|
این، آغوش خداست محبوبه زارع درخت را دیدهای که چگونه در پس حلول بهار، شکوفهدار شدن را تجربه میکند؟ قنات را دیدهای که با چه اشتیاقی، لحظه تموّج آب را در دل خویش، به رخ کویر میکشد؟ کعبه نیز همینگونه، مباهات رویش تو را بر جهان فریاد میزند. این کعبه نیست که شکافته میشود تا شکفتن تو را لمس کرده باشد؛ این آغوش خداست که برای تحویل دادن تو به آفرینش خویش، گشوده شده است.
کادوی خداوند به آفرینش آموختهایم که هدیه دادن را بهانهای برای تحکیم مهربانیها برشماریم و آن را ارج نهیم. مردم، در رسم اهدا و اعطا، هدیه را در جلو کادویی، تنظیم و عرضه میدارند؛ به کعبه مینگرم و به تو میاندیشم. آری، خدا برای هدیه دادن تو به عالم بشری، متناسب با ارزش بیمرز وجودیات، جلدی بهتر از کعبه نیافته است!
اشتیاق هستی سه روز تمام، مکث میکند تا آمادگی و ظرفیت پذیرش تو به جهان حاصل شود. سه روز، نفس عالم در سینه محبوس میماند. سه روز، تجسّم هدیه خدا، هستی را به مرز جنون میکشاند. سه روز، نبض جهان به شماره میافتد، تا اشتیاق علیدار شدن، در تار و پود خلقت به بلوغ مطلوب راه یابد.
سلام بر علی علیهالسلام ! فاطمه بنت اسد، از شکاف کعبه خارج شده است؛ اما حجم آمدنش، ظرفیت مکه را به تنگ آورده است. نه مکه، که تمام عالم امکان، پر شده است از نفس کودکی که جز بقیّةاللّه، چیزی را تداعی نمیکند. نفس این کودک، بادها و توفانها را به زانو درآورده است. عالم، در وحدتی تام، به تقدیس تو مشغولاند و ناخودآگاه و در ناگهانیترین دم، ندای روحانی «السلام علیک یا علی بن ابیطالب»، در تار و پود ثانیهها حلول میکند.
تکثیر حیدر از کعبه آمدهای تا بتها به حقارت پرستندگان خویش، گواهی دهند. آمدهای تا اصول رفتن را تذکر داده باشی! آمدهای تا علوی شدن را به نمایش بگذاری. آری! تو آمدهای تا حجّت بر اهل آسمان و زمین تمام شود. پس سلام هماره خداوند، بر تو و بر این آمدن لایتناهی! سه روز و شب شجرهنامهات ورق میخورد ***که گُل کند پدر از خویش، مادر از کعبه پس از اَلَست به لبیک، سر فرو بردی *** چنان که حال برآوردهای، سر از کعبه کنون که مرتکب شعر میشوم، مددی! *** دلی است صوفی و تکثیر«حیدر» از کعبه!
طلوع همتای آفتاب در زمین رزیتا نعمتی امروز، وقتی خورشید، سر از بالین کوهها بردارد و طلوع کند، همتای خود را در زمین خواهد یافت؛ مولای نخلستانهای سکوت و چاه، مولای شبگرد کوچههای کوفه را که بار امانت بر دوش، خلافت خدا را بر زمین مجسم خواهد کرد. فردا، یتیمان، طعم نان دستهای فاطمه را در بخشش شبانه او، بیمنّت خواهند چشید. ببار ای ابر رحمت؛ که میلاد تو، آغازگر انگشتان ذوالفقاری نور است و فتح خیبر، دری است که به روی بازوان عدالت گشوده است تا آن را برای همیشه، در تاریخ قلوب مؤمنین ثبت کنی. تا که بر لب نامت ای زیباترین، میآورم آسمانها را تو گویی بر زمین میآورم تو طلوع آفتابی، من اذان مغربم زیر لب نام امیرالمؤمنین میآورم
سلام ای مظلوم کربلای نجف میآیی و گلها به احترام تو برمیخیزند، تا سبزی ردای تو را بر دوش خویش، برای همیشه برگیرند؛ که اگر جهان به جمال زیبای علی علیهالسلام روشن نمیشد، هیچ رویندهای به غنچه نمینشست تا در نسیم نوازش تو، گلخانه دین را بیاراید. جهان، اگر علی نداشت، بار گناهان بنیبشر، همه چیز را به آتش میکشید. آنگاه که دیوار کعبه برای میلادت گشوده میشد، گویا میشنیدم که ملائک میگفتند: کعبه شیرینی طلب کرد از خدا لب گشود و دید در کامش علی است و اینگونه بود که غبار خجلت زمین را با گریههای شبانه تو شستوشو دادند. ای ذوالفقار صبر! آغاز میشوی تا روزی، استخوان دردها در گلوی تو، کوفه نامردها را به تصویر بکشد.
