|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| طرح سوال : | |
سؤالات كه براى شما پيش آمده است، مسائل اساسى فكر و انديشه بشرى است. به جرئت مىتوان گفت كه دين، عرفان، فلسفه و كلام، همگى در صدد پاسخگويى به اين سؤالات بودهاند و درد حيرت- كه دردى شيرين و خوشگوار است- از همين سؤالات اساسى پيدا مىشود. بله اين درد ممدوحى است. انسان در طول حيات خود، همواره از خود مىپرسد: از كجا آمده است؟ به كجا مىرود؟ در كجا هست؟ چگونه بايد باشد؟ چه بايد بكند؟ دليل اين سؤالات نيز روشن است. انسان فطرتاً به دنبال كشف راز وجود و هستى خود است و همواره در جست و جوى يافتن پاسخ اين سؤالات است كه مبدأ من كيست و كجا است؟ مقصود من چيست؟ مقصد من كيست و كجا است؟ به راستى چه ضررى، بيشتر از فراموشى خود است؟ آنانى كه چنين دردى ندارند، همانند كسانى اند كه از بويايى محروماند و نمىتوانند بوى خوش عطر و گلاب را استشمام كنند. شما حتماً افرادى را ديدهايد كه چيز كوچكى را گم مىكنند و ساعتها به دنبال آن مىگردند اما خودشان را گم كردهاند و هرگز به فكر اين نيستند كه به دنبال گم شده اصلى و حقيقى خود بگردند.
به عنوان مقدّمه گفتنى است كه انسان تشنه حقيقت و كمال است و تا زمانى كه به آن نائل نشود، به آرامش حقيقى نمىرسد و حقيقت مطلق نيز خدا است: ذلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ* اين چنين است كه خداوند حق است» اين آيه شريفه در سه جاى قرآن آمده است، (حج، آيات 6 و 62 لقمان، آيه 30).
1. فَذلِكُمُ اَللَّهُ رَبُّكُمُ اَلْحَقُّ آن خداوند، پروردگار شما است كه حق است»، (يونس، آيه 32).
2. رُدُّوا إِلَى اَللَّهِ مَوْلاهُمُ اَلْحَقِّ* همگى به سوى الله مولا و سرپرست حقيقى خود- بازگردانده مىشوند»، (همان، آيه 32، انعام، آيه 62).
3. هُنالِكَ اَلْوَلايَةُ لِلَّهِ اَلْحَقِّ ثابت شد- در آن جا كه- ولايت از آن خداوند بر حق است»، (كهف، آيه 44).
4. يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ و مىدانند كه خداوند حق آشكار است»، (نور، آيه 25). در اين آيه در كنار لفظ «الحق» واژه «مبين» به معناى آشكار هم آمده است كه تاكيد مىكند. حق روشن و كاملاً واضح، فقط خداوند است.
5. حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ تا براى آنان آشكار شود كه او (الله) حق است»، (فصلت، آيه 53). آيات و نشانهها براى انسان اين نكته را روشن مىكنند كه «حق» و «حقيقت مطلق» فقط او است.
پس روشن شد كه حقيقت مطلق فقط خداوند است و غير از او، باطل محض است: وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ اَلْباطِلُ و آنچه را غير از او مىخوانند باطل است»، (حج، آيه 62 لقمان، آيه 30).
در نتيجه آرامش نيز فقط در سايه ياد و ذكر خداوند حاصل مىشود: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللَّهِ آنان كسانى هستند كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن و آرام است»، (رعد، آيه 28). ذيل آيه شريفه تاكيد مىكند كه فقط ذكر خداوند، مايه آرامش دلها است و دل آدمى تنها با ياد خدا آرامش مىيابد: أَلا بِذِكْرِ اَللَّهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مىيابد». انسان به هر مطلوبى كه برسد، باز مضطرب و ناراحت است زيرا آنها نه تنها مطلوب با لذات نيستند بلكه جلوى حقيقت را نيز مىگيرند. و روشن است منظور از ياد خدا، فقط ذكر زبانى نيست بلكه كشف قلبى و معرفت شهودى است كه به دلها مىنشيند و انسان را صاحب دل مىكند،(1). پس محور تمام معارف و اصل و ريشه تمام علوم «الله» است به عبارت ديگر «الله» ريشه معارف است و ديگر معارف، شاخهها و تنه و برگهاى آن هستند. معرفت الله و شناخت خدا، همچون رودخانهاى است كه تمام معارف از آن منشعب مىشوند و ما آن را «خدا محورى» يا «خدا مركزى» مىناميم كه تمام مباحث و معارف دينى، فلسفى، عرفانى و حتى علمى- به معناى درست و سنتى آن- زيرمجموعه آن است.
