مفهومشناسى، ماهيت و خاستگاه شيعه» و «تشيّع»
پانوشت ها
1 عضو هيأت علمى مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.2. گردآورى اين معانى را نك. در: زبيدى، تاج العروس، ج 5، ص 405 ـ 407 / ابن منظور، لسان العرب، ذيل واژه «شيعه». و نيز نك: محمّد جاودان، «مدخل شيعه»، مجله هفت آسمان، ش 15، ص 269 / ابو حاتم رازى (م 322) در كتاب الزينه فى الكلمات الاسلاميه العربيه، معانى لغوى اين واژه را چنين بيان مىكند: شيعه در لغت، به معناى دسته و گروه است. خداوند ـ عزّوجل ـ در قرآن مىفرمايد: «انّ الّذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا» (انعام: 159)؛ كسانى كه دينشان را پاره پاره كردند و گروه گروه شدند. ابوعبيده در تفسير اين آيه گفته است: يعنى به فرقهها و احزاب تبديل شدند. «كلُّ حزبٍ بما لَديهم فرحونَ» (مؤمنون: 53)؛ هر گروهى به آنچه دارند دلخوشاند. «هر حزبى» يعنى: هر شيعه و فرقهاى. اگر خبرى در ميان مردم پخش و پراكنده شود، مىگويند: شاع الخبرُ فِى الناس.بعضى گفتهاند: شيعه يعنى: امّت. مجاهد در تفسير آيه «مِن كلِّ شيعةٍ» (مريم: 69) گفته است: يعنى از هر امّتى. هنگامى كه گفته مىشود: آن شخص از شيعيان فلانى است، يعنى همراه او راه مىرود. بعضى نيز گفتهاند: «شيعة فلان» يعنى فرقهاى كه پيرو فلانى است. كسائى گفته است: «تشايع» به معناى تعاون است و «شيعه» در آيه «مِن كلِّ شيعةٍ»، به معناى هر يك از متشايعان و كمك كنندگان و «تشايعوا» به معناى «تعاونوا» است. ابوعبيده گفته است: از همين باب است كه به مرد شجاع مىگويند: «مشيّع».گاهى نيز «تشيّع» به معناى پراكنده كردن است و از همين باب است معناى اين حديث كه از ابن مسعود يا از سعد پرسيدند :چه چيز تو را از چنين و چنان كارى باز مىدارد؟ پاسخ داد: من ناخوش دارم كه پيش رسول خدا بيايم و او به من بگويد: «شيّعتَ بين امّتى»؛ امت من را پراكنده كردى. «شيعا» در آيه «كانوا شيعا» هم از همين قبيل و به معناى «فرقا» مىباشد. به گفته وى، اين فرموده خدا: «ثمَّ لننزعنَّ مِن كلِّ شيعةٍ» يعنى: از تمام كسانى كه همراهى و كمك كردهاند؛ زيرا «متشايع» يعنى ياور و كمك كار...ابو عبيده درباره آيه «شيع الاوّلين» (حجر: 10) گفته است: «شيع» به معناى امّتهاى پيشين و مفرد آن «شيعه» است. دوستان نيز «شيَع» هستند. وى درباره آيه «و جَعَل اَهلَها شيعا»(قصص: 4) گفته: شيع يعنى: فرقهها. شيعه على را از آنرو به اين نام خواندهاند كه آنان فرقهاى بودند كه از او پىروى و آن حضرت را كمك كردند. نيز گفتهاند: به ياران على، «شيعه» و به ياران معاويه، «احزاب» مىگفتند.بنابراين، واژه «شيعه» به دو صورت معرفه و نكره به كار مىرود. مىگويند: "هؤلاء الشيعة" هر گاه مراد، شيعه على و گروه معروف به تشيّع باشد. اگر شخصى خاص از مردم منظور باشد، مىگويند: هؤلاء شيعة فلان كه با اضافه، معرفه مىگردد. (ابوحاتم رازى، الزينه فى الكلمات الاسلاميه العربيه، بخش سوم، تصحيح عبداللّه سلوم سامرائى، چاپ شده به همراه كتاب الغلو والفرق الغاليه فى الحضارة الاسلاميه و نيز نك: ترجمه اين اثر با عنوان گرايشها و