در قسمت اول مقاله به گسترش تجارت تسلیحاتی در دنیا به عنوان اولین اصل تبیین کننده رسوخ پذیری ساختار نظام بین الملل از صهیونیسم مسیحی اشاره شد،حال به بقیه موارد می پردازیم
2. تقويت اصل يك جانبه گرايى آمريكا در نظر مسيحيان صهيونيست عبارت است از؛ شهرى بر روى تپه، يگانه در ميان ملتها و چراغى فرا روى جهان. «رسالت آمريكا در جهان»؛ صرفا توسط «سياست قدرت» تبيين نمىگردد و آمريكا به شدت اخلاقى و مذهبى است كه حداقل تا اندازهاى ريشه در پيشگويىهاى انجيلى دارد، آمريكا يك كشور منجى است. مسيحيان صهيونيست با داشتن چنين نگاهى به جايگاه آمريكا، با نگاهى به شدت ترديدآميز به هر رويكردى كه آزادى عمل ايالات متحده را محدود كند، مىنگرند و به همين خاطر با سازمان ملل هم مخالفت مىكنند. مخالفت با نهادهاى جهانگرا كه به عنوان تهديدى نسبت به حاكميت آمريكا و نقش اين كشور به عنوان يك كشور منجى تلقى مىشوند، همچنان تا به امروز در محافل مسيحيان صهيونيست تداوم دارد. تمايل مسيحيان، تمايل مسيحيان صهيونيست به يكجانبه گرايى، در قرائت آنان از پيشگويىهاى انجيل ريشه دارد. آنچه كه براى اهداف اين نوشتار پر اهميت است عبارت است از: ايدهاى مشترك در بين تمامى اين روايتها، مبنى بر به وجود آمدن يك حكومت جهانى، يعنى يك «نظم نوين جهانى» كه هيچ كس جز خود مسيح آن را هدايت نمىكند. روايتهاى مذكور حكومت ضد مسيح را حكومتى ترسيم مىكند كه جهت تحميل يك دين جهانى واحد كوشش مىنمايد. بر پايه اين روايات، سازمان ملل سرانجام خوشى ندارد و شرورترين عامل مشترك در متون آخرالزمان، سازمان ملل متحد است. حادثه 11 سپتامبر، اجماع نخبگان سياسى آمريكا به ويژه نومحافظه كاران جديد را در مورد مداخله گرايى گسترده و يك جانبه گرايى به سطح افكار عمومى كشاند و افكار عمومى آمريكا را نيز با خود همراه ساخت. تحولات دهه 1990 و اقدامات آمريكا در اين دهه همچون حمله آمريكا به عراق پس از اشغال كويت، مداخله در سومالى و بوسنى هرزگوين، همراهى و هم سويى با راست افراطى اسرائيل، عدم تصويب معاهده منع كامل آزمايشهاى هستهاى (CTBT)، مخالفت با دادگاه جنايات بينالمللى (ICC)، ارائه تعريفى نوين از مأموريت ناتو و گسترش آن به سوى شرق، اقدام نظامى عليه صربستان و... مبين اجماع داخلى در آمريكا براى تحكيم فرماندهى جهانى و تثبيت استراتژى يك جانبه گرايى بود. پس از 11 سپتامبر، وقوع تحولات ذيل از جدىتر شدن اين سياست صهيونيستهاى مسيحى آمريكا حكايت دارد: 1. مداخله در افغانستان؛ 2. گسترش ايده جنگ با تروريسم، در جنوب شرقى آسيا، خاور ميانه، آسياى مركزى و جنوبى؛ 3. تهديد ايران، كره شمالى و سوريه و معرفى اين سه كشور به عنوان «محور شرارت»؛ 4. مخالفت با پيمان كيوتو و خروج از اين پيمان؛ 5. فاصله گرفتن از معاهدات و رژيمهاى كنترل تسليحات؛ 6. فشار بر كشورها، براى مصونيت آمريكايىها در مقابل اقدامات خلاف قانون و عدم تحويل آنها به دادگاه جنايتكاران بينالمللى؛ 7. تهديد شوراى امنيت سازمان ملل مبنى بر وتوى تمديد مأموريت نيروهاى ويژه سازمان ملل در بوسنى، در صورت عدم پردازش درخواست مصونيت براى سربازان آمريكايى در بوسنى؛ 8. افزايش عوارض بر واردات به آمريكا؛ 9. تهديد بلژيك در مورد تغيير مقر ناتو در صورت عدم تجديد نظر در قانون محاكمه جنايتكاران جنگى توسط دادگاههاى اين كشور؛ 10. گسترش حضور نظامى در آسياى مركزى؛ 11. حمله به عراق، بدون دريافت مجوزهاى بينالمللى؛ تحولات مذكور بيانگر گسترش حوزه امنيتى آمريكا در نزد طراحان سياست خارجى آن كشور و تلاش براى رويارويى با تهديدات و حفظ برترى خود با فرض عدم همراهى متحدان است. برترى آمريكا در پنج حوزه ارتباطى: تبليغى، فن آورى، نظامى، اقتصادى و سياسى به اين كشور فرصت داده است تا به گونهاى مؤثر در عرصههاى مختلف حضور يافته و مخالفت ديگر قدرتها، مانعى جدى بر سر راه تصميماتش ايجاد نكند.