انسانشناسى، نيز از اين قاعده مستثنى نيست زيرا در هر بحثى بايد از نقطهاى شروع كرد و به نقطهاى ختم نمود. ابتدا و انتهاى انسانشناسى نيز «الله» تبارك و تعالى است. هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ او- الله تبارك تعالى- اول و آخر است»،(2). با بيان اين مقدمه سؤالات سه گانه به شرح زير پاسخ داده مىشود: 1. از كجا آمدهايم؟ قرآن كريم به اين پرسش پاسخ مىدهد: إِنَّا لِلَّهِ ما از آن خداييم»،(3). ما از آن خداييم به چه معنا است؟ معناى درست آيه شريفه، اين است كه ما حقيقتاً ملك خدا هستيم و خداوند مالك حقيقى ما است و تمام هستى ما از خدا نشأت مىگيرد،(4).
توضيح اين كه مبدأ هر موجودى- از جمله انسان- خداوند است. اين بدان معنا است كه انسان مخلوق او است و از عالم الهى آمده و وطن او عالم بالا است. در بعضى از آيات آمده كه نيمى از او خاك است: إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ من بشر را از گل مىآفرينم»،(5) و هُوَ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ او است آن كه شما را از گل آفريد»،(6). در اين رابطه گفتنى است كه حقيقت انسان جنبه خاكى بودن او نيست. آيات بسيارى بر اين نكته دلالت دارند كه تمام حقيقت انسان، جنبه روحانى او است و انسان از آن جهت كه صاحب روح و نفس است، انسان است و گرنه از جهت جسمانى بودن، تفاوتى با حيوانات ديگر ندارد. پس تمام حقيقت انسان و ملاك انسانيت وى، روح او است،(7).
اين روح از جانب خدا به انسان داده شده است: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي* هنگامى كه او را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم»،(8).
قرآن كريم در جايى ديگر تصريح مىفرمايد: قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي بگو روح كار پروردگار من است»،(9). منظور از «أَمَرَ رَبِّي»* «كار پروردگار و خدا» است. در آيات ديگر تصريح شده است كه روح منسوب به خدا است: مِنْ رُوحِي*،(10). و مِنْ رُوحِنا*،(11) و مِنْ رُوحِهِ،(12). مىدانيم كه از نظر ادبى در اين سه مورد، روح به ضميرهاى «ى» به معناى «من»، «نا» به معناى «ما» و «ه» به معناى «او» اضافه شده است.
مسلماً منظور اين نيست كه چيزى از خدا جدا شده است زيرا خدا بسيط است و جزء ندارد تا جزئى از آن جدا شود بلكه منظور اين است كه اين روح به خداوند تعلّق دارد يعنى، هم بدن مخلوق خدا است و هم روح. اما اين انتساب برابر نيست و روح انسان از شرافت بيشترى برخوردار است. پس تاكنون چند مطلب ثابت شد: 1. حقيقت انسان به روح او است نه جسم او 2. خداوند خالق و آفريننده انسان (هر دو جنبه مادى و روحانى او) است، اما در اين ميان روح را به خود منسوب كرده است 3. روح از عالم الهى است و تعلّق خاص به خدا دارد كه نشان از شرافت او است.
بنابر نظر برخى، انسان در ميان دو پرانتز قرار دارد: تولد و مرگ و در وراى آنها تاريكى است. اما انسان از نظر قرآن در ميان پرانتز ياد شده نيست. انسان از جهان ديگر (عالم امر) آمده است و «من واقعى» او نيز، بدن و جهازات بدنى و توابع آنها نيست بلكه «من واقعى» او نفس و روح او است كه ملاك شخصيت واقعى او مىباشد،(13).