مذاهب اسلامى در سه قرن نخست هجرى، ص 260 ـ 261.)3. شيخ مفيد، اوائل المقالات، تهران، دانشگاه تهران، 1413، ص 1.4. ناصر بن عبدالله بن على قفارى، اصول مذهب الشيعه، ج 1، ص 34 به نقل از: ابى عبدالله محمد بن ابى بكر الدمشقى، بدائع الفوائد، ج 1، ص 155.5. به عنوان نمونه، نك: يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 197 / دينورى، الاخبار الطوال، ص 194 ـ 196 / مسلم بن حجّاج نيشابورى، صحيح مسلم، ج 2، ص 168 و 170، باب «جامع صلاة الليل و من نام عنه او مرض» / ابن ابى عاصم، كتاب السنه، ج 2، ص 454 / ابن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5، ص 53 ـ 54 / سامى النشار، نشأة الفكر الفلسفى، ج 2، ص 35 ـ 36.6. ابوحاتم رازى، پيشين، ص 261 / شيخ مفيد، پيشين، ص 2.7. نك: ابن تيميه، منهاج السّنّه: تحقيق محمد رشاد سالم، ج 1، ص 7 ـ 8 و ج 4، ص 137 / احسان الهى ظهير، الشيعه و اهل البيت، لاهور، اداره ترجمان السنه، 1415، ص 52 / ناصر بن عبدالله بن على قفارى، پيشين، ج 1، ص 31 ـ 32 و 53 ـ 56.8. عبدالله فيّاض، تاريخ الشيعة الاماميه، ترجمه حسين زرينفام، ص 31.9. رسول جعفريان، تاريخ تشيّع در ايران، قم، انصاريان، 1380، ج 1، ص 19.10. برخى از اين روايات را نك در: جلال الدين سيوطى، الدرالمنثور، بيروت، دارالفكر، ج 6، ص 589. گردآورى تعابير گوناگون از اين احاديث را نك. در: عليرضا برازش، المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحارالانوار، ج 7، واژه «شيعه» و «شيعتك».11. يك نمونه آن را نك در: مجله شيعهشناسى، ش 1 و 2. ملاحظه پاسخهاى استادان و نويسندگان شيعهپژوه در اين گفتوگو به روشنى حكايت از آن دارند كه صاحبان اين نشست علمى نتوانستهاند به يك نتيجه روشنى در تعريف «شيعه» برسند. جمعبندى نهايى در گفتمان اين است كه شيعه داراى معانى متعدد بوده و مفهوم آن در محاورات صدر اسلام با كاربرد امروزين يكسان نمىباشد. تنها مىتوان گفت كه نام شيعه در طول تاريخ با نام حضرت على عليهالسلام و اولاد على عليهالسلام گره خورده و شيعيان كسانى هستند كه حضرت على عليهالسلام را در ظاهر و باطن و از لحاظ شخصيت معنوى و رهبرى سياسى ـ اجتماعى، بر ساير صحابه مقدّم مىدارند.12. ابوحاتم رازى، پيشين، ص 259ـ260.13. سعد بن عبدالله اشعرى قمى، المقالات و الفرق، با مقدّمه و تصحيح محمد جواد مشكور، ص 15 / حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، نجف اشرف، مكتبه مرتضويه، ص 1355، ص 17.14. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين، تحقيق محمّد محيىالدين عبدالمجيد، 1405، ص 65.15. احمد امين عاملى، فجر الاسلام، بيروت، دارالكتاب العربى، 1969، ص 277.16. شهيد ثانى، شرح لمعه، كتاب «الوقف»، ج 3، ص 182. وى با توجه به تعريف خود، غلات و زيديان غير جارودى را از تعريف «شيعه» خارج دانسته، بقيه را داخل عنوان شيعى نموده است.17. كامل مصطفى الشيبى، الصلة بين التصوّف و التشيّع، ج 1، ص 21.18. ابوالحسن اشعرى، پيشين، ج 1، ص 143.19. شيخ طوسى، تلخيص الشافى، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1394، ج 