3. ايجاد ائتلاف جهانى عليه تروريسم صهيونيستهاى مسيحى آمريكا پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر، اين فرصت را يافتند تا مقوله تروريسم را به شكلى گسترده در حوزه امنيت بينالمللى وارد سازند. تهديد داخلى آمريكا، تهديدى بينالمللى تلقى شد و مبارزه با تروريسم يك مقوله بينالمللى گرديد. استناد آمريكا به ماده 51 منشور سازمان ملل متحد مبنى بر حق دولتهاى عضو در دفاع از خود، براى حمله به افغانستان و سپس صدور قطعنامههاى 1368 و 1373 شوراى امنيت كه بر مقابله دولتها با مرتكبين اقدامات تروريستى و سازمانهاى تروريستى تأكيد داشت. گزارشهاى بيش از 100 كشور به سازمان ملل در مورد اقدامات انجام شده عليه فعاليتهاى تروريستى، تحت قطعنامه 1373 شوراى امنيت، اقدام نزديك به 150 كشور در بلوكه كردن دارايىهاى گروههاى تروريستى و بالاخره اقدامات گسترده در شكل ائتلاف عليه تروريسم در سطح بينالمللى، ابعاد «بينالمللى سازى» موضوع را به وضوح نشان مىدهد. سلاحهاى كشتار جمعى دومين مقولهاى بود كه نومحافظه كاران آمريكا پس از 11 سپتامبر به شكلى گستردهتر در دستور كار جامعه بينالمللى قرار دادند. اگر چه اين موضوع بعد از جنگ خليج فارس و مسئله امحاى سلاحهاى كشتار جمعى عراق و اعزام بازرسان تسليحاتى به عراق، مورد توجه جامعه بينالمللى قرار داشت، اما حادثه 11 سپتامبر و گسترش حضور نظامى يك جانبه آمريكا در خليج فارس، آسياى مركزى و افغانستان و تقويت پيوندهاى امنيتى آمريكا با كشورهاى مختلف، بخصوص در حوزه مبارزه با تروريسم، و نيز گسترش نگرانيها از تهديدات امنيتى پس از 11 سپتامبر و اشاعه نگرانى از كاربرد سلاحهاى كشتار جمعى (هستهاى، شيميايى و بيولوژيك) در فعاليتهاى تروريستى، به آمريكا فرصت داد تا اجماع بينالمللى را براى مقابله با توليد و گسترش اين سلاحها جلب كند. اگر چه در دستور كار برنامه امنيت جامع آمريكا كه از سوى وزارت دفاع اين كشور ارائه شده، موضوعاتى چون محيط زيست، قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان، انرژى، بيماريهاى واگيردار، اقدامات انسان دوستانه و مبارزه با پولشويى نيز در كنار دو مقوله تروريسم و سلاحهاى كشتار جمعى، به عنوان عوامل تهديد امنيت بينالمللى و چالشهاى سياست خارجى آمريكا در قرن 21 معرفى شدهاند. اما از سوى ديگر خاورميانه به عنوان يكى از زير سيستمهاى بينالمللى و با توجه به گسترده جغرافيايى آن و حساسيت اشغال فلسطين، امروزه از مكانهاى اصلى فعاليتهاى ضد آمريكايى خوانده مىشود. سابقه مخالفت مسلمانان با دولتهاى وابسته به آمريكا و وجود افراد و گروههاى ذى نفوذ اسلامى و نيز گروههاى وهابى و تندرو در منطقه، بطور طبيعى زمينه ساز شكلگيرى نگرانيها از فعاليت گروههاى اسلامى و نيز القاعده يا شبكههاى مرتبط با القاعده در منطقه بوده و به آمريكا اين فرصت را داد تا با ارتقاء سطح اين نگرانيها، به سطح تهديد امنيت بينالمللى، كشورهاى جهان بخصوص در خاور ميانه را بطور