ای مظلوم کربلای نجف! «مردی، ز کَنَنده در خیبر پرس ***اسرار کرم ز خواجه قنبر پُرس گر طالب فیض حق به صدقی، حافظ *** سرچشمه آن ز ساقی کوثر پُرس»
علی، یگانه مظهر خداست پیامی که با کفشهای وصلهدار تو ارسال میشد، مراتب بندگی و خضوع تنهاترین مرد عرب بود که میآمد تا مردانگی را تمام کند. ای افلاکی ساکن خاک! میلاد تو، اولین غسل کعبه برای رهایی از خاطره بتها بود. بیا که تبرداری تو در شکست بتها، سرنوشتت را تا کینههای ابنملجم رقم خواهد زد و به سوی راحتی خواهد کشاند. گرچه ساحت میخانه عرفان تو را در سجده خواهند شکست، اما قلبمان تا همیشه، ترکخورده یاد توست. «دهید مژده دوستان، که نوبهار میرسد *** به طرْف باغ و بوستان گل و هَزار میرسد عدم نهاد در جهان یگانه مظهر خدا *** علی ولیّ ذوالمِنَن وصی پاک مصطفی»
علی واضع میزان یاعلی! امشب،چشمهای روشن تو، فانوس نخلستان دلها خواهد شد. نورانیّت انگشتان عدلآفرینت را برای گرفتن انگشتری در معراج، آماده کن. ای وصی مصطفی؛ ای مقصد لیلة الاسری؛ ای معنای الرحمن و عَلَّمَ القرآن و ای واضع میزان و روحبخش عالم امکان! جان فدایت که ما همه دردیم و درمانش تویی. امروز، قدسیان محو جمال تو هستند و خرقهپوشان، محو رخسار تو. «ای همایون اختر و میر غضنفر یا علی لنگر عرش و ولیّ پاک داور یا علی»
مهربان خسته عباس محمدی در که روی پاشنه میچرخد، عطر تو، فضای خانه را پرمی کند. هر غروب که خورشید، از چشمها پنهان میشود، چشم به در میدوزیم تا طلوع تو را در خانه تماشا کنیم. با کولهباری از لبخند و مهربانی، به نوازش ما میآیی. پیش از آنکه کفشهایت را درآوری، خستگی از تن درمیآوری. خستگیات را پشت در، جا میگذاری، تا عالم کودکانه ما را با آغوش مشتاق، پذیرا باشی. لبخند میزنی تا ما به تماشای رنگینکمان دلتنگیهایت ننشینیم.
عطر پدر آینه کوچکی هستی که در تو، میتوانم عطر پدرانه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را تماشا کنم. چشمهایت، بوی مهربانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به لبخندهای ما پیوند میزند. تو، ادامه مهربانیهای خداوندی که در خانه کوچک ما، جاری شدی. دستهای تو، دستهای حقیقی عدالتاند که بیهیچ چشمداشتی، سخاوتمندانه، به نوازش تنهایی و دلتنگیهای کودکانه ما میآیند. گلدانها، به نوازش دستان تو، شکوفه میدهند، ای آشناترین بهار.
