اندک از صدراسلام دارد، که قابل توجه نيست. گفت تصميم گرفتم يک کتاب فقهي پنجاه جلدي از خوارج را که مربوط به قرن پنجم بود مبناي کار قرار دهم؛ تمام آراي فقهي آن را که به نوعي با تفکر اجتماعي و تمدني قابل تطبيق بود استخراج کردم، اينها کليد واژه هاي من براي نوشتن يک تاريخ تمدن اسلامي شد: تاريخ تمدن عمان بر پايه يک کتاب فقهي.
شبيه اين کار در بخشهاي ديگر ممکن است حتي در کتابهاي حديثي؛ مثلاً بولت بر اساس تاريخ جرجان يک تاريخ سياسي اجتماعي فرهنگي براي مسلماناني که نه در مرکز اسلام بلکه در حاشيه و مرزها زندگي مي کردند، نوشته است. مي گويد اينکه شما مي بينيد در يک روايتي داريم که مي پرسد آيا براي حمام رفتن بايد لُنگ بست يا نه، اين نشان ميدهد که مربوط به دورهاي است که مسلمانها به ايران رسيده اند، در ايران حمامهاي عمومي بود و اعراب اصلاً اين حمامها را نديده بودند، تازه اين پرسش را مطرح کردند که حالا بايد با لنگ به اين حمامها رفت يا نه؟ من تا به حال نديده ام کسي تاريخ و تاريخ حديث را با اين ديد دنبال کرده باشد، البته الان در تحقيقات مستشرقان کم و بيش اينها باب شده است.مثل مقاله کلبرگ راجع به احکام ولد الزنا در فقه شيعه، شما فکر ميکنيد بحث فقهي مي کند؛ ولي در کل در پي نگرش تاريخي شيعه در يک عرصه خاص است. حتي در بحثهاي راجع به ارث زن و مرد، اينکه وقتي خانوادهاي فقط يک دختر داشته باشد، همه ارث والدين به او ميرسد يا نصفش؟ اين تفاوتي که بين شيعه و سني هست و اين بحث که آيا واقعاً اعتقاد به حضرت زهرا(س) مثلاً در اين قصه تأثيري داشته يا نداشته است. شما همين الان ميتوانيد يک طرح عظيمي را شروع بکنيد راجع به فقه شيعه و اينکه در هر دورهاي مسائل مهم آن چه مسائلي و به چه شکلي بوده است؟ همين چند روز پيش من راجع به حج نگاه ميکردم، مثلاً در قرن يازدهم و دوازدهم که چقدر رساله هاي فقهي اي وجود دارد که ميتوان تاريخ حج را از آنها به دست آورد؛ مثلاً راجع به بدعتهاي رايج در مکه، ميبينيد که يکي از بدعتها اين است که ترکهاي عثماني در روزهاي عيد تخم مرغها را رنگ مي کردند و در آنجا مي گذاشتند، سنيهاي مکه از اين کار بدشان مي آمده و مي گفتند اينها بدعتهاي کفاراست؛ نقل و انتقال برخي از ابعاد فرهنگ و تمدن را در اين شهر مقدس با همين يک رساله ميتوان نشان داد. ما تا به حال کاري از اين زاويه نکرده ايم.
الان يک موضوعي که دست من هست و کم و بيش در زمينه دوره صفويه رويش کار ميکنم اين است که تقليد از مجتهد زنده چه وقت در فقه ما مطرح شده؟ تمام رساله هايي را که راجع به وجوب تقليد از مجتهد حي است درآورده ام، شما با ديدن اين رساله ها متوجه مي شويد که در جامعه شيعه دقيقاً اين بحث چه وقتي مطرح شده و چه تأثيري در افزايش قدرت مرجعيت داشته است، يعني وقتي که مقلدان را الزام ميکردند تا از مجتهد زنده تقليد بکنند اين کار خود به خود اين مرکزيت را تقويت مي کرده است، چون مجتهد حي انسجام جامعه شيعي را نگه ميداشت، درحالي که مثلاً فرض بکنيد ديگراني که از مرده تقليد مي کنند اصلاً اين انسجام سياسي را ندارند. اين عرصه ها بايد کشف بشود. ازطرحهاي گذشته ميشود فقط يک الگويي گرفت ودنبالش يک خلاقيتي داشت.

ارزيابي جنابعالي از آثار و تحقيقات مستشرقان در زمينه ها و موضوعات شيعي چيست؟

o بحث از شرقشناسي دشواريهاي مخصوص به خودش را دارد. محاسن و معايبش هم خيلي مورد بحث قرار گرفته است.مهمترين عيب شرقشناسي شايد همين نگرش تحقيرآميز آن نسبت به شرق است. اما نسبت به تشيع و آنچه مربوط به شيعه ميشود شايد مهمترين تحول اين است که اروپاييها کارهاي قديمي را کنار گذاشته اند و در اين سي چهل سال گذشته کارهاي جديدي انجام داده اند که به نظر من حجمش در مقايسه با برخي بخشها زياد نيست، اما همان مقداري که کار شده به دليل اين که مشمول قاعده نگاه از بيرون بوده به چيزهايي توجه کرده که ما به آنها بي توجهيم. ما به هر حال از درون نگاه ميکنيم و در نتيجه بسياري از تفاوتها را نميبينيم. کسي که از يک فرهنگ ديگر مي آيد به صورت عادي متوجه تفاوتها مي شود و آنها را ملاحظه ميکند و دنبال علل و اسبابش ميرود و به نقاطي ميرسد که ما به آنها نرسيده ايم. نکته ديگري که در تحقيقات غربيها راجع به شيعه هست برميگردد به نگاه تاريخي آنها؛ آنها همه چيز را در حالت تحول و دگرگوني وصيرورت ميبينند و اين کمک ميکند تا باز به تفاوتها بيشتر توجه داشته باشند. ما تاکنون فاقد آن نگاه تاريخي بوده ايم.نسبت به مسائل مختلف نگاه تطوري و صيرورتي نداريم. به نظرم مجموعه اينها، به علاوه روشهاي نوين تحقيق باعثشده که شيعه شناسي با همان حجم اندکي که در غرب آغاز شده نتايج نسبتاً قابل توجهي به همراه داشته است.
البته اين را عرض بکنم که در غرب هم کارهاي بازاري زياد است، مخصوصاً الان که هر کسي را که متخصص ايران و عراقاست، استخدام ميکنند، حقوق خوب به او ميدهند و تشويقش ميکنند، هم وزارت دفاع امريکا، هم سيا براي اينگونه کارهاسرمايه گذاري ميکنند. در واقع، شرقشناسي و مخصوصاً ايرانشناسي و تشيع شناسي يک شغل پردرآمدي شده که اينباعث افت اين تحقيقات و بازاري شدن آنها در غرب شده است. براي مثال، همين کتاب تشيع هالم که دارد به فارسي ترجمه ميشود، کتاب متوسطي است. افراد نادري مثل مادلونگ، کُلبِرگ و احياناً ايرانيهايي که در آنجا هستند يا ايرانيهايي که درآن طرف فعال هستند، کارهاي نسبتاً قابل توجهي دارند که حجمش زياد نيست و دايره کار هنوز وسيع نيست. ميدانيد که شرقشناس در گذشته بيشتر توجه به فرهنگ و تمدن کهن اسلامي داشت، اما الان توجهش به مسائل روز و اسلام سياسيامروزي يا جايگاه زن در فرهنگ اسلامي و از اين قبيل موضوعات است. اينها به ندرت دنبال تصحيح متون قديمي هستند وبيشتر نوشتههاي سياسي روز دارند. اگر به گذشته هم ميپردازند جهتگيريشان به روز شده است.
باز برگردم به حرف اولم که شما در شرقشناسي در کل، و در خصوص شيعه به نحو خاص، بالاخره، حاکميت عقل غربي راميبينيد و تمام آن اشکالات و نواقص به صورت طبيعي هست. اما آنها معمولاً با احترام برخورد ميکنند و مخصوصاً درتحقيقات جديدشان تلاش ميکنند خودشان را آدمهاي منصفي نشان بدهند، اما هيچ وقت از دايره اصول مورد قبول خودشان نميتوانند خارج بشوند و اين هم بر ميگردد به اينکه آدمي به هر ديني که معتقد باشد، چه آنهايي که به مسيحيت معتقد هستند و چه ما که به اسلام معتقديم، تا وقتي که در محدوده خودمان بحث ميکنيم خيلي چيزها را بدون دليل قبول ميکنيم، ولي به محض اينکه از آن دايره خارج ميشويم و سراغ دين طرف مقابل ميرويم، انتظار داريم همه حرفهاي آنهاحرفهايي باشد که قابليت اثبات داشته باشد يا به هر حال تمام قواعد استدلالپذيري بر آنها حاکم باشد، اين قاعده روزگاراست که شامل ما هم ميشود، ولي با اين حال اعتقاد من اين است که نوع برخورد آنها در کارهاي پژوهشيشان با ادب،روشمند و قابل استفاده است و اين را نميتوان انکار کرد.