گسترده درگير مقوله مبارزه با تروريسم سازد. به عبارت ديگر، مقوله امنيت در منطقه با مسئله تروريزم پيوند خورد و اين دستاورد خوبى براى نومحافظه كاران بود. در واقع آمريكايىها ضمن در نظر گرفتن مجموعه واقعيتهاى موجود، تمركز امنيتى و نظامى خود را حول محورى كه مىتوان امنيت متقارن (Symmetrical Security)خواند، قرار دادند. «سياست امنيت متقارن»، را مىتوان تركيبى نظرى براى تبيين برنامه آمريكا در آسيا در برخورد با مقوله تروريسم دانسته و آن را موجب ايجاد احساس و برداشت مشترك و مشابه نسبت به تهديد تروريسم از سوى كشورهاى جهان تعريف كرد. بر اين اساس، امنيت متقارن داراى مؤلفههاى ذيل خواهد بود : «سياست امنيت متقارن»، را مىتوان تركيبى نظرى براى تبيين برنامه آمريكا در آسيا در برخورد با مقوله تروريسم دانسته و آن را موجب ايجاد احساس و برداشت مشترك و مشابه نسبت به تهديد تروريسم از سوى كشورهاى جهان تعريف كرد. بر اين اساس، امنيت متقارن داراى مؤلفههاى ذيل خواهد بود: الف. وجود احساس و برداشت مشترك نسبت به تهديد در ميان ملل جهان، اتخاذ سياستها و مقابله مشترك و انفرادى باتهديد را ممكن مىسازد؛ ب. همسو سازى منافع سياسى در مسير ايجاد يك برداشت مشترك نسبت به تهديد تروريسم؛ ج. پيوند امنيت داخلى كشورها با امنيت منطقهاى و امنيت بينالمللى؛ د. ترويج اين تفكر كه تهديد هر كشور تهديد آمريكا و متقابلاً تهديد امنيت داخلى آمريكا، تهديد ديگران مىباشد؛ ه. آمريكا تنها كشور توانمند، براى دفاع از تهديد عليه هر يك از كشورهاى جهان است؛ و. امنيت متقارن از تعميم موضوع به حوزههاى ديگر همچون؛ درگيريهاى مرزى، اختلافات منطقهاى و رقابتهاى سياسى... دورى جسته، در عين توجه به تأثير گذارى اين عوامل بر شدت و ضعف تهديد تروريزم، موضوع تهديد تروريزم را تا مقطعى كه استراتژى وسيعترى از سوى ايالات متحده تدارك ديده شود، در اولويت قرار مىدهد؛ ز. حضور ناوگان هفتم آمريكا در غرب اقيانوس آرام و اقيانوس هند، قراردادهاى امنيتى آمريكا با برخى كشورهاى آسيايى، حضور نظامى آمريكا در افغانستان و عراق، گسترش همكاريهاى نظامى آمريكا با كشورهاى جهان و گسترش ناتو به شرق، پشتيبانى و مكانيزمهاى نظامى لازم را براى سياست امنيت متقارن فراهم مىسازد. تحولات افغانستان و عراق و نوع برخورد آمريكايىها با اين كشورها، براى بسيارى از افراد جاى ترديد باقى نگذاشته كه اين كشور از موضوع مبارزه با تروريسم به عنوان «ابزارى» براى پيشبرد سياستهاى خود در زمينه مسائل و كشورهاى مختلف استفاده مىنمايد. در واقع، «صهيونيستهاى مسيحى آمريكا» در جهت مبارزه با تروريسم پيگيرى دو هدف را وجه همت خود قرار دادند. اين اهداف عبارت هستند از: ـ ارتقاى اهميت موضوع مبارزه با تروريسم به عنوان اصلىترين و مهمترين موضوع بينالمللى و ايجاد ائتلاف جهانى عليه تروريسم؛ ـ تعيين كشورهاى مورد نظر خود (كشورهاى اسلامى) به عنوان اهداف مناسب براى طرح مبارزه با تروريسم در سطح جهان.
