اندر مدح ايشان
«وارث نبوت و چراغ اُمَّت, سيد مظلوم و امام مرحوم, زينالعباد و شمعالاوتاد, ابوالحسن علي بن الحسين بن ابيطالب(رضيالله عنهم). اکرم و اعبد اهل زمانه خود بود و وي مشهور است به کشف حقايق و نشر دقايق».
«علي بن الحسين را زينالعابدين از بهر آن خوانند کز اهلبيت رسول که ظاهر و باطن او و اقوال و افعال او و حرکات و احوال او و خَلق و خُلق او به مصطفي مانيده است؛ و همه نسل پيغمبر از او پيوسته است تا به قيامت».
داستان امام زينالعابدين(علیه السلام) و بِشر صافيدل
آن امام و پيشواي متقين
سيد سجاد زينالعابدين
در مدينه بر در کاخي رسيد
بانگ هاي و هوي ميخواران شنيد
حلقه بر در زد که در اين حلقه کيست
خادمي زان حلقه بر در شد که چيست
گفت زان کيست اين غفلت فزا
گفت خادم زان بشر است اين سرا
گفت آزاد است او يا بنده است
فاني است او يا که خود پاينده است
گفت آزاد است و خواجه محتشم
صاحب خيل و خداوند حشم
گفت آري بشر حافي بنده نيست
کز چنين کردار خود شرمنده نيست
اين بگفت و زود از آنجا درگذشت
بشر آگه شد چو از آن سرگذشت
آتشي از شمع افتادش به جان
وز ميان جمع بيرون شد دوان
بشر پويان تا که هم جويد نشان
زان بشير و زان نذير مهربان
تيره روزي هر طرف پويان گذشت
تا به خورشيد سپهر جان گذشت
تشنهکامي غوطه در عمان گرفت
پاک گشت و جا، بَرِ پاکان گرفت
تا به کي اي خواجه غافل زيستن
با چنين کردار باطل زيستن
پاک کن آيينه دل از هوس
تا تو در وي عکس حق بيني و بس
ورنه جز باطل نبيني با ضمير
نه بشيرت سود بخشد نه نذير
بشر حافي را دل ار صافي نبود
کي يکي گفتارش از خود ميربود
تو مگو کان گفت، گفتِ ديگريست
از امامي يا که از پيغمبريست
در دل و جان ابوجهل عنود
هيچ بود از گفته احمد نبود
پاک بايد کرد دل را از لجاج
تا نيفتد حاجتي با احتياج
امام سجاد(علیه السلام) اسوه تحمل رنج
حكايت: «چون حسينِ علي را با فرزندان وي ـ رضوان الله عليهم ـ اندر کربلا بکشتند, جز وي (علي بن الحسين(ع)) کسي نماند که بر عورات قيّم بودي و او بيمار بود و اميرالمؤمنين حسين ـ رضِيَ عنهم ـ وي را علي اصغر خواندي. چون ايشان را بر اشتران برهنه به دمشق اندر آوردند پيش يزيد ـ اخزاه الله ـ يکي ورا گفت: بامدادن چون بُوَد.
گفت: بامداد ما از جفاي قوم خود, چون بامداد قوم موسي از بلاي قوم فرعون بود که فرزندان ايشان را ميکشتند و عوراتشان را برده ميگرفتند؛ تا نه بامداد و نه شامگاه ميشناسيم, و اين از حقيقت بلاي ماست و ما مر خداي را ـ جل جلاله ـ شکر گوييم بر نعمتهاي وي و صبر کنيم بر بليات وي».
شأن والاي امام زينالعابدين (علیه السلام)
حكايت: «و اندر حکايات است که هشام بن عبدالملک بن مروان، سالي به حج آمد. خانه را طواف ميکرد, خواست تا حَجَر ببوسد, از زحمت خلق راه نيافت. آنگاه بر منبر شد و خطبه کرد.
آنگاه زينالعابدين علي بن الحسين ـ رضي الله عنهم ـ به مسجد اندر آمد, با رويي مُقَمّر و خَدّي مُنوّر و جامهاي معطر و از ابتداي طواف کرد.
چون به نزديک حَجَر فراز رسيد, مردمان مر تعظيم ورا حجر خالي کردند که تا وي مر آن را ببوسد.
مردي از اهل شام, چون آن هيبت بديد, با هشام گفت: يا امير, تو را به حجر راه ندادندي که اميري, آن جوان خوبروي که بود که بيامد, مردمان جمله از حجر در رميدند و جاي خالي کردند؟
هشام گفت: من ورا نشناسم.
و مرادش آن بود تا اهل شام مراو را نشناسند و بدو تولاّ نکنند و به امارت وي رغبت ننمايند.
فرزدق شاعر آنجا استاده بود, گفت: من او را شناسم.
گفتند: آن کيست, يا ابافراس؟ ما را خبر ده, که سخت مهيب جواني ديديم وي را.