غربيها بر چه جنبه هايي بيشتر تأکيد دارند؟

o بستگي به محقق دارد؛ اگر مثل مادلونگ فرقه شناس باشد بيشتر، تحولات و تطورات فرقهاي و احياناً کلامي مورد نظرشاست. اما بسياري از اينها به کتابشناسي اهميت ميدهند و از خلال کتابشناسي وارد شيعه شناسي ميشوند. بعضي نيزسراغ يک سري وجوه اجتماعي جامعه شيعه ميروند؛ چيزهايي که در واقع بسيار حاشيهاي است. خيليها هم روي جوامع شيعه کار ميکنند؛ نمونه اش همان کاري است که اِندِه راجع به نخاوله يعني شيعيان بومي مدينه کرده که به فارسي هم ترجمهو چاپ شده است، يا مثلاً تاريخ تشيع در جامعه شيعي حلب يا لبنان را مورد توجه قرار ميدهند. الان يک مقدار حوزه شرقشناسي به لحاظ اينکه چه کسي مشغول شرقشناسي است تنوع يافته است. علتش هم اين است که عدهاي ايراني وعدهاي شيعه از عراق و لبنان در کشورهاي خارجي رفتهاند که اصلاً ذهنيتشان با غربيها متفاوت است. بعضي از اينها ازغربيها جلوتر هستند، مثلاً سطح کار کُربن با سيدحسين نصر، اصلاً قابل مقايسه نيست، يا مثلاً آقاي مدرسي از خيليهاقويتر است، زيرا فرد معتقدي است که در آنجا راجع به شيعه کار ميکند، هم بهره دروني و حوزوي دارد و هم بيروني.ايشان خودش ميگفت که تحقيق را به معناي اينکه دقيقاً يک متن چه قدر دقيق است از آيتالله زنجاني شبيري ياد گرفتهاست مثال خوبي هم ميزد که جاي بيانش اينجا نيست. گاهي هم اين محققان در غرب اروپاييهايي هستند که آمدند و درشرق مستقر شدند. اينها هم باز بينششان مقداري با آن غربيهايي که اصلاً اين طرف را نديدهاند متفاوت است، گرچه ازسابق هم برخي شرقشناسها ميآمدند و در اين طرف اقامت ميکردند، مثل اين کاري که اخيراً از يک خانم فرانسوي که درسوريه يا لبنان است، يعني خانم صابرينا ميرفان چاپ شده است، به نام حرکة الاصلاح الشيعي که درباره وضعيت فرهنگ شيعه در شامات از اواخر دوره عثماني تا امروز است.
نکته ديگري که در شرقشناسي هست توجه به چيزهايي است که ما خيلي ساده با آنها برخورد ميکنيم، مثل کاري که ورنرانده درباره بقيع مشغول است، ما هنوز يک تاريخ بقيع مستقل نداريم، ولي وي سالهاست که با آن سن بالايش مشغول جمع آوري متون راجع به بقيع است و دارد در مورد تاريخچه اين قبرستان از ابتدا تا امروز کار ميکند. ما به اين امور بيشتر بهلحاظ مذهبي نگاه ميکنيم، اما براي آنها همان مطلب، يک سوژه کاملاً تاريخي است، مثل مقالهاي که کسي راجع به مهرنوشته و تصويرهاي مختلف روي مُهر و شکلهاي مختلف آن را بررسي کرده است.
شما بايد محققي را بپسنديد که هميشه کنجکاو است، به نظر من ما هم اگر بخواهيم به نقطهاي برسيم و کارهاي تازهاي داشتهباشيم بايد روحيه کنجکاويمان را تقويت بکنيم. کارهاي غربيها را هم ببينيم. در عين حال بايد تفاوتهاي بينشي را در نظربگيريم و دوباره برگرديم، البته بي ترديد از افکار آنها متأثر شدهايم و راه ديگري هم نداريم. ما در راهي قدم ميگذاريم که تأثيرپذيري در آن هست، ولي به هر روي بايد از پژوهشهاي آنها به عنوان يک نردبان استفاده کنيم تا سطح کارهاي خودمانرا بهتر کنيم و در عين حال مراقب باشيم اگر احياناً کارهاي آنان مشکلاتي دارد آنها را رفع بکنيم. اين مشکلات اندک نيست.اين را هم به شما بگويم که بسياري از آنچه در دائرةالمعارفها راجع به شيعه مينويسند، پر از غلط است، چون اينها ازآدمهاي معمولي زياد استفاده ميکنند، چون محققان درجه اول آنقدر وقت ندارند که اين همه مدخل براي دايرةالمعارفهابنويسند. بسياري از اينها اشتباهات فاحشي دارند. اشتباهات فقط مربوط به شرقشناسي قرن هجدهم و نوزدهم نيست، هنوزهم اين دشواريها و مشکلات را دارند. ما باز بايد حرف صدسال قبل سيدجمال را بگوييم: از چيزهاي خوبشان استفاده کنيمو چيزهاي بدشان را کنار بگذاريم، گرچه هنوز هم نميدانيم کدامش خوب است و کدامش بد است، يعني همان ابهامي کهپيش روي سيد جمال بود هنوز هم جلوي ما هست.
من عرض کردم بايد نگاه تاريخيِ غربيان و به اصطلاح، نگاه تطوري و صيرورتيِ آنها را به کار بنديم. مسائلي در تشيع وتسنن مطرح است که تاريخ تأسيس دارد، يعني ميتوانيد بگوييد که اين مساله دقيقاً از چه وقتي وارد اسلام شده است. قرآنهم اشاره ميکند که مسائلي در مکه مطرح شده و مسائلي ديگر در مدينه مطرح شده است مثلاً در بحثهاي فقهي به دست ميآوريد که از چه زماني اذان تشريع شده و اين اذان بعد از پيغمبر گرفتار چه تغييري شده چه چيزهايي به آن اضافه شده و يااز آن کم شده است. بعد ميآييد در قرن سوم و چهارم، باز ميبينيد که همين اذان همچنان مسالهاي است که تغييراتي به شکلهاي مختلف در آن رخ ميدهد، تا دوره صفوي و تا دوره معاصر؛ شما يک مرتبه ميشنويد که در يک شهري کسي جمله جديدي را به جهتي به آن اضافه کرده است. مقصود من از «نگاه تاريخي» اين است که شما تک تک مسائل را با يکنگاه تطوري ببينيد، قبلاً ما اينگونه تحقيق نميکرديم. ما هميشه دلمان ميخواهد ثابت کنيم يک چيزي از روز اول به همين شکل و به همين صورت بوده و هيچ تغييري نکرده است. اين باعث ميشود که ما نتوانيم ماهيت اين مساله را به درستي بشناسيم. شما روي هر مسئله فقهي دست بگذاريد تاريخي دارد.
در مسائل کلامي هم همينطور است؛ زماني به خاطر يک ضرورتي و به خاطر يک پرسشي يک مسئله خاص مطرح شدهاست. آدمهاي عادي به اين تطور توجهي ندارند فقط حال برايشان مهم است و تفاوتها را درک نميکنند. در مورد تشيعهم اين بحث هست که اين تطور واقعاً بوده يا نبوده است؛ آيا از روز اول اينگونه فکر ميکردند يا در قرن دوم يا در قرن سومبه اين نتيجه رسيدند. ممکن است کسي ادعا بکند که فلان نظريه يا باور مربوط به قرن سوم است. اگر اين مسئله مربوط به ارکان تشيع باشد بقيه اعتراض ميکنند که نه، چنين چيزي از اول فلانجور بوده يا نبوده است. براي مثال، من هميشه در اينفکر بوده ام که هسته مرکزي تشيع به لحاظي تاريخي و کلامي چيست، يعني اگر آدمي بخواهد اصلي را بيابد که واقعاً اصل واساس تشيع باشد، به چه نتيجهاي ميرسد. من در گذشته از مرحوم آيت الله سيدمهدي روحاني شنيده بودم و هنوز هم همان پاسخ در ذهنم هست که هسته مرکزيِ تشيع تولّي نيست، بلکه تبرّي است. ايشان ميگفت اصلاً بحث در اين نيست که شمادر تشيع چيزي به نام تولّي داشته باشيد. به تعبير خودم تولّيِ تشيع عراقي ـ که در اصل سني هستند ـ از تولّيِ امامي ها کمترنبوده، اگر نگوييم که بيشتر بوده است؛ به دليل اينکه شيعههاي عراق آنقدر فضائل براي امام علي و اهلبيت(ع) نقل ميکنندکه برخي از آنها حتي در کتابهاي ما هم نيست، اين را ميتوانيد در آثار ذهبي در همين ميزان الاعتدال ببينيد که البته به عنوان اخبار ضعيف ميآورد و از راويان شيعي عراقي نقل ميکند.