4. تأكيد بر قدرت نظامى به جاى قدرت ديپلماتيك در عرصه جهانى به نظر نو محافظه كاران، ليبرالها، باناديده انگاشتن قدرت نظامى آمريكا، سبب ركود در تحرك نظامى آمريكا در سطح جهانى شدهاند. محافظه كاران جديد بر اين باورند كه توان نظامى آمريكا، پشتوانهاى است كه مىبايست براى ايجاد تغييرات لازم يا مطلوب نظر آمريكا مورد استفاده قرار گيرد. اين در حالى است كه «لئواشتراوس» در كتاب «در باب استبداد» خود با تأكيد بر قدرت نظامى مىگويد: «براى غلبه بر استبداد بايد قدرت نظامى داشت». به اعتقاد او ديپلماسى و مصالحه سست عمل مىكنند و لذا بقاء نيازمند غلبه نظامى بر تهديدات گوناگون است. نومحافظه كاران تهاجم نظامى را براى تحقق اهداف خود لازمه يك سياست خارجى فعال مىداند. آنها معتقدند كه قدرت نظامى به صورت پيشگيرانه بايد براى مقابله با حملاتى كه ممكن است در آينده عليه آمريكا رخ دهد، به كار گرفته شود.«كنت پولاك» در (22 جولاى 2003) در مقالهاى در اين زمينه مىنويسد: «نومحافظه كاران معتقدند كه آمريكا براى تغيير وضع موجود در خاورميانه بايد از زور استفاده كند، چون در غير اين صورت احتمال تكرار حادثه يازده سپتامبر وجود دارد».
5. تلاش براى تحميل مقوله فرهنگ و ارزشهاى آمريكايى در نظام بينالمللى مقوله فرهنگ و ارزشهاى آمريكايى مركز ثقل و اصلىترين نيرويى است كه به تفكر نو محافظه كارى شكل مىبخشد. به باور محافظه كاران جديد، تلاش براى نهادينه كردن ارزشهاى دموكراتيك يك «فضيلت» است. آنها معتقدند كه آمريكا تنها از طريق بر عهده گرفتن مسئوليت جهانى و بينالمللى است كه مىتواند تسهيلگر اشاعه آزادىها و ارزشهاى آمريكايى از قبيل سرمايه دارى گردد. لذا محافظه كاران اين را يك وظيفه اخلاقى و تعهد اجتماعى آمريكا مىدانند كه مىبايستى در سر تا سر جهان حضور گسترده و همه گير داشته باشند. از منظر نو محافظه كاران هرگونه تعدى و تجاوز مستقيم از سوى كشورها و جوامع خارجى به امنيت و ارزشهاى آمريكايى غير قابل پذيرش است و در صورت چنين وضعيتى، آمريكا بايد از قدرت خود در جهت دفاع و ترويج اين ارزشها بهره گيرد. «ويليام كريستول» در همين زمينه معتقد است: «قدرت آمريكايىها براى دفاع از منافع آمريكا نيست، بلكه براى ارتقا و اصول آمريكايى نيز بايد مورد استفاده قرار گيرد.» در اين زمينه پروفسور «حميد مولانا» معتقد است: «از زمانى كه نومحافظه كاران آمريكا قدرت را در دولت آمريكا بدست گرفتند، دكترين و استراتژى جغرافياى ارزشها بر دكترين جغرافياى سياسى سايه افكنده و سياست برترى آمريكا بر جهان را يك مرتبه ارتقا داده است». اين محقق مىافزايد: «از نظر نخبگان، دكترين جغرافيايى ارزشها، جلوگيرى از تكثير و توزيع تسليحات هستهاى و كشتار جمعى، محافظت مرزهاى آمريكا از حمله ديگران، دستيابى به منابع طبيعى انرژى و بازارهاى دنيا، بدون صدور ارزشهاى آمريكا ناقص بوده و در آينده مشكلات بزرگى براى آمريكا به وجود خواهد آورد».