حریر کلمات برای دستهای پینهبسته به عطر نفسهای تو زندهام. شادمان از بوی لبخندهای توام. زندگی من، ادامه لبخندهای توست. برای از تو نوشتن، باید مسیر کلمهها را عوض کرد. هنوز کلمات، قدرت آفرینش شکوه صبر تو را ندارند. برای دستهای پینهبسته تو، حریر کلمات، کمتریناند. بگذار تا سکوت لغتنامهها را کلمات، برای سرودن تو ادامه دهند. یک روز، کلمهای تازه خواهم آفرید که سکوت وصف تو را بشکند: تو را باید بزرگتر از دریاها وصف کرد؛ جاریتر از رودها؛ مهربانتر از ابرها... . دستهای تو، مهربانترین سقف، برای آرامش بوسههای منند. سایه دستانت، آرامشی است که آواز جویبارها را ممتد میکند. همه کشتیها، در سایه مهربانی تو پهلو میگیرند. آسمان، وسعت چشمهای همیشه خندان توست و دریا، ترجمه دلت. بگذار تا چونان روزهای کودکی، سر بر زانوان تو، رؤیاهایم را به واقعیت گره بزنم. سرنوشتم را تو به سمت جادههای خوش سرانجامی، بچرخان، ای پیر مراد، ای پدر.
شکافهای شبیه سودابه مهیجی هیچ کس نمیداند آغاز اقیانوس از کجاست و پایانش تا کجا؟ آغاز تو را اما همه دیدند که در دستهای زنی، از پس دیوارهای کعبه بیرون آمدی و لبخند زدی؛ دیوارهایی که پیش پای خورشید شکاف برداشت، تا روزگار معصوم عدالت آغاز شود؛ تا آفتاب، قدم بر خاک بگذارد. شکافهای تاریخ، چه عجیباند! تاریخ، شکافهای مقدس خود را از یاد نخواهد برد؛ چه آنجا که عصای معجزه، دریا را شکافت، چه آنجا که یُمن قدوم نوزاد بلندبالایی، دیوارهای بیت العتیق را و چه آنجا که سالهای بعد، همان مولود معصوم، درهیئت سجدهای مهربان، با لبهای پرهیز رمضان، با فرق شکافته، خطبه رستگاری خواند و محراب خونین را به لرزه افکند.
امیر گریههای سر در چاه امیر نخلستانهای نیمهشب، امیر گریههای سر در چاه، متولد شد تا بذر عدالت را با دستهای خویش، در خاک ستمپیشه بیفشاند. کوفه بیمروّتی، کوفه گرسنگی یتیمان و بیتکیهگاهی بیوهزنان، کوفه تزویر و ظلم، از ابتدای تاریخ، چشم به راه او بود و خواب او را میدید. مدینه، این کوچه پسکوچه سالهای جوانی، روزهای نفس کشیدن در جوار رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله و مهر ورزیدن به ریحانه پیغمبر، سرنوشت ناگزیر او بود.
دستهایت، آتیه ذوالفقارند کودک بزرگ ؛ مرد مردستان ؛ امیر دلاور! سلام بر تو. چه مبارکند لحظههایی که حول میلاد تو، خجسته میشوند! خوش به حال روزگاری که تو را در خویش دارد! دستهایت، آتیه ذوالفقارند و نفسهای امروزت، خطبههای بلیغ فردای امامت. محمدِ امین، شادی خود را نمیتواند پنهان نگاه دارد. نگاه کن که به شکرانه ولادت تو، چگونه به سمت و سوی ملکوت، لبخند میزند و خدا را سپاس میگوید.
جشن آفرینش محمد کاظم بدرالدین درختان غزل، پیراهنی از تصنیف پوشیدهاند. چهره پروانههای احساس، گل انداخته است. بوی عشق همه جا را متبرک کرده است. عقربهها، به مهمانی خنده رفتهاند . اینک، «رجب»، ماه بشارت است و سرشار از فضایل الماسگون. امروز، پنجرههایی رو به بیکران احدیت باز میشود و دریاها، صفبهصف،جاموصلمینوشند. دستهای نیازمندان، آستانی مییابند لبریز از استجابت . همه آنچنان سپید شدهاند که از رنگ طلوع هم پیشی گرفتهاند. امروز، چشمههای ازلی، در مصراع نگاه شاهدان تقّرب جاری است. روز اهدای عشق همیشگی به زمین است. با یک گل، بهار میآید و سرسبزی فراگیر میشود. منظومههای روحنواز شاعران، چه به موقع رسیدهاند ؛ با تنپوشی از تصنیف! دل را بردار تا هرچه سریعتر، خود را به هلهله کائنات و جشنی که برپا شده است برسانیم.