مقصود از تبرّي سب و لعن که نيست آيا مقصود همان مرز گذاشتن و حريم قائل شدن است؟

o بله مقصود همان مرز گذاشتن و فاصله گرفتن است، مقصود اين است که خلافت شيخين را مشروع نميداند، شايد مثلاً خطبهحضرت زهرا(س) اگر در دوره اول دست شيعهها بوده، که ميشود گفت لااقل کليتي از آن در اختيار بوده، مفادِ آن همانتبري است، يعني فاصله گرفتن. البته شايد کسي ما را متهم کند که خيلي مذهبي نگاه ميکنيم، اما اين در تاريخ و در متون معتبرهست. اثبات اينکه اين تبرّي وارد فکر شيعه شده يا از اول بوده به ادله بيشتري نياز دارد. وقتي امام علي(ع) دهها بار تأکيدميکند که قريش حق مرا گرفتند، پيداست تشيع گرد همين سخن شکل گرفته است.
به طور کلّي بايد تاريخ پيدايش هر مسالهاي را پيدا کرد. حتي در مورد حديث هم اينگونه است؛ حديث مجعول هم تاريخپيدايش دارد، يعني کلماتي در آن به کار ميرود که شما با استناد به آنها ميتوانيد بگوييد که چه زماني جعل شده است. اينکاري که الان در غرب به عنوان نقد حديث باب شده، يکي از ابعادش همين تاريخگذاري حديث است. اگر واقعاً چنينروشي جواب بدهد روشي کاملاً ابداعي و کارآمد خواهد بود، مثل همان قصه لُنگي که عرض کردم؛ اگر کسي بگويد که درمدينه لنگ مطرح بوده قبول آن مشکل است، چون در آنجا هنوز حمام عمومي نبوده است. بعدها ممکن است مثلاً در سالپنجاه، شصت، يا هفتاد در ايران از يک صحابي پرسيده باشند و اين صحابي از خودش گفته يا آن را به پيغمبر نسبت دادهباشد. اين تاريخگذاري در جاهايي خيلي روشنتر است؛ زماني دوست عزيزم جناب آقاي توفيقي کتابچه اي را به من نشانداد که در آن در سال 1327 قمري، يعني همين اواخر روايتي جعل شده که درست درباره اعدام شيخ فضلالله نوري درستشده و در آن گفته است شيخي به خاطر فلان مسئله به دار آويخته ميشود؛ حتي در اين اواخر در اوائل انقلاب ما نمونه هايي از جعل را داشتيم، مثلاً در کتابي با نام بيان الائمة حديثي راجع به هليکوپتر، که در آن کلمه هليکوبترات به کار رفته بود وميگويد من اين را در کتابي خطي مثلاً در بصره ديدهام يا چيزي شبيه به آن آمده. اين کتابي بود که در همين قم چاپ شد وبعد جمع شد و الان در بيروت خيلي شيک چاپ شده که حاوي رواياتِ مربوط به علائم ظهور است؛ شما با ملاحظه کلمه به کلمه اش ميتوانيد توضيح بدهيد که اين جعلها مربوط به چه زماني است. استادم سيدجعفر مرتضي هم نقدي بر اين کتاب درهمان کتابي که درباره جزيره خضراء نوشت، دارد.
اين طوري اتفاقاً خيلي به اصلاح دين کمک ميشود، خيلي از افراد برجستهاي که رسالتشان حراست و حفاظت از دين استاين نگاه را ندارند، چهبسا آنها متوجه اين تطور نشده باشند و فکر کنند که فلان مسئله خيلي ريشهدار و عميق است. البته مننکتهاي را خدمت شما عرض کنم؛ اين را نبايد با يک بحث ديگر مخلوط کرد. در دين هميشه نوعي صيرورتِ پذيرفتهشدهداريم و نميتوانيم جلوي آن بايستيم، مثلاً فرض بفرماييد بعد از انقلاب به خاطر مسائل جديدي که داشتيم خيلي حرفهايتازهاي زده شد؛ اگر اينها مطابق اصول باشد به هر حال مطابق يک اصل اجتهادي است و چارهاي جز پذيرش آنها نيست. حالبه بهانه «تاريخينگري» کسي بخواهد دين را در همه ارکانش تهي کند و آن را به يک نوع سادگي آن در ابتداي ظهورش ببردکار درستي نکرده است. من توضيح کلامي آن را نميدانم چيست؛ دين مجموعهاي از آيينهايي است که بسياري از آنها براساس اجتهاد، آرام آرام شکل گرفته و حذف کردن اينها براي رسيدن به آن سادگي ابتدايي خودش يک معضل ديگري را به وجود ميآورد. در اين مورد افرادي که دين شناس هستند بايد نظر بدهند. اما در هر حال آدمي اين را مي فهمد که همه دينهااين تطور را دارند، فقهشان هر روز حجيمتر ميشود و به آيينهايشان افزوده ميشود. در اين اواخر در اين جريانهايمربوط به اصلاح دين هميشه اين حرف بوده که ما بايد همه اين حجم را دور بريزيم و برويم سراغ آن سادگي ابتدايي؛ بهنظرم اين هم يک حرف گمراه کنندهاي است که نياز به تأمل دارد. حرف اصليِ من اين است که ما در هر بخشي که کارميکنيم نگاه تاريخي ميتواند به ما کمک کند؛ به هر حال در تشيع اين صيرورت بوده و هنوز هم هست، در تسنن همهمينطور است. صيرورت تسنن را اگر بررسي کنيد ميبينيد که ده برابر تشيع است. اصلاً کلمه سنّي در قرن اول در متونکاربرد نداشته، و صد و پنجاه سال از هجرت بعد به کار رفته است. شاهد آن همين کتاب طبقات الکبري ابنسعد است. اينخيلي کمک ميکند به اينکه شما ريشههاي اين مذهب را بشناسيد و به جاي اينکه از تفکر سني در سده نخست سخنبگوييد از تفکر عثماني در آن قرن سخن ميگوييد. گفتمان عثماني اصلاً با گفتمان سنّي فرق ميکند، مسائلشان هم فرقميکند. مواضعشان هم نسبت به اهلبيت(ع) متفاوت است.
شما ببينيد در «علم کلام» برخي مسائل در دورهاي چقدر شر به پا کرده، اما الان اصلاً کسي اهميتي به آنها نميدهد، مثل همينبحث خلق قرآن که آن همه سروصدا در قرن سوم داشت، الان هر چه بخواهيد به زور اين بحث را مطرح کنيد اصلاً جان ميافتد، يعني مسئله کسي نميشود، حتي همين تعريف ايمان و کفر از اين قبيل است. البته بحث تکفير به يک معنا هنوز همبحثي فقهي است، اما صورت کلامياش با مسائل خاص آن دوره محو شده است. شايد آخرين رسالهاي که در شيعه راجع به بحث تعريف ايمان داريم رساله شهيد ثاني باشد که نامش حقائق الايمان است. بعد از اين تا آنجايي که من خبر دارم اصلاًکسي در ميان متکلمان شيعه به اين بحث توجه نکرده است. در قرن اول و دوم و سوم اين مسأله بحث روز دنياي اسلام بوده،ولي به هر دليل امروزه چنين نيست. براي ما که تاريخي کار ميکنيم فقط همين جنبه تطوري آن مهم است و براي آنکه کلامي کار ميکند شايد خيلي آموزندگيهاي ديگري هم داشته باشد.

علت گرايش غربيها به منظر تاريخي چيست؟

o اما اينکه غربيها چرا اين نگاه تطوري را دارند، به جز بحثهاي روششناختي شايد ناشي از خودخواهي آنها هم باشد. آنهاميگويند غرب اوج تمدن و تکامل بشر است، از اينرو آنها همه چيز را تکاملي ميبينند. البته مقصودِ من از صيرورت لزوماًتکامل نيست، صيرورت تبديل شدن يک مسئله به يک مسئله ديگر است، يعني به مسئله روز شما بستگي دارد، اين را ازتوليدات فکري آن دوره هم ميشود فهميد که اين مسئله به مسئله روز تبديل شده است، مثلاً از روزي که در مشروطه وسپس رضاخان بحث کشف حجاب را مطرح کردند، بيش از سي رساله راجع به حجاب نوشته شد، در حالي که قبل از اين يک رساله مستقل هم در اين باره نبوده است.