نتيجه بحث اين كه در پاسخ به سؤال «ما از كجا آمدهايم» قرآن مىفرمايد: «إِنَّا لِلَّهِ» و معناى اين جمله اين است كه ما هنر خداييم و از عالم امر، به اين جهان هبوط كردهايم. پس مبدأ انسان خدا است.
فلسفه اسلامى به طرز بديعى اين بحث را به تصوير كشيده است. بنابر نظر حكمت متعاليه ملاصدرا، موجودات ما سوى الله (موجوداتى كه هستىشان از خودشان نيست، بلكه در هستى وامدار خدا هستند) عين ربط و تعلق به خدايند يعنى، با اراده الهى موجود شدهاند و با اراده او باقى هستند و زندگى مرگ و تمامى شؤون و حالات آنها، به دست خداوند است و آنها- از جمله انسان- هيچ استقلالى از خود ندارند. به عبارت ديگر آنها معلول و كار خدا هستند، و تمام هستىشان- در پيدايش و بقا- از خدا است،(14).
پس انسان موجودى است كه تمام هستى (تمام هويت و شخصيتش) از خدا است و بستگى كامل به او دارد و مبدأ، مقصد و مقصود او نيز خداوند است. او سراسر نياز و احتياج به جانب بىنياز مطلق است كه در پيدايش و بقا، فرياد الفقر فخرى مىزند. فلاسفه ما از اين مطلب، به امكان فقرى تعبير كردهاند،(15).
در پايان تذكر اين نكته ضرورى است كه فلاسفه متكلمان، از بحث «از كجا آمدهايم؟» به عنوان خداشناسى و توحيد تعبير كرده و دلايل متعددى نيز براى اثبات وجود خدا اقامه نمودهاند.
براى اطلاع از نظرهاى آنان ر. ك: 1. توحيد، شهيد مطهرى، ص 223- 29 2. فطرت استاد شهيد مطهرى، ص 110- 87 و 200- 187 3. معارف قرآن- استاد مصباح يزدى، مبحث خداشناسى مخصوصاً صفحات 47- 17.
وقتى روشن شد كه مبدأ و مقصد خدا است، روشن مىشود كه مقصود هم خدا است. قرآن مقصود آفرينش انسان را چنين بيان مىكند: وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ من جن و انسان را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند»،(16).
پرستش نيز پاسخ به نياز فطرى انسان است كه مىخواهد به اصل و ريشه خود توجه كند و در آن آستان سر بسايد زيرا مسلم خداوند متعالى بى نياز مطلق است و عبادتهاى ما سودى براى او ندارد و نافرمانىهاى ما نيز ضررى به او نمىرساند. اما فرمانبردارى ما، همان نياز درونى ما براى رسيدن به كمال و حقيقت مطلق است و اين تنها از راه عبادت حاصل مىشود.
امير مؤمنان (ع) مىفرمايد: ان اليوم عمل و لا حساب و غداً حساب و لا عمل امروز روز عمل است و حسابى در كار نيست وفردا روز حساب است و عملى در كار نيست»،(17). تكليف از «كلفّت» به معناى سختى است اما در حقيقت تكليف، تشريف است. به انسان اجازه داده شده كه با سلطان وجود راز و نياز كند و از درگاه بى نياز او، ابراز نياز كند. دنيا مدرسهاى است كه انسان براى اين كه خود را تكميل كند، بدان وارد شده است و تكليف و عبادت ثمره قبولى در اين مدرسه است. بنابراين سعادت، نجات و خير و صلاح مردم- حتى برقرارى عدل و قسط در جامعه بشرى- اصالت ندارند. اينها همگى مقدمه رسيدن به هدف اصلى است. هدف اصلى تنها شناخت خدا و نزديك شدن به او، از راه عبادت و بندگى است. پس مبدأ، مقصد و مقصود خدا است و اين همان معناى هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ است كه در مقدمه سؤال اول، عرض كرديم كه محور تمام معارف و علوم، الله- تبارك تعالى- است: و نقطه آغازين و پايانى انسانشناسى نيز «خداوند بزرگ است» است.
درباره وجود هستى انسان و هدف آفرينش آدمى ر. ك: 1. انسان در قرآن، استاد شهيد مطهرى.
2. وحى و نبوت، همان، صص 37- 43.
3. معارف قرآن، استاد مصباح يزدى، صص 319- 450.