چکیده فضایل سلام بر«ابوطالب»، آن سراپا ایمان و خلوص که برای خود، در جاودانگی مکانی برگزید! درود بر جایگاه «فاطمه بنت اسد» که با این فخرآوری، نام او تا همیشه سربلند میدرخشد! درود بر کعبه که پذیرای فرخندگی رجب است و دیوارش، برای ورود حادثهای سبز، شکافته شد! و سلام بر فرشتگان بزم انس که با خطی از نور، سیزدهم رجب را دسته دسته میسرایند. اگر همه تاریخ را بکاویم، نامی چنین پرطراوت را در باغستان انسان نمییابیم. «علی»، تصویری کامل از انسانیت است. چه میگویم! ابیات بلند فضایلش را همه کتابخانههای دنیا نمیتوانند تحمل کنند.
تولد واژههای علوی امروز، پایان لحظهشماری زمین است. مردی آسمانی میآید که شورانگیزترین پیامهای شیرین را به همراه دارد. نگاهش، سرشار از نهج البلاغه است و اخلاقش، منطبق با قرآن. از خطبههایش، دریاتر وجود ندارد. کجایید، سرمستانِ واژههای علوی؟!
شگفت از درک نور مطلق کدام حقیقت شگفت، به پای امروز میرسد؟! ماندگاری مکتب ما، به حرمت استقامتهای اوست؛ او که معیار کمال است و ملاک تقوا. چه میگویم! فهمیدن نور مطلق، در حیطه ادراک ما نیست؛ تنها قلمی دست گرفتهایم تا احساس، چون اشک شوقی بر صفحات کاغذ چکیده شود.
فرسنگها غفلت چقدر از صنوبر و سوسن و یاس باید گفت، تا به تو رسید؟ نه! این عمر کوتاه ما قد نمیدهد که حماسههای شیرافکن تو را در سینه داشته باشیم . این سالها، چه کوتاهند برای بازگویی عدالت و عبادتهای تو! تمام سجادههای روی زمین را اگر روی هم بچینم، در برابر ثانیهای از تعبد تو کم میآورند. چقدر بیهوده دنبال نوروزیم؛ حال آنکه گلی همچون تو را جهان دارد.
اصلاً جهان چه داشت بیتو؟! چقدر ما غافلانه در پی دنیاییم و تنها به نام تو، بسنده کردهایم! ما را ببخش اگر با وجود تو، گفتهایم خورشید نورانی است و درخت زیبا است.
مادری شبیه مریم رقیه ندیری به طواف آمده بودی و خداوند، آرامش را در قدم زدنت به تصویر کشیده بود. طوافت، به حریر میمانست که نسیم در آن پیچیده باشد. تو آن روز، به ساره، آسیه و مریم بیشتر شباهت داشتی. طواف میکردی و قدمهایت میرفت که سنگین بشود. اول به روی خودت نمیآوردی؛ اما با پاهایت که انگار در تپهای شنی فرو میرفتند، چه میتوانستی بکنی؟ چه کسی فکرش را میکرد که تقدیر، تو را به این سمت کشانده است؟ ماجرای بیسابقه تو، در فهم مردم کوچه و بازار نمیگنجید. نگرانیات را این سو و آن سو میکردی ؛ تا شاید بتوانی از ازدحام نگاهها، در امان بمانی. کافی بود تنهاییات را به پرده کعبه بیاویزی و بیآنکه تصورش را بکنی، به جذبه دیوار شکافته برسی. حالا شبیه مریم شده بودی؛ قدیسهای که نالههای ناگزیرش را نه در سایه درخت خرما، بلکه در امنترین خانه آفرینش حبس کرده بود.