از بحثهاي روش شناختي بگذريم و به بحثهاي محتوايي بپردازيم. شما فرموديد که تبرّي هسته مرکزي تشيع است، درحالي که به نظر ميرسد امامت چنين نقشي را داشته است.

o اصلاً در بحث تبرّي منظورم تبري از مخالفان به معناي کلي نيست، من دقيقاً مقصودم تبري نسبت به سده اولِ تاريخ اسلام وجريانهايي است که در آن مرحله رخ داد و اقداماتي صورت گرفت که از نظر شيعه نامشروع است، يعني ممکن نيست کسيشيعه باشد و خلافت شيخين را قبول کند، اين يک رکن رکين تشيع است. شيعه اولين حرفش اين است که خلافت آنهامشروع نيست، يعني اين برايش خيلي واضح و روشن است، ممکن است کساني بگويند که اين مسئله تاريخي الان ديگرزمانش گذشته، و جاي طرحِ آن نيست يا گفتن اين حرفها چه لزومي دارد، اما به هر حال اين اعتقاد باقي است.
حالا اگر کسي را پيدا کرديم که به امامت ائمه اعتقاد دارد، مثل همانهايي که من آنها را سنيهاي دوازده امامي ميدانم، وليشيخين را هم قبول دارد، اين، ديگر شيعه نيست. همين عدم مشروعيت خلفا را که امام علي(ع) همه اش روي آن تکيه ميکند و ميگويد من فقط روي مصلحت با مسلمانان بيعت کردم، من تبرّي و هسته تشيع ميدانم. منظورم اين نيست که همه تشيع در اين خلاصه ميشود، نه، اين نقطه عزيمت است. شايد تعبير من خيلي رسا نبود، اينگونه اصلاحش ميکنم و ميگويم اين مسئله نقطه عزيمت است، يعني شيعهبودن با قبول خلافت شيخين جمع نميشود. تبري نقطه عزيمت در شيعه است ولزوماً به معني سب کردن و کارهايي از اين قبيل نيست.

با توجه به مسئله تبري تکليف زيديه چه ميشود که يکي از فرق مهم شيعي به حساب ميآيد؟

o تشيع يک نقطه عزيمت تاريخي دارد که مهم است، يعني بستر تاريخياش از اينجا شروع ميشود و اين را نميتواند کناربگذارد. اين مسئله را هيچ وقت عوض نکرده، يعني خيلي از مسائل ديگرش را عوض کرده، ولي روي اين مسئله ايستاده است، اما زيديه را منهاي جارودي ها که در اين مسأله مثل ما فکر ميکنند، ما واقعاً به اين عنوان شيعه نميدانيم، آنها خلافترا مشروع ميدانند و با استناد به نوعي ضرورت يا تقيه آن را ميپذيرند. دستکم ما آنها را شيعه خالص نميدانيم، گرچه آنهارا به طور کلي از فرقه هاي شيعه به شمار ميآوريم. به همين دليل است که آنها به مرور به تسنن متمايل شدند؛ يعني تقريباًهمه چيزهايي را که داشتند، مثل اذان، يا خمس يا پنج تکبير براي ميت، همه اينها را ترک کردند. اين شاهد خوبي است براي اينکه چون در مسئله تبري مشکل داشتند در نهايت از بدنه تشيع خالص جدا شدند.

بنابراين شما بايد تبري را در تعريف تشيع اخذ کنيد.

o ببينيد شيعه يک تعريف اثباتي دارد و يک تعريف سلبي. در واقع آن چيزي که الان عرض کردم تعريف سلبيِ تشيع استوگرنه اگر بخواهم تشيع را با نگاه اثباتي تعريف کنيم بهترين تعريف از ابان بن تغلب است که نجاشي آن را نقل کرده است. اوميگويد شيعه آن است که روايت علي(ع) را از پيغمبر(ص) قبول کند و وقتي در نقلها اختلاف شد روايت جعفر بن محمدرا از علي قبول بکند، اما اين جنبه اثباتي قضيه است، که اگر دقت شود اتفاقاً خود اين تعريف يک جنبه سلبي و انکاري نسبتبه بقيه دارد، يعني ابان در اين تعريف روايات جمع عظيمي از صحابه را کنار گذاشته و ميگويد من حرف آنها را قبول ندارمو حجت نميدانم. شايد شما خيال ميکنيد که منظور من از تبرّي لعن يا فحش است؟ نه اصلاً اينطور نيست، بحث بر سر ايناست که ما اين را حجت ميدانيم و آن را حجت نميدانيم. شيعه ميگويد خلافت خلفا مشروع نيست. البته در مورد اين حدّبين شيعهها اختلاف وجود دارد، ولي همين تعريف ابان که جنبه اثباتياش اين است که ما روايت علي(ع) را از پيغمبر(ص)قبول داريم، جنبه سلبياش آن است که روايت دهها نفر ديگر را قبول نداريم. اتفاقاً دايره تبرّياش خيلي توسعه دارد. بالاخرهاين تبري در ذهن و اعتقاد شيعه ها هست. اين را هم اضافه کنم که ائمه شيعه در جامعه اسلامي زندگي ميکردند، رفتار ومشي امامان، بيشتر از اين براي خلفا و حکّام قابل تحمل نبود، البته نميخواهم اين را سپري براي افراط عدهاي قرار بدهم. امااينکه مسير اين خلافت از روز اول اشتباه بود جزء ارکان فکر امامان بود، آقاي روحاني ميفرمود که اصلاً ائمه در اين موضوع تقيه نميکردند، ممکن بود خلفا را با لقب اميرالمومنين هم خطاب بکنند، اما خود آنها ميدانستند و بقيه همميدانستند که اينان خلافت آنان را مشروع نميدانند. مذاکره هشام بن حکم هم که آنها پشت پرده به آن گوش ميدادند بازهم در مورد امامت است و اينکه آن روش و مسير خلافت غلط بوده است. سفاح هم در اولين خطبهاش در عراق گفت تا بهحال دو تا خليفه به حق آمدند؛ يکي علي بن ابيطالب بود و يکي من، يعني سفاح اولين خليفه عباسي که ميخواست خود رابه عنوان شيعه معرفي کند اعتقادش اين بود. اين تلقيِ رايج شيعيان در دوره اموي است و اصلاً خدشه بردار نيست. شيعيان کاملاً روي اين موضوع اصرار داشتند و به هيچ وجه غير از آن را نميپذيرفتند.

دکتر مدرّسي در کتاب مکتب در فرايند تکامل ميخواهد بگويد که بسياري از اين اعتقادات و افکار بعدها در شيعه به وجود آمده و از اول نبوده است.

o به نظرم ايشان نميخواهد بگويد که همه عقايد شيعه دچار اين فرايند بوده است. ايشان بر روي برخي از مفاهيم که دچار يکدگرديسي و تحول شده تکيه دارد، وگرنه ايشان هم هسته مرکزي يا نقطه عزيمت شيعه را ميپذيرد که يک چنين چيزي بودهاست. اتفاقاً ايشان در اين کار جديدش ارکان فکر شيعه را، آن هم در کوفه دقيقاً به دوره بني اميه برميگرداند، يعني به هيچوجه نميخواهد بگويد که جنبههاي ضديت با آن طرف، بعدها پيدا شده است. لذا عقيدهاش در مورد کتاب سُليم اين استکه قطعاً تأليفش مربوط به حدود سال صد هجري است، يعني در اين حول و حوش تأليف شده است. و آنچه در اين کتابآمده دقيقاً فکر جامعه شيعه در کوفه است، يعني تمام اين باورها، فکر شيعه ها بوده، اگرچه عقيده ايشان اين است که سليم بنقيس يک اسم مستعار است، ولي معتقد است که به هر حال يک شيعه، آن را در اين دوره نوشته و علائمي در اين کتاب هست که نميتواند مربوط به دوره بنيعباس باشد و قطعاً مربوط به قبل از اين دوره است، زيرا فقط اسم پنج امام در اينکتاب آمده و معلوم است که در دوره امام باقر(ع) نوشته شده است، يا مثلاً تعداد دشمنان اهل بيت را که نام ميبرد به تعدادخلفايي است که تا آن موقع خلافت کرده بودند. ايشان هم معتقد است که اين افکار و عقائد مربوط به آن دوره است، نهاينکه همه چيز تغيير و تطور کرده است. ولي خوب همه ميدانند که به هر حال يک سري مسائل در شيعه هست که بسته به مقاطع و شرايط خاص زماني پيدا شده يا بسط يافته است. شما ببينيد در اين 25 سال پس از انقلاب ما در باب وحدتحرفهايي زديم که ممکن است روزي برداشت ديگري از آن بشود، گويا اعتقادات شکل ديگري يافته است. در گذشته ها هم شايد ضرورتي در همين حد اينها را وادار ميکرده که موضع خاصي بگيرند.