به جز آنچه عرض شد، با نگاهى فلسفىتر هم مىتوان به موضوع هدف آفرينش انسان نگريست كه در ذيل به آن اشاره مىشود: سؤال از هدف آفرينش انسان داراى دو جنبه است: الف) هدف فاعل (خداوند)، ب) هدف فعل (انسان).
هدف فاعل (با قدرى مسامحه) يعنى، آنچه خدا را به آفرينش «انسان برانگيخت» و هدف فعل يعنى، آنچه انسان به آن منتهى مىشود. روشن است كه هدف فاعل در آفرينش انسان قبل از آفريدن او است و هدف فعل پس از آفريده شدن او.
هدف فاعل در آفرينش انسان با توجه به مطالب زير روشن مىشود: 1- خداوند متعال به مقتضاى اين كه خودش واجبالوجود است و وجود او وابسته به چيزى نيست، هيچ محدوديتى و نقصى ندارد و همه كمالها را دارا است بلكه عين كمال است.
2- از جمله كمالات او فياض و جواد بودن است. خداوند در قرآن مىفرمايد: وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً و عطاى پروردگارت منع نشده است»،(18).
3- هر خيرى و كمالى ناشى از وجود است و هر شر و نقصى ناشى از عدم مثلاً علم خير و كمال است و جهل شر و نقص به شمار مىآيد.
قدرت نيز در مقابل عجز و ناتوانى، يك امر وجودى است. پس معلوم مىشود كه وجود خير است و در مقابل آن هر شر و نقصى از عدم است.
4- با توجه به مقدمه سوم مىتوان دريافت كه فياض و جواد بودن خداوند با آفريدن وايجاد كردن محقق مىشود. پس لازمه فياض بودن آفريدن است.
5- اين نكته را مىتوان از راه ديگرى نيز بيان كرد و آن اين كه اگر چيزى امكان ايجاد شدن را داشته باشد و خداوند نيز به عنوان علت فاعلى، توانايى ايجاد آن را داشته باشد اما آن را ايجاد نكند، اين نيافريدن با توجه به اين كه وجود خير است منع از خير است و بخل محسوب مىشود و بخل از خداوند محال است.
از اين مقدمات نتيجه مىگيريم كه علت غايى و هدف فاعل در آفرينش، فياض بودن خداوند است يعنى، اگر سؤال شود چه چيز باعث شد خدا بيافريند؟ پاسخ مىدهيم كه فياض بودن او باعث آفرينش شده است.
6- صفات خدا زايد بر ذات او نيست. صفات انسان و ديگر اجسام زايد بر ذات آنها است مثلاً سيب يك ذات دارد و سرخى و شيرينى صفت آن است. اين سرخى و شيرينى، خارج از ذات سيب است. سيب مىتواند به جاى اين صفات، ترش و سبز باشد و ذات او باقى بماند.
بحث اتحاد ذات و صفات خداوند، يك بحث كلامى عميق است كه مىتوانيد در علم كلام در بحث توحيد صفاتى مطالعه كنيد. آنچه در اين جا براى ما مهم است، اين كه فياض بودن- كه علت غايى آفرينش است- خارج از ذات خدا نيست. پس اگر سؤال شود چرا خداوند آفريد؟ خواهيم گفت: چون خدا است. پس علت غايى در واقع خود خداوند است. اين همان سخن فلاسفه است كه مىگويند: علت غايى و علت فاعلى در افعال خداوند، متحد است و شايد بتوان همين معنا را از برخى آيات قرآن نيز استفاده كرد: إِلَيْهِ يُرْجَعُ اَلْأَمْرُ كُلُّهُ و تمام كارها به او بازگردانده مىشود»،(19).
براى آگاهى بيشتر ر. ك: 1- الميزان، ج 8، ص 44، علامه طباطبايى 2- معارف قرآن، مصباح يزدى 7- اين كه گفته مىشود، آفريدن لازمه فياض بودن خدا است، بدين معنا نيست كه او مجبور به آفريدن است زيرا در جبر همواره يك نيروى خارج و برترى بر اراده قدرت فاعل غلبه دارد واو را مجبور مىكند اما درباره خداوند هيچ نيروى ديگرى- غير از او- فرض نمىشود، چه رسد به اين كه برتر از او باشد تا بتواند او را مجبور كند. پس وقتى مىگوييم بين فياض بودن و آفريدن تلازم است، اختيار و اراده را در آفرينش از او سلب نكردهايم و در واقع بين فياض بودن و آفرينش اختيارى و ارادى تلازم است.