فرزدق گفت: شما گوش داريد تا به ارتجال صفت نسبت وي کنم:
هَذا الّذي تَعرِفُ البَطحاءُ وَطأَتَهُ
و البيتُ يعرِفُه وَ الحِلُّ و الحَرَمُ
هذَا بنُ خَيرِ عبادِ اللهُ کُلِّهَمُ
هذَا التَّقيُّ النَقيُّ الطّاهِرُ العَلَمُ
هذا ابن فاطمةِ الزّهراءِ, وَ يْحَکُمُ
و ابن الوصي عليٍ خيرُکم قَدَمُ
* * *
پور عبدالملک به نام هشام
در حرم بود با اهالي شام
ميزد اندر طواف کعبه قدم
ليکن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست
بهر نظاره گوشهاي بنشست
ناگهان نخبه نبي و ولي
زين عباد بن حسين علي
در کساء بها و حلّه نور
بر حريم حرم فکند عبور
هر طرف ميگذشت بهر طواف
در صف خلق ميفتاد شکاف
زد قدم بهر استلام حجر
گشت خالي زخلق راه و گذر
شامياي کرد از هشام سئوال
کيست اين با چنين جمال و جلال
از جهالت در آن تعلل کرد
وز شناسايياش تجاهل کرد
گفت نشناسمش ندانم کيست
مدني يا يماني يا مکيست
بو فراس آن سخنور نادر
بود در جمع شاميان حاضر
گفت من ميشناسمش نيکو
زو چه پرسي به سوي من کن رو
آن کس است اينکه مکه و بطحا
زمزم و بوقبيس و خيف و منا
حرم و حل و بيت و رکن حطيم
ناودان و مقام ابراهيم
مروه مسعي صفا، حجر، عرفات
طيبه و کوفه، کربلا و فرات
هر يک آمد به قدر او عارف
بر علو مقام او واقف
قرةالعين سيدالشهداست
غنچه شاخ دوحه زهراست
ميوه باغ احمد مختار
لاله راغ حيدر کرار
چون کند جاي در ميان قريش
رود از فخر بر زبان قريش
که بدين سرور ستوده شيمَ
به نهايت رسيد فضل و کرم
ذِروه عزت است منزل او
حامل دولت است محمل او
از چنين عزّ و دولت ظاهر
هم عرب هم عجم بود قاصر
جدّ او را به مسند تمکين
خاتم الانبياست نقش نگين
لايح از روي او فروغ هدي
فايح از خوي او شميم وفا
طلعتش آفتاب روزافروز
روشنايي فزاي و ظلمت سوز
جَدّ او مصدر هدايت حق
از چنان مصدري شده مشتق
ز حيا نايدش پسنديده
که گشايد به روي کس ديده
خلق ازو نيز ديده خوابانند
کز مهابت نگاه نتوانند
نيست بيسبقت تبسم او
خلق را طاقت تکلم او
در عرب در عجم بود مشهور
که مدانش مغفّلي مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور
گر ضريري نديد، از آن چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاک
بوم اگر زان نيافت بهره، چه باک
بر نکوسيرتان و بدکاران
دست او ابر موهبت باران
فيض آن ابر بر همه عالم
گر بريزد نَمي, نگردد کم
هست از آن معشر بلند آيين
که گذشتند ز اوج عليّين
حب ايشان دليل صدق و وفاق
بغض ايشان نشان کفر و نفاق
قربشان پايه علو و جلال
بُعدشان مايه عتوّ و ضلال
گر شمارند اهل تقوا را
طالبان رضاي مولا را
اندر آن قوم مقتدا باشند
و اندر آن خيل پيشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض
سائلي من خِيارُ اهل الارض
بر زبان کواکب و انجم
هيچ لفظي نيايد الاّ هم
هُم غُيُوثُ النّدي اذا وَهَبوا
هُم لُيُوثُ الثَّري اذا نَهَبوا
ذکرشان سابق است در افواه
بر همه خلق بعد ذکر الله
سر هر نامه را رواج فزاي
نام آنهاست بعد نام خداي
ختم هر نظم و نثر را الحق
باشد از يمن نامشان رونق
«و مانند اين در مدح وي بيتي چند بگفت و وي را و اهل بيت پيغمبر را ـ عليهمالسلام ـ بستود.
هشام با وي خشم گرفت و بفرمود تا وي را به عُسفان حبس کردند؛ و آن، جايي است ميان مکه و مدينه».
«اين خبر, همچنان که بود, به عينه بدو (= امام زين العابدين(ع)) نقل کردند.
بفرمود تا دوازده هزار درم بدو بردند. گفت: ورا بگوييد: «يا بافراس, ما را معذور دار؛ که ما ممتحنانيم و بيش از اين چيزي معلوم نداشتيم که به تو فرستاديمي».
فرزدق آن سيم باز فرستاد و گفت:
«يا پسر پيغامبر خداي, من از براي سيم, اشعار بسيار گفته بودم و اندر آن مدايح دروغ آورده. اين ابيات مر کَفّارت بعضي از آن را گفتم از براي خداي و دوستي رسول و فرزندان وي را».
چون پيغام به زينالعابدين بردند, گفت: «باز گرديد و اين سيم باز بريد و بگوييد: يا بافراس, اگر ما را دوست داري، مپسند که ما باز گرديم بدان چيزي که بداده باشيم و از ملک خود بيرون کرده» آنگاه فرزدق آن سيم بستد و بپذيرفت».
|