دراين صورت آيا تاريخ معياراست، يعني راه به دست آوردن عقايد تاريخ است يا نه؟

o نه، تاريخ معيار نيست، تاريخ کمک ميکند تا شما ارزيابي بهتري از صورت مسأله داشته باشيد. شما اصول منطقي و علمي داريد، پيش فرضهاي خودتان را داريد، حرفي که به قرآن برگردد يا به سنّت اصيل برگردد درست است. اما اگر موضوعي هيچ راهي ندارد تا به سنّت اصيل برگردد و تاريخ به شما نشان بدهد که اين واقعاً يک مسئله متاخري است و جزء اجتهاداتيک آيين يا جزء بدعتهاي آن است، دست شما در رد آن باز است. تاريخ به شما کمک ميکند تا اين فضا را تشخيص بدهيدوگرنه درستي و نادرستي اين گزارهها تنها در گرو روش تاريخي نيست، يعني ما بايد در فلسفه، در علوم حديث، در علومقرآن، با بحث از حجيت ظواهر، ديگر مسائل اصولي و با استفاده از اين قبيل دانشها و مباحث، درستي و نادرستي يک گزارهرا روشن کنيم.
شما به تاريخ صد در صد اعتماد نکنيد. ارزش اطلاعات تاريخي در حدّ خودش هست و هميشه نتيجه هم تابع اخسمقدمات است؛ ممکن است سند تاريخياي پيدا شود و همه تحليلها عوض شود. با عقائد نميشود صرفاً تاريخي برخوردکرد. بگذاريد عقائد مردم و دين مردم سر جايش باشد، آنها را با اين بحثها محک نزنيد، تاريخ فقط ميتواند کمکي باشدبراي شما، تازه مشروط بر اينکه متن جديدي پيدا نشود، ادله و شواهد ديگري پيدا نشود. بگذاريم نصوص ديني باروشهاي خودشان کار خودشان را انجام بدهند، من اين را به اين خاطر عرض ميکنم که بسا دشواريهايي پيدا کنيم کهنتوانيم از آنها خلاص شويم. من فقط در همين حد ميتوانم عرض کنم که شواهد تاريخي براي يک فهم بهتر کمک ميکندولي حرف آخر را نميزند. البته من علاقمندم و توصيه هم ميکنم که هرکسي ميخواهد فقيه شود، تاريخ فقه را هم خوببداند تا دچار يک جزم گراييهاي بيمورد نشود. در فلسفه و کلام هم همينطور است.

براي فهم اينکه به هر حال اين انديشه ها و عقائد ما با آنچه در دوران ائمه بوده تطابق دارد يا نه جز تاريخ راه ديگري نداريم.ما ناگزير بايد برويم دوره ائمه را ببينيم و بررسي کنيم.

o من هم تا اندازهاي با شما موافق هستم، ولي ببينيد شما وقتي به مفضّل يا به طرفدار مفضّل يک حرفي ميزنيد و ايراديميگيريد به شما ميگويد، امام به مفضّل چيزي گفته که به شما نگفته است؛ شاهدش چيست؟ شاهدش اين است که ده تارساله از مفضل در محافل غاليانه بوده که هيچکدام از طرق شناخته شده ما به دست ما نرسيده است. جاهايي هم وجود داردکه شما نميتوانيد به لحاظ تاريخي پيش برويد. براي مثال، فرض کنيد معلّي بن خنيس از کثرت اسراري که به او گفتند داردمنفجر ميشود، در حالي که در کنار او مثلاً اين ابي يعفور قدري معتدل فکر ميکند، يعني خيلي طبيعي و معقول و اينکه اماميک عالِم است که علمش از همه بيشتر است. شايد براي همين متهم بود که در تشييع جنازهاش کساني از «مرجئة الشيعه»حاضر شدهاند (رجال کشي: 516) شما در همان دوره هم چنين نگرشهايي را ملاحظه ميکنيد. در جاهايي تاريخ کاملاًمسدود ميشود. مثلاً قَمهزني کي آمده است؟ ميگوييد فرضاً از دوره قاجاريه آمده، يا از دوره صفويه پيدا شده است. آياواقعاً ما توانِ آن را داريم که بگوييم که از اول هيچ چيزي به هيچ شکلي نبوده است؟ ناگهان ميبينيد کسي از يک کلمه «لطم وجوه» در روايات سند قمه را در آورده يا از اينکه حضرت زينب سرش را مثلاً به چوبه محمل زده اين حکم جواز آن را به دست داده است. ممکن است اشکال بکنيد که اين غير از آن است، من هم نميخواهم الان اثبات بکنم که غير از آن هست يانيست، اما اگر در تاريخ نتوانيد اين را ثابت کنيد، نمي توانيد آن را منکر شويد.

در اين صورت ما در يک بلاتکليفي باقي ميمانيم.

o ببينيد ما در بلاتکليفي نميمانيم. روشي که مرجعيت شيعه داشته هميشه يک روش متوسط بينابين بوده است. شما به عواممردم نگاه نکنيد. روش آيةالله بروجردي را ببينيد، روش شيخ عبدالکريم را ببينيد، روش سيد ابوالحسن اصفهاني، روش آخوند خراساني و نائيني را ببينيد، اينها که ارکان هستند معتدل حرکت ميکنند. در همين محورهايي که مورد نظر ماست آرام و معتدل برخورد ميکنند، و در اين صورت خيلي لطمه نميبينيم، ما اگر لطمه ميبينيم از ناحيه يک سري امور حاشيهاياست. به نظر من آنگونه نيست که ما تصور ميکنيم که اگر اين مشکلات را حل نکنيم گرفتار به اصطلاح افراط بي حد و حصر خواهيم شد. اين اشکال هست که چرا برخي از بزرگان جلوي اين افراد افراطي را نميگيرند، با اينکه ميدانند که روشهاي اينها روشهاي نادرستي است، يعني ما در واقع اشکالات عملکردي داريم، نه اشکالات معرفتي و فکري. همه ميدانند که کارهاي افراطي ريشه ندارد، حتي خيلي از مراجع هم بياساس بودن اين رفتارها را ميدانند. راه اصلاح اين استکه اين امور را فقط براي تحقيقات دانشگاهي و آکادميک بگذاريد، نتيجه مطالعات شما قطعاً روي قضاوتهاي ديگران سايه مياندازد. شما با اينها يک قضيه را اثبات و نفي نکنيد، بگذاريد اين تحقيقات اثر خود را بگذارد و آرام آرام همان اعتدال رانگهدارد، يعني همان اعتداليرا که واقعاً در حاقّ مرجعيت شيعه هست نگه مي دارد. شما ببينيد وقتي به آيةالله سيستاني گفتندکه شيعه ها امام جماعت فلان مسجد سنيها را بيرون کردند و به جاي وي امام شيعه گذاشتند ايشان نامه مينويسند که مسجدرا بايد پس بدهند و همان امام جماعت سنيها بايد برگردد و نماز بخواند، مسجد به آنها تعلق دارد. شما وقتي چنين برخوردي را در مرجعي که الان اينقدر در عالم تشيع مؤثر است ميبينيد پيداست که يک فکر معتدلي پشت سر مرجعيت هست.
تحقيقات ما براي خودمان خيلي خوب است، اما براي عموم به اين اندازه خوب است که روي قضاوت آنها سايه بيندازد. امااينکه فکر کنيم با اين روشهايي که ما داريم و خيلي وقتها هم متأثر از احساساتمان و نتيجه فشار افکار بيروني است،ميتوانيم يک جريان اصلاحي گستردهاي را راه بيندازيم انديشهاي دشوارياب است. ببينيد سيد محمدحسين فضل الله گفتـ يا منسوب به وي شد ـ که اصلاً خانههاي مدينه در نداشته است، گرچه بعدها آن را تکذيب کرد، بعد سيد جعفر مرتضي آمدو چند گزارش تاريخي آورد که خانه هاي مدينه در داشته است. شما حالا ميخواهيد چه کار بکنيد؟ روز اول آدم به ذهنشميرسد که اين خيلي حرف خوبي است که اصلاً در مدينه در نبوده، بلکه مثلاً همه خانهها فقط پرده داشته است، بعد کسي ميآيد و در پيدا ميکند؛ در اين صورت چه بايد کرد؟ اگر فکر ميکنيد با اين روشها ميتوان آن عقائد عامه را دست زد واصلاح کرد به نظر من اشتباه ميکنيد.
برخي از ابهامها مثل اين ابهامي که الان برخي راجع به عصمت دارند، يک قدري به مسائل جديد برگردد. آيا فکر ميکنيد اينديدگاهها متاثر از يک تحقيق علميِ آکادميک است يا ناشي از حاکم شدن يک جريان فکري، يعني اگر در دوره قاجار بوديم واگر آن احساسات را داشتيم و با افکار نو هم مواجه نشده بوديم و اين گرايش فکري هم نيامده بود، آيا همينطور فکرميکرديم؟ تا چه اندازه اين گرايش اصلاحيِ ما مستدل و مستند است و تا چه اندازه ما ميتوانيم قسم بخوريم که بر مبناييک تحقيق تاريخي عمل ميکنيم، البته اگر ما به نقطهاي برسيم که نهايت بيطرفي را داشته باشيم، يعني فارغ از همه ايناحساساتي که داريم بشويم ميتوانيم بگوييم نتيجه گيري ما علمي است. اما به نظر من الان روي جريان اصلاحي ما يک جريان بيروني سايه انداخته و ما نه فقط در يک جا، بلکه در همه جا داريم اين بلا را بر سر باورهاي ديني مي آوريم و هميشه هم يک طرف غش ميکنيم. من معتقدم تحقيقات آکادميک را براي کارهاي دانشگاهي بگذاريم؛ آن مقدارش که علمي باشداثرش را روي ديگران ميگذارد. خودمان به طور مستقيم وارد معرکه نشويم، يعني از زاويه تاريخ به سنجش و ارزيابي گزارههاي ديني دست نزنيم.