8- حال كه معلوم شد هدف فاعل در آفرينش ذات خداوند است پس هر آنچه غيراز ذات به عنوان هدف ذكر مىشود، به عنوان هدف ميانى است (نه هدف حقيقى و نهايى) مثلاً گفته مىشود خدا آفريد تا به بندگان جود كند
من نكردم خلق تا سودى كنم بلكه تا بر بندگان جودى كنم
يا خدا آفريد تا بندگان را به كمال برساند. ويژگى هدف ميانى اين است كه همواره معقول است كه از هدف آن سؤال كرد مثلاً مىپرسند چرا خداوند انسان را آفريد؟ مىگوييد تا او را به كمال برساند و يا به او جود كند. در اين جا مىتوان دوباره پرسيد: چرا او را به كمال برساند؟ يا چرا به او جود كند؟ مىگويند: چون فياض و جواد است. ديگر صحيح نيست كه سؤال شود: چرا فياض و جواد است زيرا فياض بودن در ذات او هست.
9- آنچه گفته شد هدف فاعل در اصل آفرينش است اما هدف فاعل در آفرينش يك موجود خاص (مانند انسان) نيازمند يك نكته ويژه است. اين نكته درباره انسان عبارت است از «كمال خاصى كه خداوند مىخواست با خلقت انسان آن را بيافريند».
توضيح: لازمه كمال فياض بودن خداوند اين است كه هر كمال ممكنى را بيافريند. او قبل از آفرينش انسان، موجودات ديگرى را به نام ملائكه آفريده بودكه از همان ابتداى آفرينششان داراى همه كمالات ممكنه بودند يعنى، همه كمالها را بالفعل دارا بودند. پس هرگز به كمال جديدى دست پيدا نمىكنند و مرتبه وجوديشان تكامل نمىيابد [خداوند از زبان ملائكه فرمود: وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ* وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ* وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ و هيچ يك از ما (فرشتگان) نيست مگر [اين كه] براى او [مقام و] مرتبهاى معين است و ماييم كه صف بستهايم و ماييم كه خود تسبيح گويانيم»،(20). حضرت على (ع) فرمود: ثمّ فتق ما بين السماوات العلا فملاهن اطواراً من ملائكته منهم سجود لايركعون و ركوع لاينصبون و صافّون لايتزايلون و مسبّحون لايسأمون سپس آسمانهاى بالا را از هم گشود و از فرشتگان گوناگون پر نمود. گروهى از فرشتگان همواره در سجدهاند و ركوع ندارند و گروهى در ركوعاند و نمىايستند و گروهى در صفهايى ايستادهاند و پراكنده نمىشوند و گروهى هموراه تسبيح گويند و خسته نمىشوند»،(21).
آنان خدا را پرستش مىكنند و اين كمالى است كه خداوند به آنها داده است و آنان امكان نافرمانى و مخالفت ندارند [خداوند متعال فرمود: لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ [فرشتگان] در سخن بر او پيشى نمىگيرند و خود به دستور او كار مىكنند»،(22) و نيز فرمود: عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اَللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ بر آن [آتش] فرشتگانى خشن [و] سختگير [گماشته شده] اند از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپيچى نمىكنند و آنچه را كه مأمورند انجام مىدهند»،(23).
