تاريخچه تحزّب در ايران
پينوشتها
[i][1]ــ ادموند برگ در تعريف حزب ميگويد: «حزب گروهي از افراد جامعه است که با يکديگر متحد شده و بر مبناي اصول خاصي که مورد قبول همه آنهاست براي حفظ و توسعۀ منافع ملّي ميکوشند» (دکتر حسن محمدينژاد، احزاب سياسي، صفحه 16) جيمز ماديسون حزب را متشکل از افرادي ميداند که «چه در مقام اکثريت و چه در مقام اقليت براساس منافع يا هدفهاي مشترک خود که با منافع و هدفهاي ساير افراد و نيز منافع و هدفهاي دائمي و کلي جامعه در تضاد است با يکديگر طرح اتحاد ريختهاند.» رک: حسن محمدينژاد، همان، ص 235. لنين در کتاب «چه بايد کرد» در تعريف حزب آورده است: «يک گروه کوچک از افراد قابل اعتماد با تجربه و معتقد به اصول انقلاب که داراي نمايندگان مسئول و وظيفهشناسي در نواحي مهم بوده و روابط مخفيانه با يکديگر داشته باشند و اقدامات انقلابي را حرفۀ اصلي خود قرار دهند.» لنين، چه بايد کرد، صص 36 و 35 [ii][2]ــ در مورد انواع احزاب سياسي، علماي سياست و جامعهشناسان سياسي تعاريف مختلفي عنوان کرده و براساس آن تلاش کردهاند تا از ديد خود تقسيماتي ارائه دهند؛ مثلاً جمعي احزاب سياسي را به احزاب فرصتطلب و برنامهدار، مستقيم و غيرمستقيم، متمرکز و غيرمتمرکز، کمّي و کيفي، دموکرات و توتاليتر تقسيم کردهاند. [iii][3]ــ کشورهاي داراي حزب، که ادارۀ امور کشور در آنها با توجه به احزاب انجام ميشود، چند دستهاند: کشورهاي داراي احزاب يگانه که فقط حزب حاکم وجود دارد و هم او تمام قدرت را در اختيار دارد، حزب مسلط؛ يعني حزبي که در بين جمع احزاب آنقدر قوي است که ميتواند رقباي خود را با فاصلۀ بسيار زيادي پشت سر گذارد، نظام دو حزبي که رايجترين آنها در جوامع انگليسي و امريکايي است و قدرت به تناوب بين دو حزب دست به دست ميگردد، نظام چندحزبي؛ اغلب دموکراسيهاي به اصطلاح غربي مثل سوئد، نروژ، دانمارک در اين دسته از احزاب جاي ميگيرند. ميتوان گفت در ايران عصر مشروطيت همۀ اين انواع، در شکل تصنعي تجربهشده نتيجهاي منفي داشت. در شکل تکحزبي حاکم حزب رستاخيز بود، در شکل حزب مسلط حزب دموکرات قوامالسلطنه، در شکل دو حزبي فعاليت دستوريافتۀ حزب ملّيون و مردم و ضدغربي بعد از شهريور 1320 اتفاق افتاد، ولي گويا مزاج ايران با هيچگونه از اين انواع سازگار نبود؟! [iv][4]ــ يکي از اولين احزابي که از آن نامبرده ميشود و داراي مرامنامه است اجتماعيون و عاميون ميباشد که در 1325 مرامنامهاش در مشهد انتشار يافت و در آن آمده است: «دفاع از شرف ملّت و محافظت وطن مقدس و محو ظالم فريضه هر فردي است و اين نيز به مقتضاي زمان، فقط از طريق مجلس ملّي و مشروطيت و بسط عدالت و اجراي مساوات ممکن خواهد بود؛ زيرا ملّت به وکلايي که از بين خود انتخاب کرده باشد اعتماد و اعتقاد معيني دارد و حال آنکه هيأت وزراء نميتواند مورد اين اعتقاد باشد. ملّت مجاز نيست مثل سابق ساکت بنشيند و به وزرا اعتماد کند؛ زيرا در اين صورت ممکن است زمام امور از دستش خارج شود، لذا غمخواران ملت و مردم وطنپرست همواره بايد جمعيتي از مجاهدين داشته باشد که همشان مصروف حفظ و مصونيت اساسي ملّت و مجلس ملّي باشد و براي دفاع از مجلس و بسط عدالت از فدا ساختن جان