از گفته هاي شما برميآيد که ميتوان به طور کلي تشيع را به تشيع اعتدالي يا اصولي و تشيع افراطي تقسيم کرد.

o من بايد بر اين نکته تاکيد کنم که همه اين تطورهايي که هست سير تاريخياش به طرف افراط نبوده، بلکه هميشه به صورتدورهاي بوده و به مسائل حاشيهاي و جانبي بستگي داشته است، درست مثل الان که ما بعد از انقلاب به خاطر اينکه ايده هاي جهاني شدن تمدن اسلامي و ايجاد يک امپراطوري اسلامي، البته نه به شکل سنتي اش بلکه به شکل نوينش را داشتيم، يکمقدار شدت را در تشيع خودمان کم کرديم که هنوز در ذهنهاي ما مانده است. الان که دوباره داريم از آن ايدهها فاصله ميگيريم و فکر ميکنيم که آنگونه که خواستيم نشده است ـ يعني فکر ميکنيم که بهتر است بياييم شيعه ها را که تعدادشان ده درصد کل جهان اسلام است اينها را متحد بکنيم و از آنها به صورت يک اهرم فشار در مقابل ديگران استفاده بکنيم ـ دوباره به صورت عادي داريم سراغ آن هسته هاي تشيع و حتي برخي از مسائل حاشيه اي ميرويم و آنها را تقويت مي کنيم. سالانه مجمع اهلبيت را برگزار مي کنيم و به اين سمت پيش ميرويم. نمونه واضحتر اينکه زماني شيعهها در بطن جامعه سنيزندگي ميکردند، مثلاً در قرن هفتم تا دهم، اما وقتي يک کشور جدا تشکيل دادند و با عثمانيها مواجه شدند تشيع تبرّايي راعَلَم کردند و يک جريان تندي را به راه انداختند، يا حتي قبل از اين همين حرفهايي را که من راجع به تشيع ري زدهام که مثلاً در ري براي اينکه يک جامعه شيعه و سني با هم زندگي ميکنند، چه قدر معتدل برخورد ميکنند. و تفکر کتاب نقض حاکم است، يعني تطورات هميشه به سمت افراط نبوده، اين تطورات به صورت دورهاي بوده است و به مسائل مختلف بستگي داشته و دارد. من در اصل اينکه دو گرايش کلي در شيعه هست با شما موافقم و همين طوري است که شما اشاره کرديد، يعني ما يک تشيع اصولي و معقول داريم به شکل سنتي ـ و نه مدرن ـ و يک تشيع اخباري. اين دو گرايش بيترديد اززمان ائمه به اين طرف بوده و يکي از بخشهاي خوب کتاب آقاي مدرسي هم همين قسمت است که نشان داده که تفکراخباري و تفکر اصولي در اطراف ائمه چگونه بوده و مسئله اينها چه بوده؟ مشکل اينها چه بوده؟ و معضل ذهني آنها چه بوده است؟ و اينکه به هر حال در دورههاي بعد به کدام سمت پيش رفته است. به قول شما ما يک دوره کلام يا دوره حاکميت تفکر اصولي داشته ايم، بعد دوباره در دوره صفوي اخباريگري رونق گرفته است. ما بايد بياييم تاريخ تفکر اصولي و تفکر اخباري را نه فقط در فقه، بلکه در کلام بشناسيم و ضرورتهاي اجتماعي اي که در هر دوره سبب شده تا کفه يکي سنگينترباشد بشناسيم و بعد بياييم يک استراتژي درستي براي امروزِ خودمان تدوين بکنيم.
اين را به شما بگويم که به لحاظ مذهبي زياد نميشود تند برخورد کرد. ببينيد در سال 1327 يا 1328 قمري، مرحوم سيدمحسن امين کتاب التنزيه لاعمال الشبيه را نوشت، حتي سيد ابوالحسن اصفهاني هم از ايشان حمايت کرد، اما کمترين تأثير ير وي کاهش يا تغيير شيوه هاي عزاداريها نگذاشت، نه تنها نگذاشت، بلکه شدت و حدّتش را بيشتر کرد. درست مثل همين دورهاي که ما پشت سر گذاشتيم. در اين ده سال گذشته بعد از طرح اين حرفهاي جديد، حدّت و شدّت اين رفتارها بيشترشد. ما تجربه اصلاحيِ خودمان را به اين شکل نميتوانيم دنبال بکنيم. ما بايد بر اساس اين تجربه هزار ساله و بلکه هزار وسيصد ساله و با درک درست موقعيتها روشهاي نويني را براي حفظ آن تشيع اصولي تعريف بکنيم. به نظر من مصداق کاملش خود مرجعيت است، يعني ما بايد به هر شکل ممکن روي مرجعيت حساب کنيم و از طريق آن عمل نماييم و البته اطلاعات لازم را هم در اختيار آن قرار دهيم و نسلِ مرجعي را که براي آينده تربيت ميکنيم با يک بينش تاريخي روشنتر آشنا سازيم. با بحثهاي تاريخي نميتوانيم همه چيز را درست کنيم. ببييند مگر شريعتي چه ميگفت؟ او هم همين کتابهاو حرفهاي بازاري را محکوم ميکرد، حالا غير از اشکالات ديگري که به هر حال در نوشتههاي او بود، اما با چه چيزيمواجه شد؟ جز با همين مخالفتهاي شديد و غليظي که به هر حال هست؛ با اينکه خيلي حرفهايش، ناظر به حرفهايي بود که در روضه خواني هاي مشهد و در دسته ها و نوحه ها وجود داشت و اساس درستي هم نداشت. اصلاً برخي از اين اموري که در بين عوام رواج دارد نه ما، بلکه اگر آقاي بروجردي هم اينها را مي ديد واقعاً برخورد ميکرد، کما اينکه برخوردکرد و گفت، ولي چه کسي گوش ميداد؟ داستان معروف رؤساي هيئات قم را شنيده ايد که در حوالي سال 1333 آمدند خدمت ايشان، و ايشان از آنان خواست که برخي مسائل را در عزاداريها مراعات کنند و برخي کارها را نکنند در جواب گفتند: در طول سال ما مقلد شما هستيم اما در اين دو سه روز بگذاريد ما آزاد باشيم. اين خبر را حاج سراج در همان خاطراتسفر 72روزه قماش آورده است.
به نظرم، ما يک استراتژي روشن تاريخي نداريم. آن بحثهاي تاريخي ميتواند به ما کمک بکند که چرا در يک دورهاي بهاصولگرايي جديتري رسيديم و الان در واقع به صورت ديگري است. بعد هم توجه داشته باشيم يک مقداري از اينافراطيگريها تابع برخورد سنّيهاست، يعني شما وقتي ميبينيد صد سايت سني بر ضد شيعه فعال است و به هيچ چيز رحمنميکند، يعني تاريخ، فقه، ادبيات و همه چيز شما را ميکوبد، دهها مقاله در يک روز منتشر ميشود و حتي ميگويد حزباللهلبنان با شارون متحد است، يعني اسرائيلي و يهودي است، شما اين همه هجمه را که ميبينيد طبعاً خشمگين ميشويد و درجامعه شيعه بازتاب خاص خود را دارد.

به نظر شما نماينده بارز جريان اعتدالي شيعه کدام مکتب است؟

o به نظر من مکتب حلّه يک مکتب کاملاً متعادل است و در بخشهاي مختلف روش بسيار معقولي دارد. شما شرح حال علامهحلي را دربرخي از آثارهاي سنّي ببينيد که چه ستايشي از ابوعلي طوسي يا علامه حلي ميکنند، به عنوان کسي که بدنميگفت، دشنام نميداد و معتدل بود، اصلاً در نوع متون هم نسبت به پدر، هم پسر، يعني هم علامه حلي و هم فخرالمحققين نوشتهاند که اينها روشهاي معتدلي داشتند. به مدرسه سلطان محمد خدابنده ميآمدند و براي سنيها درسميگفتند يا روشي که خود خواجه نصير در مراغه داشت، ببينيد هر چه سني و شيعه است در پيرامون او جمع ميشوند.مجموعه عظيمي از دانشمندان درست کرده بود. از اين حيث دوره ها و تجربه هاي بسيار خوبي داريم. من فکر ميکنم کهتشيع حلّه واقعاً يک نماينده شاخص است. بعدها در دوره صفويه خيلي به مکتب حله به عنوان اينکه اينها تحت تأثيرسنيها بوده، حمله شده است.