2، ص 56. شيخ طوسى در جاى ديگر، اين فرقه را ناصبى به حساب آورده است. (شيخ طوسى، التهذيب، ج 1، ص 364.)20. سعد بن عبدالله اشعرى قمى، پيشين، ص 19 / عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 140.21. عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ص 141 ـ 142.22. شيخ مفيد، پيشين، ص 1 ـ 3.23. عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 131.24. ابن حزم، الفصل، ج 2، ص 270. قيد اعتقاد به امامت فرزندان امام على عليهالسلام نزد ابن خلدون (مقدّمه ابن خلدون، ص 196) و جرجانى (التعريفات، ص 129) نيز از شاخصههاى شيعىگرى به حساب آمده است.25. نك: شريف يحيى الامينى، معجم الفرق الاسلاميه، ص 108 / جرجانى، شرح المواقف، ج 8، ص 385 / احمد امين، ضحى الاسلام، ج 3، ص 208.26. سيدمحمّدحسين طباطبائى، شيعه در اسلام، ص 25 ـ 26.27. محمّدتقى التسترى، قاموس الرجال، ج 1، ص 99. اين ويژگى اعتقادى براى شيعه را مىتوان در ديدگاه هشام بن حكم در مناظره با يكى از رقباى فكرى خود ملاحظه كرد كه شرط كرده و گفته بود: در صورتى كه در مناظره درمانده گردم، به امام خود مراجعه مىكنم. به همين دليل است كه برخى معتقدند: در تفكر شيعى، سخن امام و نص بر عقل مقدّمند و امام به جاى عقل نشسته است. البته لازم است به اين نكته توجه شود كه در تفكر شيعى، پذيرش و تسليم به قول امام بر مبناى استدلال عقلى و با فرض خطاناپذيرى سخن امام است و شيعيان امام را از برجستهترين عقلا مىدانند. بگذريم از اينكه بيشترين تأكيد بر عقل از جانب امامان شيعه رسيده است، تا جايى كه امثال شهيد مطهّرى در مواردى عقل را بر نصوص شرعى نيز مقدم مىدارند.28. عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 131 / فريد وجدى، دائرة المعارف القرن العشرين، ج 5، ص 424 / عامر عبدالله فاتح، معجم الفاظ العقيده، ص 234.29. نك: جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، بيروت، 1411 ق، ج 6، ص 8ـ9.30. برخى از اين احاديث را نك. در: شيخ صدوق، صفات الشيعه / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 68. با بررسى مجموعه اين روايات كاملاً روشن مىشود كه دغدغه اصلى ائمّه اطهار عليهمالسلام ساختن شيعيان سلوكى بوده و تأكيد آنها بر اين بوده كه تمايز دوستداران آنها به عبادت، تقوا، ورع، ادب، امانتدارى و شركت در غم و مشكلات عموم مؤمنان است و نه صرف برخى گرايشهاى قبلى و يا توجه به شعائر ظاهرى.31. چنين خلطى را نك. در: ابن تيميه، منهاج السنه، ج 2، ص 106 / ناصر بن عبدالله بن على قفارى، پيشين، ج 1، ص 54. وى در آنجا مىگويد: شيعيان مدعى پىروى از على عليهالسلام و ائمّه هستند و در عمل تابع آنها نيستند.32. البته اينكه گفتيم اعتقاد جمهور شيعه به اين معنا نيست كه همه انديشوران و نويسندگان تشيّع امامى نيز در اين باره ديدگاه يكسانى داشته باشند، مسلّم است كه نه تنها متكلّمان و ديگر عالمان شيعى در عصر غيبت درباره ماهيت و مفاد امامت و ويژگىهاى امامان همداستان نبودهاند، بلكه اصحاب خاص امامان نيز در عصر حضور، در اين باره هم سخن