و مال دريغ نکنند. از اين نظر وجود شعبه جمعيت مقدس «مجاهدين» در ايران به منزلۀ قسمتي از مشروطيت لازم و واجب است؛ چنانچه در همۀ ممالک متمدن اروپا و آسيا نيز تحت عناوين مختلف چنين جمعيتهايي تشکيل شده است. اين جمعيتها به منظور بسط عدالت و حفظ مجالس ملّي و رسيدن به مقصود و هدف خود روز و شب فداکاري ميکنند. کلام مقدس ميفرمايد: ”وليس لي الانسان الاّ ما سعي“ از اينجا ميتوان به خوبي به منزلت عالي و مقدس بودن کوشش مجاهدين پي برد. بر هر کسي که بخواهد به اين جمعيت وارد شود واجب است قبل از هر چيز به اهميت واقعي مجاهدت واقف شود و مقاصد اين جمعيت را که ذيلاً شرح داده ميشود بداند و فقط پس از آن خود را با اسم پرافتخار مجاهد زينت بخشد مقاصد بدين قرار است: ماده 1ــ موجوديت مجلس ملّي و حفظ آن الي الابد؛ ماده 2ــ حق رأي عمومي بدون فرق موقعيت، ملّيت و بدون تفاوت بين فقير و غني؛ ماده 3ــ انتخاب وکلا از طريق مخفي و در زمان واحد؛ ماده 4ــ تقسيم کرسيهاي مجلس برحسب جمعيت نه بر حسب طبقات و قشرها؛ ماده 5ــ تقسيم و رعايت آزاديهاي هفتگانه: الف) آزادي قلم و مطبوعات: يعني اگر کسي در راه سعادت مملکت و ملّت و ارتقا و بهبود وضع مردم، ترقي مملکت، رفع ظلم مستبدين، کشف توطئۀ خيانتکاران، کتاب يا روزنامه و يا ورقهاي بنويسد و به طبع برساند هيچ فردي حق جلوگيري و يا توقيف اين مجموعه را ندارد مگر به حکم قانوني که مجلس دربارۀ مطبوعات تصويب کرده باشد؛ ب) آزادي نطق: يعني هرکس مطلبي داشته باشد که براي مملکت و يا حفظ ثغور آن مفيد بداند و يا به خيانت از جانب حکمداران و مستبدين واقف گردد آزادانه مطلب خود را بگويد و هيچ فردي حق نخواهد داشت از اين عمل شکايت کند و يا گوينده را مجازات نمايد؛ ج) آزادي مجامع: يعني دولت و حکمداران حق ندارند جمعيت را از اجتماع در محلي به ميل خود براي کمک به رونق وضع مملکت و ملّت، مجلس مشاوره دربارۀ احتياجات عمومي و سياسي و جريان امور و يا به منظور پيشرفت کار داخلي خود منع نمايد به شرطي که از قانون اساسي تبعيت گردد؛ د) آزادي بيان: يعني هيچکس نميتواند مانع ابراز عقيده و نظر اشخاص در امور سياسي و در زمينۀ مقاصد ملّت و دولت گردد. هـ) آزادي شخصيت: يعني دولت حق ندارد متعرض کسي گردد و يا بدون حکم صادره از طرف عدليه دربارۀ گناه و خيانتکار بودن، وارد منزل کسي گردد؛ و) آزادي جمعيتها: يعني هر طبقه و عدهاي حق دارد به منظور بحث در امور داخلي و يا سياسي، جمعيت و يا اجتماعي تشکيل دهند و دولت نميتواند مانع و رادعي براي اين جمعيتها به وجود آورد؛ ز) آزادي اعتصابات: يعني هرگاه کارگران به منظور سروسامان دادن به کار خود، اعم از اينکه اين کار خصوصي و يا سياسي باشد، اعتصاب کنند دولت نميتواند مانع آن شود و يا آنها را اجباراً به کار وا دارد. ماده 6ــ تعليمات بايد اجباري و مجاني باشد: يعني دولت بايد در هر شهر و قصبهاي مدارس ابتدايي متوسط و عالي تأسيس نمايد و همۀ اتباع ايران را بدون فرق از حيث طبقه و موقعيت مجبور سازد که اطفال خود را براي تعليم به آنجا بفرستند؛ ماده 7ــ دهات و املاک سلطنتي و همچنين دهات و املاک مالکيني که علاوه بر احتياج زندگي آنها باشد بايستي اوليها بلاعوض و