اعتدال مکتب حلّه در عمل است يا در فکر و نظر هم معتدل بودند؟

o هم در فکر و هم در عمل، مجموعه بسيار معتدلي است، هم تشيع را حفظ کرده و هم اعتدال خودش را حفظ کرده و از رويآوردن به طرح مسائل افراطي در آن خبري نيست، يعني واقعاً به شکل معقولي حرکت ميکند. قرآن براي آنها يک محوراست و سخت به قائلين به تحريفِ آن حمله ميکنند. امامت اميرالمومنين برايشان يک اصل و يک رکن است، فقهشان يک فقه بسيار زنده، پويا و معقولي است. من مکرر در نوشته هايم اشاره کرده ام که وقتي شما ميگوييد اخباري و اصولي همه ذهنشان سراغ دهه هاي بعد از صفوي ميرود، يعني از وحيد بهبهاني به اين طرف و يک مقداري هم قبل از آن، در حالي که در قرن پنجم و ششم اين اعتدال بيش از اينکه در فقه باشد در کلام بود. الان بر حوزه هاي ما به لحاظ کلامي نوعاً تفکراخباري حاکم است، ولي به لحاظ فقهي تفکر اصولي دارند. يک چنين تعارضي در حوزه هست که به گذشته خودش توجه ندارد، يعني آن سابقه را نمي شناسد. اينکه شما ميبينيد يک مرتبه همه در مقابل بعضي از نوشته هايي که حاوي همان حرفهاي قدماي ما است برآشفته مي شوند به خاطر اين است که اصلاً آن سابقه را نمي دانند. اينکه عرض کردم بر همين مجموعه بايد تأثير گذاشت به همين دليل است. شما بايد به اينها تفهيم کنيد که اين حرفها سابقه دارد. اگر کسي سخن شيخ صدوق يا توضيحي که آخوند ملامحمد تقي مجلسي ذيل آن جمله در شرحش بر «کتاب من لايحضر» يعني لوامع صاحبقراني3 . 566 ـ 567 (درباره شهادت ثالثه در اذان( را ببيند از اظهار نظر برخي از مراجع فعلي در اين باره چندان آشفته نميشود. برايشان اين عبارت شيخ طوسي در نهايه (ص 69) را بخوانيد که آنچه در شواذ الاخبار براي شهادت ثالثه آمده «ممالايعمل عليه في الاذان و الاقامه فمن عمل بها کان مخطئا». البته درباره همين شهادت ثالثه هم بايد گفت به لحاظ تطوّري، اين شعار در قرن سوم و چهارم بود، و گزارشهايي از آن را ميتوان در کتاب الاذان دوست ارجمند و عزيز ما آقاي استاد سيدعلي شهرستاني ديد. از ميان همه اينها گزارش تنوخي در نشوار المحاضره (2:133) جالب است که آن را به نقل از ابوالفرج اصفهاني نقل کرده. الان هم شايد کسي بگويد جزو شعائر شيعه شده. بالاخره بايد به فتاوي علما عمل کرد اما دانستن اينتاريخچه اهميت دارد.
عرض من اين است ما چند تا کتاب راجع به مکتب حلّه نوشتيم تا بگوييم عقايد رسمي اينها چه عقايدي بود، عقايد جارياينها چه بود؟ نقض اثر عبدالجليل قزويني را چقدر معرفي کرديم. ما بايد کتاب نقض را چندين بار با يک زبان قابل فهم بازنويسي ميکرديم و دوباره در اختيار طلبه هاي امروز ميگذاشتيم تا آن را بخوانند و ببينند که سابقه فکري در اين حد و به اين صورت بوده است.

به نظر شما چه عواملي باعث گرايش به غلو مي شود؟ ميل طبيعي به مبالغه تا چه حد در اين زمينه تأثير دارد؟

o به نظر من غلو سه ريشه دارد: يکي همان روايات و اخباري است که نقل شده است. يکي ضرورتهاي اجتماعي است،مشکلاتي است که پيش ميآيد، بستگي دارد به اينکه شما در حالت تعارض باشيد يا نباشيد. يک فرقه اي که اقليت است فقط روي تفاوتهايش تکيه ميکند، يعني بر چيزهايي تأکيد مي کند که ميان خودش و اکثريت فرق مي گذارد، يعني بايد به گونه اي عمل کند که در اکثريت گم و هضم نشود. همانطور که شما هم اشاره کرديد. وقتي دشمن روي يک بخش زياد فشار بياورد، اقليت همان بخش را بزرگتر و ضروريتر جلوه مي دهد. سوم زمينه هاي رواني است. به نظر من اگر شيعيان رها شوند وعقايد ولاييشان کنترل نشود تا غلو پيش ميروند، يعني اگر کنترل نشوند به صورت طبيعي چنين گرايشي در آنها پا مي گيرد.

يعني در ذات تشيع چنين گرايشي وجود دارد؟

o نه، به خاطر ترکيبش با برخي از خصوصيات رواني به چنين سرنوشتي مبتلا مي شود. در سنيهاي صوفي هم اين حالات نسبت به مرادهاي صوفي شان وجود داشته و دارد. اين وهابيها هستند که با اين گرايشها مخالفت مي کنند وگرنه شما ببينيد در طي چهارصد سال حکومت عثمانيها وقتي که کاروان حج شان از استانبول به راه مي افتاد به دمشق که مي رسيدند در آنجا پانزده روز مي ماندند و سر اين قبرها مي رفتند و بسياري از آنها تا قدس مي رفتند، نه فقط براي زيارت مسجد الاقصي، بلکه براي زيارت تمام بقعه هايي که مثل اين امامزاده هاي ما بودند. روزهاي متوالي در قونيه اتراق مي کردند و به زيارت مشايخ ومولاناها ميرفتند، چهارصد سال آنها هم همين چيزها را داشتند. يعني در واقع در دايره حب که مي آييد اين حالت رواني مضاعف مي شود. اينکه خود ائمه هم تأکيد دارند که اعتدال را حفظ بکنيد، به خاطر همين است. در گذشته نيز، اسکافي درکتاب المعيار و الموازنة گفته است که اَرِني شيعياً صغيراً أريک رافضياً کبيرا، مي گفت يک شيعه کوچک به من نشان بده، من از آن برايت يک رافضي کبير درمي آورم. شيعه هاي علوي ترکيه چه مي گويند؟ مي گويند شما چرا مي رويد در مسجد نمازمي خوانيد، در اين مسجد مولاي ما را کشتند، معلوم مي شود که ولايتتان اشکال دارد. آنها به ما مي گويند شما در حقيقت سنيشده ايد.
سنيها هم همين گرفتاريهاي ما را دارند. ما تصوري که از سنيها داريم مربوط به اين بيست، سي سال گذشته است که آنهارا در مکه و مدينه ديده ايم، يعني همه ما جايي رفته ايم که کنترل شديد وجود دارد. شما اگر سني اصيل از نوع قرون ميانه اسلام مي خواهيد به شام و استانبول برويد. البته يک چيز هست و آن اينکه سنيها اين شرائط اجتماعي اي را که ما به عنوان يک اقليت داشتيم نداشتند و لذا دليلي هم نمي ديدند که روي اين جنبه هاي خاصشان زياد تکيه بکنند. اما وضع ما درست به عکس بوده است. ديده ايد که راجع به فلان مسئله شيعي که صحبت ميکنيم ميگويند آقا اين شعار است و نميشود آن راکنار گذاشت. اين يعني چه؟ يعني اينکه اين به اصطلاح، جزو هويت ما شده و ما بايد آن را نگه داريم. طرف مقابل شما اين مشکلات را نداشته است، ولي آنها هم مشکلات عمومي اي دارند که همان بدعتها است. شما الان هم تأليفات سني ها را ببينيد که درباره اين بدعتها و فرقه ها چقدر زياد مينويسند. اما صبر کنيد يک مقدار فضا باز بشود، ميبينيد که سنيها چه مي کنند. امسال در مکه، در خانه سيدمحمد علوي مالکي معروفي که گرايش صوفي دارد شبها حدود 2000 نفر جمع ميشدند و فقط شعرِ مدح مي خواندند. من خودم به آنجا رفتم و ديدم که نماز مغرب را هم نخواندند، از وقت عشاء هم گذشت. بعد اين 2000 نفر در فضايي که جاي هزار نفر نبود نماز خواندند، بر پشت هم سجده ميکردند. بيشترشان ازاندونزي و مالزي بودند. به مرور مکّي ها هم دارند به آنها ملحق ميشوند، يعني منتظرند که چشم سعوديها را دور ببينيد.نزديک خانه اين مالکي يک نوري رو به آسمان روشن بود تا تمام مردم شهر بفهمند که خانه اين شخص در کجاست. محورتمام شعرها علي و فاطمه و خديجه و حسن و حسين است. اصلاً اسمي از خلفا نيست، يعني اصلاً حرفشان هم نبود. آقا مثلمشايخ صوفيه قرن هشتم و نُهم به يک متکايي تکيه داده بود و آرام به اين طرف و آن طرف حرکت ميکرد و به مداحي گوشميداد. اول برادرش ميخواند، بعد بچه اي خواند و همينطور تا وقت نماز خواندن، يعني اگر شما به آنها هم اجازه دهيد درمورد اهل بيت به همان سمت و سوي شيعهها ميروند.