6. گسترش دشمن تراشى در نظام بينالملل به اعتقاد اين گروه، دموكراسى آمريكايى كه معادل «خير مطلق» محسوب مىشود، هميشه در معرض آسيب و حمله است و لذا اين گروه در قالب گفتمان امنيت منفى، ترسيم استراتژى را در گرو تعيين «دشمن استراتژيك» مىدانند. زمانى اتحاد جماهير شوروى به عنوان شر مطلق، دشمن آنها (خير مطلق) محسوب مىشد و امروز «اسلام بنيادگرا» و فردا هم ممكن است اروپاى متحد و قدرتمند، اساس اين خير مطلق را مورد تهديد قرار دهد. در اين راستا، لئواشتراوس معتقد بود؛ نظم سياسى فقط در حالتى مىتواند ثبات داشته باشد كه تهديد خارجى آن را متحد كرده باشد. وى مىگويد: «اگر هيچ تهديد خارجى نباشد، بايد تهديد را ساخته و پرداخته كرد.» به عقيده وى براى بقاء هميشه بايد جنگيد، چرا كه صلح همواره به انحطاط مىانجامد، در اين ديدگاه؛ «اشتراوس» جنگ دائم را به صلح ترجيح مىدهد. بر اين اساس 11 سپتامبر بدون ترديد «فضاى مجازى» لازم را در اختيار نومحافظهكاران قرار داد تا با تأكيد بر آموزههاى اشتراوس و بر اساس مبارزه با تروريسم، محيط رقابتى و خصمانه جديدى را در ساختار نظام بينالملل به راه اندازند.
7. تلاش براى ايجاد هژمونى آمريكا به اعتقاد نومحافظه كاران صلح و ثبات در جهان از طريق «توازن قوا»حادث نمىگردد. بيشترين ميزان صلح از طريق «هژمونى» و تفوق بدست مىآيد. لذا رهبران آمريكا وظيفه اصلى خود را ايجاد شرايطى مناسب براى شكل دادن اين برترى مىدانند. نومحافظهكاران معتقدند كه قدرت آمريكا از تمام قدرتهاى دنيا برتر است و آمريكا توانايى و ارزشهاى لازم را براى برپايى نوعى نظم جديد و مورد نياز در سطح جهانى داراست. در خصوص اين شكل نظم جهانى، «شاديا درورى» مىگويد: «اشتراوس اغلب از داستان گاليور و لى لى پوتها، نوشته جاناتان سويفت، براى توضيح آن بهره گرفته است. در حقيقت اشتراوس با تأسى از اين داستان، خواهان نشان دادن برترى و تنهايى يك رهبر در جامعه و ظاهراً كشور پيشتاز در برابر بقيه جهان مىباشد.» نو محافظه كاران قدرت را لازمه تحميل دموكراسى مىدانند. آنان معتقدند كه دموكراسى در بطن قدرت نظامى امكان تداوم مىيابد. دموكراسى هر چند ضرورتاً و طبيعتاً مطلوب است، اما به جهت نياز به فضاى باز براى قوام آن، اين فرصت ايجاد مىشود كه نيروهاى ضد دموكراتيك، با استفاده از ابزار خفقان و يا تهييج احساسات مردم آن را به جهت ماهيت غير سركوبگرانه به راحتى درهم فرو ريزند. بنابراين لازم است كه طرفداران دموكراسى و كشورهاى حامى مفاهيم دموكراتيك از بالاترين ميزان قدرت در رابطه با كشورهاى ديگر برخوردار باشند تا فرصت براى نيروهاى دموكراتيك ستيز جهت تخريب خصلتهاى دموكراتيك ايجاد نگردد.