دوميها توسط بانک خريداري شده بين اهالي و دهاقين تقسيم گردد؛ ماده 8ــ دولت بايد در هر شهري براي فقرا و عجزه دارالمساکين و براي مرضاء مريضخانه بنا کند تا محتاجان از فرط احتياج تلف نشوند؛ ماده 9ــ ماليات و عوارض بايد به نسبت دارايي و سرمايه اخذ شود نه به طور سرانه؛ يعني مالياتهاي دولتي بايد از عايدات تجارت و ملک گرفته شود و هرکس چنين عايداتي نداشته باشد بايد از پرداخت هر نوع عوارض اعم دولتي و سلطنتي معاف باشد؛ ماده 10ــ تعداد قشون نبايد محدود و معين باشد، ولي هر ايراني بايد در قشون خدمت سربازي نمايد؛ لذا دولت بايد صورتهايي براي خدمت در نظام تهيه نمايد تا اطفال همه اتباع از هر طبقه و داراي هر موقعيت که به سن هيجده سالگي رسيده باشد طبق آن صورتها به مدارس نظام وارد شده و دو سال درسهاي نظامي بخوانند، بعداً به کارهاي خصوصي خود بپردازند تا اينکه در موقع تعليمات خصمانه همسايگان و تجاوز به حدود و حقوق وطن و ملّت، همه ابناي وطن مثل يک فرد بتوانند زندگي خود را در راه آن فدا کنند؛ ماده 11 ــ مدت کار روزانه نبايد از هشت ساعت تجاوز کند؛ ماده 12ــ وزرا در مقابل مجلس که خود آنها را تعيين مينمايد مسئول خواهند بود. اين است به طور تقريب مقاصد ما که در بالا ذکر شد به خواست خدا در آينده برحسب اقتضاي زمان، موقعي که ملّت ايران بيدار شد مواد چندي بر آن افزوده خواهد شد (15 شعبان 1325 /10 سپتامبر 1907) شهر مشهد.» [v][5]ــ ميرزامحمدصادق طباطبايي، متولد 1260.ش، فرزند ميرزا سيدمحمد طباطبايي معروف به سنگلجي پسر آقا سيد صادق بود که هر دو نفر در دورۀ خود از روحانيان تراز اول تهران محسوب ميشدند. ميرزا محمدصادق قبل از مشروطيت نامي نداشت. در دورۀ اول (1324.ق) مدير روزنامۀ مجلس بود و پس از به توپ بسته شدن مجلس در 1326.ق همراه ميرزا سيد محمد پدرش که از طرف محمدعليشاه به خراسان تبعيد گرديده بود به اين شهر رفت و از مشهد به اروپا و اسلامبول مسافرت کرد. پس از افتتاح مجلس در سال 1327.ق از خراسان وکيل شد و جزء حزب اعتدال معرفي گرديد. در دورۀ دوم مجلس شوراي ملّي، بنابر نظر ابوالقاسمخان همداني ناصرالملک نايبالسلطنه، وکلا به دو دسته متمايز از هم تقسيم شدند: اعتدالي و دموکرات و اين دو فرقه مخالف يکديگر بودند و ميرزا محمدصادق تقريباً رئيس و رهبر فرقۀ اعتداليون بود. وي در دورۀ سوم از تهران وکيل مجلس شد و در سال 1334.ق با جمعي از وکلا و امرا از تهران حرکت کرد و به خارج مملکت مهاجرت نمود. پس از بازگشت به ايران مدتي سفيرکبير ايران در آنکارا شد. وي در سال 1340.ش در تهران درگذشت و در مقبرۀ آقا سيد صادق در شهر ري به خاک سپرده شد. رک: مهدي بامداد، شرح حال رجال ايران، در قرن 12 و 13 و 14 هجري، ج 3، تهران، زوار، 1347 [vi][6]ــ در قانون اساسي اشکالي از حيث مسائل مذهبي پيش نيامد، ولي در تدوين متمم قانون اساسي مشکلات زيادي پيدا شد. علما و مجتهدان اصرار داشتند که اصلي به متمم قانون اساسي اضافه شود که همۀ قوانين از نظر پنج نفر مجتهد بگذرد تا مبادا با شريعت تضاد پديد آيد. تندروان يا متجددان به ويژه بعضي از وکلاي آذربايجان از جمله تقيزاده سعي نمودند که از تصويب چنين اصلي جلوگيري نمايند و ميگفتند: چون در قانون اساسي گفته شده است که قوانين بايد با مذهب اسلام مطابق باشند پس احتياجي به چنين اصلي نيست، ولي آنها نتوانستند در قبولاندن نظر خود موفق شوند و به پيشنهاد آيتالله شيخ فضلالله نوري، اصل دوم در متمم جاي گرفت و وجود پنج نفر مجتهد تراز اول در مجلس تصويب شد. متجددان از اين اصل احساس خطر کردند؛ چون به هيچ وجه به اسلاميت قوانين پايبند نبودند و از همين نقطه دو دستگي خاص شد. مقدم بر مجلس در خارج مجلس شيخ فضلالله نوري مشروطه مشروعه ميخواست و تلاش مخالفان با اصل دوم را دليل ميآورد و در تحصن حضرت عبدالعظيم به تندروان حمله ميکرد و آنان را آنارشيست ــ نيهيليست، سوسياليست و بابي و ناتوراليست ميخواند (ملکزاده و دولتآبادي در نشرياتي که دارند به آن پرداختهاند). آيتالله نوري حتي در يکي از نوشتههاي خود چنين آورد که بايد به قانون اساسي علاوه بر کلمۀ مشروطه لغت مشروعه هم اضافه گردد و معتقد بود علماي پنجگانه را بايد خود علما انتخاب کنند نه مجلس و فقط با وساطت آيات سيد عبدالله بهبهاني و سيد محمد طباطبايي از وخامت اين اختلاف کاسته شد. به طور کلي از خصوصيات انقلاب مشروطيت و پيروزي آن، رهبري تشيع بود اعم از آنهايي که در ايران و عراق بودند، ولي مجالس اول و دوم و سوم عملاً در اختيار مخالفان آنها قرار گرفت. بهبهاني و طباطبايي قبول وکالت نکردند. آيتالله نوري بعد از سقوط استبداد صغير اعدام شد، در حاليکه مستبدان قبل از مشروطه باز هم در مصادر امور قرار گرفتند! علماي ديگري مثل سيد نصراله تقوي، مؤسس کتابخانۀ ملّي، و سيدجعفر نمايندۀ علماي فارس و امام جمعه خويي تضاد با تندروان داشتند. در مجلس دوم همين رودررويي به قتل سيدعبدالله بهبهاني منجر شد. علما را در محاصره قرار دادند ميديدند آن مشروطهاي که ميخواهند ظاهر نشده است، مثلاً سيدنصرالله يکباره گفت: مشکلات در جلو مجلس مانند کوهي غيرقابل عبور است، ولي تقيزاده جواب داده بود که ايران بايد از يک دورۀ انقلاب بگذرد تا مشروطه مستحکم شود. تشکيل دستجات و احزاب و فراکسيونها از همين اختلاف در ريشه سرچشمه ميگرفت. حزب دموکرات نمايندۀ مخالفت با حضور و خواستۀ علما و مذهب بود و به درجات مختلف احزاب ديگر در مقابله با اين حزب شکل گرفت. آيتالله نائيني از مجتهدان بزرگ و صاحبنام و از نزديکان آيتالله خراساني که در 1327 کتابي به نام «تنبيهالامه و تنزيهالمله» نوشت و مشروطيت را با دلايل مذهبي و اسلامي توجيه کرد و استبداد را تقبيح نمود و به اميد اينکه حکومت مشروطۀ اسلامي جلو استبداد را بگيرد، به قول حائري بعد از چندي که علما از مشروطه مأيوس شدند، کتابهايش را جمع کرد. [vii][7]ــ قانون اساسي در اصل 26 به کليات مربوط به آزادي احزاب و انجمنها و شرايط و حدود فعاليت آنها اشاره کرده است. قانون اساسي اسم عامي را براي انواع اجتماعات مورد استفاده قرار نداده، بلکه تقريباً تمام واژههايي که در اين ارتباط به نظر ميرسيده کنار هم گذاشته (حزب، جمعيت، انجمن سياسي، انجمن صنفي، اقليت ديني) و آزادي تشکيل همه را با قيود و شرايطي اعلام دانسته است. منظور از کلمۀ حزب اجتماعي است که افراد با مقاصد و هدفهاي سياسي جمع ميشوند، داراي مرامنامه و اساسنامهاي