نبودهاند؛ مثلاً، اين اعتقاد كه خلافت و امامت حضرت على عليهالسلام در تمام شئون آن (سياسى، مذهبى و باطنى) امرى انتصابى و الهى بوده و آن حضرت در واقعه غدير از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله به امامت منصوب شد و اين امامت براى يازده تن از فرزندان وى نيز وجود دارد، از معتقدات اصلى و غالب تشيّع امامى است. با اين همه، نزد برخى از متفكران و نويسندگان شيعى اثنا عشرى خلافت امام على و ديگر ائمّه اطهار عليهمالسلام به مفهوم در دستگيرى حاكميت سياسى و قدرت ظاهرى نبوده، بلكه معناى اصلى آن مرجعيت دينى و تفسير دين و شريعت و هدايت مردم به سوى خدا و استحكام و انسجام پيوند بين خدا و بندگان بوده است و اگر امام على عليهالسلام در آغاز امر، موضوع خلافت خويش را پى گرفت و سخن از غصب حقوق خويش به ميان آورد، بدان علت بود كه وى شايستهترين فرد در بين ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مقام خلافت بود، وگرنه آن حضرت براى خلافت به مفهوم حاكميت سياسى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله منصوب نشده بود و امامان بعدى نيز هيچگاه در پى به دستگيرى خلافت نبودند و حتى از آ ن پرهيز نيز مىكردند. (تفصيل چنين نگاهى را بنگريد: احمد قپانچى، خلافة الامام على عليهالسلام بالنص ام بالنصب. خلاصهاى از آن را نك. در: فصلنامه كتابهاى اسلامى، ش 15.) مرحوم شهيد مطهرى رحمهالله نيز ضمن تقسيم شئون و وظايف امام به مرجعيت دينى و علمى و امامت باطنى و امامت سياسى، معتقد است: خلافت و رهبرى دنيوى جامعه از شئون فرعى است و براى امامت با ملازمه عقلى ثابت مىشود. (ر. ك: مرتضى مطهّرى، امامت و رهبرى.)33. ريشه لغوى اين اصطلاح «رفض» و در لغت، به معناى ترك و رها كردن است. براى مثال، هنگامى كه كسى جايى را ترك كند، مىگويند: رَفَضَ فلانٌ موضع كذا. «پراكندگى و از همگسيختگى» نيز يكى از معانى رفض است. (ابوحاتم رازى، پيشين، ص 270)34. ابوحاتم رازى، پيشين، بخش سوم، ص 270. ابو حاتم رازى در اين اثر، لقب «رافضه» را همانند شيعه، مرجئه، قدريه و مارقه از القاب كهنى مىداند كه درباره آن احاديثى وارد شده است و نتيجه مىگيرد كه رافضه نيز در عرض شيعه و از فرق كهن، اصلى و پنجگانهاى است كه ديگر فرق از او منشعب شده است. اما به نظر مىرسد كه گزارش وى ناظر به آن دسته از احاديث ساختگى و منسوب به پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كه بنابر اذعان خود وى، توسط مرجئه مطرح شدهاند. (همان، ص 271) و روشن است اين دسته از اخبار عليه گروهى به نام «رافضه»، طرح و ترويج شده و به برخى از متون روايى اهل سنّت نيز راه يافته است. (نك: ابن ابى عاصم، پيشين، ج 1) از سوى ديگر، اين موضوع خوشايند مذاق كلامى و فرقهاى برخى از فرقهنگاران متعصّب نيز واقع شده و حتى بر اساس آن مجوّز قتل شيعيان را نيز صادر كردهاند. (ابوحاتم رازى، پيشين، ص 271) اين مربوط به زمانى است كه دشمنان فكرى تشيّع براى شكستن شيعيان از هيچ كوششى فروگذار نمىكردند. روشنترين دليل آن نيز اين است كه خود ابوحاتم نه تنها اصطلاح «شيعه» را كهنترين