میلاد در کعبه روزی شگرف بود آن روز. درختها برای تو، دعای قنوت میخواندند، پرندهها همه ذکر یا رئوف و یا رحیم گرفته بودند، آب زلال عفاف تو بود که جریان داشت و سنگها برای نجات تو، سر به سجده سوده بودند. شهر، مبهوت تو بود. به سر زبانها افتاده بودی و درِ کعبه، همچنان هجوم مردم را سد کرده بود. دیوار، چنان به هم پیوسته بود که خیال میکردی شکافی در میان نبوده است؛ جز رد درزی که باید میماند و معجزهای بزرگ را تشریح میکرد. ناگهان، صدای گریه کودکت در کائنات پیچید؛ مثل حریر طواف تو که آرام بود و دوستداشتنی.
معجزه آفرینش حالا که ثقل آفرینش را در آغوش فشردهای و از شکاف همان دیوار بیرون میآیی، انگار تمام بهشت، در زمین قدم میزند. آرامتر قدم بردار بانو! نگاه کن فرشتهها به طواف نوزادت میآیند. حالا که کعبه در آغوش تو است، بگذار همه نگاهها در اطرافش بچرخند؛ بگذار شهر، این معجزه را سیر ببیند! اما باید به فکر چشمهای بسته نوزادت نیز باشی که جز در آغوش امین شهر، گشوده نمیشوند. باید هرچه زودتر این دو نور به هم برسند؛ همچنان که از آغاز با هم بودهاند. شتاب کن بانو! قلب امین شهر، گهواره خوبی برای فرزند تو خواهد بود.
آسمانی در زمین معصومه زارع در ناگهانی از لبخند افلاک و بهت خاک بود که حاصل دست ابراهیم خلیل اللّه، به احترام قدومی مبارک، خضوع میکند. دیوار، شکافته میشود تا برای عدالت، یاوری مقتدر از راه برسد و شکافهای جامعه، به اعجاز دستان او مرمّت شود، دیوار میشکافد تا خورشید از دامان کعبه برآید. کسی آمده که به راههای آسمان، آشناتر است تا زمین. آسمان، موطن اوست و در زمین، مسافری است که آمده تا مردم از او بپرسند، پیش از آنکه به فقدانش دچار شوند.
یا علی! شهلا خدیوی از زمین تا آسمان، راه زیادی است. خطر در کمین ماست. معلوم نیست هر قدمی که برمیداریم، به آسمان نزدیکتر میشویم یا از آن دورتر. نفس فریبندهمان، سایه به سایه، دست به دست شیطان دادهاند و دنبالمان میکنند و در راه، از هر دری وارد میشوند و جلوی قناتهایی که تو در وجودمان زدهای، سنگ میاندازند تا به آسمان نیاییم و ساکن ملکوت نشویم. اما همینکه زمین میخوریم، دست به زانو میگیریم و تو را صدا میزنیم: یاعلی علیهالسلام !
تو با همه فرق میکردی همه را بیرون کرد. خودت ماندی و خودش. میخواست با تو خلوت کند. میخواست چشمت را با «بسم اللّه النور»، روشن کند و بعد، چشمهایت را بسپارد دست محمد صلیاللهعلیهوآله . هر زمینی که نمیشد رویش پا بگذاری و هر در و دیواری که نمیتوانست از تو تبرک بگیرد. تو با همه فرق میکردی؛ خدا خواست جور دیگری بیایی و با نور بار بیایی... .
زمین، به تو که رسید... امروز، آسمان آنقدر دست و دلباز شده که اگر بخواهی، تمام قلبش را به زمین میبخشد و زمین، آنقدر دست و پایش را گم کرده که نمیداند چه پیراهنی به تن کند، چه عطری بزند و با کدام زمزم، تنش را بشوید. یادش رفته که این همه کودک در دامن خود بزرگ کرده است. اما به تو که رسیده، نمیداند چگونه جلویت در بیاید. انگار با این همه بهار و چشمه، باز هم کم آورده است... .
اگر تو نبودی... هربار چشم دین به تو میافتد، سرش را بالا میگیرد و از داشتن فرزندی چون تو، سرشار از شوق میشود. اگر تو نبودی، چه بر سر دین میآمد؟ دین چگونه میتوانست قد بیافرازد و نامش رانگهدارد؟!
دین، تا همیشه مدیون بزرگواری توست... . |