خداوند به دليل فياض بودنش، مىخواست علاوه بر كمالى كه ملائكه دارند، يك كمال برترى نيز بيافريند و آن كمال اختيارى انسان است يعنى، موجودى را بيافريند كه همه اين كمالها را با اختيار و انتخاب خود به دست بياورد. از اين رو انسان را آفريد، انسانى كه از ابتدا داراى همه كمالات نيست اما به گونهاى است كه مىتواند به آن كمالها برسد. روشن است كمالى كه انسان با اختيار و انتخاب آزاد خود تحصيل مىكند، از كمال اعطايى ملائكه برتر است [اميرمؤمنان (ع) فرمود: ان اللَّه عز و جل ركب فى الملائكة عقلاً بلاشهوة و ركّب فى البهائم شهوة بلا عقل و ركّب فى بنى آدم كليهما فمن غلب عقله شهوته فهو خير من الملائكة و من غلبت شهوتُه عقله فهو شر من البهائم خداوند عز وجل ملائكه را از عقل آفريد و در آنان شهوت قرار نداد و حيوانات را از شهوت آفريد و در آنان عقل قرار نداد و بنىآدم را از عقل و شهوت آفريد. پس هر كس عقلش بر شهوتش پيروز شود از ملائكه برتر خواهد بود و هر كس شهوتش بر عقلش غلبه كند از حيوانات پستتر خواهد بود»،(24).] و مولوى گفته است:
در حديث آمد كه خلاق مجيد خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گروه را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است و نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوى نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهى همچو حيوان از علف در فربهى
او نبيند جز كه اصطبل و علف از شقاوت غافل است و از شرف
و آن سوم هست آدميزاد و بشر از فرشته نيمى و نيمش زخر
نيم خر خودمايل سفلى بود نيم ديگر مايل علوى شود
تا كدامين غالب آيد در نبرد زين دوگانه تا كدامين برد نرد
پس هدف فاعل و علت غايى در آفرينش انسان، فياض بودن خداوند است. لازمه فياض بودن خدا، اين است كه اين نوع از كمال ممكن را نيز بيافريند و اصلاً اين كمال برترين كمال امكانى است.
10- ازاينرو، هر انسانى كه همه كمالهاى ممكنه انسانى را كسب كند، غرض اصلى از خلقت انسان را معنا خواهد بخشيد و شايد معناى حديث لولاك لما خلقت الافلاك اگر براى تو نبود افلاك را نمىآفريدم» همين نكته باشد.
براى آگاهى بيشتر ر. ك: 1- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 16، ص 406، روايت اول، باب 12 2- الميزان، علامه طباطبايى، ج 10، ص 157، ذيل آيه (هود، آيه 7) 11- همين نكته ويژه در هدف آفرينش انسان، در واقع مىتواند جنبه دوم سؤال از هدف خلقت او (هدف انسان) را مشخص كند. گفتنى است كه هدف انسان، رسيدن به آن كمال نهايى است و راه آن بندگى خداوند است و آيه وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ راه رسيدن به همين كمال را بيان مىكند.
در پاسخ اين سؤال (انسان به كجا مىرود) قرآن مىفرمايد: إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ به سوى او باز مىگرديم»،(25).
عرض كرديم كه برخى، انسان را در ميان دو پرانتز مىدانند: تولد و مرگ كه در وراى اين پرانتز تاريكى است. قبل از تولد عدم و پس از مرگ فنا و نيستى است اما اين خلاف منطق قرآن است.
انسان نه پيش از ولادت و نه پس از مرگ، در جاده عدم و فنا نيست. جايگاه پيش و پس از زندگى دنيوى آدمى، روشن است (در سؤال اوّل به جايگاه انسان قبل از دنيا اشاره شد). آينده انسان نيز بازگشت به خدا است يعنى، بازگشت به همان جايى كه آمده است: إِلَى اَللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً* بازگشت همه شما به سوى خدا است»،(26).
آياتى كه اشاره دارند (انسان به سوى خدا باز مىگردد) فراوان است. علاوه بر اين قرآن در بيست آيه به مسأله بِلِقاءِ اَللَّهِ* ديدار خدا اشاره كرده است. اين بازگشت در دنياى مادى نيست بلكه در جهان ديگر است كه از آن به قيامت و معاد تعبير مىشود.
به عبارت ديگر، انسان مدتى در دنيا زندگى مىكند و با اجل الهى (مرگ) از دنيا مفارقت مىكند اما مرگ پايان كار نيست بلكه مرگ بازگشت به خدا و لقاء الله است،(27).
پس در پاسخ به اين كه انسان به كجا مىرود، بايد گفت: او به سوى خدا باز مىگردد و معناى معاد و قيامت نيز همين بازگشت به خدا و وطن اصلى آدمى است. اما چه نهايتى در انتظار آدمى است؟ گفتيم: دنيا مدرسه است، و سرنوشت آينده او، بستگى تام به روش زندگى دنيوى او دارد. نوع فعاليت و تلاش او، يا تنبلى و سستى او در آن، آينده او را رقم مىزند و اين بستگى به خود او عمل و نحوه استفاده او از فرصت دنيايى دارد.