اصطلاح فرقهاى دانسته و رافضه را يكى از فرق انشعابى شيعيان بر مىشمارد (همان، ص 259)، بلكه خاستگاه ظهور اين اصطلاح را نيز مربوط به حوادث سياسى ايام صادقين عليهماالسلام مىداند. (همان، ص 270 ـ 271.)35. براى بررسى اين واژه به عنوان يك ناسزاى فرقهاى به شيعيان نك: فضل بن شاذان نيشابورى، الايضاح، ص 303 / مرتضى حسنى رازى، تبصرة العوام، تحقيق عبّاس اقبال، تهران، 1313، ص 167، 193 / نوبختى، پيشين، ص 22 / مطهّر بن طاهر مقدسى، البدأ والتاريخ، ج 5، ص 124 / محمّد يمنى، عقايد الثلاث و السبعين فرقه، ج 1، ص 446 ـ 447 / رسول جعفريان، تاريخ تشيّع در ايران، ج 1، ص 24 ـ 27.36. نمونههايى از آن را نك. در: بدرالدين الحوثى (نويسنده معاصر زيدى)، من هم الرافضه، ص 9، 21، 23، 29. احاديث ساختگى عليه رافضه به بسيارى از كتابهاى روايى اهل سنّت راه يافته و اين نويسنده از اينها ماخذ گرفته است.37. اين نامگذارى را براى همه گروههاى شيعى و از جمله زيديان نك. در: ابوالحسن اشعرى، پيشين، ص 5 / عبدالقاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 22 / اسفراينى، التبصير فى الدين، ص 35 / فخر رازى، اعتقادات فرق المسلمين و المشركين، ص 35 / ملطى، التنبيه و الرد، ص 18 / تقىالدين احمد مقريزى، الخطط المقريزيه، ج 3 / محمّد يمنى، پيشين، ج 1، ص 446 و 452 / عراقى عثمان بن عبداللّه، الفرق المفترقه، تحقيق قوقلوى، آنكارا، 1961، ص 30 / ابن قتيبه، المعارف، ص 623 / ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 2، ص 404.38. نك: رسول جعفريان، پيشين، ج 1، ص 28 / عبدالجليل قزوينى، كتاب النقض، ص 218.39. براى نمونه، «اعتزال» در لغت، به معناى كنارهگيرى است، اما درباره وجه تسميه «معتزله» به اين نام، با گزارشهاى مختلف و احيانا متضاد ذيل روبهرو هستيم:الف. نامگذارى آنها به معتزله از اين دليل است كه آنان با حضرت على عليهالسلام بيعت نكرده، از وى اعتزال گزيدند. (سعد بن عبدالله اشعرى قمى، پيشين، ص 4 / على سامى النشار، پيشين، ج 1، ص 376.)ب. چون واصل بن عطاء، رئيس و مؤسس مكتب معتزله، از مجلس درس حسن بصرى كنارهگيرى كرد و گوشهاى جداگانه براى خود اختيار كرد. (عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 55.)ج. منشأ اين نامگذارى، اعتزال يكى ديگر از بنيانگذاران مكتب معتزله به نام عمرو بن عبيد، از مجلس درس حسن بصرى بوده است. (ابوحاتم رازى، پيشين، ص 274 / زهدى جارالله، المعتزله، ص 10 به نقل از: ابن خلكان، وفيات الاعيان.)د. چون معتقد به اعتزال صاحب گناه كبيره از مؤمنان و كافران بودند. (زهدى جاراللّه، پيشين، ص 11 به نقل از: مسعودى، مروج المذهب.)ه . چون از قول امّت درباره مرتكب كبيره كنارهگيرى كردند و يا اساسا چون از ملت اسلام كنارهگيرى نمودند. (عبدالقادر بغدادى، پيشين، ص 118 / عراقى عثمان بن عبداللّه، پيشين، ص 46 / شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 52.)و. چون از مجالس مسلمانان كنار رفتند. (ملطى، التنبيه و الرد، ص 36 / اسفراينى، پيشين، ص 22.)