هستند و ميتوانند افکار و تمايلات خود را با آن منطبق سازند يا نزديک آن بدانند، ميتوانند به عضويت آن درآيند و براي تحقق هدفهاي پيشبينيشده در مرامنامه فعاليت جمعي داشته باشند. اهميت حزب در صحنۀ نبرد سياسي بسيار زياد است به حدي که امروز بسياري از جامعهشناسان فعاليت احزاب را ضابطۀ تفکيک رژيمهاي حکومتي ميدانند و کشورهاي جهان را از لحاظ نوع نظام حزبي تقسيمبندي ميکنند. اما واژۀ «جمعيت» که در اصل 26 بهکار رفته است هر نوع اجتماعي را ميتواند شامل شود؛ خواه سياسي باشد يا علمي يا محلي و غير آن. جمعيت ميتواند مقدمهاي براي تشکيل حزب باشد. افرادي که در جمعيت حضور مييابند دست کم از يک بعد بايد اشتراک منافع داشته باشند؛ مثلاً جمعيت آذربايجانيهاي مقيم تهران که از لحاظ آذربايجاني بودن مشترکاند يا جمعيت قلم که از جهت نويسندگي اشتراک دارند يا جمعيت عزاداران حسيني که از لحاظ مذهبي در يک سنخ قرار دارند. افراد جمعيتها ممکن است از لحاظ علمي، شغلي، سنّي و جنسي متفاوت باشند، عبارت «انجمن سياسي» در اصل 26 بهکار رفته است. در مقام مقايسه با حزب ميتوان گفت در انجمن سياسي تجانس بيشتري است. معمولاً فعاليت انجمن به شدت احزاب نيست. در انجمن قصد ندارند هرچه بيشتر به تعداد اعضا بيفزايند، بلکه هدف آن است که خود را به جامعه بشناسانند و کار خود را ارائه کنند. منظور از انجمن صنفي اجتماع افرادي است که داراي شکل واحدي هستند و منافع صنفي ايجاب ميکند که داراي تشکل گردند: مانند انجمن روزنامهنگاران، انجمن سردفتران، انجمن وکلا... . [viii][8]ــ منصوره اتحاديه (نظام مافي)، احزاب سياسي در مجلس سوم. [ix][9]ــ قبل از انقلاب اکتبر 1917، تزارهاي روسيه از قرون گذشته همواره رابطهاي تهاجمي با ايران داشتند و خطمشي که در جنوب دنبال ميکردند بنا بر وصيت پطرکبير مبتني بر دستيابي به آبهاي گرم جنوب و تهديد کردن منافع امپرياليسم بريتانيا و دستيابي به هندوستان و منابع سرشار آن بود. در مجموع، تهاجمات و سياست دولتهاي تزاري منجر به اين شد که بهتدريج بخشها و مناطق غني و حاصلخيز و حساس شمال غربي ايران، از جمله هفده شهر قفقاز، از سرزمين ايران جدا گردد. انقلاب اکتبر همراه شعارهاي انقلابي تحرک جديدي در کشورهاي همسايه به ويژه ايران ايجاد کرد. از طرفي تجاوزات غرب را در ايران تشديد نمود و از طرف ديگر با حزبسازي و کمونيستپروري و هم از طريق تقويت ديکتاتوري، تحقق آمال ملّت ايران را در آن زمان حساس به تأخير انداخت و درصدد برآمد (برخلاف آن قول و قرارهاي اوليه و قرارداد 1921) با اعزام بلشويکها و حزب کمونيست به استانهاي مرزي شمال ايران به استقلال و تماميت ارضي اين کشور لطمه وارد آورد. تريانوفسکي، نويسندۀ بلشويک، در کتاب «دوستوک و رولونسيا» که در سال 1918 منتشر ساخت چنين آورد: «اهميت ايران در ايجاد انترناسيونال شرقي بسيار شايان توجه است، معهذا اگر کوشش ابتدايي ايران، تشکيل يک ”حوضچۀ طبيعي“ براي نهضت آزاديبخش آسياي مرکزي باشد، لازم است که اين حوضچه از گل و لايي که در منابع و نقبهاي آن رسوب ميکند و آن را مسدود ميسازد رها گردد آن وقت فقط در اين صورت است که ايران براي رسالتي که انجام اين مأموريت تاريخي و طبيعي به آن