چه ويژگيهايي براي تشيع اعتدالي بر مي شمريد؟

o تشيع اعتدالي ويژگيهاي فراواني دارد، به اصل اسلام و اصول توحيدي و نبوي و ولايي آن اهميت مي دهد، قرآن را به هيچ روي تحريف شده نميداند، رويه اش برسب و نص و ناسزا به مخالفان نيست، سنيها را مسلمان ميداند، تک تک کلمات رابراي رسيدن به نتايج شگفت و غلوآميز سوراخ نمي کند، مثل خود امام علي(ع) از «تفريق کلمة المسلمين» پرهيز مي کند(نگاه کنيد به خطبه ايشان در ذيقار قبل از حرکت به بصره در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج1، ص308). همانطور که به خاطر حفظ وحدت مسلمانان تلاش ميکند، روي اصول اساسي خود هم حساسيت دارد، احاديث ائمه را مبناي فقه ودين شناسي خود قرار ميدهد، اما روي جزئيات مذهبي حساسيت نشان نمي دهد و ويژگيهاي يک اقليت را به خود نمي گيرد. بالاخره همين مطالبي است که شما در مواضع اربلي در کشف الغمه يا مواضع عبدالجليل قزويني در نقض ميتوانيد مشاهده کنيد.

ارزيابي شما از وضعيت فعليِ تشيع چيست؟

o به نظر من هسته هاي اصلي تفاوت چنداني نکرده است. علتش هم اين است که به هر حال احاديث ثابت مانده اند و باسختگيري هايي که در سطح مرجعيت بوده اين ميراث حفظ شده است. من اين را نقطه خيلي مثبتي ميبينم که مرحوم شيخ عباس قمي مثلاً تصريح بکند که اين دعا يا اين افزوده در فلان دعا يا زيارت مجعول است يا دليل ندارد. ميدانيد اين کمارزشي نيست. کسي که فکرش به لحاظ مذهبي سختگير است نسبت به احاديث، دستکم در بخشهايي، اينقدر دقيق است. يا مثلاً کتابهاي آداب و رسوم ديني و دعايي ما مثلاً آنچه از ابن طاووس رسيده که لااقل با تحقيقات کلبرگ ثابت شده که او آدم کاملاً مستندي است، يعني تمام دعاها را از روي متون قديمي نقل مي کند. ممکن است عده اي بي اطلاع که اصلاً با متون آشنا نيستند قضاوت بکنند و همه اينها را امروزي ببينند. اما ما دست کم مي توانيم بگوييم اينها در دوره هاي مختلف گاهي برجسته بوده و گاهي چنين نبوده است. ما اگر اين مطالعات را نداشتيم واقعاً فکر مي کرديم که همه اين کارها به دوره صفويه برميگردد، ولي الان که استغاثه چاپ مي شود ـ و فارسي شده آن از مرحوم جواد فلاطوري است که چاپ شده ـمي بينيم که با همين شدت و حدّت در قرن سوم هم اين حرفها گفته شده است. در مورد اذان گفتم که تنوخي در نشوارالمحاضره: 133.2 نقل ميکند که در ميان شيعه هاي بغداد شهادت به ولايت با تعبير «أشهد ان عليا ولي الله، محمد و عليخيرالبشر فمن أبي فقد کفر» هست. يعني اين را بلند مي گفتند که ابوالفرج اصفهاني آن را براي ابوالقاسم تنّوخي نقل کردهميشنيده است.
به نظر من محک اصلي همان حرفهاي علما است، يعني بايد تفکر صدوق را در ضدّيتش با غلو، آرام آرام، مطرح بکنيم، مکتب قم را در ضدّيتش با غلو مطرح کنيم. بگوييم که شيخ صدوق ميگويد همه حرفهايي که در کتاب سليم آمده حجت نيست بلکه بخشهايي از آن درست است. اينها را بياوريم و نشان بدهيم که اين تعارض از اول وجود داشته، اما تعيين تاريخ براي اينها دشوار است. امامِ معصوم مجبور است هم با مُعَلّي بن خنيس روابط داشته باشد هم با مفضّل، هم با ابن ابي يعفورکه گفته مي شد که در تشييع جنازه اش مرجئه الشيعه حضور داشتند به اين صورت بود که فکرش به تعبير امروزي سنّي زده است. امام مجبور بود همه اين افراد را با تفکرات واعتقادات بسيار متفاوت در اطراف خودش نگه دارد و چاره اي هم جز اين نداشته است. ما بايد يک چنين تصويري را براي علما و فقهاء و افراد تحصيل کرده ارائه کنيم که اين دو گرايش از قديم هم وجود داشته است.
به يک نکته ديگر هم بايد توجه کنيم و آن اينکه يک سري کارهايي که در مراسم ديني يا عزاداريها صورت ميگيردخلاقيت هاي هنري است. شما خيلي نمي توانيد با اينها در بيفتيد، مثلاً تعزيه در زمان قاجاريه درست شد، شکل هاي خيلي قديمي و معمولي آن در زمان صفويه هم بوده، اما تعزيه درست و حسابي، مربوط به دوره قاجار است. اما اين قالب هنري بريده از تاريخ نيست، محتواي آن مستند است، خود من تا اين چند وقت قبل فکر ميکردم که اين قصه سفير رُم در دربار يزيد ساخته تعزيه ها است، فکر نميکردم که در يک منبع کهن وجود داشته باشد. من فکر ميکردم که اين را در دوره قاجاردرآوردند و مربوط مي شود به اين سفراي فرنگي که به ايران ميآمدند و احياناً براي ديدن تعزيه به تکيه دولت ميرفتند، پيش خودم تحليل ميکردم و ميگفتم لابد براي اينکه دل اين فرنگيها را به دست بياورند در تعزيه هاي يک سفير فرنگ همدرست ميکردند که اين هم از امام حسين دفاع ميکند و يزيد هم او را ميکشد. بعد ديدم در مجمل التواريخ والقصص که درسال 550 تأليف شده آمده (ص 236 چاپ جديد) که سفير رُم در دربار يزيد آمد و دفاع کرد، و يزيد هم دستور داد او راکشتند. البته هنوز هم آن را داستاني ميدانم اما ميخواهم بگويم گاهي همه متون را نميشناسيم و نميدانيم که اين مطلب درمنابع قديميتر هم آمده يا نه، يا مثلاً اصلاً در کتابهاي روضه قرن ششم و هفتم آمده يا نيامده است، الان يادم نميآيد که درلهوف، قصه سفير رُم هست يا نه. ولي مقصود اين است که مؤلف مجمل التواريخ والقصص که يک سنّي اصلِ اصل است و دههابار تصريح ميکند که من سنّي هستم و شيعه ها اينجور ميگويند و روافض اينجور ميگويند، قصه سفير رُم را نقل کرده است.به هرحال تعزيه ها يک کار هنري است. اينها و مانند اينها يک سري کارهاي هنري است که نميتوانيم منکرش بشويم، مثل نقاشي مذهبي که به يک دلايلي جلويش را گرفتيم. اين هنر براي خودش تعريفي و اصولي و مسيري دارد. نميشود راه اينهارا سد کرد، شعر هم اينجور است. شعر از دل مذهب در ميآيد. ميتوانيد آن را يک مقدار کنترل کنيد، اما نميتوانيد جلويشرا بگيريد.
به نظر من از اول دو روش و شيوه را تعريف بکنيم و سعي کنيم آن را که اصوليتر ميدانيم و واقعاً معقولتر است تقويت بکنيم و ويژگيهايش را نشان بدهيم.

مرحوم شهيد مطهري تمثيلي دارد که آب وقتي از سرچشمه زلال خود فاصله ميگيرد به تدريج به خار و خاک و خاشاکآلوده ميشود و در انتهاي مسير ميبينيم که با آب سرچشمه بسيار تفاوت