ز. چون سران آنها از علايق دنيوى كنارهگيرى كردند و به زهد و تقوا روى آوردند. (ابوزهره، تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 118 ـ 119.)ح. چون از بدعتها و ديدگاههاى اهل بدعت كنارهگيرى كردند. (ملطى، المنية والامل، ص 4.)ط. منشأ اين نامگذارى نه ديدگاههاى مزبور، بلكه بدين دليل است كه سخن معتزله در باب قضا و قدر همانند سخن فرقه «فروشيم»، از فرقههاى يهوديان، مىباشد و معناى لغوى «فروشيم» نيز در زبان آنان مرادف با مفهوم «معتزله» در زبان عربى مىباشد. (احمد امين، فجر الاسلام، ص 344 ـ 345.)درباره خاستگاه شكلگيرى و ديگر اسامى پسنديده و ناپسند اين فرقه نيز تفاوتهاى چندى وجود دارند. (گردآورى اين اختلافات را نك. در: زهدى جارالله، پيشين، ص 9 ـ 15.) درباره منشأ نامگذارى «كميانيه»، «مرجئه» و «قدريه» نيز با چنين مشكلى روبهرو هستيم. (به عنوان نمونه نك: ابوحاتم رازى، پيشين، ص 263 ـ 262، 273 ـ 272.)40. ابوحاتم رازى، گرايشها و مذاهب اسلامى در سه قرن نخست هجرى، ترجمه على آقانورى، ص 87.41. عموم گزارشگران اگرچه داستان زيد را منشأ پيدايش اين لقب مىدانند، اما در اينكه چرا اين دسته زيد را ترك كردند و اينكه اين لقب توسط خود زيد و يا ديگران طرح شده باشد، همداستان نيستند. براى اطلاع از معانى و ريشههاى تاريخى اين اصطلاح نك: محسن المعلم، النصب و النواصب، ص 558ـ539.42. محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ج 7، ص 181 / ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 89 / ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 136.43. عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ص 138 ـ 139 / عبدالقادر بغدادى، پيشين، ص 35 / ابوسعيد نشوان الحميرى، الحور العين، ص 184 / محمد يمنى، پيشين، ج 1، ص 446. (براى نمونه، نك: محمّدجواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، ص 200 / اسفراينى، پيشين، ص 75 / فخر رازى، پيشين، ص 52 / ابوالحسن اشعرى، پيشين، ص 491.)44. ابوالحسن اشعرى، پيشين، ص 15 ـ 16، ص 87. حاشيهنويس اين كتاب نيز در يك داورى احساسى، علت اين نامگذارى را «رفض دين» مىداند. (همان، ص 87.)45. عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 138.46. سعد بن عبدالله اشعرى قمى، پيشين، ص 77 ـ 78 / نوبختى، پيشين، ص 62 / عبّاس اقبال، خاندان نوبختى، ص 256 / محمّدجواد مشكور، پيشين، ص 200.47. ملطى، پيشين، ص 21. توجه به اين نكته مفيد است كه اتهام شيعيان امامى (عموما اثناعشرى) به رافضىگرى از سوى زيديان با حرارت بيشترى عنوان شده است.48. تقىالدين المقريزى، پيشين، ج 3، ص 407.49. بدرالدين الحوثى، من هم الرافضه، ص 18 ـ 20.50. همان، ص 9.51. همان، ص 11 ـ 15.52. عرفان عبدالحميد، تاريخ الاسلام السياسى الثقافى، مركز الغدير، 1417، ص 717 - 719.53. ابوحاتم رازى، پيشين، ص 270 / ابن رستم طبرى، دلايل الامامه، قم، منشورات رضى، 1363 ش، ص 255.54. نك: رسول جعفريان، پيشين، ج 1، ص 19 به بعد.55. مرتضى حسنى رازى، تبصرة العوام، ص 28. فضل بن شاذان نيشابورى (م 260 ه) از محدثان و متكلّمان اماميه و از اصحاب امام جواد و امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهمالسلام در اثر كهن الايضاح، در پاسخ به يك حديث ساختگى عليه رافضه، كه آنان را مشرك و مهدور الدم مىداند، مىگويد: «... انّما رأينا الشيعة الذين تسمّونهم انتم الرافضة انّما خالفوكم فى تفضيل علىّ ـ صلوات الله عليه ـ على ابى بكر و عمر و لم يقولوا اَنّ ابابكر و عمر تركا الصلاة و لا زنيا و لاطاولا شربا الخمر و لا استحلاّ الحرام و لاالظلم. انّما قالوا على عليهالسلام افضل منهما و من غيرهما بسابقته و قرابته و صهره و نكايته فى المشركين و علمه بكتاب الله و سنن رسوله. فاذا تفضيل على عليهالسلام على ابى بكر و عمر عندكم اعظم من نكاح الامّهات و الاخوات ... فاذاً تفضيل على عليهما شرك يقتل من قال به.» (همان، ص 303) براى نمونه ر. ك: عبدالجليل قزوينى، پيشين، ص 416.56. ابوحاتم رازى، پيشين، ص 271.57. شيخ مفيد، الاختصاص، قم، مكتبه بصيرى، 1379 ق، ص 104 ـ 105 و نيز نك: عبدالله فيّاض، پيشين، ص 74 ـ 75 / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 68، ص 96 ـ 98 / فرات ابن ابراهيم كوفى، تفسير فرات كوفى، ص 139.58. به عنوان نمونه، نك. ديدگاه اشعرى را در: ابوالحسن اشعرى، پيشين، ج 1، ص 88 / ابن حزم، پيشين، ج 4، ص 157.59. نك: محمد يمنى، پيشين، ج 2، ص 487 و نيز نك: تعابير ابن تيميه در منهاج السنه.60. عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 143 ـ 154.61. محمدجواد مشكور، پيشين، ص 67.62. شريف يحيى، معجم الفرق الاسلاميه، ص 46.63. سيدمحسن امين عاملى، اعيان الشيعه، ج 1، ص 21.64. ابوالحسن اشعرى، پيشين، ج 1، ص 88.65. ابوسعيد نشوان الحميرى، پيشين، ص 181.66. ابن مرتضى، پيشين، ص 21، 93.67. نك: ملطى، التنبيه و الرّد، مقدّمه محمّد زاهد الكوثرى، ص 4.68. بنگريد: سمعانى، الانساب، ج 1، ص 344 / ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 201 / دهلوى، مختصر التحفة الاثنى عشرية، ص 20 / ملطى، التنبيه و الرد، تعليقات محمّد زاهد الكوثرى، ص 18 / كاشف الغطاء، اصل الشيعة و اصولها، ص 92 / شريف يحيى، معجم الفرق الاسلاميه، ص 19 و 46 / محمّد يمنى، پيشين، ج 2، ص 487 / فخر رازى، تلخيص المحصّل، ص 408 / ابوسعيد نشوان الحميرى، پيشين، ص 181. اين كتاب نيز اختلاف امامى و زيدى را در اين مىداند كه اماميه امامت را تنها در امامان از نسل امام حسين عليهالسلام صحيح مىدانند، اما زيديان معتقدند: امامت بايد از نسل فاطمه و از نسل امام حسن عليهالسلام نيز صحيح باشد. همچنين نك: ابو زهره، تاريخ المذاهب الاسلاميه، ص 44.69. ابوسعد اشعرى قمى، پيشين، ص 102.70. شيخ مفيد، العيون و المحاسن، ج 2، ص 91.71. شيخ مفيد، پيشين، 4 ـ 7.72. ابن نديم، الفهرست، چاپ نجف، 1960، ص 113.73. ابن داود حلّى، الرجال، تهران، 1342، ص 310.74. همان، ص 98.75. همان، ص 194.76. نك: عبدالله فيّاض، تاريخ الاماميه و اسلافهم من الشيعه، ص 77 ـ 79.77. ابوسعد اشعرى قمى، پيشين، ص 102 / نوبختى، پيشين، ص 90. شهرستانى ضمن بحث در مورد شيعه دوازده امامى كه به رحلت امام موسى كاظم عليهالسلام