8. وارد نمودن گفتمان خير در برابر شر، در نظام بينالملل يك روز پس از حملات تروريستى (11 سپتامبر 2001)، بوش اعلام كرد: اين ستيز عظيم خير در برابر شر خواهد بود. اما خير غلبه خواهد كرد. به اعتقاد بوش، آمريكا نه به خاطر حمايت از حكومتهاى استبدادى عرب،حضور گسترده نظامى در خاور ميانه، حمايت از اشغالگرى اسرائيل يا پيامدهاى انسانى سياست آمريكا در قبال عراق، بلكه صرفاً به اين خاطر مورد هدف قرار گرفت كه، از آزادى ما متنفر هستند. به رغم تأكيد انجيل بر اينكه خط فارق بين خير و شر، نه بين ملل بلكه درون هر انسان است، بوش از متون مسيح شناختى براى حمايت از اهداف جنگى خود در خاورميانه استفاده و اعلام كرد: «و نور (آمريكا) در تاريكى (دشمنان آمريكا) پديدار شده است و تاريكى بر آن غلبه نخواهد كرد (آمريكا بر دشمنان خود پيروز خواهد شد). نكته نگران كنندهتر اين است كه بوش بارها گفته است خداوند از وى خواست براى رياست جمهورى نامزد شود. «باب وودوارد» روزنامه نگار در اين زمينه بيان مىكند كه رئيس جمهورى مأموريت خود و كشورش را در نگرش كلان طرح خدا قرار داد و در آن وعده كرد مرگ و خشونت را براى دفاع از اين كشور بزرگ و خلاص كردن دنياى شر به چهار گوشه جهان صادر كند. به طور خلاصه، بوش بر اين باور است كه مسئوليت رهبرى جهان آزاد را در چار چوب طرح خدا پذيرفته است. وى حتى به «محمود عباس» نخست وزير وقت فلسطين گفت: «خداوند به من گفت القاعده را بكوبم و من آنها را كوبيدم و بعد به من دستور داد صدام را بزنم كه اين كار را كردم. عراق «بابل جديد» است و جنگ با تروريسم جايگزين جنگ سرد و شوروى است. جنگ با تروريسم، نبرد هميشگى بين «خير و شر» محسوب مىشود.
9. بى اعتنايى به قوانين بينالمللى مسيحيان صهيونيستى معتقدند كنوانسيونهاى بينالمللى و هر آنچه كه آزادى عمل آمريكا را در صحنه بينالملل با محدوديت مواجه مىكند، بايد از بين برود و لغو گردد. خروج از پيمان رسالت، عدم پيوستن به معاهده محاكمه جنايتكاران جنگى، حمله يك جانبه و بدون مصوبه سازمان ملل به عراق و اشغال آن از مهمترين مصاديق اين ادعا مىباشد. با اين تفاصيل، سؤالى كه در اينجا مىتوان مطرح نمود و پاسخ آن را به مجال و مقالى ديگر واگذار كرد، اين است كه «با توجه به نفوذ فزاينده صهيونيسم مسيحى در ساختار نظام بينالملل به شرح مزبور، «الزامات راهبردى ج.ا.ايران براساس راهبرد انسجام اسلامى» كه مقام معظم رهبرى ـ به نيكى ـ فرا روى مردم ايران و به طريق اولى «جهان اسلام» قرار دادند، كدامند؟ و اين الزامات، در دو سطح «تصميم سازى و تصميمگيرى» و به تعبير ديگر، در سه سطح؛ «مردم، نخبگان و مجريان سياستهاى داخلى و بخصوص روابط بينالمللى و سياست خارجى ج.ا.ايران»، چگونه بايد تدوين، تأليف، پيگيرى و اجرا گردد، تا بتواند بيش از پيش، منافع ملى و مصالح عاليه نظام ج.ا.ايران و جهان اسلام را بيش از پيش تأمين و تضمين نمايد؟
|