واگذار کرده است مناسب خواهد بود... . هدف عمدۀ ما هندوستان است. ايران تنها راهي است که به هندوستان گشوده ميشود... و ايران مفتاح انقلاب تمامي مشرق است... ايران بايد از ما باشد.» (بحث تاريخي است ارتباطي به روسيه فدرال امروز ندارد) بنابراين طرح ضرورت و تصاحب و تسخير ايران و ضميمه شدن آن به شوروي بخشي از طرح اين حاکميت در شرق از طريق حزبسازي در ايران بود. در زماني که سراسر ايران را شورشهاي ضد استبدادي و ضدبيگانه فراگرفته بود، شوروي هدف از ورود خود به ايران را متشکل کردن سوسيالدموکراتهاي ايراني، که بعضاً حتي عضو حزب سوسيالدموکرات شوروي بودند، معرفي ميکرد که اولين قدمهاي آنها براي بلعيدن ايران بود. اين در حالي بود که در 14 ژانويه 1918 کتباً از امتيازات روسيه تزاري چون کاپيتولاسيون و کليه قروض ايران به روسيه تزاري و... چشمپوشي کرده بودند. اولين حزب کمونيستي ايران نخستينبار در خارج از کشور در شهر باکو توسط عدهاي از ايرانيان ساکن شوروي در 1917 با نام عدالت بنيانگذاري شد. از بنيانگذاران اين حزب حيدرعمو اوغلي و سلطانزاده و بهرام آقايف و آقابابا يوسفزاده و اسدالله غفاري بودهاند. بعضي از اين مؤسسان سالها بود که با سوسيالدموکراتهاي روسيه (بلشويک) از نزديک همکاري ميکردند. تأسيس اين حزب بنا به دستور کنگرۀ ششم بلشويکها بود (در اينجا ريشۀ حزبسازي ايران را مييابيم) تا اواسط سال 1919 حزب عدالت با وجود تلاش فراوان نتوانست به داخل ايران رسوخ پيدا کند و شعبهاي داير نمايد. فعاليت مهم اين حزب از بدو پيدايش تا 1920.م، که مرکزيتش به داخل کشور انتقال پيدا کرد، بسيج و مسلح کردن ايرانيان مقيم روسيه عليه مخالفان (اکتبر) در مناطق باکو و آذربايجان بود. از طريق اين حزب ميبايست اهداف شوروي در شرق تحقق ميپذيرفت. آنها ميخواستند با کمکهايي که به حزب عدالت ميکنند سبب شوند اين حزب هرچه زودتر حاکميت را در ايران بهدست گيرد (اسم عدالت هم از آن جهت انتخاب شده بود که به مزاق ايرانيان مسلمان سازگار باشد؟!) و ايران بستري هموار براي سيطرهطلبي روسيه شوروي باشد. با هجوم ارتش سرخ در بهار 1920 به گيلان و اشغال بندر انزلي، حزب عدالت مرکزيت خود را از باکو به بندر انزلي انتقال داد. در زماني که حزب عدالت کذايي مرکز خود را به بندر انزلي آورد، گيلان، تبريز و ديگر مناطق مهم ايران را انقلاب با عنوان اسلامي فراگرفته بود. رهبري ميرزا کوچکخان بسيار پيشرفته بود. ميرزا کوچک با فرماندۀ ارتش سرخ تماس گرفت و از آنها خواست که در امور ايران مداخله نکنند و هرچه زودتر بندر انزلي را نيز به دولت انقلابي او تحويل بدهند. اما حزب عدالت کذايي با تشکيل کنگرهاي در 22 ژوئن 1920.م نام حزب عدالت را به حزب کمونيست ايران تغيير داد و بدون توجه به اعتقادات مردم و تعهداتي که به ميرزا کوچکخان داده بود، با نشر روزنامۀ کمونيست و تبليغات گسترده ضد اسلام و روحانيت و راهاندازي ميتينگ همۀ تلاشهاي چندسالۀ متحدين اسلامي جنگل را درهم ريخت و روز 19 ژوئيه 1920 کودتايي عليه جنبش جنگل ترتيب داد، اما قبل از اينکه ميرزا را دستگير کند و به قتل برسانند او به جنگل گريخت.
دکتر سيد جلالالدين مدني http://www.zamaneh.info/articles/841.htm