اعتقاد پيدا كردند و «قطعيه» ناميده شدند، چنين مىگويد: «امامت را به سوى فرزندانش راندند، طورى كه بعد از موسى كاظم عليهالسلام به امامت فرزندش على الرضا عليهالسلام اعتقاد داشتند، پس از او محمدتقى جواد عليهالسلام و بعد على بن محمّد نقى كه مرقدش در قم است (معروف اين است كه مرقد ايشان در سامرّاء عراق است)، سپس حسن عسكرى الزكى عليهالسلام و بعد از او محمّدقائم منتظر عليهالسلام كه از دوازدهمين مىباشد و اين طريق دوازده امامى (اثنى عشرى) در اين زمان است.» (عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج 1، ص 150.)78. البته اين به معناى فراموشى و انكار آن دسته از احاديث مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله در اشاره به خلفاى اثنا عشر پس از خودش و نيز برخى از رواياتى كه از امامان شيعه، به ويژه امام جعفر صادق عليهالسلام درباره امامان و اوصياى دوازدهگانه و حتى معرفى نام آنها رسيده، نيست. گو اينكه احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در باب خلفاى اثنا عشر در قرون نخست از شهرت ويژهاى برخوردار بوده، اما ذهنيت مخاطبان اين احاديث هيچگاه متوجه آنچه بعدا به عنوان امامان دوازده گانه شيعه شناخته شدند، نبوده است. شايد اين ابهام در مصاديق خارجى و عدم توجه به پيامد قوّتبخش آن براى تفكر شيعى بود كه به ترويج اينگونه احاديث عمدتاً در بين محدّثان اهل تسنّن دامن زد و احياناً برخى از آنها در تلاشى ناموفق در پى آن بودند كه اين احاديث را با احتساب برخى خلفاى اموى و يا عبّاسى با خلفاى راشدين منطبق كنند؛ احاديثى از اين دست از طرف امامان عليهمالسلام نيز رسيده و آن بزرگان ضمن اشاره به موضوع امامان و اوصياى دوازدهگانه، گاهى اسامى و خصوصيات آنها را نيز روشن كردهاند. (محمّد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 525 ـ 535) با اين حال، اين احاديث نيز داستان ويژه خود را دارند؛ چرا كه به سادگى نمىتوان صدور اين احاديث را در فضاى همگانى جامعه و به صورت علنى و آن هم در جوّ تقيّهزده آن روزگار پذيرفت. طبيعى بود كه امامان عليهمالسلام با توجه به شرايط سخت سياسى و حسّاسيت خلفا، نتوانند بهطور علنى مصاديق خارجى امامت را با نام آنها روشن كنند، بلكه اين كار صرفاً براى عده خاصى و به عنوان اسرار غير قابل فاش انجام مىشده است. از اينرو بود كه گاهى حتى برخى از اصحاب خاص امامان پس از درگذشت هر يك از امامان، به ويژه از عصر صادقين عليهماالسلام به بعد، در تعيين مصداق واقعى امام، دچار حيرت و اختلاف مىشدند. و نيز شايد عدم نقل اينگونه احاديث در كتابهاى حديثى قرن سوم و عصر حضور امامان و از طرفى، طرح آنها در جوامع حديثى پس از عصر حضور و شروع غيبت صغرا نيز به همين دليل بوده است. با اينهمه، اثبات برخى از جزئيات و جريانهاى تاريخى و موضوعات مورد اختلاف به وسيله احاديث از قوّت چندانى برخوردار نيست.79. شريف مرتضى، الفصول المختاره، ص 318.80. ابو فرج عبدالرحمان بن جوزى، تلبيس ابليس، قاهره، 1928، ص 22 / عبدالله فيّاض، پيشين، ص 95.
مجله شيعه شناسي، شماره 11، آقانورى، على؛