|
در روايتى آمده است: عزيز مصر از دنيا مىرود و زندگى بر زليخا سخت مىشود به حدى كه مجبور به سؤال كردن از مردم مىشود. روزى بر سر راه يوسف (علیه السلام) مىنشيند و در موقعى كه آن حضرت را مىبيند، مىگويد منزه است خداوندى كه پادشاهان را به سبب معصيت خوار و بنده گردانيد و بندگان را به سبب اطاعت پادشاه گردانيد. حضرت يوسف او را به خانه مىبرد و به او مىگويد چه مىخواهى. مىگويد جوانيم را به من برگردان. ايشان از خداوند مىخواهد و او جوان مىشود و با او ازدواج مىكند»،(1).
پىنوشت
(1) (بحارالانوار، ج 12، ص 25)
|