انسانها در استفاده از فرصت دنيا، به دو گروه تقسيم مىشوند: گروه اول: در دنيا به وظيفه خود عمل كردهاند، آنان با پاى خود و با دلى آرام و قلبى مطمئن، به سوى پروردگار جهان باز مىگردند: يا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبادِي* وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي تو اى روح آرام يافته به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم در آى، و در بهشتم وارد شو»،(28).
گروه دوم: در دنيا به وظيفه خود عمل نكرده و تمايلى ندارند كه از اين دنيا دل بكنند. آنان را به زور مىبرند و نتيجه كار آنها، سوختن و عذاب در جهنم است. كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ اين چنين براى امتى علمشان را زينت داديم، سپس بازگشت همه آنان به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مىكردند، آگاه مىسازد»،(29).
يا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلى أَنْفُسِكُمْ مَتاعَ اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا ثُمَّ إِلَيْنا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ اى مردم ستمهاى شما، به زيان خود شما است. از زندگى دنيا بهره مىبريد، سپس بازگشت شما به سوى ما است، و ما شما را به آنچه عمل مىكرديد، خبرى مىدهيم»،(30).
اَلَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ اَلْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ. فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ. همانهايى كه فرشتگان مرگ روحشان را مىگيرند در حالى كه به خود ظلم كرده بودند. اكنون از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه جاودانه در آن خواهيد بود، چه جاى بدى است جايگاه مستكبران»،(31).
پس نهايت انسان روشن است. او به اصل و ريشه خود باز مىگردد، و اين بازگشت و ديدار، دو صورت دارد: يا انسان به پاى خود مىرود و آن مخصوص كسى است كه در دنيا به تكليف و وظيفه خود عمل كرده است يا او را مىكشانند و مىبرند و اين مخصوص كسى است كه در مدرسه دنيا تنبلى و سستى نموده است.
درباره معاد و رابطه دنيا و آخرت و عمل دنيويى و نتيجه اخروى ر. ك: 1. حيات جاويد يا زندگى اخروى، استاد شهيد مطهرى.
2. آموزش عقايد، استاد مصباح يزدى، صص 361- 495.
3. بازگشت به هستى، استاد شجاعى، كانون انديشه جوان.
پىنوشت
(1) ر. ك: نبوت، شهيد مطهرى، ص 283
(2) حديد، آيه 3
(3) بقره، آيه 156
(4) الميزان، ذيل آيه 156 سوره بقره
(5) (ص، آيه 71)
(6) (انعام، آيه 2)
(7) (الميزان، ج 7، ص 184 و 185 ج 17، ص 402 و 403)
(8) (حجر، آيه 29 ص، آيه 72)
(9) (اسراء، آيه 85)
(10) (حجر، آيه 29)
(11) (انبياء، آيه 91)
(12) (سجده، آيه 9)
(13) (شرح مبسوط منظومه (شهيد مطهرى)، ج 3، ص 20 و 21 و 189 و 190 الهيات شفا، ج 1، ص 95)
(14) (همان)
(15) (ر. ك: حركت و زمان در فلسفه اسلامى (شهيد مطهرى)، ح 1، صص 2- 6 شرح مبسوط منظومه، ج 3، صص 196- 203)
(16) (ذاريات، آيه 56)
(17) (نهجالبلاغه، خطبه 42)
(18) (اسراء، آيه 20)
(19) (هود، آيه 123)
(20) (صافات، آيات 166- 164)
(21) (نهجالبلاغه، خطبه اول)
(22) (انبيا، آيه 27)
(23) (تحريم، آيه 6)]
(24) (وسائلالشيعه، ج 11، ص 164)
(25) (بقره، آيه 156)
(26) (مائده، آيه 48 و 105)
(27) (رساله الانسان (علاّمه طباطبايى)، صص 58- 61)
(28) (فجر، آيات 27- 30)
(29) (انعام، آيه 108)
(30) (يونس، آيه 23)
(31) (نحل، آيه 28 و 29)
| جواب : | | | |
|
|
|
|
|
|